اشعار عاشقانه شاملو

اشعار عاشقانه شاملو Valium

http://eblanpharmacy.com/294.html گلچین اشعار عاشقانه شاملو را ملاحظه نمایید

گلچین اشعار عاشقانه شاملو

sms sher

http://sildenafil20citrate.com

Lyrica

http://vardenafilcft.com

تنها canadian pharmacies online

هنگامی که خاطره ات را می بوسم Modafinil over the counter

درمی یابم دیری است که مرده ام ed pills

چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم levitra without a doctor prescription

از پیشانی خاطره ی تو Cialis online

superdrug viagra ای یار

http://eblanpharmacy.com/272.html ای شاخه ی جدامانده ی من

viagra for sale

http://genericdtx.com

sildenafildok.com

گلچین اشعار عاشقانه شاملو

sms sher

http://erectiledysfunctionbcz.com

میان خورشیدهای همیشه

زیبایی ی تو

لنگری ست

خورشیدی که

از سپیده دم همه ستاره گان

بی نیازم می کند

نگاه ات

شکست ستمگری ست

نگاهی که عریانی ی روح مرا

از مهر

جامه یی کرد

بدان سان که کنون ام

شب بی روزن هرگز

چنان نماید که کنایتی طنزآلود بوده است

و چشمان ات با من گفتند

که فردا

روز دیگری ست

آنک چشمانی که خمیرمایه ی مهر است

وینک مهر تو:

نبردافزاری

تا با تقدیر خویش پنجه درپنجه کنم

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم

به جز عزیمت نابهنگام ام گزیری نبود

چنین انگاشته بودم

آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود

میان آفتاب های همیشه

زیبایی ی تو

لنگری ست

نگاه ات و چشمان ات با من گفتند

که فردا

روز دیگری ست

گلچین اشعار عاشقانه شاملو

sms sher

اشک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن میگوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن میگویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان

در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیریافته با تو سخن میگویم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

گلچین اشعار عاشقانه شاملو

sms sher

عشق ما دهکده یی ست که هرگز به خواب نمی رود

نه به شبان و

نه به روز

و جنبش و شور حیات

یک دم در آن فرو نمی نشیند

هنگام آن است که دندان های تو را

در بوسه یی طولانی

چون شیری گرم

بنوشم

گلچین اشعار عاشقانه شاملو

sms sher

کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت

نام کوچکی : تا به جانش می خواندی

تا به مهر آوازش می دادی

همچو مرگ

که نام کوچک زندگی ست…

گلچین اشعار عاشقانه شاملو

sms sher

در نگاه‌ ات همه‌ی مهربانی‌هاست:

قاصدی که زندگی را خبر می‌دهد.

و در سکوت‌ات همه‌ی صداها:

فریادی که بودن را تجربه می‌کند.

گلچین اشعار عاشقانه شاملو

sms sher

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود

و انسان با نخستین درد.

در من زندانی ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد-

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

گلچین اشعار عاشقانه شاملو

sms sher

ظلماتِ مطلقِ نابینایی.
احساسِ مرگ‌زای تنهایی .
.
«ــ چه ساعتی‌ست؟
چه روزی
چه ماهی
از چه سالِ کدام قرنِ کدام تاریخِ کدام سیاره؟» .

تک‌سُرفه‌یی ناگاه
تنگ از کنارِ تو .

آه، احساسِ رهایی‌بخشِ همچراغی !

گلچین اشعار عاشقانه شاملو

sms sher

با زمزمه‌ی تو
اکنون رخت به گستره‌ی خوابی خواهم کشید
که تنها رؤیای آن
تویی …

گلچین اشعار عاشقانه شاملو

sms sher

مرا لحظه ئی تنها مگذار
مرا از زره نوازشت روئین تن کن.
من به ظلمت گردن نمی نهم 
جهان را همه
در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام
و دیگر به جانب آنان 
باز نمی گردم …

گلچین اشعار عاشقانه شاملو

sms sher

ای کاش که دستِ تو پذیرش نبود
نوازش نبود و
  بخشش نبود
که این
 همه
           پیروزیِ حسرت است،
بازآمدنِ همه بینایی‌هاست
به هنگامی که
 آفتاب
سفر را
جاودانه
بار بسته است
و دیری نخواهد گذشت
که چشم‌انداز
خاطره‌یی خواهد شد
و حسرتی
 و دریغی.

گلچین اشعار عاشقانه شاملو

sms sher

قناری گفت: ــ کُره‌ی ما
کُره‌ی قفس‌ها با میله‌های زرین و چینه‌دانِ چینی.

ماهی‌ سُرخِ سفره‌ی هفت‌سین‌اش به محیطی تعبیر کرد
که هر بهار
متبلور می‌شود.

کرکس گفت: ــ سیاره‌ی من
سیاره‌ی بی‌همتایی که در آن
مرگ
مائده می‌آفریند.

کوسه گفت: ــ زمین
سفره‌ی برکت‌خیزِ اقیانوس‌ها.

انسان سخنی نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستینش از اشک تَر بود.