چگونگي شناخت آرايه هاي ادبي

آرایه ها

جناس (تجنیس):

 

 جناس دو قسمت دارد: الف) جناس تام      ب)جناس ناقص

 

 الف) جناس تام

 

 دو واژه ای که در نوشتن و خواندن یکسان هستند، اما در معنی متفاوت (از نظر معنی با هم فرق دارند.)

 

 مانند:

 

 «نالم به دل چو نای من اندر حصار نای               پستی گرفت همّت من زین بلند جای»

در
این مثال، «نای» در مصراع اول دو بار به کار رفته است. نای اول به معنی
«نی» است و نای دوم (حصار نای) اسم زندانی است که شاعر در آن زندانی بود.

 

مثال دیگر:

 

 «آتش است این بانگ نای و نیست باد                   هر که این آتش ندارد نیست باد»

در این بیت، «نیست» در مصراع اول فعل اسنادی و در مصراع دوم به معنی «نابود» است.

 «باد» در مصراع اول به معنی واقعی باد (هوا) است و در مصراع دوم فعل دعایی می باشد.

 

مثال دیگر:

 

 «بردوخته ام دیده چو باز از همه عالم                تا دیده ی من بر رخ زیبای تو باز است»

«باز» در مصراع اول به معنی پرنده ای شکاری است و در مصراع دوم به معنی گشاده.

به این واژه ها که در تلفظ یکسان هستند، اما در معنی متفاوت، جناس تام می گویند.

 

جناس ناقص

 

 ۱- دو کلمه ای که در تمام حروف مشترک اند، اما تنها در مصوت کوتاه با هم اختلاف دارند (ناقص حرکتی)

 

مانند:

«شکر کند چرخ فلک از مَلِک و مُلک و مَلَک          کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم»

 در
این بیت، سه کلمه «مَلِک، مُلک، مَلَک» دارای حروف یکسان هستند، اما از
نظر مصوت کوتاه با هم تفاوت دارند.  دو واژه ی «مَلِک» مصوت کوتاه «-َ» و
«-ِ» وجود دارد حال آن که در واژه ی «مَلَک» دو مصوت کوتاه «-َ» یا در
«مُلک» مصوت کوتاه «
».

 

 مثال دیگر:

 

ابلهی دید اشتری به چَرا                 گفت: نقشت همه کژ است چرا»

 

 ۲- دو کلمه ای که در یک حرف اختلاف دارند (ناقص اختلافی). این اختلاف در اول، وسط و آخر است.

 

مانند:

 

 «ما به فلک بوده ایم یار مَلک بوده ایم            باز همان جا رویم جمله، که آن شهر ماست»

دو واژه ی «فلک» و «ملک» در حرف اول با هم اختلاف دارند و در حرف های دیگر یکسان هستند.

 

مثال دیگر:

 

 «پیاده ندیدی که جنگ آورد              سرِ سرکشان زیر سنگ آورد؟»

دو واژه ی«جنگ» و «سنگ» در حرف اول اختلاف دارند.

 

 «یاد یاران یار را میمون بود                           خاصه کان لیلی و این مجنون بود»       

 دو واژه ی «یاد» و «یار» در حرف پایانی با هم اختلاف دارند.

 

 دو کلمه ای که در تمام حروف با هم مشترک اند، اما یک واژه 
یک حرف بیشتر دارد (ناقص افزایشی) این افزایش گاهی در حرف اول است؛ مانند:
«رحمت و مرحمت»، گاهی در حرف وسط مانند: «دوست و دست» و گاهی هم در حرف
آخر؛ مانند: «شفق و شفقت».

 

مثال:

 

«چو دید آن درفشان درخش مرا                 به گوش آمدش بانگ رخش مرا»

واژه ی «درخش» یک حرف از واژه ی «رخش» بیشتر  دارد. این حرف در اول واژه ی درخش آمده است.

 

مراعات
نظیر: آوردن واژه هایی در جمله که از یک مجموعه باشند، یعنی این واژه ها
با هم تناسب داشته باشند. یا وجود یکی دیگری را به یاد آورد. تناسب ها می
توانند از نظر نوع، مکان، جنس، همراهی، زمان و… باشد

 

مانند:

 

 «بحر آفرید و بر و درختان و آدمی                     خورشید و ماه و انجم و لیل و نهار کرد»

در این بیت، واژه های «خورشید»، «ماه» و انجم (ستارگان) با هم تناسب هم جنسی دارند.

علاوه بر این در بین واژه های «بحر و برّ» و «لیل و نهار» تناسب (مراعات نظیر) وجود دارد.

 

 مثال دیگر:

 

 «بدو گفت رستم که تیر و کمان                         ببین تا هم اکنون سر آری زمان»

 واژه ی «تیر  و کمان» با هم تناسب عملی دارند.

 

تلمیح (اشاره): هر گاه در نوشته یا شعر به آیه یا حدیث یا داستان های عاشقانه، عارفانه، تاریخی، اساطیری و… اشاره شود، آرایه ی تلمیح پدید می آید.

 

مثال:

 «خوردست خدا ز روی تعظیم                             سوگند به روی همچو ماهت»

 اشاره به آیه ی «لَعَمرُک اِنَّهم لَفی سَکرتِهِم یَعمَهون»: به جان تو سوگند که آنان در مستی خود سرگردان اند.

 

 

 «نی حدیث راه پر خون می کند                         قصّه های عشق مجنون می کند»

اشاره به داستان عاشقانه ی لیلی و مجنون

 

 «نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت       متحیّرم چه نامم شَه ملک لافَتی را»

 اشاره به حدیث معروف «لافتی الّا علی لا سیف الّا ذوالفقار»: جوان مردی چون علی و شمشیری چون ذوالفقار نیست.

 

 «یوسف صدیق (ع) در خشک سالی مصر سیر نخوردی تا گرسنگان فرامُش نکند.

اشاره به یک ماجرای تاریخی (داستان حضرت یوسف و خشک سالی مصر) 

 

 تناقض (پارادوکس، متناقض نما): آوردن دو کلمه یا دو معنی متناقض درکلام.

به این مثال دقت کنید: جامه اش شولای عریانی است.

واژه ی شولا به نوع لباسی گفته می شود که برای پوشیدن بدن است. هرگاه با واژه ی عریانی ( = لخت بودن ) همراه شود

معنی خود را ازدست می دهد. به عبارت دیگر: عریانی ناقض وجود ” شولا ” است.

 

آرایه ی پارادوکس اغلب به سه شکل زیر ظاهر می شود:

 

الف) دو کلمه‌ي متضاد (دو صفت مخالف) به وسیله ی کسره به هم ربط داده می شوند:

” آوازهای خاموش،  سلطنت فقر، نگاه مهربان مرگ، ارتفاع پست، پیدای پنهان، فریاد بی‌صدا و …… “

” هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای           من در میان جمع و دلم جای دیگر است “

دراین بیت دو واژه ی ” حاضر و غایب “دو صفت متناقض اند˛ یعنی وجود یکی نقض وجود دیگری است.

” چنین نقل دارم زمردان راه                     فقیران منعم ˛گدایان شاه “

درمصراع دوم، ” فقیران منعم ” و ” گدایان شاه ”  ← متناقض نما

 

ب) دو کلمه ی متضاد به یک چیز نسبت داده می شود:

” درکارگه کوزه گری رفتم دوش           دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش “

دراین بیت دو کلمه ی متضاد گویا و خموش به کوزه نسبت داده شد ← متناقض نما

” مگر اشک سیه روزان که سیل حوادث را هدایت می کند، به استحکام کاخ پوشالی جباران به سخره نمی نگرد؟ “

دو واژه ی متضاد استحکام و پوشالی به کاخ نسبت داده شد ← متناقض نما

 

 ایهام: آوردن کلمه یا عبارتی در شعر یا نوشته که دارای دو یا چند معنی باشد، اما فقط یکی از این معنا آشکارتر باشد به

عبارت دیگر در ایهام دو معنی نزدیک ودور وجود دارد که منظور شاعر یا نویسنده اغلب معني دور است؛ مانند:

” گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید             گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید “

در این بیت فعل “برآيد”  به دو معنی به کار رفته است : ۱- طلوع کند       ۲- امکان پذير باشد.

” بی مهر ر̓خت ، روز مرا نور نمانده است          وز عمر مرا جز شب دیجور نمانده است “

در این بیت کلمه ی “مهر” به دو معنی به کار رفته است: ۱- عشق و محبت         ۲- خورشید.

 

ایهام
زمانی صورت می گیرد که هردو معنی به ذهن بیاید ، یعنی یا از معنی نزدیک به
معنی دور آن برسیم مانند بیت بالا که درنگاه اول واژه ی عشق و محبت به ذهن
می آید اما نظر شاعر معنی دور آن ” خورشید” است.

یا این که گاهی هردو معنی قابل قبول است. درهرصورت هردو معنی درشکل گیری ایهام مؤثر هستند

“دی می شد و گفتم صنما عهد به جای آر          گفتا غلطی خواجه دراین عهد وفا نیست “

در
این بیت واژه ی ” عهد” هم در مصراع اول به کار رفته است هم در مصراع دوم .
واژه ی “عهد” به دو معنی “پیمان و روزگار” است ؛ اما آرایه ی ایهام فقط در
مصراع دوم وجود دارد ، زیرا هر دو معنی پیمان و روزگار از واژه ی عهد که
در مصراع دوم است دریافت می شود. اگر به مصراع اول دقت کنیم متوجه می شویم
که واژه ی عهد دراین مصراع فقط به معنی “عهد و پیمان” است ، بنابراین
ایهامی شکل نمی گیرد.

اگر
کلمه ای در فرهنگ لغت دارای دو معنی یا بیشتر باشد در صورتی درجمله یا بیت
ایهام می سازد که دو معنی نزدیک و دور ازآن به دست بیاید نه یک معنی

 

 تشخیص: (آدم نمایی یا جان بخشی به اشیای بی جان ) : نسبت دادن حالات و رفتار انسان به غیر انسان (منظور از غیر

انسان ، گل ها ، گیاهان ، اشیا ، حیوانات و ………. هستند ) ؛ مانند:

” می رود صبح و اشارت می کند                    کاین گلستان خنده واری بیش نسیت ”

 در این بیت، صبح به انسانی تشبیه می شود كه اشاره می کند؛ یعنی رفتن و اشاره کردن که اعمالی انسانی است به صبح

نسبت داده شد .

مثال دیگر :  ” گویی بطّ سفید جامه به صابون زده است              کبک دری ساق پای در قدح خون زده است “

در این بیت به یک پرنده شخصیت انسانی داده شده است ؛ یعنی بطّ سفید (مرغابی سفید) جامه ی خود را با صابون مي‌شويد.

 

هرگاه غیر انسان مورد خطاب واقع شود آرایه ی تشخیص به وجود می‌آید :

” به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت         که ز کوی او غباری به من آر توتیا را “

در این بیت ، نسیم که غیر جاندار (غیر انسان ) است مورد خطاب واقع شد ، یعنی به انسانی تشبیه شده که در حال شنیدن است

اگر
کلمه‌ای که مورد خطاب قرار می‌گیرد خود انسان باشد، یعنی به جای این که
بگوییم: « ای دوست ، ای معشوق ، ای یار » بگوییم: « ای گل ، ای غنچه و
….. » در اين صورت آن کلمه ی مورد خطاب، استعاره است نه تشخیص؛ مانند :

” باز امشب ای ستاره ی تابان نیامدی           باز ای سپیده ی شب هجران نیامدی”

دراین
بیت منظور از “ستاره و سپیده ” انسان است (=یار ، معشوق ، دوست )؛ یعنی دو
پدیده‌ی طبیعی و بی جان ستاره و سپیده مورد خطاب واقع نشده‌اند، به این
علت در این بیت استعاره وجود دارد نه تشخیص.



توضیح درس دوم ادبیات فارسی سال سوم ( رزم رستم و اسفندیار)

–   وقتي روز فرا رسيد رستم لباس جنگي پوشيد و علاوه بر آن ببر بيان (زره مخصوص) خود را نيز براي حفظ تن پوشيد.

گبر، ببر: جناس ، مراعات نظير                                               بر ،‌ببر : جناس

۲-  رستم طنابي محكم و بلند به ترك بند زين اسب بست و بر اسب تنومند خود ، رخش، سوار شد.

به فتراك زين بر: دو حرف اضافه(به…….. بر) براي يك متمم            كمند ، فتراك، زين، باره: مراعات نظير

باره ي پيل پيكر: اسب قوي هيكل يعني رخش

۳-  رستم تا ساحل رود هيرمند آمد در حالي كه ناراحت و متأسف بود و پند ها و نصايحي براي اسفنديار داشت

لب، لب: جناس تام لب در مصراع دوم: مجازاً
دهان                              دل، لب: مراعات نظير
                            دل پر از باد بودن : كنايه از ناراحت و متأسف
بودن                        باد: استعاره از آه و
تأسف                       لب پر از پند بودن: كنايه از اندرز گويي و
نصيحت

۴-  رستم از ساحل رود هيرمند گذشت و به بلندي بر آمد و از كار روزگار شگفت زده شده بود

۵-  رستم فرياد زد كه اي اسفنديارخجسته حريف رزم تو آمد آماده جنگ باش.      كار: جنگ           برآراي كار: آماده ي جنگ باش

۶ و ۷- وقتي اسفنديار اين سخن را از رستم ( اين جنگجوي شجاع پير شنيد) باخنده گفت: از زماني كه
از خواب بر خاسته ام آماده جنگ بوده ام.             شير پرخاشجوي كهن:
استعاره از رستم                 پر خاشجو: جنگجو              آراستن : 
آماده شدن

۸ و ۹-  اسفنديار دستور داد تا زره و كلاه خود او و همچنين تيردان و نيزه جنگي اش را آوردند و تن  روشن و سپيدش 
را پوشاند و كلاه فرماندهي بر سر نهاد.   جوشن، خود، تركش، نيزه جنگ جوي :
مراعات نظير                توكش: تيردان   جوشن، پوشيد، بر: مراعات
نظيربر:‌ تن، ‌اندام            بر، بر: جناس تام           بر ، سر : جناس
ناقص،‌مراعات نظير      سر، كلاه: مراعات نظير            روشن برش، تركيب
وصفي مقلوب(بر روشنش) ش: مضاف اليه

۱۰- اسفنديار دستور داد تا بر اسب سياهش زين نهادند و نزد او بردند.

(اسب سياه نشانه عظمت و شكوه بوده است)      زين، اسب سياه : مراعات نظير                  شاه: اسفنديار 

۱۱ و ۱۲ و ۱۳-  وقتي اسفنديار جنگجو زره را پوشيد از شدت
نيرو و نشاطي كه در وجودش بود (۱۲) ته نيزه را بر زمين زد و با كمك نيزه از
روي زمين بر زين اسب پريد و سوار شد (۱۳) حالت سوار شدن اسفنديار همچون
پلنگي بود كه كه بر پشت گور مي جهد گور خر را آشفته و مضطرب مي سازد و به
جست و خيز وا مي دارد.         پرخاش جوي: جنگجو  اسفنديار           

گور: در اصل گور اسب يا اسب ببري بوده و به آن گور خر گفته اند.      شور برانگيزد: آشفته و مضطرب كند.

واج آرايي «ش» در بيت ۱۱

بيت ۱۲- زين، زمين: جناس ناقص        واج آرايي: « ن» ، «ز»       اندر آمد : فعل پيشوندي                 خاك سياه: مجازاً زمين

بيت ۱۳- تشبيه مركب                           مشبه آن بيت ۱۲ است                           به سان: ادات تشبيه

و بقيه بيت: مشبه به                                گور، شور: جناس ناقص                          واج آرايي

۱۴- رستم و اسفنديار به اين گونه به جنگ با هم رفتند و انگار در جهان اصلاً شادي و بزمي وجود ندارد و فقط جنگ و دشمني هست.

رزم ، بزم: جناس ناقص، تضاد

۱۵ و ۱۶- وقتي رستم و اسفنديار دو پهلوان سرافراز به هم
نزديك شدند (۱۶) اسب هر دو پهلوان شيهه ي بلندي كشيدند آن چنان كه گويي
ميدان جنگ از صداي شيهه ي آن ها شكافته شد.

پير: رستم                جوان: اسفنديار       دو شير:
استعاره از رستم و اسفنديار      پير و جوان: تضاد   باره: اسب  
            بيت ۱۶ اغراق

۱۷ و ۱۸ و ۱۹ و ۲۰ و ۲۱- رستم با صداي بلند (به اسفنديار)
گفت: اي شاه دل شاد و نيك بخت (۱۸) اگر خواهان نبرد و خونريزي هستي و
اينگونه نبردي سخت و دشوار مي خواهي(۱۹) بگو تا من سواران جنگجوي زابلي با
بهترين خنجر هاي برنده كابلي بياورم (۲۰) در اين ميدان نبرد،‌آنها را به
جنگ واداريم و خود اينجا مدتي مكث مي كنيم و استراحت مي كنيم (۲۱) جنگ و
خونريزي آنها مطابق ميل تو مي شود و تلاش و جنگيدن آنها را مي بيني. 
  آواز سخت: صداي بلند، حس آميزي                          سخت، بخت: جناس
ناقص

(۱۸) جنگ، خون،‌ ريختن، برآويختن: مراعات نظير                              واج آرايي: «خ»

(۱۹) زابلي، كابلي: جناس ناقص، مراعات نظير                                      خنجر كابلي: خنجر تيز ساخت كابل

(۲۰) جنگ، رزمگه: مراعات نظير                                                            رزمگه شان: «شان» مفعول

(۲۱) به كام تو: مطابق ميل تو                                                                 تكاپو: تلاش و تحرك

خون ريختن و تكاپو و برآويختن: مراعات نظير

۲۲- اسفنديار (به رستم) پاسخ داد چرا چنين سخنان ناشايست و بيهوده اي مي گويي؟      نا به كار: ناشايست،‌ بيهوده

۲۳- من نيازي به جنگ مبارزان اهل زابل و يا جنگ ايراني و كابلي ندارم. (استفهام انكاري)              زابلستان،‌ كابلستان: جناس ناقص

زابلستان‌، ايران، كابلستان: مراعات نظير، مجازاً مبارزان زابلي و ايراني و كابلي

۲۴ و ۲۵- (اسفنديار مي گويد) آيين و مسلك من چنين نيست و
در مذهب من چنين كاري شايسته نيست (۲۵) كه باعث كشته شدن ايرانيان شوم و
بعد خود تاج شاهي بر سر گذارم و پادشاه شوم.(ايرانيان را به خاطر پادشاهي
خود به كشتن دهم).

آيين، دين: مراعات نظير         تاج بر سر نهادن: مجازاً
پادشاهي          واج آرايي: «ن»       اين، دين: جناس    بر، سر/ دهم،
نهم: جناس     

تاج، سر: مراعات نظير        (زمينه ملي حماسه)

۲۶- تو اگر نياز به يار و كمك كار داري با خودت بياور ولي
من هرگز نياز به يار ندارم و تنها با تو مي جنگنم يار، كار: جناس ناقص 
يار، بيار: جناس ناقص                                تو را: را: حرف اضافه
به معناي«براي»   واج آرايي: «ي» ، «ا» ، «ر»

۲۷- (رستم و اسفنديار) دو جنگجو با هم پيمان بستند كه در آن جنگ كسي به كمك و ياري آن ها نيايد.

جنگي: جنگجو                         جنگي، جنگ: مراعات نظير                     فريادرس: يار گير، كمك كننده

۲۸- ابتدا با نيزه جنگيدند و يكديگر را چنان زخمي كردند كه خون از زره فرو مي ريخت.          نيزه، برآويختن،‌ جوشن: مراعات نظير

۲۹- به خاطر قدرت اسب ها و ضربه هاي شديد آن دو سالار، شمشير هاي محكم هر دو شكسته شد.

سران: مجازاً فرماندهان، سالاران          زخم: ضربه    گران: سنگين   سران، گران: جناس    اسبان، زخم سران، تيغ گران: مراعات نظير

۳۰- رستم و اسفنديار مثل شيران جنگاور برآشفته و خشمگين شدند و با عصبانيت اندام يكديگر را با گرز كوبيدند.

تشبيه      مشبه: رستم و اسفنديار(محذوف)          مشبه به: شيران جنگي           چو: ادات شبيه

۳۱- همچنين دسته ي گرزهاي سنگين آن ها شكست و دو پهلوان ديگر ابزار جنگي اي براي جنگ نداشتند و دستشان از جنگ باز ماند.

سران: مجازاً فرماندهان(اينجا رستم و اسفنديار)                  دست، دسته/ سران، گران: جناس

۳۲- بعد از آن رستم و اسفنديار كمربند يكديگر را گرفتند و
در اين حالت اسب هايشان نيز سرهايشان را در هم فرو برده بودند و فشار زيادي
را تحمل مي كردند.           كمر، سر: مراعات نظير                    
تكاور: تند رو

۳۳- هر دو پهلوان به يكديگر فشار و نيرو وارد مي كردند ولي هيچ يك از آنها از جاي خود حركت نكرد و هيچ كدام بر ديگري غلبه نكردند.

واج آرايي: «ا» «ي» «ن»         زين، اين: جناس                     شير: استعاره از پهلوان(اينجا رستم و اسفنديار)

۳۴- رستم و اسفنديار از ميدان جنگ بيرون رفتند در حالي كه
اسب هايشان خسته شده بودند و خودشان نيز كوفته شده بودند. 
              آوردگاه: ميدان جنگ       غمي: خسته            آوردگاه،
مردان، اسپان: مراعات نظير

۳۵- كف دهان دو پهلوان به خون و خاك آميخته شده بود و خفتان و لباس جنگ خودشان و پوشش جنگ اسب هايشان پاره پاره شده بود.

خاك، چاك: جناس                 كف، دهان/ گبر، برگستوان: مراعات نظير

۳۶- اسفنديار به رستم مي گويد: تو اي سيستاني مگر قدرت جسماني و مهارت جنگي و تيراندازي ماهرانه مرا فراموش كرده اي؟

سگزي: اهل سيستان، سيستاني(خطاب به رستم با تحقير)
                                پرخاشخر: جنگجو  كمان: مجازاً قدرت
تيراندازي ( در مرحله ي اول جنگ رستم را به شدت زخمي كرده
است)                     بر: سينه  مجازاً توان جسماني

۳۷-  تو با نيرنگ و جادوي زال (پدرت) سالم و زنده اي و گر نه تاكنون مرده بودي

پايت همي گور جست: كنايه از مردن                     پاي: مجازاً وجود

۳۸-   امروز چنان گردن (بدنت) را مي كوبم كه ديگر تو را
زال زنده نبيند و بميري. (نتواند باز تو را مداوا كند) يال: مجازاً‌ كل
اندام رستم                         يال، زال:
جناس                              بكومت: يال تو را
بكوبم                           «ت» : مضاف اليه

۳۹- رستم به اسفنديار مي گويد: از خداي سبحان كه جهان در
دست قدرت اوست بترس و عقل و احساس خود را تباه مكن (بر خلاف عقل و احساس
عمل مكن)

مصراع دوم كنايه از : بر خلاف عقل و احساس عمل مكن    دل: مجازاً احساس   مغاك: مجازاً گور     در مغاك كردن: كنايه از تباه كردن

۴۰-  من امروز براي جنگيدن با تو نيامده ام بلكه به خاطر عذرخواهي (از كشته شدن «پسرت» و براي حفظ آبرو و اعتبار آمده ام).

نام و ننگ: آبرو و اعتبار(مجاز)                                جنگ، ننگ: جناس                  واج آرايي: «ن»

۴۱- تو با من سر جنگ داري و از در ظلم و ستم درآمده اي و بر خلاف عقل عمل مي كني (اين جنگ عاقلانه نيست و تو به من تحميلش مي كني)

مصرع دوم كنايه از بي اعتنايي به حكم عقل ، بر خلاف عقل عمل كردن                چشم خرد: اضافه غير تعلقي

۴۲و ۴۳- رستم زه كمان را به جاي اصلي آن بست و آماده ي
تيراندازي كرد و آن تير گزي را كه پيكانش را زهرآلود كرده بود (۴۳) در كمان
قرارداد و سرش را به سوي آسمان بلند كرد و به نيايش پرداخت.

كمان، زه، تير، پيكان: مراعات نظير        گز، رز،
جناس                          كمان را به زه كردن: كنايه از آماده كردن
كمان براي تيراندازي

۴۴ و ۴۵ و ۴۶-  رستم به خداوند مي گفت: اي پروردگار پاك
آفريننده خورشيد و اي افزايش دهنده ي علم و شكوه و قدرت (۴۵) تو از جان پاك
من و قدرت و روان و باطن من با خبري و بر آن احاطه داري (۴۶) تو شاهدي كه
من چقدر تلاش مي كنم تا شايد اسفنديار از جنگ منصرف شود .  هور:
خورشيد                   هور، زور: جناس ناقص           دادار: آفريننده،
آفريدگار       واج آرايي: «ا» ، «ه»  (۴۵) توان، روان: جناس
ناقص                             جان، روان: مراعات
نظير                           روان: نفس ناطقه كه انسان را به كارهاي نيك
وا مي دارد و از زشتي ها منع مي كند                واج آرايي: «ا»  ،
«ن»                         (۴۶) بپيچم: اصرار و پافشاري مي كنم
                 سرپيچاند: كنايه از منصرف شود، صرف نظر كند       كارزار:
جنگ                                        مگر: شايد، به اين اميد
كه                               بپيچم، بپيچاند: اشتقاق

۴۷-  خدايا تو مي داني كه اسفنديار ظالمانه رفتار مي كند و با من سر جنگ دارد و جنگاوري و مردانگي و قدرت خود را به رخ من مي كشد.

جنگ و مردي فروختن: هنر جنگاوري و دلاوري خود را به رخ
ديگران كشيدن، ادعاي جنگاوري داشتن.            مردي: مردانگي ، دلاوري    
  كوشيدن: جنگيدن   مردي، كوشد، جنگ: مراعات نظير

۴۸- خدايا تو كه آفريننده ي ماه و ستاره تير (عطارد) هستي مرا به كيفر اين گناه مؤاخذه مكن (گناه كشتن اسفنديار)

مگير: مؤاخذه مكن  تير: ايهام تناسب: ۱- وسيله جنگ  ۲- عطارد (تناسب با ماه)

آفريننده ي ماه و تير هستي: تمام تقدير ها به دست توست.

۴۹- رستم به سرعت به همان روشي كه سيمرغ دستور داده بود
تير گز را در كمان گذاشت (زمينه خرق عادت)            گز: مجازاً تير
گز                     گز، كمان: مراعات
نظير                                تهمتن: قوي هيكل(لقب رستم)
                             زود، بود: جناس

۵۰-  تير را به چشم اسفنديار زد و دنيا در برابر ديدگان اسفنديار تيره و تار شد. اسفنديار نابينا و بدبخت شد.

سيه شدن جهان پيش چشم: كنايه از نابينا شدن، بدبخت شدن

۵۱-  قامت بلند اسفنديار خميده شد و دانش و شكوه از او دور شد (در اثر مرگ همه را از دست داد)

سرو سهي: استعاره از اسفنديار             بالا: قد و
قامت                       دانش و فرهي از او دور شد: كنايه از مردن، توان
از دست دادن



    ویدیو : چگونگي شناخت آرايه هاي ادبي
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b