رمان از بخشش تا ارزو

رمان از بخشش تا ارزو

ناخودآگاه اخم کردم. به حلقه ي توي دستم نگاه کردم.. ناراحت شدم که علي حلقه اش رو دستش نکرده… دوست نداشتم از همين حالا انقدر رقيب داشته باشم.. البته به اون دختر ها هم حق ميدادم. چون دانشگاه دخترونه بود و تنها سرگرميشون همين حرفهاي چرت بود.. و البته از يک طرف هم علي واقعا” جذاب بود.. پس حق داشتن که شيفته اش باشن..
رفتم خونه ي خودمون.. پدر توي هال نشسته بود و به روزنامه نگاه ميکرد و هرازگاهي بلند تيترِ بعضي از خبرها رو براي مادر ميگفت…
-گلاره و ماني کجان؟
-کجا ميخواستي باشن مادر؟ سرِ کار
-چه عجب گلاره خانوم رفت سرِ کار…
-گيلدا.. علي کجاست؟
-دانشگاه…
-آها… تو کِي کلاسات شروع ميشن؟
-دو روز ديگه اولين کلاسمه… واي مامان. سه روز در هفته از صبح تا غروب کلاس دارم.. خسته کننده اس نه؟
-هنوز شروع نشده داري غر ميزني؟ بيا يه سالاد درست کن…
رفتم و کاسه رو از دست مامان گرفتم.. کنارش روي زمين نشستم و در حالي که سالاد رو آماده ميکردم به حرفهاش گوش دادم.
-واي گيلدا. ليلا انقدر از علي خوشش اومده.. ميگه واقعا” آقا و متينه… همينطورم هست…
-مادرِ من آخه خاله ليلا از کي خوشش نمياد؟
-نه پس مثلِ تو باشه که از زمين و زمان بدت مياد. اين همه توي هنرستان آدم ريخته بود. رفتي چسبيدي به اون دوتا خير نديده… حالا هم بايد اول جونيت شوهر کني.. اونم به خاطرِ ندونم کاريه اون دوتا…
-مامان نميخوام راجع به اونها حرف بزنم…
-چند وقت پيش مامانِ سپيده بهم زنگ زد
-خب؟!
-هيچي. عذر خواهي کرد. قسم ميخورد که اطلاع نداشته ميخوان علي رو دعوت کنن.. راستي گيلدا.. علي چرا اونروز اونجا بود؟
-هيچي.. ديبا ميگفت که علي ازش خواسته تا پرونده اي رو که از شرکت برداشته تا تکميلش کنه بهش بده.. خيلي بهش نياز داشته براي يه کاري… ديبا هم شيطونيش گل ميکنه ؛ آدرس خونه سپيده رو ميده… علي هم مياد اونجا.. که ديبا دعوتش ميکنه بالا…
-از علي انتظار نميره با اين همه هوش و رفتارِ عاقلانه دعوت يه دختر رو قبول کنه و بياد خونش..
-مــــامــــان
-چراا جيغ جيغ ميکني؟ خب راست ميگم…
نميدونم چرا اعصابم بهم ريخت.. مادر حق داشت… اصلا” انتطار نداشتم که علي دعوت ديبا رو قبول کنه.. هنوز هم واقعا” نميدونستم تا چه حد حرفهاي ديبا راست بود.. هرچي بود به نفعِ علي بود.
-چي چيو راست ميگي؟ مامان علي وقتي ميبينه داداش و باباي ديبا نيستن نميخواد بياد تو.. بعدش هم متوجه ميشه که خونه سپيده ايناس.. ولي خب ديبا اونقدر اصرار ميکنه و توي منگنه ميذارش.. که اون هم مياد تو
-تو هم باور ميکني؟
-باور نکنم چيکار کنم؟ فعلا” که به زور زنش شدم…
مادر اومد کنارم نشست.. دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و من رو توي آغوشش گرفت. گريه ميکردم. اما بي صدا… واقعا” ناراحت بودم.. دوست نداشتم اين اتفاقات پيش ميومد.. زندگي من آروم بود. هرچند يکنواخت اما آرامش داشتم.. اما حالا.. شده بودم موجودي که ناخودآگاه از همه چيز واهمه داشت.. با اينکه علي رو دوست نداشتم اما ميترسيدم.. دوست نداشتم ديگران رو نزديک بهش ببينم.. اين رو همون شب عروسي؛ وقتي که با کتي ميرقصيد متوجه شدم.. حسادتي به دلم چنگ ميزد.. مامان متوجه حال خرابم شده بود و سعي ميکرد دلداريم بده…
-مامان دوستش ندارم… اما نميدونم چرا ميترسم.. ميترسم از نزديکي ديگران بهش…
-مطمئني؟
-از چي؟
-اينکه دوستش نداري؟
-آره… مطمئنم..
-دخترم بالاخره اون شوهرته… درسته دوستش نداري. اما ازش بدتم نمياد… اين حس مالکيتي که داري باعث ميشه انقدر حساس بشي… گيلدا… انقدر خودخوري نکن.. تو ديگه الان اين زندگيته.. سعي کن همون گيلداي هميشه شاد من بشي.. باشه؟
توي کلاس فيزيک نشسته بودم. هنوز استاد نيومده بود.. اصلا” حوصله نداشتم. نگاهي به انگشتِ حلقه ام انداختم.. درست از اون روي که متوجه شدم علي حلقه دستش نميکنه منم حلقه ام رو درآورده بودم.. اون روز علي کلاس نداشت و به همراه بابا ايرج به شرکت رفته بود.. در کل فقط يک روز در هفته_ شنبه_ کلاس داشت. با صداي دختري از فکر و خيال فاصله گرفتم
-جانم؟
-جاي کسي نيست؟
به صندلي اي که با دست نشون ميداد نگاهي انداختم و کيفم رو از روش برداشتم… کلاس عمومي بود و خيلي شلوغ.. تنها صندلي خالي هم همون بود. تشکري کرد و کنارم نشست… چارت درسيش رو درآورد و نگاهي بهش انداخت… داشتم واحدهاش رو ميديدم که فهميدم اون هم معماريه.. و البته ترم يک
-رشته اتون معماريه؟
به سمتم برگشت و لبخندي زد.
-بله. شما چطور؟
دستم رو به سمتش دراز کردم
-گيلدا اميني. ترم يک معماري.
دستم رو فشرد…
-قاصدک افشار. ترم يک معماري…
اون روز من و قاصدک ؛ فهميديم که تمام تايم هاي کلاسهامون با همه.. بنابراين شماره هامون رو با هم رد و بدل کرديم… از اون روز به بعد من و قاصدک صميمي ترين دوستاي هم شديم.. البته اوايل به عنوان همکلاسي قبولش داشتم.. اما بعد ها فهميدم که واقعا”علاوه بر يک همکلاسيه خوب؛ دوست خوبيه… قاصدک از ماجراي ازدواج من خبر نداشت. خودم اينطور خواسته بودم.. هيچ کس توي دانشگاه از ازدواج من و علي اطلاع نداشت… ما توي خونه به صورت همخونه بوديم .. ازدواجي درکار نبود.. علي هر روز بداخلاقتر و عبوستر ميشد و من خشک و جدي تر. با اينکه از نوع رابطه امون راضي نبودم اما دوست نداشتم من پيشقدم شم و غرورم رو کنار بذارم و رابطه امون رو صميمي کنم.
در رو باز کردم و تن خسته و خاکيم رو روي کاناپه انداختم.. از دستم خون ميومد.. اهميتي ندادم.. بدنم کوفته بود و پاهام درد ميکردن… توي دلم مدام به اون دزدِ احمق که قصد دزدي کيف من رو داشت فوش ميدادم.«آخه يه دانشجو چي تو کيفش داره احمق؟» کيف رو کشيد که به خاطر دسته ي کيف که دور دستم بود، من هم با کيف روي زمين کشيده شدم.. تمام دستام و قسمتي از پام خراش برداشه بودن و بعضي از جاها هم کبود شده بودن. توي اون لحظه خدارو شکر کردم که پسر جووني با ديدن من و اون موتوري به کمکم اومد و دسته ي کيف رو از دستم جدا کرد…
روي سراميکهاي توي آشپزخونه نشسته بودم و داشتم با بتادين زخمهام رو شست و شو ميدادم… دستم ميسوخت و اشک راهش رو به چشمهام پيدا کرد… متوجه حضور علي توي آشپزخونه نشدم.. نفهميدم کي از شرکت برگشته بود.
-گيلدا… چي شده؟
تمام ماجرا رو از ريز تا درشت تعريف کردم… اخمش پررنگتر شد.. زير لب چيزي گفت که نشنيدم..
-علي… مياي کمکم؟!
باند رو به سمتش گرفتم و اون هم بي حرف باند رو به روي خراشهام گذاشت و به نوعي پانسمانشون کرد… تشکري کردم و به اتاق رفتم… لباسهام رو عوض کردم و روي تخت نشستم… دستم درد ميکرد.. اما بايد براي فردا کارهاي عقب افتاده ام رو انجام ميدادم… فردا با استاد افراسياب کلاس داشتم.. پسر جووني که تقريبا” هم سنِ علي بود.. با پوستي روشن و چشمهاي عسلي.. در کل بامزه بود و قيافه ي بانمکي داشت.. استاد خيلي خشني نبود اما دوست داشت هميشه کارش رو به موقع و تمام و کمال انجام بدي..
-کاراي کدوم درسته؟
-درک و بيان.
-با کي داري؟ نويد؟
-با افراسياب
-اسم کوچيکشو نميدونم
-خوب همونه ديگه…
بدون هيچ حرفي رفت توي هال.. اون شب تا ديروقت روي کارهاي عقب افتاده کار کردم.خوشحال بودم از اينکه همه رو انجام دادم.. توي کاور گذاشتمشون و رفتم يه چيزي بخورم.. حسابي گرسنه شده بودم. البته تنها چيزي که بلد بودم و توي يخچال هميشه پيدا ميشد ماکاروني بود. البته چيزايي مثل سالاد ماکاروني و … رو بلد بودم. اما به عمرم کتلت درست نکرده بودم حالا چه برسه به برنج و خورش..
-چي داريم؟
-ماکاروني.
-مثلِ هميشه؟!
-دلتم بخواد. به اين خوبي…
-اولا” تعريف از اون دست پختت نکن که خوردن نداره.. در ثاني هر روز که نميشه ماکاروني خورد.
تن صداش رو بالا برده بود… سر کوچکتري چيزي عصبي ميشد. خيلي بهم برخورده بود. عوض تشکرش بود. حالا درسته هر روز ماکاروني بود اما خوب ميدونستم که دست پختم خيلي خوبه.. همه هميشه از ماکاروني من تعريف ميکردن.. حتي مامانم بارها اعتراف کرده بود که ماکاروني منو بيشتر از خودش دوست داره
-مجبور نيستي بخوري..
-چرا مجبورم…
-نه کسي مجبورت نکرده…
-گيلدا با من جر و بحث نکن.. بجاي اين بحثهاي الکي چهار نوع غذا ياد بگير.
-من کلفتت نيستم که اينطوري باهام صحبت ميکني .
-مگه چطوري صحبت کردم؟ هان؟
باز داشت صداش رو بالا ميبرد… خيلي ناراحتم کرده بود.. سريع رفتم توي اتاق و پتو رو روي سرم کشيدم..
-خانوم اميني…
-بله استاد؟
-کارتون رو بيارين
با تمام برگه هاي تکميل شده ام به سمت افراسياب رفتم… لبخندي زدم و کارهام رو روي ميزش گذاشتم.
-ممنون خانوم اميني. عالي بود. فقط اينو بهتر هم ميتونستين بکشين.
به کاري که اشاره ميکرد نگاه کردم. حق با اون بود.. اما به خاطر دردِ دستهام ديگه بهتر از اين نميشد… مخصوصا” که آخرين کار بود و خستگي هم به دردِ دستم اضافه شده بود
متوجه نگاه هاي همراه با لبخندِ نويد افراسياب به خودم شده بودم… در اين بين که نويد داشت کارِ دانشجوهاي ديگه رو چک ميکرد ؛ من هم داشتم همون طرح اشتباهم رو درست مي کردم..
-راستي گيلدا معني اسمت چيه؟
-واي واي قاصدک… يک ماه از آشناييمون ميگذره.. الان بايد بپرسي؟
-ااااا… خوب الان يهو به ذهنم رسيد. حالا تو بگو.
-يعني طلا.
-اوه اوه.. چه معنيش خوشگله…. راستي…
-باز چيه؟
-بچه ها ميگن يه استاد هست.. شکيبا… انقدر جذاب و خوشتيپه… ترمِ دو باهاش داريم.. هووووورا…
ميدونستم رنگم پريد… انتظار نداشتم قاصدک هم اين موضوع رو پيش بکشه.. اون که از ازدواج من و علي خبر نداشت. اما به هر حال اصلا” از قاصدک انتظار نداشتم اين حرف رو بزنه.. چون به نظر نميومد جزوِ اون دسته از دخترهايي باشه که در يک نگاه جذبِ يه نفر بشن… با صدايي لرزون جوابش رو دادم..
-خب که چي؟
-البته تو بايدم اينو بگي… نويد جوون هر جلسه با نگاه درسته قورتت ميده.. تو که تا آخر اين ترم بچه بغل ، خونه شوهري.. من بايد فکري به حال خودم بکنم..
حدسم درست بود. با اين نگاه هاي تابلوي نويد؛ حتي قاصدک هم متوجه شده بود.. خودمم نميدونستم چرا رابطه ي خودم و علي رو پنهون کرده بوديم. اما حال داشت به ضررم تموم ميشد..
-تو اومدي دانشگاه درس بخوني يا شوهر کني؟
-هر دو.
و دوباره ريز خنديد.. از دستش عصبي شده بودم..اما سعي کردم تمام عصبانيتم رو پشت يک لبخند تصنعي پنهان کنم.
نگاهي به گوشي علي که يکريز زنگ ميخورد انداختم.. بازم يک شماره ي ناشناس ديگه.. علي حموم بود. مونده بودم جواب بدم يا نه… بالاخره جواب دادم.
-علــــــي.. عشقم… سلامــــ قربونت برم.
صداي ريز دخترونه آزارم ميداد… انقدر با عشوه کلمات رو بيان ميکرد که دهنم قفل شد و نتونستم حرفي بزنم… اشک بي اختيار از گوشه ي چشمم سرازير شد.. فکر اينکه علي با يک نفر ديگه ارتباط داره مثل خوره به جوونم افتاد. دختر يکسره صحبت ميکرد …
-علي جــــونم.. عزيزم چرا جواب نميدي؟
باز هم حرفي نزدم.. دستم رو روي دهنم گذاشتم که صداي گريه ام بلند نشه.. فکر خيانت علي آزارم ميداد… درسته ازدواج ما به اجبار بود .. اما من حتي ديگه به خودم اجازه نداده بودم به کسي فکر کنم.. حالا اون به راحتي به من خيانت کرده بود… با صداي در حموم به خودم اومدم و سريع تماس رو قطع کردم و گوشي رو دوباره سر جاش گذاشتم…
علي رو ديدم که يکراست به سمت گوشيش ميرفت… روي کاناپه نشسته بودم و به حرکاتش خيره بودم… نگاهي به گوشيش انداخت و گوشي رو برداشت و به اتاق رفت… فکر اينکه ميخواست به همون دختر زنگ بزنه عذابم ميداد اما دم نزدم… فقط دوباره اشک بود که بر پهناي صورتم جاري شد… تازه يک ماه از ازدواجمون ميگذشت و من شاهد خيانت شوهرم بودم… حس خفگي بهم دست داد… نميتونستم فضاي خونه رو تحمل کنم… هميشه در مواقع ناراحتيم؛ حس ميکردم ديوارهاي خونه دارن لحظه به لحظه بهم نزديک ميشن و راه نفس کشيدنم رو ميبندن… علي رو ديدم که رفت توي آشپزخونه… سريع رفتم توي اتاق و لباسهام رو پوشيدم…نياز به يه همصحبت داشتم.. گلاره بهترين همصحبتم بود.
-الو. گلاره کجايي؟
-واي گيلدا. باورت ميشه؟ الان شماليم…
حرفش مثل آب سردي بود که روي تنم ريختن…
-کي رفتين آخه؟
-ماني از طرف شرکت بايد ميرفت.. منم باهاش اومدم. امروز صبح راه افتاديم. تازه رسيديم..
دوست نداشتم توي خونه بمونم..نگاهي از توي آيينه به چشمهاي قرمزم انداختم… توي همون چند ماه که از اون اتفاق لعنتي ميگذشت به شدت وزنم کم شده بود..
-مامان من و علي با هم غريبه ايم… اون حتي پيش من نميخوابه… هميشه به بهانه ي فيلم ديدن ميره توي هال ميخوابه… اونوقت شما ميگين من کاري کنم که صميمي بشيم؟
-گيلدا … مرد محبت ميخواد… يکيتون بايد غرورش رو بذاره کنار… ميدونم غرورت برات مهمه. اما زندگيت بايد مهمتر باشه.
-مامان اون داره به من خيانت ميکنه. ميفهمي اينو؟ زندگي من اينه… زندگي منه بدبخت اينه… هنوز دوماه نشده که ازدواج کردم بايد شاهد خيانت علي باشم.
به آغوش مامان رفتم و گريه سر دادم… بدون اينکه به علي بگم از خونه زده بودم بيرون.. با صداي بلند گريه ميکردم و مامان دلداري ميداد. خدا رو شکر ميکردم که بابا خونه نبود.
سبک شدم.. واقعا” به اون گريه نياز داشتم… روحم خسته بود… مگه من چد سالم بود که بايد اين همه رنج و درد رو تحمل ميکردم و دم نميزدم؟
-گيلدا … تو سنت خيلي کمه.. براي اين زندگي خيلي بچه اي…
-مامان مگه من نگفتم؟ مگه من التماستون نکردم؟ مگه به پاتون نيوفتادم که جلوي اين ازدواج رو بگيرين؟ مگه من خواستم؟ من که تا مرز خودکشي رفتم…
-گيلدا چرا نميخواي قبول کني؟ بابات مجبور بود.. از ابرو ريزي ميترسيد.. از اينکه ديگه نتونه سرش رو بلند کنه و تو روي ديگران نگاه کنه.
-مامان من آبروتون رو بردم؟ تو ديگه چرا مامان؟ تو که از همه چيز خبر داري.. تو که ميدوني من کاري نکردم..
-ميدونم… حال ميگي چيکار کنم؟ اصلا” تو مطمئني که علي داره بهت خيانت ميکنه؟
دوباره اشکم سرازير شد.. صداي اون دختر هنوز توي سرم بود… دستم رو روي شقيقه هام گذاشتم… حس ميکردم مغزم در حال انفجاره… سرم رو به نشانه ي مثبت تکان دادم… مامان هم گريه ميکرد.. پا به پاي من…
-ديبا خير نبيني… خير نبيني الهي… ببين با آينده ي دخترم چطور بازي کردي…
سرم رو به شونه ي مادر تکيه دادم و چشمهام رو بستم… فکر کردن کار روز و شبم شده بود.. فکر به علي.. اون دختر. ديبا. سپيده… فکر به آينده ي نامشخصم…
-آره جواهر خانوم.. چشم حتما”
صحبت مادر که با تلفن تموم شد بهش خيره شدم…
-چي ميگفت؟
-هيچي احوال پرسي… ميگفت گيلدا چرا بهمون سر نميزنه؟!
-واي ديگه حوصله اينو ندارم.. مجبورم اونجا تظاهر به خوشبختي کنم..
-چرا تظاهر؟
-وا مامان… يادتون رفته؟ بابا ايرج و مامان جواهر که نميدونن من و علي مجبور به اين ازدواج بوديم. اونا فکر ميکنن ما همديگه رو دوست داريم…
-گيلدا باور کنم دوستش نداري؟
-آره…
دروغ ميگفتم.. حتي به خودم.. اوايل عقدمون واقعا” دوستش نداشتم.. اما خوشم ميومد ازش.. اما حالا… روز به روز بيشتر بهش عادت ميکردم و بهش وابسته ميشدم.. گاهي که دير ميومد خونه دلم هزار راه ميرفت… ميترسيدم از اينکه عاشقش بشم.. من هيچي از علي نميدونستم.. اما مطمئن بودم که من رو دوست نداره.. فقط بالاجبار تحملم ميکنه…. مدام اخم ميکرد.. بهم اهميت نميداد.. دم نميزدم.. ناراحتيم رو توي خودم ميريختم و لبخند تلخ گوشه ي لبم خودنمايي ميکرد. با اين حال روز به روز بيشتر به وجودش نيازمند ميشدم… کم کم برام همه چيز و همه کسم شد… با اينکه چند ماه بيشتر از ازدواجمون نميگذشت اما ميدونستم که اين علاقه الکي نيست.. هيچ وقت همچين حسي رو تجربه نکرده بودم.. با اينکه بهم اهميت نميداد اما دوستش داشتم.. براش احترام قائل بودم… هرچند اون من رو خورد کرد.. هنوز صداي اون دختر مثل مته مغزم رو سوراخ ميکنه. حتي توي دوران عقدمون احتمال اين رو ميدادم که علي کس ديگه اي رو دوست داشته باشه… همش به خودم اميد واهي ميدادم که کسي توي زندگيش نيست. اما حالا… همه چيز برعکس شده بود.
خانوم اميني…
با تعجب به پشت سرم نگاه کردم.. با ديدن نويد افراسياب به اجبار لبخند زدم…
-بله استاد؟
با قدمهاي بلند بهم نزديک شد.. لبخندي زد
-ميشه چند لحظه وقتتون رو بگيرم؟
متعجب شدم. اما سرم رو به نشانه ي مثبت تکان دادم…
-خواهش ميکنم…
نگاهي به اطراف انداخت.. توي نگاهش نگراني رو خوندم.. به دانشجوهايي که از اطرافمون ميگذشتن خيره ميشد و لبخندي با استرس ميزد…
-راستش.. خب… چطور بگم…
از من و من کردنش خسته شدم… اون روز روز خسته کننده اي بود.. به حدي وسيله دستم بود که حتي نميتونستم درست راه برم… حالا بايد مي ايستادم تا آقا حرفشون رو بزن..
-خب ميخواستم اگه اجازه بدين براي امر خير خدمتتون برسيم..
واي خداي من.. دنيا روي سرم خراب شد… تو طول ترم فهميده بودم که از من خوشش مياد.. اما انتظار نداشتم انقدر سريع اقدام کنه… نميدونستم چي بايد بگم….
-ببخشيد استاد ولي…
-خانوم خواهش ميکنم…
-ولي استاد…
با ديدن علي که از پله هاي اصلي پايين ميومد قلبم توي سينه شروع به تپيدن کرد… نگاهم روي صورت عصبي علي خيره موند.. هنوز متوجه حضور من و نويد نشده بود.. داشت به سمت ما ميومد..نويد رد نگاهم رو دنبال کرد و به علي رسيد.. لبخندي زد و بلند سلام کرد..
-سلام علي جان. خسته نباشي…
علي به اجبار لبخندي زد.. سرم رو به زير انداختم و آهسته سلام کردم
-سلام استاد.
-سلام خانوم… نويد بيا بريم شرکت.. کار آقاي خزائي دستت رو ميبوسه..
نويد با حالتي خجالت زده به سمت من برگشت..
-شرمنده خانوم.. من بايد برم.. اما خواهش ميکنم بيشتر در موردش فکر کنين.. من منتظر جوابتون هستم.
هيچي نگفتم.نگاه متعجب علي رو بر روي صورتم حس کردم. . نويد و علي خيلي زود محوطه رو ترک کردن. اون روز تا غروب کلاس داشتم..
-کشتيهات غرق شدن؟
نميدونستم بايدچيکار ميکردم… کلافه شده بودم.. اين از علي که ديشب اصلا” بهم زنگ نزد که بفهمه من کجام.. زنده ام؟! کدوم گوري رفتم… اينم از نويد …
-چيزي نيست…
-تو گفتيو منم باور کردم.. گيلداچي شده؟
-واي قاصدک گير نده.
-يعني چي گير نده؟ ميگم چي شده؟
-قاصدک نويد ميخواد بياد خواستگاري.
-چـــــــــــــي؟
دستهاش رو بهم کوبيد و سوت ميزد…
-ايول… يه عروسي افتاديم. گفته باشم. به صرف شيريني باشه نميام.
-قاصدک…
-هان؟ چيه؟ چقدر ناز داري تو دختر.. بابا خودمونيم ديگه… کلاهتو بنداز هوا که نويد ميخوادت.
حرف زدن با قاصدک بيفايده بود.. اون که از جريان من و علي خبر نداشت.. پس نميتونست متوجه بشه که ناراحتي و نگراني من به چه دليله…
مانتو و مقنعه ام رو درآوردم و انداختم روي تخت.. انقدر براي انجام کارهاي عقب افتاده ي پروژه ي پايانيم اين در و اون در زده بودم که ديگه ناي راه رفتن نداشتم… رفتم توي آشپزخونه و قيمه اي که از ديشب درست کرده بودم رو توي ماکروفر گذاشتم… برنج نداشتيم اما باز هم قيمه ي خالي بهتر از هيچي بود.
با صداي در ؛سرم رو از آشپزخونه بيرون آوردم و با لبخند سلام کردم…
-سلام… خسته نباشي…
-ممنون..
باز هم عصبي.. باز هم صورتش اخم داشت..باز هم نگاهم نکرد.. حتي نيم نگاهي…سعي کردم تمام اين حرکات رو ناديده بگيرم… بايد کاري ميکردم که رابطه امون خوب بشه.. ديگه حوصله ي قهر و دعوا و اعصاب خوردي رو نداشتم.
-علي قيمه ميخوري؟
جوابي نداد.. ميدونستم صدام رو شنيده.. چون توي هال بود و فاصله ي جايي که نشسته بود تا آشپزخونه بيشتر از ۲۰ قدم نميشد.
-علي با توام…
-نه….
«به درک» اينو توي دلم گفتم و شروع به صرف شام کردم…
-گيلدا…. تلفن..
با شنيدن اين حرف به سمت تلفن دويدم.. دستهام رو که خيس بودن با شلوارم پاک کردم و گوشي رو برداشتم..
-بله؟
-سلام.. گيلدا معلوم هست کجايي؟
-چرا جيغ و داد ميکني؟ گلاره جوونم به اعصابت مسلط باش…
-مسلط باشم؟ مگه براي آدم اعصاب ميذاري؟ دويست بار به گوشيت زنگ زدم.
-واي ببخشيد.. تو اتاقه… نشنيدم.
-باشه .. بيخيال.. ميگم امشب مياين بريم بيرون؟
-کيا هستين حالا؟
-من و ماني.. تو و علي… احتمالا” فرزاد و فريما هم ميان.. يادته که؟
-آره بابا اون دوتا خواهر و برادر خل و چل رو ميگي ديگه
-چه خوبم يادته کلک.البته مگه ميشه فرزاد و يادت بره؟
..واي گلاره فرزاد رو چيکار کنم؟
-ولش کن اونو. حالا مياين؟؟
-نميدونم. بذار به علي بگم.. اما فکر کنم خيلي خسته اس.
-باشه تا ۵ دقيقه ديگه بهم خبر بده..
نميدونستم رفتنمون درسته يا نه.. البته هنوز به علي چيزي نگفته بودم اما ميدونستم که به احتمال زياد ميگه نمياد. فرزاد… واي خدا..فرزاد فرهمند… توي شرکت ماني کار ميکرد و دوست صميمي ماني به حساب ميومد.. سال دوم هنرستان بودم که براي اولين بار ديدمش… پسر خوبي بود.. آقا و با شخصيت… طي يکسال بعد؛ دو –سه بار ديدمش.. که گاهي با خواهرش فريما به جمعمون ميپيوست.. تفريح ها و خوشيهامون رو با اونها سهيم ميشديم… تا اينکه اوايل سوم هنرستان بودم که اومد خواستگاريم. البته رسمي نه.. اول به ماني گفت.. اما با همه ي خصوصيات خوبي که ازش ميدونستم ؛ نتونستم قبول کنم. چون علاقه اي بهش نداشتم… هيچ وقت فکر نميکردم فرزاد بياد خواستگاريم.. چون هيچ وقت متوجه نگاه يا توجه خاصي از سمت اون نشده بودم.. گاهي فکر ميکردم اصلا” من رو نميبينه…
-آخه چرا علي؟
-خسته ام .
-بيا بريم. زود برميگرديم.
-ميگم نه يعني نه…
صداش رو بيش از اندازه بالا برده بود… خسته شده بودم از تنهايي.. از اينکه هيچ تفريحي نداشتم.. صبح تا شب يا دانشگاه بودم يا خونه… اشک توي چشمم حلقه زد… مني که هميشه عاشق تفريح و گردش بودم حالا بايد توي خونه ميموندم و با زل زدن به در و ديوار ، شاهد افسردگي خودم ميشدم…
روي تخت دراز کشيدم.. گوشي رو برداشتم و به گلاره زنگ زدم…
-آخه چرا؟
-فايده نداره… کم مونده بود به پاش بيوفتم.. اما آقا ميگه خسته اس.
-گيلدا ببين چي بهت ميگم…
گلاره داشت داد و بيداد ميکرد. از رابطه ي من و علي خبر داشت.. از اينکه چطور دارم ذره ذره آب ميشم و دم نميزنم.. از اينکه علي بهم توجه نداشت.. از اينکه تفريحي نداشتم جز کار خونه.
-همين الان آماده ميشي.. لازم نيست به علي چيزي بگي… تا يک ربع ديگه دم در خونتونيم..
-آخه…
-حرف اضافه بزني ميام با همين دستهام خفه ات ميکنم… اون داره با اين کاراش بدبختت ميکنه.. ميفهمي؟ اما من نميذارم.. تو بايد همون گيلداي هميشگي باشي..
من بدبخت شده بودمبا کسي ازدواج کرده بودم که قلبي از سنگ داشت… کسي که من دوستش داشتم و اون ذره اي بهم توجه نداشت… ميدونستم دوست داشتنم يکطرفه اس. اما کاريش نميشد کرد.. بارها به خودمگفتم که من اونو دوست ندارم.. تلقين کردم.. خودم رو تنبيه کردم.. اما فايده اي نداشت.. اون اولين کسي بود که توي زندگيم بود و من هم بهش علاقه مند شده بودم..
با صداي زنگ در؛ کيفم رو برداشتم و رفتم بيرون از اتاق.
-من دارم ميرم..
باز هم چيزي نگفت… فقط نگاهي گذرا انداخت و دوباره نگاهش رو به تلويزيون دوخت… توي آيينه نگاهي به نيپ سر تا پا مشکيم انداختم.. مثل مادر مرده ها شده بودم.. حتي يک کرم نرم کننده هم نزده بودم..
-سلام.. خوبين ؟
-اين چه تيپيه؟ خجالت نميکشي؟ گيلدا تو چت شده؟
باز بايد به داد و بيداد هاي گلاره گوش ميدادم… دستم رو کشيد و در حالي که غر غر ميکرد من رو دوباره به داخل خونه هدايت کرد.
-من تورو آدمت ميکنم… تو بيخود ميکني به خاطر علي خودتو بدبخت کني…
نشوندم پاي ميز آرايشم و مجبورم کرد صورتم رو آرايش کنم.. هرچند تفاوت زيادي هم نداشت.. چون هميشه آرايش ملايمي داشتم.. آرايش غليظ بهم نميومد. گلاره در همين حال؛ مانتوي سفيدم رو به همراه شلوار جين سورمه اي تيره و شال سورمه ايم پيش روم گذاشت…
-ميخوايم بريم خوش بگذرونيم.. نميريم مجلس ختم.. پاشو سريع آماده شو
واقعا” نگرانم شده بود. اينو از توي چشمهاش ميخوندم.. گلاره کسي بود که از ريز جزئيات زندگيم خبر داشت و همين جزئيات باعث شده بودن که حالا انقدر ناراحت باشه… براي آينده ام ميترسيد.. هرچند. خودمم ميترسيدم.
-سلام گلاره خوبي؟
-سلام.
از رفتار خشک و جدي گلاره با علي ناراحت شدم.. دوست نداشتم اختلافات بين من و علي باعث از بين رفتن صميميت اونها بشه… علي هم از رفتار گلاره متعجب شده بود..
-بريم ديگه.. الان فرزاد اينا هم پيداشون ميشه
دستم رو کشيد و با خودش به سمت درب خروجي برد… کتوني هاي سفيدم رو پوشيدم و زودتر از گلاره به سم ماشين ماني رفتم..
-به به… حالا شدي گيلدااااا…
-ماني، فرزاد اينا هنوز نرسيدن؟
-چرا بابا. زنگ زدم . اونها رسيدن.. منتظر ما هستن…
با توقف ماشين؛ مثل زنداني آزادشده اي ، سريع پياده شدم تا در ورودي باغ خانوادگي فرزاد اينا دويدم.
-سلام فريماه جان. خوبي؟
دستم رو با شوق ودوق از ديدار دوباره ي فريماه دور گردنش انداختم و بوسيدمش…
-ديوونه…. تو خجالت نميکشي؟ نه واقعا” ميخوام ببينم خجالت نميکشي؟ نه مرگ من…
-کوفت باز سوزنت گير کرد؟
-د آخه خيلي پررويي… تو ازدواج کردي و ما رو دعوت نکردي؟
-آخه به عقلت فشار بيار… فرزاد که براي کار شرکت دوبي بود.. تو هم که هميشه دُمِ آقايي….
-بي ادب… داداشمه ها.. با اون نرم با کي برم؟ بده با محرمم ميرم مسافرت؟
-واي پام خشک شد… برو کنار بذار بيام تو .. بعد ادامه ي چرت و پرتهات رو بگو….
-اصلا” خاک بر سر من که انقدر براي اومدن تو ذوق کردم…
-آره واقعا”
با اين حرف نگاهم به نگاه فرزاد گره خورد… نسبت به چند ماه گذشته لاغر شده يود.. اما باز هم جذاب بود… ته ريش خيلي بهش ميومد..
-سلام… چطوري؟
دستم رو به سمتش دراز کردم و اون هم با گرمي دستم رو فشرد…
-به… پس داماد کجاس؟ اين همه لحظه شماري کردم که ببينمش و از همين حالا گربه رو دم حجله بکشيم واسه خاطر خانوم.. نشد که بشه…
-نگران نباش.. تو راهه…
……………………………

متعجب از اين حرف؛ نگاهم رو به دهن ماني دوختم.. منتظر بودم ادامه بده.. چون تا لحظه ي آخر خبري از اومدن علي نبود. چند ثانيه اي بود به دهن ماني خيره شده بودم اما مثل اينکه خيال نداشت ادامه بده… هنوز توي شک بودم.. رفتم کنار گلاره و آروم به طوري که حتي فريماه نفهمه ازش در اين باره پرسيدم.
-اين ديوونه چي ميگه..؟
-اولا” ديوونه اون عليه. به آقاي ما چپ نگاه کني کشتمت… در ثاني خب راست ميگه عزيزِ دلِ من…
-حالم بهم خورد لوس… آخه علي که قرار نبود بياد…
-آره… ولي فکر کنم شنيدن اسم فرزاد کنجکاوش کرد.. خواهرت رو دست کم نگير..
به سرش ضربه ي آرومي زدم…
-ديوونه.. اون از من متنفره… حالا يه اسم فرزاد هم مطمئن باش کنجکاوش نميکنه.
-حالا بذار بياد .. متوجه ميشي.. فعلا” که آدرس باغ رو از ماني گرفته.. فکر کنم يه چند دقيقه ديگه پيداش ميشه..
-واي گلاره حالا اينا حتما” متوجه رابطه ي بد ما ميشن…
-چرا؟
-شما دوتا.. نيم ساعته چيپچ پچ ميکنين بيخ گوش هم؟
به سمت ماني برگشتم… نيشخندي زدم و گلاره رو با دست به سمتش هل دادم..
-بيا بابا.. نخواستيم… نميذاره دو دقيقه با خواهرم تنها باشم…
-بيخود.. زن منه… دو ثانيه هم خيليه… چه برسه به دو دقيقه…
-گيــــلدا….. گيلـــــــــدا…
-چته تو باز؟
-بيا اينجا…
رفتم توي آشپزخونه… فريماه مشغول شستن ميوه ها بود.. ميخواستم کمکش کنم که نذاشت…
-خير سرت تازه عروسي.. يکم ناز و ادا داشته باش…
-چه ربطي داره؟
-تو ربطشو متوجه نميشي.. حداقل لباست رو عوض کن..بعد بيا کمک…
رفتم توي اتاق مهمان و لباسهام رو عوض کردم… يه بليز آستين سه ربع سبز فوسفوري با يه شلوار چين مشکي پوشيدم… موهام رو باز روي شونه هام ريختم و رفتم توي آشپزخونه… صداي شوخي و خنده ي فرزاد و ماني رو از توي پذيرايي ميشنيدم…
-عروس خانوم… دو دقيقه اومديم خودتونو ببينيم.. همش تو آشپزخونه اين که…
-فرزاد.. بذار کمک من ميوه ها رو خشک کنه…
رو کردم به فريماه و با خنده عذر خواستم…
-ببخشيدا.. ولي حالا به اين نتيجه رسيدم که تازه عروسم و بايد يکم ناز و ادا داشته باشم…
فريماه با دست خيسش محکم به شونه ام زد و شروع به داد و بيداد کرد…
-آخه شما دوتا خواهر چرا انقدر تنبلين؟بيل که نميخواستي بزني… ميخواستي چهار تا دونه ميوه خشک کنيا..
-فريــــما جونـــــم….
-باشه بابا.. گوشام دراز.. برو بقيه اش رو خودم خشک ميکنم..
گونه اش رو بوسيدم و رفتم توي هال نشستم… خوشحال بودم از اينکه فرزاد حرفي از گذشته نميزد.. حتم داشتم اونقدر پسر عاقلي بود که ديگه حرفي در اون رابطه نميزد… نگاه هاش.. حرفهاش.. شوخي هاش… صميميتش.. هيچ تغييري نکرده بود..
-گلاره… کجايي عزيزِ دلِ ماني؟
-حالم بهم خورد…
-فرزاد آقا .. نوبت شما هم ميرسه.. آسياب به نوبت…
-عمرا” برادر من…
-يه روزي بهت ميگم عمرا” يعني چي… …گلاره.. کجايي؟
-الان ميام…
بالاخره گلاره هم از اتاق بيرون اومد و جمعمون جمع شد.. انقدر گفتيم و خنديديم که اومدن علي رو از ياد بردم… با صداي زنگ در به خودمون اومديم و فرزاد براي باز کردن در رفت… چند دقيقه بعد به همراه علي وارد خونه شدن… علي باز هم بي نظير بود… تبپ اسپرت سفيد مشکي… با همون ادکلن تلخ هميشگي… ناخودآگاه لبخندي به چهره ي بيتفاوتش پاشيدم… هنوز متوجه حضور من نشده بود و داشت با فريماه احوال پرسي ميکرد… با بيشگوني که فريماه ازم گرفت چشم از علي برداشتم…
-چته باز؟
-عجب چيزيه… همش دارم به اين موضوع فکر ميکنم که واقعا” عقلش رو از دست داده اومده تو رو گرفته؟
نه عقلش رو از دست نداده… مجبوره… مجبوره و اين اجبار رو توي هر حرکت و حرفش به رخم ميکشه… مجبوره و نميتونه اعتراض کنه.. مطمئنا” اگه ميتونست حتي يک ثانيه هم منو تحمل نميکرد… اما يه جورايي ميترسيد… از بيماري پدرش.. از پدر من که هنوز هم علي رو مقصر ميدونست… يه جورايي توي عمل انجام شده قرار گرفته و نه راه پس داره نه پيش… ميخواستم تمام اينها رو بگم… ميخواستم بگم تا شايد بغضم سرباز کنه و کمي تخليه شم…. اما فقط لبخندي زدم و با ناز و ادا دوباره چشم به علي دوختم.. اينبار اون هم متوجه من بود و بهم نگاه ميکرد…
-نه آقا جان.. اينجا جاي همسرِ گلِ منه.. برو کنارِ خانومت…
ماني با شوخي و خنده نذاشت که علي کنارش بشينه و علي هم اومد و روي مبل دونفره؛ درست کنار من نشست…
-گيلدا
به محض اينکه سرم رو به سمت چپم که فرزاد نشسته بود برگردوندم؛ سيبي رو ديدم که توي هوا داشت ميچرخيد و آخرش هم به من رسيد که به موقع عکس العمل نشون دادم و توي هوا قاپيدمش…
-آخه من به تو چي بگم؟ خجالت نميکشي؟ اين طرزِ تعارفِ ميوه به مهمونه؟
-مگه شماها مهمونين؟
-آره… اينو… چه زرنگه.. ميخواد بگه يعني همه صابخونه ايم.. عمرا” آقا فرزاد.. اين دورهمي پيشنهاد خودت بود.. کلِ خرج هم با خودته…
-ماني داشتيم.؟
همه با اين جمله ي فرزاد لبخندي زديم و هر کس مشغول خوردن ميوه شد… اون شب برام عجيب بود که علي هيچ اخمي نداشت… نه عصبي بود و نه ناراحت… با اينکه توي خونه خيلي عصبي بود اما توي خونه باغ اثري از اون خشم نبود.. برام مهم نبود. مهم اين بود که در اون لحظه اخمي به چهره نداشت.راستش دوست نداشتم کسي جز مامان و گلاره از رابطه يبدمون خبر داشته باشه…
-گيلدا بيا ديگه… لوس نشو…
واقعا” دوست داشتم توي جمع هميشگيمون باشم… اون شب فهميدم که ساغر_ دختر خالم_ از جنوب اومده بود… با اينکه اومدنش اونم تنهايي يه خورده عجيب بود اما توي اون لحظه فقط حضور ساغر برام مهم بود.. ساغر هشت ماه از من بزرگتر بود و براي کنکور پزشکي ميخوند… از همون بچگي رابطه ي خيلي صميمي اي با هم داشتيم… گروه سه نفره ي من و ساغر و گلاره معروف بود… اما به دليل سکونت اونها توي جنوب کشور؛ دير به دير همديگه رو ميديدم….
-واي گلاره انقدر اين جمله رو تکرار نکن… باشه…
با گفتن گلمه ي آخر نگاهم همزمان به نگاه علي خورد… اخم غليظي کرده بود … نگاهش رو ازم گرفت و مشغول صحبت با ماني شد…شونه اي بالا انداختم و رفتم توي حياط… ظرف آجيلي رو که دستم بود وي ميز؛ توي باغ گذاشتم و گلاره و فريماه روصدا زدم…
-چيه هي ور دل اين مردا ميشينيد.. بابا جمعِ خودمونو عشقه…
-آره جوونِ خودت..
-بيخيال بابا.. جمع خودمونو خودشون که نداره… واي گيلدا امشب رو بگو…. چه خوشي بگذره…
-گلاره اين ساغر مشکوک ميزنه ها…نميدوني چرا اومده؟
-نه ولي اينطورکه به مامان گفته دلش تنگ شده براي ما…
-واي واي.. اونم کي؟ ساغر.. عمرا” حاضرم شرط ببندم يه خبريه…
-حالا زياد کنجکاو نشو… به عقلتم فشار نيار… تا يکي دو ساعت ديگه ميرسه… خودت که خوب بلدي زير زبونشو بکشي…
-ايول.. هستم…
دستهام رو با شوق به هم کوبيدم که با صداي علي ؛ نگاهم متوجهش شد.. توي چهارچوب در؛ درحالي که دستهاش توي جيبهاي شلوارش بودن به من نگاه ميکرد…
-بله؟
-يه لحظه مياي؟
رفت توي اتاق مهمان کنار راه پله.. سريع رفتم دنبالش.. برم جالب بود که بدونم بعد از اين همه وقت سکوت و دريغ از يک کلمه حرف زدن با من چي ميخواد بگه… مهم حرف زدن با اون بود که براي من لذت بخش بود.. بينهايت…
-علي؟
از کنار پنجره فاصله گرفت و روي صندلي راحتي توي اتاق نشست…
-امشب ميخواي بري خونه مامان اينا؟
-آره…
-تو مگه براي امتحانت آماده اي؟ اولين امتحانت که فرداکه نه؛ ولي پس فرداس.. درست ميگم؟
با فکر امتحان محکم به پيشونيم کوبيدم.. معارف… البته در کل ۶ فصل بود که سه فصلش رو خونده بودم و سه فصل هم ميخواستم فردا بخونم که با اومدن ساغر برنامه هام به هم ريخت.. پوزخند علي رو ديدم و باز چيزي نگفتم…
-البته ميدونم که غيبت کردن و چرت و پرت گفتن از پسرا خيلي مهمتره.. اما خواستم يادآوري کرده باشم
خواستم جوابش رو بدم.. هرچند جواب دندون شکني نداشتم اما بلافاصله بلند شد و به سمت در رفت… در همون حين که در رو باز ميکرد؛ جمله ي ديگه اي رو گفت که ناخودآگاه حساس شدم..
-امشب دوستم مياد خونه.. براي منم بهتره که شما خونه نباشي..
دوستش؟! يعني کي؟ نکنه دختره؟من حتي يک نفر از دوستاي علي رو نميشناختم… فقط ميدونستم رابطه ي به نسبت خوبي با نويد افراسياب داره… همين. توي اين ۴ ماه که از ازدواجمون ميگذشت؛ هيچ تلاشي نکرده بود که رابطه امون بهتر بشه.. با هر حرفي که ميزد سعي ميکرد وجود و شخصيت من رو نديد بگيره و جديدا” هم که کارش شده بود متلک و تيکه و کنايه به من… هميشه ناديده گرفتم.. جواب ندادم.. سکوت کردم.. توي خلوت خودم گريه کردم.. زار زدم. اما به روش نيووردم… دوست نداشتم فکر کنه انقدر ضعيفم و تونسته با حرفاش روحم رو آزار بده.. هرچند واقعا” توي اين کار خبره بود.. من رو از درون شکسته بود.. من ديگه اون گيلداي قديم نبودم.. دختر تنها و افسرده اي بودم که حال دوست داشتن شخص بي عاطفه اي هم به خصوصياتش اضافه شده بود.
-مامان دخترمون خسته اس…
-آها اين يعني اينکه شماها رو تنها بذارم تا باز بگو بخندتون شروع بشه؟
دلم به حال مامان سوخت.. اونم خيلي تنها بود.. ديگه حتي منم توي خونه نبودم تا گاهي باهاش حرف يزنه و درد دل کنه.. گلاره هم که هميشه يا سر کار بود يا با ماني… قرار بود عيد هم جشن عروسيشن رو بگيرن و ديگه مامان به معناي واقعي تنها ميشد..
مامان رو بغل کردم و گونه ي برجسته اش رو بوسيدم… ساغر رو به مامان گفت:
-خاله به جان شما اگه بري ، ديگه منم نميگم دليل اومدنم چي بوده…
خوشحال از اينکه ساغر ميخواد دليل اومدنش رو بگه چشم به دهنش دوختم..
-خوب بابا..با اون چشماي مشکيش خيره شده به من انگار آدم نديده…
-ساغــــــر
-نه خدايي گلاره. دروغ ميگم؟
-خيلي بي ادبي….
-اه. بذار حرف بزنه.. مرديم از کنجکاوي.
-خب… خب… خانومها و آقايون… والله به خدا دلم براتون تنگ شده بود… بابا دلم پوسيد.. نه خواهري. نه برادري.. شماها هم که اينجا.. منم اونجا تک و تنها… خوب گناه دارم…. البته زياد مزاحمتون نميشما… فقط سه روز … اونم به عنوان استراحت اومدم.. مغزم هنگ کرد انقدر درس خودم
با يک حرکت ناگهاني به سمتش رفتم و زدم توي سرش…
-ديوونه.. اين همه مارو علاف کردي که اينو بگي؟ من که ميدونم يه چيزي هست.. تو نميگي…
-به جوونه گيلدا چيزي نيست… راستي آقاتون چطورن؟
-بحث رو عوض نکن…
-بابا به قرآن .. به جدم قسم چيزي نيست… اصلا” اين دل من دفعه ي ديگه شکر ميخوره دلش براي شماها تنگ بشه…
نگاهي به ساعت انداختم… هفت صبح بود و ما هنوز بيدار بوديم… مطمئنا” علي هم بيدار شده بود. چون بايد ميرفت شرکت. کم کم گلاره و ساغر خوابيدن و من هم لباسهام رو پوشيدم و از خونه رفتم بيرون…
نگاهي به کليد دستم و نگاهي به در انداختم… نميدونستم دوست علي هنوز اونجاس يا نه… در رو باز کردم که با چهره ي متعجب علي که مشغول پوشيدن کفشهاش بود مواجه شدم.
-سلام… صبح بخير.
-سلام…
کفشهام رو با عجله درآوردم و رفتم توي آشپزخونه… در همون حين داد زدم :
-علي وايسا يه ليست بهت بدم برام چيزايي رو که ميخوام بخري…
سريع ليستي از مايحتاج تهيه کردم و دادم دستش… لبخندي زدم و کيفش رو هم به دستش دادم
-فقط اگه ديدي دير ميرسي با يه آژانس بفرست خونه…غروب ساغر و گلاره ميان… هيچي نداريم…
نگاهي باز هم بي تفاوت به صورتم انداخت «باشه » اي گفت و رفت به سمت در…
-به سلامت…
دوباره برگشت و نگاهم کرد.. زير لب «خداحافظ » اي گفت و رفت…
توي همون وقت کم؛ سه فصل باقي مونده رو به صورت روزنامه وار خوندم. اون فصل ها زياد مهم نبودن… نزديکاي ظهر بود که تصميم گرفتم يکم به خونه برسم و تميزکاري کنم تا وقتي علي بياد… با اينکه شب گذشته مهمون داشت، ولي اصلا” خونه کثيف نشده بود.. دريغ از يک ظرف کثيف.
-علي مطمئني مهمون داشتي؟
با قيافه ي متعجب به سمتم برگشت…
-چطور مگه؟
-آخه خونه خيلي تميز بود…
باز قيافه ي حق به جانب و عصبي اي گرفت
-من که مثل تو بي انضباط نيستم..
نمدوينم چرا هميشه من رو بي انضباط ميخوند.. در صورتي که هميشه خونه برق ميزد و تميز و مرتب بود.. تنها ايرادي که داشتم اين بود که بلد نبودم غذا بپزم… اونم زمان ميبرد اما ميدونستم که ميتونم…
کيسه هاي خريد رو با عصبانيت ازش گرفتم و رفتم سمت سينک… يه قل سينک رو پر از آب کردم و ميوه هاي رو توش ريختم…
-علي در رو باز کن..
سريع دستهام رو خشک کردم و به هال رفتم.. علي کنار در ورودي ايستاده بود و مشغول احوال پرسي با ساغر بود.. ساغر رو فقط توي جشن عروسيمون ديده بود و فکر نميکردم يادش باشه… اما مثل اينکه خيلي سريع شناختش..
-ما فيلم ميخوايم يالا…
-اي بابا.. چند بار بگم.. هنوز آماده نشده…
-دروغ نگو.. نزديک به ۵ ماهه که از ازدواجتون ميگذره.. حالا قبول.. فيلمِ مادر رو بيار.
بعد از چند دقيقه علي به همراه فيلم مادر اومد.. توي دي وي دي گذاشت و کنار من روي کاناپه نشست… ساغر هم پايين پاي من روي زمين نشسته بود… براي خودمم عجيب بود.. مني که هميشه عاشق ديدن فيلم عروسي بودم اما تا به اون لحظه فيلم عروسي خودم رو نديده بودم… يعني به حدي ناراحت بودم که دوست نداشتم برام مرور خاطرات تلخ باشه.. اما با وجود ساغر هيچ چيزي تلخ نميشد.. بلکه لحظه به لحظه لبخندمون عميقتر ميشد و جاي خودش رو به خنده ميداد.
-واي گيلدا… اونجا رو …دختره چقدر جلفه…
يه لحظه از حرفي که ساغر زد خيلي خوشحال شدم.. ساغر اين جمله رو در مورد کتي گفته بود.. نگاهي به چهره ي علي انداختم.. لبخند کمرنگي به لب داشت و با شنيدن اين جمله حالت صورتش تغييري نکرد…
-ديوونه.. نگا تروخدا رقصيدنشو…
و بعد زد پشت گردن گلاره و دوباره ادامه داد:
-آخه اينم شوهره تو داري؟ آخه مگه ترشيده بودي دختر؟ نگا ترو خدا.. پسره شيلنگ تخته ميندازه… راه رفتن عاديش مشکل داره.. حالا اين خانوم گير داده که باهاش برقصه…
دوباره دعواي لفظي بين گلاره و ساغر بالا گرفت… رفتم توي آشپزخونه و ظرف ميوه رو آوردم… اين سري کنار ساغر روي زمين نشستم و ميخواستم تکيه ام رو به کاناپه بدم که پاهاي علي مانع ميشد.. دوباره خودم رو جلو کشيدم و سعي کردم تکيه ندم… با احساس دستي روي شونه ام به عقب برگشتم.. چهره ي خندون علي رو براي اولين بار ديدم. که در حال بگو بخند با ساغر بود.. با دستش فشاري به شونه ام داد و من رو به عقب کشيد… خودش به حالت چهار زانو روي کاناپه نشست و منم به پايه ي کاناپه تکيه دادم. براي اولين بار بود که همچين چيزي از علي ميديدم.. اون شب به کل تغيير کرده بود.. رفتارش بهتر شده بود.. ازم فرار نميکرد..اما سعي ميکرد نگاهش به نگاهم گره نخوره.. به صورتم نگاه نمي کرد اما رفتارش عادي بود
اونشب هرچقدر که ساغر اصرار کرد تا همراهشون به خونه ي گلاره برم و باز اين چند روز رو دور هم باشيم به خاطر امتحان هندسه نتونستم قبول کنم…
-واي مامان بخدا فردا امتحان هندسه دارم.. نميتونم.
-گيلدا بخاطر ساغر.. زشته.. از وقتي که اومده داري حرف از امتحان ميزني.. فردا ميره ديگه…
-وا.. مامان… خوب من امتحان دارم.. چيکار کنم خب؟ هيچي نخوندم..
-خير سرت شوهرت توي همون دانشگاه تدريس ميکنه ها… يعني نميتونه برات نمره قبولي بگيره؟
-مامان حرفا ميزنيا… علي عمرا” همچين کاري کنه.. اونم براي من… نه که من خيلي براش مهم ام.. در ضمن، هيشکي توي دانشگاه نميدونه ما با هم نسبتي داريم…
-اين مسخره بازيا چيه؟يعني چي که کسي نميدونه؟
-چه ميدونم مامان.. بيخيال. فعلا” کاري نداري؟ سعي ميکنم شب بيام اونجا…
-نه مادر.. ولي بياي .. منتظرتيم.
تماس رو قطع کردم و روي تخت نشستم… جزوه ي هندسه رو جلوم گذاشتم و شروع به خوندن کردم.
نگاهي به ساعت انداختم… ديگه بايد علي پيداش ميشد.. رفتم توي آشپزخونه و برنج و قورمه سبزي اي رو که براي اولين بار درست کرده بودم ؛روي گاز گذاشتم تا کم کم گرم بشه…هنوز هيچکدوممون ازش نخورده بوديم که ببينيم چه مزه اي ميده… ولي مطمئن بودم که بد نشده.. اينو از همون يک قاشقي که براي چشيدن نمکش خوردم فهميدم.
……………………………………

کلافه نگاهي به ساعت انداختم… دوازده شب بود و هنوز علي نيومده بود خونه.. منم امتحان رو بهانه کردم و نرفتم خونه ي مامان اينا… خودم خوب ميدونستم که امتحان بهانه اس.. دلم شور ميزد… خيلي وقت بود که علي به موقع ميومد خونه…ولي اينبار دير اومدنش باعث ايحاد ترس و دلشوره اي براي من شده بود.
موبايلم رو برداشتم و رفتم توي حياط… شماره ي علي رو گرفتم و منتظر موندم تا جواب بده… با نا اميدي تماس رو قطع کردم و دوباره گرفتم.. اين بار بعد از دو بوق صداي نازک زني رو شنيدم… حس ميکردم دستهايي دور گردنم حلقه شدن و دارن گلوم رو فشار ميدن… باز همون حس لعنتي … باز همون دلشوره ي لعنتي.. به خودم لعنت ميفرستادم که انقدر نگرانش شدم.. صداي «الو.. الو… » ي زن برام دردآور بود…
-الو… گيلدا…صداي منو ميشنوي؟
حس ميکردم قلبم از حرکت ايستاد.. پس اون من رو ميشناخت… نفس عميقي کشيدم و با صدايي که به سختي در مي اومد جواب دادم
-بله؟
-سلام عزيزم… خوبي؟جواهرم…
واي خداي من.. حس ميکردم دنيا رو بهم دادن.. پس اون زن مادر علي بود… ناخودآگاه لبخندي صورتم رو پوشوند
-سلام مامان.. خوبين شما؟ بابا ايرج خوبن؟
-قربونت عزيزم. همه خوبيم. جات خيلي خاليه…
-ممنونم مامان.. علي هست؟
-مادر رفته با باباش توي باغ قدم بزنه… راستي تو چرا نيومدي؟ يعني انقدر امتحانت سخته؟
گيج شده بودم.. اونها توي خونه باغ بودن… مثل اينکه جمعشون هم جمع بود چون صداي خنده و حرف زدن ديگران رو ميشنيدم… مونده بودم چه جوابي بدم.. چون دوست نداشتم مامان متوجه اختلاف من و علي بشه.
-آره مامان.فردا امتحان دارم.. هنوزم دارم ميخونم.
-واي گيلدا.. ميومدي.. فوقش علي برات نمره قبولي رو ميگرفت ديگه…
-ممنونم مامان. ايشالله يه فرصت ديگه…
-گيلدا جان علي اومد . گوشي…
بلافاصله صداي علي رو شنيدم.
-بله؟
-سلام.

    ویدیو : رمان از بخشش تا ارزو
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b