رمان جديد ايراني

قسمت هشت و نه رمان لحظه های دلواپسی

بعد ازصرف شام دورهم نشسته بودیم که پارسا روبه پویا گفت : داداش اگه کاری داری روی من حساب کن…

پویا دستی به پشت پارسا زد وگفت : قربون دستت من خودم ازپس همه ی کارها
برمیام…پدربه میان حرف پویا پرید وگفت : مگه خاله بازیه که تنهایی خودت بتونی انجام بدی؟

پویا روبه پدرکرد ویه دفعه دستشومشت کرد شست شوروبه بالا ودرست جلوی پدرگرفت !

همه ماتمون برده بود پویا گفت :الان اینومی بینید؟!

پدرکه ازعصبانیت سرخ شده بود گفت:

پسرتوخجالت نمی کشی این چه حرکتییه؟!

پویا همونطورکه انگشتش به طرف پدربود گفت : حرکت یعنی چی ! خب انگشته دیگه !!

پدربا چهره ی سرخ شده گفت: بله انگشته ؛ ولی می دونی معنیش چیه؟!

پویا انگشتشو باهمون استایل گرفت جلوی چشم شووهرچی نزدیکترمی کرد چشمهاش چپ می شد با تعجب گفت : معنیش چیه؟!

یه دفعه گفت:آهان ! بلانسبت روم به دیوارمعنیش یعنی بیلاخ ! ولی من یه چیزدیگه رومی خواستم تفهیم کنم !

پدرکه هنوزعصبانی بود گفت : راه بهتری نبود؟حتما”باید اینطوری منظورتوبرسونی؟

پویا:شما اشتباه متوجه شدید می خواستم بگم اون شرکت وکارخونه به اون بزرگی رواین انگشت من می چرخه !

حالا این وسط من وساغردرحال انفجاربودیم،ازطرفی هم می ترسیدیم پدرعصبانی
بشه وهمینطورلبهامونوگازمی گرفتیم.به پارسا نگاه کردم کاملا”مشخص بود به
شدت خندشومهارمی کنه وبه احترام پدرعکس العمل نشون نمی ده وبه هیچ عنوان به
پویا وپدرنگاه نمی کنه.برای یک لحظه چشمش به من وساغرکه ازخنده ی بی صدا
داشتیم ریسه می رفتیم افتاد،سریع سرشوتا اونجاییکه می تونست پایین انداخت
وبعد ازیه سرفه ی مصلحتی که کاملا”مشخص بود برای جلوگیری ازخندشه  شروع کرد
با انگشتاش بازی کردن.

پویا همچنان شستش به طرف پدربود که پدرانگشت سبابه شوبه پویا نشون داد وگفت:این انگشتتوباید نشون بدی نه اون کوفتی رو!

بعد شستشومثل پویا گرفت طرفشوگفت: ضمنا” اوناییکه کارخونه شونو رواین
انگشت می گردونن درحال ورشکستگین وای به حال توکه رواین انگشت می
چرخونی…!!!

بعد مثل پویا دستشومشت کرد شست شوگرفت به طرف پویا…

تصورکنید این منظره رو؛پویا وپدرروبروی هم نشستن بااین حرکت !!!

اینباردیگه خود پدرزد زیرخنده وما هم که تا حالا داشتیم خفه می شدیم منفجرشدیم.

پدرروبه پویا گفت : طفل معصوم این دخترکه یه عمرباید با توسرکنه..!!!

 

                                         *******

شب که پارسا قصد رفتن کرد ازجا بلند شدیمومی خواستیم بدرقه ش کنیم که
ساغرگفت : اجازه بدید پروا پارسا روهمراهیش کنه؛هرچی باشه مافوقشه…بعد
آروم به پارسا چشمک با مزه ای زد که پارسا خنده ش گرفت.

به دنبالش راه افتادم.آروم مشغول قدم زدن توی حیاط به سمت خروجی بودیم که
گفت : فردا صبح میام دنبالت…بعد رک وصریح گفت:پروا خواهش می کنم یه فکری
به حال لباست بکن ؛اصلا” دلم نمی خواد بااون وضع بیای توی جمعیت بچرخی !

با دلخوری نگاش کردم وروموبرگردوندم سمت دیگه.

آروم صدام کرد:پروا…پروا با توأم ..به من نگاه کن…

دلم ضعف می رفت وقتی اسممواینطوری صدا می کرد…داشتم خودموبراش لوس می
کردم که دستشوگرفت به چونه موصورتموبرگردوند به طرف خودش ویک قدم اومد
جلوتر…لبامو گازگرفتم وبهش خیره شدم…دستش هنوززیرچونه م بود.چشمهاشو
روی صورتم گردش داد وگفت : چی می خوای ازجون این لبها ؟! اینقدرگازنگیرشون
کبابمون کردی !

نمی دونم امروزچش شده بود.مثل اینکه محرکها داشت عمل می کرد !

یه دفعه پویا ازپشت پنجره ی سالن داد زد :

دکترجون؛خب دوست نداری نرو؛برگرد بیا شبوهمین جا بمون ! بعد با صدای بلند خندید وساغردستشوگرفت با خودش برد…

شونه هاموبالا انداختم که خندید وگفت:تا دوباره آبرومونبرده برم…

برخلاف مقاومتش اینقدرجلوی درایستادم تا ازپیچ کوچه گذشت…

 

                                                        ****************  

پدردوخیابون بالاترازمنزلمون آپارتمان شیکی برای پویا خرید وبه این ترتیب می تونستیم یکدیگروزود به زود ببینیم.

ساغرجای خواهری روکه هرگزنداشتموبرام پرکرده بود واززمانی که رسماً با
پویا نامزد کرده بود بیشتراوقاتش روبا ما سپری می کرد مخصوصا”مادرکه حسابی
ازتنهایی دراومده بود.

مثل پروانه به دورپویا می گشت وپویا نیزعاشقانه دوستش داشت…چقدرزیباست
زندگی ای که سرآغازش محبت باشه. به نظرمن این گونه پیمان زناشویی دوام
مستحکم تری داره به شرط اینکه هیچ کدوم ازطرفین دیگری روبی حرمت نکنه
واحترامش رونشکنه؛این یک نکتۀ کلیدیه که خیلیها به سادگی وبی دقت ازکنارش
عبورمی کنن.

مراسم عروسی درویلای آقاجون برگزارمیشد,همگی درتکاپوبودن؛دراین جمع
هیجانزده فقط پویا وساغرخونسرد وبه دورازدغدغه به سرمی بردن.اونها هردوازسه
روزقبل ازمراسم عروسی دیگه کاری نداشتن وبا یک برنامه ریزی دقیق تمام
کارهاشونوچند روزقبل به پایان رسوندن وشب قبل ازعروسی برای شام وگردش به
بیرون ودرآخرهم به زیارت شاه عبدالعظیم رفتن وبرای خوشبختی وسعادتشون متوسل
به سیدالکریم شدن…آخرشب پویا ساغروبه منزلشون رسوند که این آخرین شب
رودرکنارخانواده ش سپری کنه…

روزبعد صبح زود ازخواب بیدارشدیم پنج شنبه بود . پویا تقاضا کرد که با
ساغربه آرایشگاه برم ولی نپذیرفتم ودرمقابل اصرارساغرگفتم که چون آرایش
عروس طولانی میشه من مقداری ازکارهام مونده وباید به اونها رسیدگی کنم
…با این حرف خودموتبرئه کردم وساحل هم مثل من ازرفتن سرباززد وگفت:الان
دیگه رسم نیست یه ایل آدم با عروس به آرایشگاه برن ؛خودتون هم می دونید که
ما دوتا مزاحمیم پس بی خودی هندوونه زیربغلمون ندید !

با شنیدن این حرف ساغراخمهاش درهم رفت وگفت:این چه حرفیه که میزنی؟ چه کسی گفته که شما دوتا مزاحمید؟

وقتی که دیدم صداش بغض آلوده یه نیشگون ازاونجای ساحل گرفتم که تا یه ربع
جاشومی مالوند ! گفتم: ای بابا ساغرتوهم که چقدرموضوع روجدی گرفتی ؛ ساحل
باهات شوخی کرد,حالا هم تا دیرنشده بهتره برین که…   

زندایی وارد اتاق شد وگفت: پس چرا معطلید زود باشید تا دیرنشده حرکت کنید…

 

                                                            ***********

پویا صبح که رفت ساغروببره آرایشگاه به درخواست من ساحل وآورد منزل ما که با هم به آرایشگاه بریم.

پدرومادرمنزل نبودن به ویلا رفته بودن که به کارها نظارت داشته باشن.

به همراه ساحل داخل آشپزخونه شدیم وسراغ یخچال رفتم وظرف غذایی که مقداری
داخلش ازغذای دیشب مونده بود گرم کردم ویه کمی خوردیم چون دیگه فکرنمی کردم
وقت برای ناهارخوردن داشته باشیم.ناهاروکه خوردیم ساحل وفرستادم حمام
کوچولویی که توی اتاقم بود وخودمم به سرویس پایین رفتم وهردوسرفرصت حمام
کردیم وخارج که شدیم تلفن تقریبا” داشت خودکشی میکرد.وقتی تلفنوبرداشتم جیغ
درسا توگوشم پیچید

بیششششششششششششششششعور….! کدوم جهنمی بودی چرا جواب نمی دی؟

با خنده گفتم حمام بودم ؛ حالا چی شده؟

درسا :کوفت وچی شده؛ پس چیکارمی کنی سریع آماده شوداریم میایم دنبالت بریم آرایشگاه .

– میایییییییییییییین؟!با کی اونوقت ؟!

درسا :می ترسم بگم ازخوشحالی پس بیوفتی ! بعد با صدای بلند زد زیرخنده.

– لوس نشوبا کی قراره بیای؟

درسا: آخه الاغ توازدیدن کی بیشترازپارسا خوشحال میشی ؟!

نیشم تا بنا گوش بازشد وخوشحال بودم که درسا نمی تونه منوببینه !

– زیادی خودتوتحویل می گیری.

درسا زرمفت نزن.آماده شید داریم میایم؛سریع باش…

با ساحل سریع آماده شدیم؛موهاموهمونطورخیس پشت سرم با گیره جمع کردم وبا
صدای بوق ماشین به بیرون رفتیم.دروبا کلید قفل کردم وبه سمت ماشین
رفتم.ساحل سوارشده بود ومنم کنارش نشستم وبه هردوسلام کردم.پارسا ازتوی
آینه نگاهی انداخت وبا لبخند جوابموداد.

درتمام طول مسیردرسا وساحل مشغول خنده وشوخی بودن.ولی من اصلا” حواسم
بهشون نبود.دلم خیلی گرفته بود فکراینکه پویا داشت ازخونمون می رفت داشت
دیوونم می کرد.

چشم ازبیرون گرفتم وبه آینه نگاه کردم.پارسا متوجهم شد وبا حرکت سرپرسید که چی شده ؟

سرموتکون دادم وچیزی نگفتم.به آرایشگاه که رسیدیم موقع پیاده شدن پارسا برگشت عقب وگفت:پروا موهات یادت نره !

درسا وساحل خودشونوکشتن ولی درنهایت بدجنسی هردوشونوتوی خماری گذاشتم.  وبا یک خداحافظیه سرسری به سمت ساختمون راه افتادیم…

آرایشگرگفت : مدلی مد نظرتونه یا به خودم واگذارمی کنید؟

با کمی مِن ومِن گفتم: لطفا”موهای منو یه جوری درست کنید که نصفش بالای سرجمع باشه وبقیه ش ازپشت بازباشه …

با گفتن بسم الله الرحمن الرحیم کارشوشروع کرد.ته دلم یه جوری شد واحساس خوبی بهم دست داد…

بعداززمانی نسبتاً طولانی آرایش مووصورتم به اتمام رسید…لباسموقبلا”به پدرداده بودم ببره ویلا چون کمی دست وپاگیربود…

وقتی جلوی آینه خودموبراندازکردم جادوی دستهای آرایشگرروستودم.چهره م به
کلی عوض شده بود وازاون پروای قبلی هیچ اثری نبود! مخصوصا ” که اهل آرایش
هم نبودم…تمام اشخاصی که توی آرایشگاه بودن ازتغییرچهرم شگفت زده شده
بودن.جلوی موهاموهمونطورکه خواسته بودم جمع کرده بود بالا وپشت موهامم به
صورت حلقه های درشت روی کمرم ریخته بود.آرایش صورتم ملایم بود وبیشترروی
زمینۀ صورتم کارکرده بود وبه خاطررنگ لباسم آرایشمومسی وکرم رنگ آستفاده
کرده بود.

یکی ازکمک آرایشگرها درحالیکه چشم ازم برنمی داشت گفت: مثل سیندرلا شدی؛وبعد ازلبخندی اضافه کرد:مواظب آخرین ضربۀ ساعت باش !

خانم آرایشگرگفت: دست شما درد نکنه حالا دیگه من جادوگرشدم؟! این حرفش همه روبه خنده انداخت…

درسا وساحلم خیلی زیبا شده بودن.ساحل لباس پوست پیازی بلندی پوشیده بود؛
یقه ش دکلته بود وتا کمرتنگ وازکمربه پایین کلوش بود.خیلی بهش میومد.لباس
درسا یه پیراهن کوتاه یاقوتی که آستین حلقه ای داشت ویه ازسرشونه ها جمع می
شد وروشون پرازسنگهای ریزدرخشان بود.هردوموهاشونو جمع درست کرده بودن…

ساحل با پارسا تماس گرفت وتقریبا” کمترازنیم ساعت بعد به دنبالمون
اومد.اینبارساحل رفت صندلی جلونشست؛من پشت پارسا ودرسا هم بغل دست من.

تا برسیم به ویلا مدام ازآینه دید میزد…

 

خوشبختانه برخلاف انتظارمون خیابون نسبتاً خلوت بود ودلیلش چهارروزتعطیلی
پیاپی بود واکثریت مردم برای مسافرت ازتهران خارج شده بودن…بالاخره بعد
ازطی کردن مسافتی طولانی به مقصد رسیدیم کوچه روسراسرریسه کشیده بودن وبوی
اسفند همه جا روپرکرده بود.میزوصندلیها روبه صورت پراکنده چیده بودن وروی
هرصندلی روکش طلایی رنگ کشیده بودن که ازپشت پاپیون بزرگی زینتش داده بود
وچتربزرگی نیزبالای هرمیزی قرارداشت وحتی درلابلای شاخ وبرگ درختها نیزریسه
ورقص نورکارگذاشته بودند…واردسالن عقد شدم وبه سفرۀ عقد نظرانداختم
تماماً با مروارید درست شده بود ودورتا دورسفره روبا مرواریدهای درشت
وصورتی رنگ به شکل دالبرچیده بودند درست مثل اینکه دورش روحصارکشیدن…

بعداً فهمیدم این همه ذوق وسلیقه کاردوست ساغره که به تازگی ازایتالیا به
ایران اومده حسن سلیقه اش احسنت داشت…مشغول وارسی بودم که مادروارد شد
وگفت:وا…توچرااینجایی برولباستوعوض کن،برگشتم که برم یه دفعه چشمش بهم
افتاد گفت: یه لحظه صبرکن.ایستادم روبروش دیدم چشمهاشوبسته وداره زیرلب
چیزی زمزمه می کنه بعد چشمهاشوبازکرد وروی صورتم فوت کرد…خندیدم گفتم:چی
شده مامان جونم؟

گفت: برات دعا خوندم خدایا بچموچشم نکنن…با صدای بلند زدم زیرخنده
ودرحال خارج شدن ازسالن گفتم: مگه اینکه شما منوچشم کنید؛بچه تون همچین
تحفه ای نیست…سریع به اتاق ته سالن رفتم ولباسموعوض کردم.

یک ربع بعد عروس وداماد وارد باغ شدن وصدای هلهله فضا روپرکرد گروه موزیک
شروع به نواختن کرد ووجود اکوهای متعدد درگوشه وکنارباغ صدای موزیکوخیلی
بالا برده بود وهمه روبه وجدآورده بود…پس ازوارد شدن عروس وداماد با دیدن
ساغربرجا خشکم زد.به هیچ عنوان نمی تونستم ازاوچشم بردارم برای لحظه ای
اونم به من خیره شد ولبخند شیرینی زد وبعد ازاینکه کنارش رفتم گفت: وای
پروا چی شدی,نکنه قصد کردی امشب پسرها روبه کشتن بدی؟همون لحظه پویا گفت:
کی قراره کشته بشه؛زودتربگید تا خودم نکشتمش !

هردوزدیم زیرخنده که ساحل ودرسا هم اومدن وبعد ازگفتن تبریک پویا نگاهی به
هرسه تای ما کرد وگفت: ببینم نکنه مسابقۀ دخترشایسته ست ومن خبرندارم؟
گفتم: پویا اگراینطورباشه مطمئن باش نفراول همسرزیبات ساغره…پویا نگاه
شیفته ای به ساغرکرد وکمی مکث کرد وبا چهرۀ متفکری گفت:إإإإإ….. شما به
نظرمن خیلی آشنا میایید؛ میشه بگید قبلاً شما روکجا دیدم؟!

 ساغرلحظه ای به پویا خیره شد وگفت: نمی دونم کجا دیدی ولی اینومی دونم که مجبوری تا آخرعمروجودم روتحمل کنی !

پویا بوسه ای برپیشانی بلند وخوش ترکیب ساغرنشوند وگفت: تا آخرعمربه روی چشمام جا داری.

 با دیدن این صحنه ازته دل ازخداوند خواستم که آتیش این عشق هرگز به سردی نره وهمیشه جاودانه باقی بمونه…

با اومدن عاقد مهمونها هم وارد شدن…البته این عقد صوری بود چون قبلا” که درمحضرعقد کردن قرارشد جشن وهمزمان با عروسی بگیریم.

هنگام جاری شدن خطبۀ عقد من ودرسا وساحل به نوبت قند میسائیدیم وجامونو
هنگام خونده شدن خطبۀ بعدی عوض می کردیم سپس سیل کادوهای عروس وداماد بود
که سرازیرشد.نیمه های عقد چشمم به درسالن افتاد پارسا رودیدم که وارد شد
وبه سمت عروس وداماد اومد وهردو به احترامش به پا خواستند وقتی نزدیک اومد
دست درجیب کرد وساعت شیکی به پویا ودستبند زیبایی با نگینهای فیروزه که به
شکل زیبایی زینت داده شده بود دردست ساغرکرد وسپس با هردوروبوسی کرد ،همۀ
مهمونهایی که دراونجا حضورداشتن شروع به کف زدن کردن ازهرگوشه ای چنین روزی
روبرای اوآرزوکردند…

با کت شلوارسورمه ای وپیراهن سفید وکراوات آبی سورمه ای بی نهایت خواستنی شده بود…

کمی عقب ایستاد ؛ سالن شلوغ بود ومهمونها به نوبت مشغول دادن کادو
وزیرلفظی بودن حواسم کاملا”به عروس وداماد بود که یه دفعه ازپشت دستی
دورکمرم حلقه شد …

 

 

نزدیک بود پس بیوفتم،می خواستم برگردم عقب که کمرمومحکم گرفت چسبوند به
خودش نذاشت تکون بخورم وآروم زیرگوشم زمزمه کرد :خیلی خوشگل شدی،حیف این
موها نیست ببندی؟ این موها باید پریشان ووحشی باشه…

با ترس به بقیه نگاه کردم؛خوشبختانه کسی حواسش به ما نبود وهمه سرشون گرم
بود؛ چون پشت جایگاه عروس وداماد روبا تورهای صورتی وگلبهی که ازسقف
آویخته بودن تزئین کرده بودن وما تقریبا” لابلای تورها پنهان بودیم.یه کم
تکون خوردم … با خنده ای که روی صداش اثرگذاشته بود گفت: انقدروول نخور
نترس کاریت ندارم …

سرموبه عقب برگردوندم وزل زدم به چشمهای شهلاییش.دلم داشت ضعف می رفت…خدایا چی میشد یک عمرپاسبان این چشمها می شدم…

پشت چشمی براش نازک کردم وگفتم: چرا فکرمی کنی ازت می ترسم؟!

با خنده ی بدجنسی گفت:برای اینکه همیشه جاهای حساس که می رسه فرارمی کنی.

ابروهامودادم بالا وگفتم:ایشششش ازبس که بی ملاحظه ای !

به زورجلوی خودشوگرفته بود بلند نخنده گفت : من بی ملاحظه ام؟

– بله پس چی فکرکردی؟

پارسا: توهم که چقدربدت میاد !

– منظور؟!

پارسا: بد که نمی گذره؟

بد ذات منظورش توی بغلش بودمومی گفت….قیافه مودلخورنشون دادم و

گفتم :مثل اینکه تومنوبغل کردیا !

فکرمیکرد ازتوی بغلش میام بیرون؛ولی درکمال پررویی موضعموحفظ کردم درواقع اعتراف می کنم واقعا” بهم داشت خوش می گذشت !

یه دفعه جدی شد وگفت : پروا بیرون رفتیم خواهشا”با هیچکس نرقص !

با ابروهای بالا رفته گفتم : چرا ؟

لبخند خبیثی زد وگفت : برای اینکه هرچی باشه خواهردامادی وخواهی نخواهی توی چشمی !

لبهامو روی هم فشردم  وبا حرص خودموتکون دادم وگفتم : ولم کن بیشترازاین ناراحتم نکن .

بدون اینکه دستشوذره ای شل کنه گفت : بازکه تخس شدی ،خیلی خب عصبانی نشومیگم بهت .

مثل آدمایی که می خوان مچ گیری کنن گفتم: زود باش منتظرم.

یه کم این پا واون پا کرد وگفت :برای اینکه توصاحب داری!

با تردید گفتم:صاحبم کیه اونوقت ؟!

دستهاشوازدورم بازکرد ودستموگرفت وبه دنبال خودش کشید برد داخل یکی
ازاتاقها…ایستاد روبروم،با یه حالت خاصی نگام می کرد ..گفتم منتظرم ؟

سرشوبلند کرد به اطراف چشم گردوند وگفت : پروا من ازبچگی به تواحساس
مالکیت داشتم ازت خواهش می کنم یه وقت کاری نکنی حسم خراب بشه…

بعد چشمهاشوگردوند روی صورت وبدنم گفت:کاش لباست حداقل یه آستین کوتاهی چیزی داشت …

گفتم:ببین بقیه چه لباسایی پوشیدن؟ توازروزی که لباس منودیدی همش داری ایراد می گیری.

لبخند شیرینی زد وگفت: عزیزدلم من با بقیه کاری ندارم حتی درسا که خواهرمه،ولی توبا همه فرق داری.

دوباره دستاشودورکمرم حلقه کرد وبا خنده گفت : خوش می گذره ؟!

با پررویی خندیدم وگفتم :آره خیلییییییییی!!!

یه دفعه گفت:جوووون به چی می خندی ؟

ازخجالت گونه هام سرخ شد سرموانداختم پایین که یه دفعه منوکشید توی بغلش آروم روی موهاموبوسید.

همونطورکه توی آغوشش بودم گفتم: بهتره بریم غیبتمون زیادی طولانی شده.

گفت : دیدی بازداری فرارمی کنی؟!

چی می تونستم بهش بگم؟ اینکه ازخودم می ترسیدم؟!!!

چشم های تبدارشوازم گرفت وآروم ازم جدا شد وازدرخارج شد…

باورم نمی شد،یعنی اعتراف کرد؟خدایا ازت ممنونم که تواین روزشادیموتکمیل کردی…

 

ده دقیقه بعد ازاینکه عروس وداماد وارد باغ شدن من هم کمی نفس تازه کردم وازاتاق خارج شدم  به محوطه رفتم .

وسط باغ رویک سکوی بزرگ درست کرده بودن برای رقص.بالاش چند تا رقص نوروپرژاکتورواکوهای بزرگ نصب شده بود…

 با چشمهام به جستجوی پارسا پرداختم درگوشه ای دیدمش درکنارمرد جوانی
ایستاده ومشغول صحبت بود…خیلی دلم می خواست کنارش می رفتم وتا آخرجشن
درکنارش می موندم ولی نمی تونستم این کارروبکنم…همونطورکه به اوچشم دوخته
بودم ناگهان دیدم هردوبه سمتم میان وقتی کاملاً به من نزدیک شدن پارسا
دوستش روآرش معرفی کرد ومن دراون معارفه متوجه شدم که اودندانپزشک
وازدوستان قدیمی ومشترک دوران مدرسۀ پویا وپارساست…ازنگاه های خیره ش به
شدت معذب بودم ودلم می خواست طوری فرارکنم که صدایی درگوشم گفت:پرنسس به
بنده افتخارمیدن؟

برگشتم وپویا رودیدم وبا خوشحالی اوروهمراهی کردم .درحال رقص گفتم:پویا توکه منوفراموش نمی کنی؟

بوسه ای ازگونه م گرفت وگفت:آخه کی می تونه توروفراموش کنه، نترس ازفردا من وساغرپلاسیم اونجا !

– باشه به شرطیکه خودت آشپزی کنیا !

پویا : دیگه پرونشو،اصلا”اگه الف اسمتوبردارن همون پرومیشه !

– خیلی بد ذاتی پویا.

با نیش بازگفت: می دونم ! ضمنا” ترکیب اتاقموبه هم نزن که خواستم قهرکنم بیام خونۀ بابام آلاخون والاخون نشم !

– خیلی بیجا می کنی؛یا با ساغردوتایی میاید یا تکی حق نداری بیای.

پویا : خیله خب باشه ؛ پس تختموعوض کن یه دونفره بگیر؛ایام نامزدی خیلی
اذیت می شدم چون جا نبود مجبوربودم تا صبح ساغروبغل کنم؛تازه یه بارم همچین
بهم تنه زد ازروی تخت افتادم زمین…

همینطوردرحال رقص وحرف بودیم که پارسا اومد جلوگفت:پویا چی داری میگی
پروا اینطوری غش وریسه رفته؟ بدش به من بابا ؛ گرفتی ولش نمی کنی !

تا بنا گوش سرخ شدم که پویا گفت:این گوهرگرانقدرو به دست توامانت می سپرم…وازآنجا دورشد.

سریع نگاهی به اطراف کردم وچون اثری ازآرش ندیدم نفس راحتی کشیدم که
پارسا دستموگرفت وبه سمت میزی خالی که ازاونجا کمی دورتربود برد وگفت:
بهتره بشینیم من حوصلۀ این چیزها رو ندارم…بعد ازاینکه نشستیم گفت: پروا
نظرت درموردآرش چیه؟!

ازسؤال غیرمنتظره اش جا خوردم وگفتم: چرا من باید نظری درمورد اون داشته
باشم؟ کمی مکث کرد وگفت: ولی انگاراون خوب تونسته تورومحک بزنه !

حیرتزده وبا ناراحتی گفتم: خیلی عالیه ! دوست تواومده بودعروسی یا اینکه دیگران روروانکاوی کنه !

با بی حوصلگی ای که از صداش کاملاً مشهود بود گفت: گوش کن پروا؛ ظاهراً توتوی گلوش گیرکردی و…  

حرفشونیمه تموم قطع کردم وگفتم: آدمی که با چند کلمه سلام واحوالپرسی
ازکسی خواستگاری کنه با همون سرعت هم دلزده می شه ؛ ازقدیم گفتن تب تند زود
عرق می کنه ولی فکرمی کنم ازش بدم نیومده باشه !

آرنجاشوروی میزگذاشت  روی میزوبه جلوخم شد وبا اخم غلیظی گفت: تو خیلی بیجا کردی ازش خوشت اومده؟!

 با قیافۀ حق به جانبی گفتم: توکه بدت میاد چرا اصلا” به من گفتی؟

با همون قیافه گفت: برای اینکه اگه یه وقت آرش خودش بهت حرفی زد بفهمه که من بهت گفتم.درضمن من بهش میگم جواب تومنفیه…!

گفتم:ازت خواهش می کنم که دیگه حرفش روپیش من نزنی…

درهمین لحظه دخترزیبایی به طرفمون اومد وکنارمیزما ایستاد وگفت: سلام
پروا جون؛سلام آقای دکتر…با دقت نگاهی به اوانداختم  ناگهان با هیجان
ازجام برخاستم واورودرآغوش گرفتم وگفتم: وای میترا!این تویی؟! باورم نمیشه
خدای من چقدرعوض شدی…

ازدیدنش دهنم بازمونده بود.کت شلوارسفید وخوش دوختی به تن داشت با یه تاپ
نقره ای که یقۀ بازکت رومی پوشوند.قدش ازمن کوتاهتربود البته به دلیل
کفشهای پاشنه بلندم بود وگرنه تقریبا” هم قد بودیم.موهاشومرتب کرده بود
وتیزتیزروی پیشونی وکنارگوش وگردن فیکس کرده بود وبا آرایش که دیگه نگو
واقعا”دلفریب شده بود…ازاون میترای پریده رنگ وکمی خوفناک هیچ اثری
نبود.مدام اززیباییش تعریف می کردم که لبخند شرمگینی زد و

گفت:ازتعریفت ممنونم؛ولی بین دخترا توواقعا”یه سروگردن ازهمه بالاتری.

ناخوداگاه برگشتم سمت پارسا که دیدم با لبخند داره نگام می کنه…

درهمین لحظه فربد پسرکوچکترعمه به سمتمون اومد وگفت: پارسا چند لحظه
بیا… ناگهان چشمش به میترا افتاد وهمون جا ایستاد…از نگاههای خیره ش به
میترا احساس شعف کردم ولی به روی خودم نیاوردم وگفتم: فربد نمی خوای با
دوستم آشنا بشی؟!

فربد که انگارمنتظرهمچین فرصتی بود گفت: باعث افتخارمنه..

گفتم:ایشون میترا خانم دوست من هستن ومیترا جون ایشون هم پسرعمۀ من فربد
خان …هردوبا هم دست دادن.پارسا هم با لبخند شاهد ماجرا بود که فربد با
عذرخواهی ازبقیه بازوی منوگرفت وبه گوشه ای برد وگفت: نگفته بودی همچین
دوستی داری؛ ببینم ناقلا تا حالا کجا قایمش کرده بودی؟!

 بازوش روآروم نیشگون گرفتم وگفتم: چیه؛ مثل اینکه توگلوت گیرکرده؟

خندید وگفت: چه جورم !

– درهرصورت واقعاً برات متأسفم چون به درد تونمی خوره !

فربد: آخه برای چی؟

شونه هاموبالا انداختم وگفتم: خب دیگه …

آهی کشید وگفت:انگارمن وبرادرم هیچ کدوم شانس نیاوردیم.

– بی خودی سفسطه نکن؛بعداً درموردش با هم صحبت می کنیم.

با خوشحالی گفت: خیلی ممنون, قول می دم جبران کنم…

کمی این پا اون پا کردم وگفتم:فربد ، ازرامبد چه خبر؟!

آه کوتاهی کشید وگفت :هیچی پروا جون دماغش سوخت زنگ زدیم آتش نشانی اومد خاموشش کرد الانم توی بیمارستان سوانح سوختگی بستریه !!!

– پشیمون شدم یه چیزازت پرسیدم یبا بریم پیش میترا .

سپس هردوبه کنارمیترا وپدرومادرش که مشغول صحبت با پارسا بودن رفتیم روبه
میترا گفتم: خوشحالم که به این سرعت سلامتیت روبه دست آوردی . با لبخند
شاکری به پارسا نگاه کرد وگفت: این رومرحون دستهای پرتوان وهنرمند
دکترهستم.

پارسا متواضعانه جواب داد:اتفاقا” تسریع  بهبودیت برای خود من هم جای تعجب داره والبته این ثابت می کنه که بدن قوی ونیرومندی داری.

پدرمیترا مداخله کرد وگفت: حدس شما کاملاً درسته چون میترا ازبچگی ورزش
می کرده وبیشتربه ورزشهای رزمی گرایش داشته، اینه که بدنش خیلی قویه…

 

                                              *******

ازپس قروقمیش اومده بودم ازخستگی روی پاهام نمی تونستم بایستم.پویا که
استاد بود تورقصیدن؛ازاول تا آخررقصید وهمه روبه وجد آورده بود.وقتی دوتایی
میرقصیدیم پیست رقص خالی می شد وهمه فقط نگاه می کردن.خیلی با هم هماهنگ
بودیم.اوقات بیکاری توی خونه کارمون همین بود انقدربه حرکات هم وارد بودیم
که عمل یکی عکس العمل دیگری بود…

بالاخره مهمونهاروبرای صرف شام فرا خواندن وبه طرف میزشام حرکت کردیم .

پارسا اشاره کرد برم سرمیزش ومنم با کمال میــــــل پذیرفتم.

بعد ازکشیدن غذارفتم پیشش نشستم…تازه مشغول خوردن شدیم که با شنیدن
“بااجازه”شخصی کنارمون نشست.به طرف صدا برگشتم وآرش رودیدم که صندلی
کنارمنواشغال کرد…دروضعیت نا مطلوبی قرارگرفته بودم،حس می کردم غذاها توی
گلوم گیرمی کنه پارسا هم حسابی اخماش توهم رفته بود که بی مقدمه گفت: پروا
بهتره یک سری به درسا بزنی فکرمی کنم کارت داشت…با خوشحالی ازجا برخاستم
وبا حق شناسی نگاش کردم که متوجه شد و با لبخندی پاسخم روداد…یکراست
رفتم سراغ میترا وضمن صرف شام با هم صحبت کردیم.

بعد ازاتمام غذا مهمونها کم کم آماده می شدن برای مشایعت عروس وداماد؛

میترا وپدرومادرش زودتربرخاستن وضمن عذرخواهی اجازه خواستند که برن.

درهمین لحظه فربد به سمت ما اومد که من روبه پدرمیترا گفتم: چرا به همراه
ما نمی یاید؟ درپاسخم گفت: راستش روبخواید ماشین روبه تعمیرگاه بردم
وقراربود امروزتحویل بگیرم ولی به علت بدقولی تعمیرکارناچارا”با آژانس
اومدیم وحالاهم اگه دیرحرکت کنیم ماشین گیرمون نمیاد.

فربد که منتظرهمچین فرصتی بود گفت: مگه اینکه من مرده باشم شما با ماشین
بیرون تشریف ببرید! لطفاً این افتخارونصیب من کنید که دررکاب خانوادۀ
محترمی چون شما باشم…

با ابروهای بالا رفته به فربد که با لفظ قلم حرف میزد نگاه
کردم…بالاخره با  اصرارمن وفربد راضی شدن که با اوبرن .هنگام مشایعتشان
آهسته درگوش فربد گفتم:آهای بدجنس خوب زبون میریزی ها ! با اخمی تصنعی روبه
من گفت: وقتی توبه فکرمن نیستی خب منم مجبورمیشم یه کاری بکنم دیگه.

–  تسلیم بابا،تواول رضایت عمه وپدرت روجلب کن منم قول میدم با میترا
صحبت کنم؛البته قبلش باید یه چیزهایی رودرمورد خودش بهت بگم اگه مشکلی
نداشتی بعدش میتونی با خانواد ت صحبت کنی…با خوشحالی پذیرفت وبه سمت
خروجی حرکت کرد.هنگام رفتن درسا به دنبالم اومد وگفت:پروا توکجایی
زودترحرکت کن بریم.

گفتم:بذارپدروپیدا کنم.گفت: لازم نیست قراره پارسا ماروببره پدرت هم توجریانه.

گفتم: خیلی خب پس بذاربرم لباسموعوض کنم که راحت بشم.با گفتن زود باش رفت…

به اتاق ته سالن رفتم؛بغض گلومومی فشرد ؛ داشتم دیوونه می شدم.

یه دفعه با صدای دربه عقب برگشتم.پارسا توی چهارچوب درایستاده بود وبه من نگاه می کرد اومد جلو ایستاد گفت: پروا طوری شده؟

با بغض گفتم: رفتن پویا داره دیوونم می کنه…

به خودم که اومدم دیدم اشکهام مثل سیل روی صورتم جاری شده…با یک قدم
فاصلۀ بینمونوازبین برد وآروم منودرآغوش گرفت…بدون مقاومتی سرموبه سینه
ستبرش فشردم وبی محابا گریه می کردم.

بدون اینکه کلمه ای حرف بزنه ومن چقدربخاطراین کارش ممنون بودم…توی
بغلش گم شده بودم؛یه دستشودورشونه م انداخته بود وبا دست دیگه موهامونوازش
می کرد.کمی که آروم شدم دست زیرچونه م گذاشت  صورتموبرگردوند سمت خودشوبا
لبخند خوشگلش گفت: تموم شد؟ بهت قول میدم پویا هرروزبیاد بهت سربزنه.انقدر
با اشکات دل منونسوزون !

بدون اینکه متوجه باشم هنوزتوی آغوشش بودم واصلا” دلم نمی خواست اونجا روترک کنم.

گفت : بد که نمی گذره ؟!

خندم گرفت ونگاش کردم…با لبخند گفت :ببین وقتی می خندی چقدرخوشگل میشی؟ دیگه گریه نکنیا…

سرموتکون دادم که گفت: راستی توزیادی با فربد جیک توجیکیا،حواستوجمع کن !

گفتم: ننر! اون مثل پویاست برای من تازه خبرنداری می خوام براش زن بگیرم.

با تعجب گفت: آره؟؟؟ کی هست حالا ؟

با نیش بازگفتم :میترا …

پارسا:حدس میزدم،خیلی تابلوبازی درآورده بود.

– بله همینطوره پسرعمو..

آروم گونه مونیشگون گرفت وگفت: بریم خانم خوشگله؟ الان همه میرن وما می مونیما…

با بی میلی ازبغلش بیرون اومدم وگفتم : پس بروبیرون لباسم وعوض کنم.

با لبخند موذیانه ای گفت : کمک نمی خوای ؟

چپ چپ نگاش کردم که خندش گرفت ورفت …

وقتی به اتومبیل پارسا رسیدیم ساحل درصندلی عقب نشسته ومنتظرما بود.دست
بردم که درعقبو بازکنم که درسا پیش دستی کرد وزودترسوارشد وبه من گفت:
توبهتره جلوبشینی ! من جلونمی تونم بشینم .

ساحل پرسید برای چی؟

درسا پاسخ داد: آخه الان با سرعت حرکت می کنیم ومنم ازسرعت زیاد می ترسم…

هرچهارتایی خندیدیم وپارسا با فشردن پا روی پدال گازماشینو به حرکت درآورد.

 رایحۀ عطرخوش بوش شامه مونوازش می داد کمی جلوتربه ماشین پویا که رسید
ترمزکرد وبه پویا گفت: پویا جان لطفاً آهسته رانندگی کن چون اکثرراننده ها
جوونن وبا هم مسابقه میذارن خدای نکرده کاردستمون میدن.

پویا لبخندی زد وگفت:به روی چشمای قشنگم ! زدیم زیرخنده که ناگهان پاشوتا
آخرین حد روی پدال گازفشرد وماشین اززمین کنده شد ولی چند متراونطرفتر
سرعتشوکم کرد وبا سرعتی متعادل شروع به رانندگی کرد وما نیزکنارماشین حرکت
کردیم.

تمام ماشینها فلشرها روروشن کرده بودن ودورماشین عروس خیمه زده
بودن…هوا خیلی دلپذیربود صدای ضبط ازداخل اتومبیلها به گوش می رسید …

 

 

به آرامی خمیازه کشیدم که پارسا گفت: خسته شدی؟ نگاش کردم وگفتم: آره
خیلی. با لبخندی که جذابیتش رودوچندان می کرد گفت: عوضش فردا هرقدرکه دوست
داری می تونی بخوابی.

با ناراحتی گفتم: مثل اینکه فراموش کردی باید به بیمارستان برم؟

گفت: نه فراموش نکردم فقط سفارش کردم فردارو برات مرخصی رد کنن.

با خوشحالی دودستمو به هم کوبیدم وگفتم: وای! ممنونم باورکن هیچ چیزدیگه ای نمی تونست اینطورخوشحالم کنه.

درسا ازصندلی عقب گفت: پروا چی شد که یک دفعه مثل فنرازجا پریدی؟ جریانو
که گفتم گفت: آخ جون با این حساب امشب من وساحل آویزونتیم !

گفتم: اگه اینکاروکنید که دیگه بهترازاین نمی شه…

بالاخره به منزل پویا وساغررسیدیم…لحظۀ خداحافظی دایی و زندایی وساحل
بود ازصدای گریۀ اونها اشک همه جاری شده بود…نفربعدی من بودم,احساس می
کردم دارم خفه می شم.وقتی یادم می اقتاد که دیگه شبها باید تنهایی روی تراس
برم وکسی نیست که ساعتهای تنهائیموبا اوقسمت کنم وازاین به بعد با چه کسی
دردل کنم فکرش دیوونم می کرد…همونطورگوشه ای ایستاده بودم وبه پویا زل
زده بودم ،هیچ حرکتی نمی کردم که خودش به سمتم اومد وروبروم ایستاد وگفت:
با من قهرکردی؟

خاموش وساکت فقط نگاهش می کردم.گلوم ازشدت بغضی که داشت ورم کرده بود ونفسموبند آورده بود…پویا خودشم دست کمی ازمن نداشت…

تمام مهمونهایی که حضورداشتند ساکت وخاموش به ما زل زده بودن.همه
ازعلاقۀ بیش ازحد من وپویا به هم آگاه بودن.چشمهای زیبای پویا رورگه های
خون پوشونده بود که زیباترش می کرد…

خیلی خوشگل بود وقتی محصل وبعد دانشجوبودم تمام دوستام عاشقش بودن.

وقتی دستهاموگرفت دیگه نتونستم خودموکنترل کنم وبا صدای بلند زدم
زیرگریه  پویا درحالیکه خودش اشک می ریخت سعی داشت منوآروم کنه گفت: اگه
اینطورگریه کنی امشب میام پیشت می خوابم وتا صبح برات قصه می گم خوبه؟!
دراین لحظه خاله جلواومد وگفت: پویا امشب به غیرازپیش همسرت مجازنیستی جای
دیگه ای بخوابی.همه زدن زیرخنده که پویا درگوشم گفت: همینومی خواستی آره؟!

سپس دستش رودورشونه هام حلقه کرد ومنوبسوی پارسا برد وگفت: خواهش می کنم پرواروبا خودت ببرپایین وگرنه منم با شماها میام.

پارسا دست منوگرفت وآروم به پویا گفت:مگه نشنیدی مادرم بهت چی گفت؟

پویا گفت:چشمم روشن حالا دیگه به من تیکه میندازی؟ بالاخره نوبت منم
میشه دکترجون.یک دفعه گریۀ من تبدیل به خنده شد ودرسا وساحل هم که مثل
درحال گریه بودن،خندیدن که پویا گفت:قربان وقت کردید یه کم بخندید؛حیف امشب
کاردارم وگرنه به خدمت هرچهارتاتون می رسیدم…

ازلحن طنزآلود پویا خندۀ ما تبدیل به قهقهه شد که پارسا گفت:بهتره بریم
وگرنه معلوم نیست بحث به کجا میکشه…هنگام خداحافظی ساحل با پویا روبوسی
کرد وگفت:پویا خواهش می کنم مواظب ساغرباش…انقدرمعصومانه این جمله روگفت
که دوباره بغض گلومو گرفت.پویا بوسه ای روی پیشونیه ساحل زد وگفت: خیالت
راحت باشه خواهرت روی چشمام جا داره…

پدربرای دعای خیرجلواومد اول پیشونیه ساغروبوسید ودستشوگرفت گذاشت توی
دست پویا وگفت : اگه یه روزی خم به ابروی این دختربیاری با من طرفی فهمیدی
یا نه ؟!

پویا یه نگاهی به پدرکرد گونه شوآورد جلوگفت : می خواید یه دونه ام چک بزنید محکم کاری شه ؟! ضررنداره ها !

تویک لحظه پدردستشوانداخت دورگردن پویا ومحکم صورتشوبوسید با بغض گفت :
اگه این دست به صورت توسیلی بزنه خودم قلمش می کنم؛ می دونم پسرمن ضعیف کش
نیست,قدرزنتوبدون وبهش محبت کن.حالا دیگه همه ی امیدش بعد ازخدا تویی ،پسرم
دخترکه به خونۀ شوهرش میره پدرومادروخانوادشوپشت سرش میذاره وتمام
عمروجوونی شوبه پای شوهرش میذاره مبادا بذاری گردغم روچهره ش بشینه واحساس
بی پناهی کنه.

پویا دولا شد دست پدروگرفت ماچ کنه که پدرنذاشت وسخت درآغوشش گرفت…

برای اولین بارشاهد گریه ی پویا بودم.سرشوپایین انداخته بود وچند قطره
اشک ازگونه ش می چکید وسریع پاک می کرد.دیگه همه فقط داشتن گریه می
کردن.همین بساط وبا مادرهم داشتیم.

 

                                        *******

وقتی سوارماشین پارسا شدیم دوباره گریه روازسرگرفتم،دلم اصلا” سبک نمی
شد.پارسا نگاه گذرایی به من کرد وگفت:درسا اگه منم ازدواج کنم تواینطوری
برام گریه میکنی؟!

درسا که غمگین به نظرمی رسید گفت: نمی دونم باید فکرکنم ! البته اگه برام یه کادوی جانانه بخری شاید گریه کردم !

من وساحل زدیم زیرخنده که پارسا گفت: توروخدا شانس ماروببین؟درواقع توداری تقاضای رشوه می کنی؟

درسا گفت:نمی دونم اسمش چیه ؛فقط می دونم که اشکهای من خیلی قیمت داره !

پارسا گفت:ممنونم! حدس میزدم که اینقدردوستم داشته باشی…

دراین لحظه درسا که درصندلی عقب درست پشت پارسا نشسته بود به جلوخم شد
ودستهاشوبه دورگردن پارسا حلقه کرد وگونه شوبوسید وگفت:شوخی کردم خودت می
دونی که چقدردوستت دارم اصلا”مگه میشه تورودوست نداشت ؟

بعد ازگوشه ی چشم به من نگاه کرد ولبخند بدجنسی زد.

پارسا خندید گفت آتیش پاره…

جوغمگین اونجا ازبین رفت.

به منزل که رسیدیم پدرومادرزودتراومده بودن هرسه تایی یکراست به طبقۀ
بالا رفتیم.هنگام عبورازجلوی اتاق پویا صدایی توجهموجلب کرد آهسته دراتاق
روبازکردم…چیزی روکه می دیدم باورنمی کردم ،پدرروی تخت پویا درازکشیده
بود وگریه می کرد.

ازدیدن این صحنه قلبم فشرده شد وبدون اینکه خلوتش روبرهم بریزم آروم
دروبستم وبه اتاقم رفتم…کف اتاق پتوموپهن کردم وهرسه تایی روی اون
خوابیدیم ودرواقع بیهوش شدیم…

ساعت حدود ده صبح بود که با تکونهای آروم مادرازخواب بیدارشدم.

مادرگفت: ببخش بیدارت کردم ولی اگه میشه بی زحمت با درسا وساحل صبحونۀ
پویا وساغروببرید من کلی کاردارم وگرنه زحمتش روگردن شما نمی نداختم.

مثل برق ازجا پریدم وگفتم: با کمال میل ومادربا گفتن اینکه زودترآماده
بشین ازاتاق خارج شد…ساحل ودرسا روازخواب بیدارکردم اول غرولند کردن ولی
وقتی  جریانوگفتم سریع به طرف حمام رفتن که هردواعتراض کردن وهمدیگروهل می
دادن…گفتم: یکیتون برید حمام طبقۀ پایین اون یکی هم ازحمام اتاق استفاده
کنید.

هردوباعجله دویدن وپس ازدوش گرفتن صبحانۀ مختصری خوردیم وسینی بزرگ حاوی
صبحانۀ پویا وساغروبرداشتیم وحرکت کردیم…سوئیچ اتومبیل پدرروبرداشتم
وهرسه سوارشدیم…داخل ماشین درسا پارچۀ سفیدی روکه مادرروی سینی کشیده بود
کنارزد وگفت: وای عجب صبحونه ای ! بچه ها باورکنید دوباره اشتهام تحریک شد
! به عقب برگشتم وداخل سینی رونگاه کردم…راست می گفت, داخل سینی تخم مرغ
عسلی با نون سنگک تازه وعسل, بطری شیر, مربای آلبالووتوت فرنگی وتمشک, کره
وخامه وازهمه مهمترکاچـــــــــی ! مادرگوشۀ سینی دوشاخه غنچۀ رزگذاشته
بود…راستی که خیلی نکته سنج وخوش سلیقه است .

به منزل پویا وساغرکه رسیدیم زنگ طبقۀ سوم روفشردم وپس ازچند دقیقه معطلی صدای خواب آلود پویا روشنیدم که گفت: کیه؟

گفتم: انتظارداری غیرازما سه نفرکی باشه ؟

با خنده گفت: بیائید بالا ودررو بازکرد.

سوارآسانسورشدیم وسینی رودرسا حمل می کرد …وقتی به جلوی ورودی رسیدیم
پویا درروبازکرده وهمونجا ایستاده بود…شلوارگرمکن سفید وتی شرت دودی رنگی
به تن داشت…به محض دیدنش آغوش بازکرد وسخاوتمندانه منودرخود جای
داد.صورتش روغرق بوسه کردم ودستموگرفت وبه داخل هدایت کرد…وارد سالن که
شدیم ساغروندیدیم . ساحل  پرسید پس ساغرکجاست؟

پویا بدون کلامی با دست به اتاق خواب اشاره کرد.ساحل به سمت اتاق حرکت
کرد که پویا گفت: صبرکن من خودم میرم صداش می کنم وبا این حرف به طرف اتاق
راه افتاد وپس ازچند دقیقه به تنهایی برگشت وگفت: داره دوش می گیره یه کم
دیگه تحمل کنید بیرون میاد.فعلا” سینی روبدید ببینم چه کردید؟

پس ازیک ربع ساغردرحالیکه حولۀ لباسی به تن داشت وارد سالن شد ویکراست
به سراغ ساحل رفت ومجدداًهردوزدن زیرگریه که پویا روبه من گفت:ببینم توچرا
برای من گریه نکردی؟!

لبخندی زدم وگفتم:با داشتن زن داداشی مثل ساغرجایی برای گریه وجود نداره.

پویا نگاه بامزه ای به من انداخت وگفت :با این حساب ساحل به خاطرداشتن شوهرخواهری مثل من گریه می کنه ؟!

زدیم زیرخنده که ساغربه طرفم اومد ویکدیگروسخت درآغوش گرفتیم که
گفت:ازتعریفت ممنونم ولی اینطورهم که تومیگی نیست؛سپس سراغ  درسا رفت وبا
اوهم به گرمی روبوسی کرد…پویا گفت: بابا بسه دیگه ضعف کردم ازگرسنگی همگی
به سمت آشپزخونه حرکت کردیم …پویا وساغرمشغول صرف صبحانه شدن.

پویا به ظرف کوچکی که حاوی مقداری کاچی بود نگاه کرد ودست درازکرد برداره که من آروم روی دستش زدم وگفتم: فضولی موقوف !

با تعجب نگاهی کرد وگفت: چرا من نباید ازاین بخورم؟

گفتم: برای اینکه این مخصوصاً برای ساغرپخته شده نه جنابعالی !

با شنیدن این حرف سرشوبه جلوخم کرد ولی جوری که بقیه هم بشنون

گفت: ببینم نکنه توش زهرریختی به این خاطرنمی خوای من بخورم !!

همگی زدیم زیرخنده وگفتم: پویا لوس نشواگه این کارو بکنم دیگه لنگۀ ساغروازکجا باید پیداکنم؟

پویا لبخندی زد وگفت: این دیگه کارخودمه !

مجدداً خندیدیم که گفت: جدی می پرسم؛ برای چی من نباید بخورم؟

مستأصل مونده بودم چه پاسخی بدم که درسا گفت: اگه دلیل معمولیش رومیخوای
خود ساغربهت میگه اگرم دلیل پزشکیش رومیخوای می تونی ازپارسا بپرسی .

بعد موذیانه خندید.

پویا ازجاش برخاست وقصد داشت ازآشپزخونه خارج بشه که گفتم:

حالا کجا داری میری؟

گفت: میخوام به پارسا تلفن کنم…

یک مرتبه هرچهارتایی ازجا برخاستیم ویک صدا گفتیم:چرا…؟

نیم نگاهی به ما کرد وگفت:شما که جواب درست وحسابی نمی دید میخوام ازاون بپرسم !

دومرتبه همگی زدیم زیرخنده که ساغربه طرف پویا رفت ودستشوگرفت واوروبا
خود ازآشپزخونه بیرون برد وبعد ازچنددقیقه هردوبرگشتند واین درحالی بود که
ما سه نفربه شدت ازخندۀ خود جلوگیری می کردیم…پویا که متوجه شده بود نگاه
دقیقی به ما کرد وگفت: به چی می خندید پدرسوخته ها؟! ایشالا عروسی شماها
که شد من خودم براتون کاچی وازاین چیزا میارم…     

دیگه کنترل خودمونوازدست دادیم وبا صدای بلند شروع کردیم به خندیدن
ودستهامونوروی دلمون گذاشته بودیم وروی صندلی دولا شده بودیم ومی
خندیدیم…پس ازاینکه کمی آروم شدیم گفتم:ما دیگه میریم؛شما هم بهتره یواش
یواش آماده بشین ، ناسلامتی ساعت پنج پروازدارید ضمناً پدرگفت که بیائید
ازمنزل ما برید فرودگاه چون مهمونها برای بدرقه میان ، مادراونجا راحت
ترپذیرایی میکنه.

هردوازاین پیشنهاد استقبال کردن وما نیزازجا برخاستیم وعزم رفتن کردیم
ودرمقابل اصرارپویا وساغرگفتیم که باید استراحت کنیم …پویا تا داخل کوچه
مارو بدرقه کرد بعد ازبوسه ای که روی گونه م نشوند گفت:مواظب
باشید…لبخندی زدم وپس ازسوارشدن حرکت کردیم…

به منزل که رسیدیم مادراحوال هردوروپرسید وبه اواطمینان دادیم که
هردوسرحال هستن…بقیۀ روزوبا درسا وساحل کمی خرید کردیم وبه این وسیله وقت
کشی کردیم وناهارروهم دررستورانی نزدیک پارک صرف کردیم ویک ساعت بعد
ازرسیدن ما پویا با صدای بلند گفت: آهالی خانه بیائید که موسم گل آمد
بشتابید به استقبالم!!!

خنده کنان وارد سالن شدیم …اول پویا سپس ساغریکراست سراغ پدررفتند
وپدرهردورودرآغوش خود جای داد.ازحالت نگاهش به پویا متوجه شدم که تا چه حد
برای اودلتنگ است.پس ازروبوسی به داخل اتاقش رفت ودراین مدت به سراغ
مادررفتن وهمون لحظه دایی وزندایی وارد شدن وزندایی سراغ ساغررفت وآروم
شروع کرد باهاش احوالپرسی کردن وسؤالهای مگوپرسیدن !!

پس ازاونها خانوادۀ عموسپس عمه وشوهرش وفربد…جای رامبد خیلی خالی بود
متوجه شدم دوهفته پیش ازاین روانۀ ایتالیا شد وزمان مراجعتشو نامعلوم اعلام
کرد…پارسا هم با تلفنی ع


رمان داستانی و عاشقانه رمان لحظه های دلواپسی،قسمت دوم

وی کوچه بودم که دوباره پویا سروکله ش پیدا شد وگفت:پروا لجبازی رو بذار
کناراجازه بده برسونمت0ازکوره دررفتم وتقریباً به حالت فریاد گفتم:ای بابا
پویا می ذاری برم یا نه؟ توچه اصراری داری که منوبرسونی؟ ناچارگفت:باشه
هرطور راحتی0فقط اگه پشیمون شدی یه زنگ بهم بزن سریع خودمو می
رسونم0ازاینکه پرخاش کرده بودم پشیمون شدم وگفتم: حتماً0خیالت راحت باشه

چند قدم بیشترنرفته بودم که دوباره گفت :پروا…؟ برگشتم وگفتم: بازدیگه
چیه؟ دستی به موها یش کشید وگفت: مطمئنی نمی خوای برسونمت ؟ دویدم دنبالش
وجیغ کشیدم: پـــــــــویااااااااااااااا…… با خندۀ بلندی فرارکرد داخل
خونه ودررو پشت سرش بست0خودم هم خنده م گرفته بود وقدم زنان راه
افتادم0نمی دونم چقدرپیاده روی کردم بالاخره خسته شدم ویه تاکسی گرفتم
ورفتم منزل0

 

 

 

وقتی وارد خونه شدم وهمه جارو تاریک دیدم ترس افتاد توی دلم0سعی کردم به
چیزهای خوب فکرکنم0 وارد که شدم اول سریع چراغها روروشن کردم وبعدش تلوزیون
رو.

 

 

 

ظاهراً تلوزیون رونگاه می کردم ولی هیچ چیزی نمی فهمیدم0 یک آن به خودم
اومدم که دیدم دارم به حالت دوازپله ها می دوم طبقۀ بالا ووارد اتا قم شدم
ودررو پشت سرم قفل کردم0ازاینکه بابقیه نرفته بودم خودم روسرزنش می کردم
وسخت پشیمون بودم واونچه که فحش بلد بودم نثارپارسا کردم !!!

 

 

 

داشتم نفس تازه می کردم که صدای بازشدن درسالن روشنیدم0چیزی نمونده بود که
ازترس غالب تهی کنم0سعی کردم به خودم مسلّط بشم ولی هیچ نتیجه ای
نداشت0گوشاموتیزکردم ومتوجه شدم داره ازپله ها بالا می یاد0دیگه به سختی
قادربه نفس کشیدن بودم0می خواستم برم سمت تلفن ولی انگارپاهام به زمین
چسبیده بود وقدرت حرکت روازم سلب کرده بود0

 

 

 

همونطورپشت درایستاده بودم که شنیدم شخصی اسممو صدا میزنه0 ازترس قوۀ
تشخیصم روازدست داده بودم که صدارومجدداً شنیدم0تازه متوجه شدم که صدای
پویاست0اگردراون لحظه تمام گنجهای عالم روبهم می دادن تا این حد باعث
خوشحالیم نمی شد0ازذوقم درروبازکردم وتقریباً به بیرون شیرجه رفتم که خوردم
به سینۀ پویا وپریدم بغلش وزدم زیرگریه0پویا هاج وواج منو نگاه می کرد
گفت: چته؟ چرا دیگه گریه می کنی؟ آهان.. فهمیدم حتماً به خاطراینه که دلت
برام تنگ شده!

 

 

 

درهیچ حالتی خونسردیش روازدست نمی ده وازشوخی کردن نمی گذره0باتمام وجود ممنون شدم که به خونه اومده.

 

 

 

گریه کنان گفتم : پویا نمی دونی چقدرترسیده بودم0داشتم سکته می کردم0خم شد
پیشونیم رابوسید وگفت:خب منم چون می دونستم خواهرکوچولوم ترسواِ اومدم
پیشش دیگه0 خیلی خب دیگه تمومش کن ومثل بچه های لوس اینقدرزرزرنکن,سرم
رفت0توروبه خدا پرستارمملکت مارو ببین0

 

 

 

ودرهمانحال دولا شد وگفت: پروا جان یه کم یواشترفشاربده گردنم شکست0تازه
متوجه شدم که هنوزازگردنش آویختم با شرمساری گفتم: معذرت می خوام .
اینقدرازدیدنت خوشحالم که نمی دونم چیکارکنم0با شیطنت گفت: اینودوسه ساعت
پیش می گفتی که چیزی نمونده بود کتکم بزنی0

 

 

 

خجالتزده سرم روانداختم پائین که گفت: لازم نیست ادای آدمای مظلومودربیاری
برای اینکه اصلاً بهت نمی یاد0بیا برات غذا آوردم مال خودمم نخوردم تا
توگرمش کنی منم نمازم رومی خونم0یه کم مکث کردم ونگاهش کردم که خندید
وگفت:خیلی خب بابا میام پائین توسالن نمازم رومی خونم0نفس آسوده ای کشیدم
وهردوپائین رفتیم0تا پویا نمازبخونه من هم غذاروگرم کردم ومیزروچیدم
ودوتایی بااشتها مشغول خوردن شدیم0

 

 

 

درحین صرف غذا پویا گفت: بگوببینم چراهرچقدرصدات می کردم جواب نمی دادی
ودروروی خودت قفل کرده بودی؟ جریان روبرایش تعریف کردم که گفت:من نمی دونم
چراوقتی هوا تاریکه توهمه اش فکرمیکنی یکی حتماً دنبالته0بابا
والله…بالله… هیچ خبری نیست خونه همون خونه اس وهیچ تغییری هم نمی
کنه0گفتم: نمی دونم چرا ولی دست خودم نیست وقتی توی تاریکی توی خونه تنهام
همه ش فکرمی کنم به غیرازمن کس دیگه ای هم توی خونه حضورداره0پویا گفت:تو
کاملاً درست فکرمی کنی! با ترس گفتم: چطورمگه؟ صداشو بم کرد وگفت: حتماً کس
دیگه ای هم حضورداره من خودم یه باریه شبح دیدم !هاهاها…با وحشت گفتم
:راست میگی؟ اون وقت چکارکردی؟! با همان تُن صداآرام و شمرده گفت: با مگس
کش کشتمش!! با عصبانیت گفتم: واقعاً که پویا ،خیلی وقت نشناسی0داشتم ازترس
سکته می کردم ازپشت میزبرخاستم وبه طرف سالن حرکت کردم رسیدم جلوی
درآشپزخونه که یک دفعه با صدای بلند
گفت:یوهـــــــــــــــــــاهاهاهاها…… به قدری ترسیده بودم که حد
وحساب نداشت0 برگشتم داخل آشپزخونه وگفتم: تومثلاً اومدی خونه که من تنهایی نترسم ؟ مطمئنم اگه الان تنها بودم کمترمی ترسیدم !

 

 

 

گفت: خب منم دارم ریشۀ ترس درتنهایی روتوی وجودت می خشکونم! نتیجه اش هم اینه که توترجیح میدی تنها باشی ولی کسی پیشت نباشه!

 

 

 

گفتم :بله دراین صورت به لطف جنابعالی کمترازیک ماه سرازتیمارستان
درمیارم0گفت: نگران نباش خواهرعزیزم من تحت هیچ شرایطی تنهات نمی ذارم0قول
میدم زودبه زود بیام ملاقاتت!

 

 

 

ازناراحتی نمی دونستم چی بگم فقط نگاش می کردم0گویا متوجه شد وگفت: باهات شوخی کردم0می خواستم حال وهوای ترس ازسرت بپره!

 

 

 

بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم ازروی صندلی برخاستم ومشغول جمع کردن میزشدم
که پویا هم ازمن تبعیت کردووقتی ظرفها روشستم اوهم شروع کرد به آبکشی
کردن0پرسیدم: راستی چی شد که اومدی خونه؟ ممکنه پارسا ازدستت ناراحت
بشه0گفت: وقتی که رفتیم هتل پارسا توخودش فرورفته بود وبا هیچ کس حرف نمی
زد راستش روبخوای اون به من یادآوری کرد که تواز توازتاریکی می ترسی
ومنوفرستاد بیام پیشت!!

 

 

 

با تعجب گفتم: اون ازکجا می دونسته که من ازتاریکی می ترسم؟

 

 

 

خندید وگفت: مثل اینکه فراموش کردی ،جنابعالی ازبچگی اینطورترسوبودی یا0دراین لحظه پدررومادراومدن خونه0

 

 

 

مادرگفت: جات خیلی خالی بود0با خاله صحبت کردم وگفتم که می خوام به
افتخارورود پارسا مهمونی بدم ولی پارسا که کنارخاله نشسته بود شنید ومخالفت
کرد وگفت: خواهش می کنم اجازه بدین خودم سرفرصت مزاحمتون بشم0اینطوری
خودمم راحت ترم0منم دیدم خواسته اش اینه دیگه اصرارنکردم0

 

 

 

گفتم: کارخوبی کردین0بذارید کاری روکه دوست داره انجام بده0

 

 

 

ازجام برخاستم وبا گفتن شب بخیرازپله ها بالارفتم ووارد اتاقم که شدم
یکراست به سمت پنجره رفتم وبازش کردم0سوزسردی به داخل اتاق هجوم آورد 0سریع
پنجره رو بستم وزیرپتوخزیدم0 نیم ساعتی اتفاقات امروزرومرورکردم ولی ذره
ای ازاشتیاق صبح درخوداثری ندیدم0توی همین افکارغوطه وربودم که نفهمیدم کی
به خواب رفتم0

 

 

 

نزدیک ظهرازخواب بیدارشدم ویه دوش که گرفتم سرحال شدم وبرای خوردن صبحانه
واردآشپزخونه شدم و دوسه لقمه ای نیمروخوردم وچایم را برداشتم وبه داخل
سالن رفتم ومشغول تماشا کردن تلوزیون شدم که زنگ تلفن به صدا دراومد0اصلاً
حوصلۀ پاسخگویی رو نداشتم ناچارا ًازجام برخاستم وبه سمت تلفن رفتم وگوشی
رو برداشتم وگفتم:بله بفرمائید: صدایی ناشناس گفت :سلام عرض می کنم
پرواخانم..حالتون چطوره؟

 

با تعجب گفتم : ببخشید جنابعالی ؟!

 

– شما اول جواب سلام بنده روبدید تا منم خودم رومعرفی کنم رفیق نیمه راه!

 

تازه متوجه شدم گفتم: سلام پارسا خان0وبدون اینکه عذرخواهی کنم منتظرموندم
تا اوحرف بزنه0انگارمتوجه شد چون گفت: تماس گرفتم ببینم اگر امروزمنزل
تشریف دارید عصری مزاحمتون بشم0گفتم: خواهش می کنم0منزل خودتونه0تشریف
بیارید0بعد خبیثانه ادامه دادم مطمئناً پدرومادروپویا ازدیدنتون خوشحال می
شن0چند لحظه ای مکث کردوگفت: منظورتون اینه که شما خوشحال نمی شید؟ با بی
تفاوتی گفتم: دلیل حرفم اینه که من کاری دارم ومی خوام جایی برم0

 

جواب داد درهرصورت مزاحم میشم0ضمناً به پویا بگید منتظرشم0با بنده امری
نیست؟ گفتم: خواهش می کنم عرضی نیست0 با گفتن سلام برسونید خداحافظی کرد0

 

ازاینکه اینطوررسمی صحبت می کرد حسابی کفرم رو درآورده بود0به مادرکه سرپا
ایستاده بود موضوع روگفتم0همون لحظه پویا سوت زنان ازپله ها پایین اومد که
گفتم: پویا قراره با پارسا کجا برین؟

 

نگاه خیره ای کرد وگقت: این کلمۀ آخری روکه بکاربردی یه کم بی تربیتیه !
تودخترعاقلی هستی, باید بدونی که آدم برای همچین کاری کجا میره ! البته
اگرچنانچه شخص درشرایط خاص قراربگیره , مثلاً درحین مسافرت می تونه ماشین
روکنارجاده پارک کنه وقضای حاجت کنه0والبته اگرآب دردسترس نبود می تونه
ازسنگ برای طهارت استفاده کنه ! فکر نمی کنم مانعی داشته باشه به هرحال
ازقدیم گفتن کاچی بعض هیچی0

 

گفتم: اَه… پویا حالموبه هم زدی0

 

گفت: پروا کاچی اینقدرها هم که فکرمی کنی بدمزه نیست باورکن اگه فقط یکبارامتحان کنی قول میدم نظرت عوض بشه !

 

ازخنده داشتم روده برمی شدم، مادرهم دست کمی ازمن نداشت0کمی که آروم شدم
گفتم: یک ساعته داری اراجیف به هم می بافی خب یک کلمه جواب سؤالموبده0

 

همان لحظه پدرازکتابخونه خارج شد ودرحالیکه آثارخنده روی صورتش کاملاً
مشهود بود روبه پویا گفت: مگه پارسا منتظرتونیست ؟ خب برودیگه0

 

مادرگفت: اقلاً ناهاربخوربعد برو0پویا درحال خارج شدن

 

گفت: میریم خونۀ عزیزیه چیزی می خوریم0عزیزوکه می شناسید اگربفهمه
ناهارخوردیم ناراحت می شه0مادرنظرش روتائید کرد وگفت : به پارسا بگوشام
رواینجا می مونه به خاله اینا هم زنگ می زنم میگم اونها هم بیان0پویا
ایستاد وگفت: عمووخاله امشب دارن میرن عروسی پسردوست عمو0البته درسا نمیره
که اونم سرراه میریم دنبالش میاریمش فعلاً خداحافظ 0

 

تا عصری سرم روگرم کردم وبه مادرهم کمک کردم0ازاینکه درسا می اومد خوشحال
بودم چون دربین دخترهای فامیل با درسا صمیمیت بیشتری داشتم وبه اصطلاح راحت
تربودم0به اتاقم رفتم وجلوی آئینه ایستادم وموهام رو با یک گیره بالای سرم
جمع کردم . یک تی شرت طوسی سورمه ای راه راه با یک شلوارجین به تن
کردم0همیشه تیپ ساده رو ترجیح می دم به نظرم اینطورزیبا تره0

 

 

 

ده دقیقه بعد صدای ماشین ازبیرون اومد0دلهرۀ عجیبی داشتم0احساس می کردم
قلبم ازسینه م داره خارج می شه0این حالت برای خودم م عجیب بود0هرطورکه بود
به خودم مسلط شدم وقبل ازاینکه وارد سالن بشن به حالت دوازپله ها
سرازیرشدم0دلم نمی خواست بعد ازورود اونها برسم0چند لحظه بعد واردسالن
شدند0دربرخورد اول تعجب رو درنگاه پارسا دیدم . علتش این بود که گفته بودم
من منزل نیستم0بنابراین روبه درسا

 

 

 

گفتم: چه کار خوبی کردی اومدی0من برای کاری می خواستم برم بیرون ولی وقتی
فهمیدم میای منصرف شدم وفقط به خاطرتوموندم خونه0عمداً روی کلمۀ “تو” تأ
کید کردم ولبخند موذیانه ای زدم

 

 

 

درسا با اخم نگاهی به صورتم انداخت وگفت:لازم نکرده با اون زبون چرب ونرمت
سرم شیره بمالی من به این سادگیا خرنمیشم ! با خنده گفتم: آخه برای چی من
باید اینکاروبکنم؟ با دلخوری گفت: برای اینکه دیشب یکدفعه رفتی وهرکاری
کردم نیومدی و…

 

پارسا که همچنان سرپا ایستاده بود وبه حرفهای ما گوش می کرد , حرف پارسا
را قطع کرد وگفت: درسا جان مگه پروا نگفت فقط به خاطرتومونده خونه0پس توهم
اینقدرسخت نگیروناسپاس نباش0متوجه کنا یه اش شدم پولی به روی خودم نیاوردم
ودست درسا رو گرفتم وبه طرف خودم چرخوندمش وگفتم: منکه دلیلش رودیشب بهت
گفتم0

 

ودستم رو انداختم دورگردنش وبوسیدمش0چشمم افتاد به پارسا که لبخند مرموزی
روی لباش نشسته بود0بدون اینکه به روی خودم بیارم دست درسا روگرفتم وبه سمت
پذیرائی بردم وروی مبل نشوندم خودم نیزدرکنارش جای گرفتم0با وارد شدن
مادرسینی چای روازدستش گرفتم واول به حرمت میهمانداری به پارسا تعارف کردم
که اول برای پدربرداشت بعد برای پویا ودرآخربرای خودش برداشت وبدون اینکه
حتی نیم نگاهی به صورتم بیا ندازه تشکرکرد0منهم بدون اینکه توجهی به
اوداشته باشم مشغول صحبت با درسا شدم0درحالیکه ازحرص دندون قروچه می کردم
وحرص می خوردم.پسره ی ازخود متشکر!!!

 

پدرومادروپویا هم با پارسا گفتگومی کردن. نیم ساعتی به همین منوال گذشت که
پارسا ازجاش برخاست وروبه پویا گفت: پویا لطفاً سوئیچ ماشینت روبده0پویا
پرسید: جایی می خوای بری؟

 

 

 

درجوابش گفت: نه چیزی داخل ماشین جا گذاشتم می خوام بیارمش0پویا گفت:
اجازه بده من برات بیارم0پارسا قبول نکرد وبه سمت حیاط راه افتاد0با چشمهام
بدرقه ش کردم0شلوارلی ذغالی رنگ با تی شرت زرشکی به تن داشت که اندام
ورزیده اش رو بیشترنمایان می کرد0باورش مشکل بود با این جوونی یکی
ازمتخصصین وجراحان طرازاول به شمارمی رفت0ازذهنیتی که قبلاً ازاوساخته بودم
خنده م گرفت0با شنیدن صدای درسا تازه متوجه شدم که هنوزبه درسالن خیره
موندم0

 

 

 

درسا که داشت می خندید گفت: یکساعته دارم با خودم حرف میزنم ؟ حداقل
بگوگوش نمیدی که منم فکم روخسته نکنم0حیفه آخه ! دوتائی زدیم زیرخنده0گفتم:
درسا توباید خواهرپویا می شدی ! شما دوتا اخلاقاتون درست شبیه همدیگه
ست0جواب داد: اتفاقاً تووپارسا هم مثل همدیگه اید0باورکن من این موضوع
روتوی این دوروزکشف کردم0گفتم: منظورت چیه؟ گفت: می دونی پارسا هم مثل تو
زیاد اهل حرف زدن نیست0یه جورایی حوصلۀ آدموسرمی بره،درست مثل تو !!!

 

دوباره خندیدیم که پارسا ازدرسالن وارد شد0تودستش یک ساک دستی کوچیک
قرارداشت که بعد ازنشستن گذاشت روی میزوازداخلش چند بستۀ کادوشده خارج
کرد0پویا که نیشش بازشده بود بدون معطلی گفت: به به سوغاتیه؟

 

پارسا جون لطف کن اول مال منوبده که این جانب طاقت ندارم0مادرچشم غرّه ای
به پویا رفت وگفت: عزیزم اخلاق پویا روکه می دونی چطوریه0پارسا لبخند زد
وگفت: خاله جان باورکنین بیشترازهمه دلم برای پویا تنگ میشد0اون مثل
برادرمنه0پویا درحالیکه خودش رابه پارسا می چسبوند گفت: پس برادرمعطل نکن
وسوغاتی بنده رورد کن بیاد که ازانتظاردارم غالب تهی می کنم

 

پارسا بسته ای روازتوی ساک درآورد وبه پویا گفت: بفرما آقای عجول این مال شماست0

 

پویا بی معطلی کادوروباز کرد0یک پولیوردکمه داربه رنگ کِرم قهوه ای
بود0پویا همون لحظه به تن کرد0دقیداً قالب تنش بود0یک ادکلن خیلی خوشبوهم
براش آورده بود. بعد ازاینکه تشکرکرد پارسا دوکادوی دیگه رو به پدرومادرداد
واونها هردوتشکرکردند0پویا با سماجت پدررو وادارکرد کادوش رابازکنه0کادوی
پدریک پیپ ازجنس عاج وفوق العاده گرانقیمت بود0

 

 

 

چشمان پدربرقی زد واظهارکرد که چرا خودت روبه زحمت انداختی؟ پارسا درجواب
گفت: این کمترین کاریه که انجام دادم0پویا که تازه چشمش به کادوی پدرافتاده
بود به سمت پدررفت وازدستش گرفت وبا هیجان گفت:وای…! عجب چیزیه , معرکه
اس , حرف نداره , فوق العا ده اس , بی نظیره ، شگفت انگیزه ، خوشگل ترینه,
بهترینه، بیشترینه، سنگینه، وزینه، بعد ازمکث کوتاهی روکرد به پارسا وگفت:
توکلمه ای که آخرش “اینه” باشه بلد نیستی؟ مال من ته کشید !

 

پدرکه تازه متوجه شده بود روبه پویا گفت: پسرتوخجالت نمی کشی ده دقیقه اس
داری چرت وپرت میگی؟ پویا گفت: باورکنید جدی گفتم0خفنه، قشنگه، ملنگه…

 

پدرکه دیگرکلافه شده بود حرف پویا را قطع کرد وگفت:

 

اِ… ! بسه دیگه سرم رفت0حالا اگه ولش کنی تا فردا چرت وپرت میگه0من
ودرسا ومادرفقط می خندیدیم0پارسا هم به احترام پدرخنده ش رو مهارکرده بود
ولی کاملاً مشخص بود به سختی اینکارومی کنه0پویا این بارروبه مادرگفت:
مادرنوبت شماست که بازکنید0

 

مادرگفت: من بعداً بازش می کنم0پویا با تعجب گفت: آخه برای چی؟ مادرگفت:
برای اینکه اگه بازکنم یکساعتم می خوای برای من شعرمیگی ! پویا زود گفت:
قول میدم هیچی نگم آ…آ..وهمان موقع دستش رو گذاشت جلوی دهنش0مادرهم کادوش
رو بازکرد0یک عطرخوشبوو یک ساعت مچی بسیارزیبا که بندش شبیه دستبند وازجنس
طلای سفید بود0مادرکه حسابی غافلگیرشده بود ازپارسا تشکرکرد
وگفت:چرااینقدرزحمت کشیدی عزیزدلم؟

 

پارسا هم خوشحال ازرضایت مادرگفت: قابل شمارونداره, ضمناً روی کادوی شما ومادرم کلی وسواس به خرج دادم چون هردومشکل پسندید0

 

پویا درهمان لحظه یک دفعه دستش راازجلوی دهانش برداشت وگفت: وای….!

 

 

 

چه ساعتی ,چه عطری

 

چه ساعت قشنگی

 

چه لعابی،چه رنگی

 

راستی چقدرقشنگه

 

رنگ طلوع دریا

 

مجدداً پدرحرف پویا راقطع کرد وگفت:دوباره که شروع کردی؟ تمومشم نمی
کنه0نمی دونم این چیزاچطوری میاد توکله اش0من موندم ایناروازکجا میاره
میگه0

 

 

 

این دفعه دیگرپارسا هم نتونست ازخنده اش جلوگیری کند0درسا ازبس خندیده بود
ازچشماش اشک جاری شده بود واگه همون لحظه کسی وارد منزل می شد فکرمی کرد
داره گریه میکنه0

 

 

 

وفتی که جوآروم شد درسا گفت: پارسا پس سوغاتی پرواچی؟

 

 

 

با پام آروم زدم به پاش0پارسا نگاه خبیثی به بهم کرد وگفت: مال پرواخانم
محفوظه0وقتی افتخاردادن تشریف آوردن منزل ما تقدیم شون می کنم0درحالی که
ازحرص روبه جنون بودم سعی کردم خونسردیم روحفظ کنم با بی تفاوتی گفتم :
خیلی ممنون من ازشما چیزی نمی خوام0ضمناً به اندازۀ کافی زحمت کشیدید0

 

 

 

بعد ازده دقیقه ازجام برخاستم وبه اتاقم رفتم0خوشبختانه بقیه گرم
گفتگوبودند وکسی متوجه نشد0پنجره روبازکردم وهمانجا ایستادم وبه آسمون چشم
دوختم0ماه دروسط آسمون به خودنمائی مشغول بود وستاره ها چون عروسی احاطه ش
کرده بودن0ای کاش جای یکی ازاون ستاره ها بودم0دلم به شدت گرفته بود0البته
نه به خاطراینکه پارسا منوازقلم انداخته بود , نه … بخاطراینکه نادیده
گرفته شده بودم0به خاطراینکه این دفعۀ دوم بود که کاری می کرد توجه ها به
طرف من جلب بشه0من تاوان سؤالی روکه ناخواسته پرسیده بودم رو پس می دم0خیلی
دلخورشده بودم0درهردوبرخوردی که با اوداشتم اوقاتم تلخ شده بود0من که
همیشه خودموازاین تنشها ومسائل دورنگه می داشتم , حالا مثل پرنده ای
گرفتارشده بودم وخوب میدونم که نمی تونم عادی وخونسرد برخورد کنم0توی این
فکرها بودم که دراتاق به صدا دراومد0گفتم : بیا تو0درسا بود وارد شد وروی
لبۀ تخت نشست وگفت :چرااومدی بالا ؟هرچی پائین منتظرشدم نیومدی این بود که
اومدم دنبالت0گفتم : نمی دونم تازگیها چرااینطوری شدم0اصلاً حال وحوصلۀ هیچ
کاری روندارم0خیلی خسته ام0درسا که ساکت بود وبه حرفهای من گوش می کرد به
حرف دراومد وگفت: دلیلش اینه که بیکاری0موندن توی خونه کسِلت کرده به محض
اینکه برگردی سرکارت وبا چند تا بیمارکه سروکله بزنی حالت میاد سرجاش ضمناً
توی ایام عید اینقدرسرت گرم می شه که یاد هیچ چیز نمی افتی0گفتم: امیدوارم
اینطورکه تو میگی باشه0گفت: من میرم پائین به خاله کمک کنم
میزشاموبچینه،توهم زود بیا0

 

رنگ زلال آ…

 

قشنگه وخوشرنگه

 

چه بوی دلپسندی
 



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top