رمان کوه غرور

دانلود رمان کوه غرور

دانلود رمان کوه غرور

در این بخش از ویکی جوان رمان ایرانی بسیار زیبا و خواندنی کوه غرور را تهیه کرده ایم. امیدواریم از این بخش لذت ببرید.

معرفی رمان کوه غرور | mahtabiii75 کاربر انجمن نودهشتیا

خلاصه:

داستانمون داستان زندگیه پسری به اسم سام هستش!بر اثر اتفاقاتی میافته زندان اما بعد از اینکه از زندان آزاد میشه دیگه اون سام سایق نیست !

اونقدراز آدمای دور واطرافش متنفره که کسی جز خودش براش مهم نیست!سرد شده خشک شده مغرور شده از همه کینه به دل داره اما…داستان این جوری نمیمونه!اونقدر اتفاقات هیجان انگیز میافته که سام…خب دیگه بسهفعلا تا اینجا کافیه!خودتون برید رمانو بخونید تا متوجه بشید تا چه حد جذاب ومتفاوته!!

مقدمه:

آری من یک مَردم.همان جنس قدرتمند آدمی.همان جنسی که نر است.غرور دارم.گویند غرورم بر بازوان خویش است.لطافتی در پوستم نخواهی یافت.صورتم پر از ریش است.رو سفید نیستم،من سیاهم.من مغرورم و دلسوزیت را نمی خواهم.حرفش را نزن.من صبر دارم اما شکیبا نیستم.گوش کن!من مثل تو زیبا نیستم.آری من مردم.گویند بی دردِ بی دردم.جوانم و پیشانیم پر از چین است.از بس که اخم کردم.ازمن نه گریه خواهی دید نه یک خنده.آری من همان مردم،لجباز و یک دنده.سرد و بی روح،میزبان یک میهمانم،یک کوه اندوه. در وجودم قطره ای احساس نیست.یک ذره میلم به بوییدن گل یاس نیست.سفر کن به اعماق قلبم.آنجا ازعشق بپرس.شک نکن که خواهند گفت عشق چیست؟آری تو خیال کن مرد این است و من همان مردم.مردی که مثل تو دردمند نیست.مثل تو عاشق نمی شود.ارزشمند نیست.همین است که گاهی به آسانی دل می بازم.چشمانم را می بندم و با پای برهنه و زخمی هم که شده می تازم،بدون خستگی،به سمت دنیای وابستگی،تا رسیدن می رسم اما تو را هیچ باکی نیست.چون مرد ارزشش را ندارد.چون تو خیلی زیرکی آری خیلی و زیرکانه،زود می فهمی که در وجودم ذره ای پاکی نیست.آری من خاکیم و تو پاکی.زیرا که حتی کفش تو خاکی نیست.آری من همان مردم.من از سنگم و این تویی که از آبی.صدایم گوش خراش است و همه می گویند تو یک غزل نابی.

حتی کودک از من می ترسد.دست بر سرش می کشم.برایش همچو تنبیه یست.آری من مردم.جوان هم که باشم دستم پینه دارد.نمی دانی چقدر موهای سرم از سختی این روزگار کینه دارد.اما تو یک لحظه آن چارقدت را بردار و نشان بده که موهایت خینه دارد.من می دانم که مرا بی عاطفه می پنداری.چون که بی رحمم.چون که همیشه بر تو ظلم کردم.آری تو خیال کن من همان مردم.بی دردِ بی دردم.خنده ام از ته دل است و قاه قاه از ته دل می خندم.اما گوش کن که من از این جنسم.پایم را هم که بشکنند،کمرم راست است.راستِ راست.حتی اگر مُردم.اگر روزی خدا خواست.قبلش آنقدر سیلی خواهم زد که بگویند،این کیست که بی غم مرد؟که گونه هایش به سرخی لالهاست.آری شاید این هم از روی غرور است و اما…اما من مردم و این غرور را دوست دارم.شاید تو خواهی گفت که من بیمارم.به هیچ چیز جز خود اهمیت نمی دهم.هیچ وقت به تو گل بدون هیچ نیت نمی دهم.آری من مردم.دل دارم.درد دارد.اما درد دل نه.

.

بی چاره نمی خواهد که ضعفش را ببینی.زانو خورده بر زمین مَردش را بینی.آه که چقدر سنگین است کشیدن این آه ها.چه راهی دارد مردانگی!چقدر بیراهه است این راه ها!این مرد بودن تا چه حد سخت است؟من مثل گلدانم و مردی یک درخت است…چه باید کرد؟؟این قرعه اندازی،بازی نامدار و سخت این بخت است.مرد آخر مرام است.مرد گریه نمی کند که می گوید حرام است.وای از آن روز که یک مرد بگرید.وای بدان روز!مرد ناله نمی کند گرچه مستغرق آلام است.مرد دوستی نمیکند و گر کسی را به دوستی برگزید،دیگر تمام است،پشتش را خالی نکرد تا زمانی که مُرد.خدا با فرشته شرط بست و این شرط بندی را هم ببرد.
و اکنون این منم………….

منی که بر سر دوراهی زندگی مانده ام …………

دو راهی میان چه؟؟؟…ماندن یا نابودی؟؟….عشق یا منطق؟؟….عشق یا نفرت؟؟…..

نه……من نمیگذارم…….بدون شک من اجازه نمیدهم…….من در این بازی زندگی برنده می شوم………

بازنده بودن برای من معنایی ندارد ……حتی اگر این بازی حالت قمار به خود گیرد……پای زندگیم ریسک میکنم…..

من از ابتدا قوی بودن را یاد گرفتم…….بر روی پای خود ایستادن را………خود ساخته بودن را…..

برای من باخت معنایی ندارد…….

……… نابود میکنم چیزی را که سد راهم شود……..

****************************************************************************


ماشینو تو حیاط پارک کردم و پیاده شدم…بختیاری کناردر منتظرم بود…بادستم اشاره کردم جلو بیاد…چندقدمی جلو ایستاد ومقابلم تعظیم کرد…بدون اینکه تغییری تو حالت نگاهم بدم به راه افتادم خودش میدونست که باید دنبالم بیاد و گزارش کار بده…وارد سالن شدمسکوت مطلق بود…دیگه صدای خنده ی دیانا وآرمیتا تو فضا نمیپیچید…دیگه آزاردهنده نبود…شایدم بود…نبود!نمیدونم…بختیاری سلام کرد اما همچنان غرق در سکوت خونه بود…از پله ها بالا رفتم بامن همقدم شد…همه جا تاریک بود…حس خوبی نداشتم…انگار سالهاست که هیچ کس تواین خونه زندگی نمیکنه واین حس بد از من بعید بود…منی که ده سال باتاریکی خو گرفته بودم و تو تاریکی احساس راحتی میکردم حالا فضای تاریک خونه آزارم میداد…بالا ی پله ها ایستادم و به نرده ها تکیه زدم نگاهی به صورت بی تفاوت بختیاری انداختم وگفتم:بگو…
لباشو بازبون تر کرد وبعداز مکثی کوتاه گفت:قربان اوضاع کارخونه اصلا خوب نیست…این چندروزه که شما نبودین همه چیز به هم ریخته…یه سری از کارگرا از حقوقشون ناراضین و دیگه کار نمیکنن…یه عده هم از حق بیمه می نالن و تو کارخونه بس نشستن و میگن میخوایم رییسو ببینیم…دوتاازدستگاه ها خراب شدن…خط تولید باتاخیر پیش میره…چندتا از کارخونه های منبع که مواد اولیه بهمون میرسون قیمت هارو بالا بردن و خرید مواد اولیه با مشکل روبه رو شده…از طرفی بودجه ی کارخونه کمه و نمیشه روی مواد اولیه ی گرون قیمت سرمایه گذاری کرد…یا باید قیمت فروش محصولاتو بالا برد یا هم اینکه از مواد اولیه با کیفیت پایین تر استفاده کرد…
دستمو بالا بردم…سکوت کرد و به چشمام خیره شد…اوضاع افتضاح تر ازاین نمیشد!چراهمه چیز بهم گره خورده بود…مگه من چه قدر ظرفیت داشتم که باید اینهمه مشکلات رو تحمل میکردم و راه چاره براشون پیدا میکردم…سرمو بین دستام گرفتم وگفتم:بختیاری یه جوری کارگرا رو مجبور کن بیان سر کارشون…فعلا من درگیر یه سری کارای دیگه ام نمیتونم بیام کارخونه!
-ولی قربان تاخودتون نیاین هیچی درست نمیشه…الان فقط حضور خودتون میتونه مشکلارو برطرف کنه!
کلافه قدمی به سمت اتاقم برداشتم وگفتم:فعلا خودت به کارا رسیدگی کن…شاید فردا یه سر اومدم کارخونه…هر کس هم کج خلقی کرد و خواست مانع پیشروی کارا بشه اخراجش کن اینهمه جوون بیکار تو خیابون ریخته…زود میشه جایگزینشون کرد
-ولی قربان اونا تجربه دارن…
سرم درد میکرد…اونقدر شدید که حس میکردم تموم مویرگهای مغزم ملتهب شدن و گز گز میکنن!دستمو روی دستگیره در اتاقم گذاشتم وگفتم:همین که گفتم…تجربه شون بخوره تو سرشون وقتی چموشن…کارگرای جدید هم زود کار یاد میگیرن…
زیرلب چشمی گفت و به سمت پله ها قدم برداشت…با صدای بلندی گفتم:بختیاری…؟
زود به سمتم برگشت…
-بله قربان؟
-به نعیمه بگو واسم یه فنجون قهوه بیاره…تلخ باشه حتما…یه کوفتی هم بیار بخورم درد سرم خوب بشه…داره دیوونه ام میکنه!
-قربان دکتر خبرکنم؟
-نه لازم نیست…با قرص خوب میشه…فقط عجله کن
-چشم
در اتاقمو باز کردم و وارد شدم…به محض ورودم کلید برق رو زدم بیش از این تحمل تاریکی رو نداشتم…روی تخت افتادم…درد پام کم بود درد سرم بهش اضافه شده بود!دیگه واقعاتوان نداشتم…چشمامو محکم بستمو با دستام شقیقه هامو ماساژ دادم…شادی حرفی نزد…لعنتی…حرفی نزد!انتظار داشتم خودشو لو بده اما هیچی نگفت…زرنگتر از این حرفاست که به سادگی ماهیت خودشو خانواده شو فاش کنه…لعنتی لعنتی!چرا زمان حرکت نمیکنه؟!چراایستاده و عذابم میده؟!چرا حالا که زمان باید سریعتر از همیشه بگذره اینقدر لفتش میده…چرا کند حرکت میکنه؟! ضربه ای به در خورد…با صدایی که بر اثر درد شدید تحلیل رفته بود گفتم:بیا تو…
بختیاری همراه با یه سینی وارد شد…روی تخت نشستم…سینی رو عسلی کنار تختم گذاشت وبانگرانی بهم خیره شد…
-قربان اصلا حالتون خوب نیست…رنگتون پریده…اجازه بدین دکتر خبر کنم
-لازم نیست…
-قربان لجبازی…
وسط حرفش پریدم وگفتم:رو حرف من حرف نیار…برو بیرون میخوام استراحت کنم
چندقدمی به سمت در برداشت اما انگار یاد مطلبی مهم افتاد به سمتم چرخید وگفت:قربان دیانا خانوم تماس گرفتن کارتون داشتن…گفتم حالتون خوب نیست نمیتونید حرف بزنید اما قانع نشدن…پشت خط منتظرن شما باهاشون حرف بزنین…چی کار میکنین؟
دیانا…حتی اسمش هم بهم آرامش تزریق میکرد…بسته ی قرص رو ازداخل سینی برداشتم و گفتم:وصل کن اتاقم
چشمی گفت و ازاتاق بیرون رفت…قرص رو از زرورقش جدا کردم و بدون آب قورت دادم…فنجون قهوه رو برداشتم هنوز به لبم نزدیک نکردخ بودم که گوشی اتاقم زنگ خورد…کمی جابه جا شدم و گوشی رو برداشتم…کنار گوشم گذاشتم ودکمه ی اتصالو زدم صدای همیشه آرومش تو گوشی پیچید:
-سلام…
لبخند محوی زدم حتم دارم الان باخودش درگیر بود که منو سام خطاب کنه یا آقا سامی…به پشتی تخت تکیه دادم وگفتم:سلام…دیانا راحت باش…به خدااگه بگی آقا و رسمی حرف بزنی گوشی رو قطع میکنم
صدای خنده ی آرومش تو گوشی پخش شد ومن درگیر این موضوع شدم”چه قدر صدای خنده هاش قشنگه”
-حالتون…یعنی حالت چه طوره؟
لبخندم پررنگ تر شد وگفتم:افتضاحم دیانا…همه چی بهم ریخته
هول گفت:چرا؟
-کارای کارخونه…ماموریتم…سردردم.. .زخم پام همه چی بهم پیچیده و داره نابودم میکنه!
-زخم پاتون؟مگه چی شده؟
همونطور که نگاهم به محتویات داخل فنجون قهوه بود گفتم:با چاقو برده…
نگرانی تو صداش موج میزد…
-الان خیلی درد داره؟
-اوهوم
-مسکن بخور…اصلا برو دکتر!آره دکتر بهتره
مقداری از قهوه نوشیدم وگفتم:صبح پیش دکتر بودم…مسکن داد ولی هنوزم درد داره
نمیدونم چرااینقدر از دردام برای دیانا میگفتم..منی که همیشه سعی میکردم تودار باشم و سرسخت و نفوذ ناپذیر جلوه کنم حالا درک نمیکردم چرا داشتم برای دیانا از دردام میگفتم…واقعا چرا؟
-الهی بمی…
حرفشو نیمه گذاشت اما من حدس زدم چی میخواست بگه دیانا؟بعید بود…حس خاصی تو وجودم پیچید…یه حس خاص و پیچیده…همین یه واژه دگرگونم کرد
-سی دی که کنار تختت گذاشتم رو دیدی؟
متعجب گفتم:نه!
-قولی که داده بودمو فراموش نکردم…مگه قرار نبود هرشب پیانو بزنم…؟خودت خواسته بودی!
لبخند زدم…چه شرط بچگانه ای گذاشته بودم…ولی واقعا بهم آرامش میداد!نگاهی به عسلی کنار تخت انداختم…چرا این سی دی روقبلا ندیده بودم؟
-چی توشه؟
-سورپرایزه…خودتون گوش کنید!
-باز رفتی تو خط رسمی که!
حتم دارم الان صورتش رنگ لبو شده بود:خب…خب…فراموشم میشه!
محکم گفتم:فراموش نکن
-چشم…
جرعه ای دیگه از قهوه نوشیدم وگفتم:مامان چه طوره؟آرمیتا؟
-خوبن…امروز با گیتی جون صحبت کردم…حالشون خوب نبود اول اما بهتر شدن!
-امیدوارم همیشه خوش قول باشی
-هستم
نفسمو با صدابیرون فرستادم وگفتم:ای کاش اینجا بودی!
کمی مکث کرد…خودمم نفهمیدم چه جوری این جمله رو به زبون آوردم…صدای نفسهای عمیق ونامنظمشو از پشت گوشی میشنیدم گفتم:مراقب مامان وآرمیتا باش….ومراقب خودت
-چشم…توهم همین طور
-من باید بخوابم خسته ام
-ای وای ببخشید من مزاحم شدم…شام فراموشتون نشه بخورید!قرصاتونم منظم مصرف کنید!
-باشه…
-خداحافظ
برای اولین بار بعداز مدتها گفتم:خداحافظ…
گوشی روقطع کردم وروی تخت انداختم…درد سرم ازبین رفته بود…نمیدونم تاثیر ژلوفن بود یا حرف زدن با دیانا…
از جابلند شدم سی دی رو تو دستگاه پخش گذاشتم…به ثانیه نکشید که صدای ملایم پیانو زدن دیانا توفضا پیچید…بی اختیار لبخند زدم و روی تخت دراز کشیدم…آرامش تنها واژه ای بود که میتونست حال الانم رو توصیف کنه!
این روزافهمیده ام خانه…این چهار حرف لعنتی اگرچه معنیش تو تموم دنیا یکیست اما برای هرموجودی معنایی خاص و منحصر به فرد داره…یادم میاد مامان گیتی همیشه میگفت”خونه جاییه که آدم اونجا آرامش داره ووقتی اونجا نیست لحظه شماری میکنه تا برگرده” تعریف مامانم اگرچه ساده بود اماسرچشمه میگرفت از زندگی پرفراز و نشیبش و نبود پدرم تو اون چهاردیواری که مامان اسمشو خونه گذاشته بود…اما به نظر من این ساده ترین شکل یه خونه است…خونه ای بی جان و ثابت…اما خیلی وقتها این خونه ابعاد خاصی نداره…بعضی خونه هارو میتونی جمع کنی و روی دوشت بذاری وبروی…بروی جایی که خیلی هم دور نباشه مثلاچندروز کار ومشغله ی بی هدف رو رها کنی و بری یه ویلای نقلی اجاره کنی وشب وروزت رو اونجا تک وتنها بگذرونی…چهارزانو بشینی وسط حال و چشم هاتو ببندی وبه صدای سوختن چوبها تو شومیه گوش کنی…اولش صدای باد وبارون و بعد کم کم صدای نفس کشیدن موریانه هاوبدتراز همه…صدای تنهاییت!
بعضی وقتها تموم تنهاییت میشه خونه ی تو…خونه ای که تو اون احساس آرامش میکنی…اونوقت هرکجا بری آرامش خودت روداری اما مشکل از جایی شروع میشه که خونت ابعاد جسمانی پیدا میکنه…خونه ات میشه از جنس آدم…خونه ای از جنس بودن یک انسان…ازجنس آغوشش…گرم وآرامش بخش…آروم وساکن ولی در عین حال پرشور وهیجان…خونه ای که حس داره وتورو درآغوش میگیره…خونه ای که کنارت خیابون هارو قدم میزنه…خونه ای که باتو نفس میکشه…باتو میخنده…اونم چه خنده ی ناب و بی نظیری…باتو گریه میکنه و قطره قطره اشک میریزه…اخم میکنه و خودشو برات لوس میکنه…خونه ای که تا نزدیکت میشه و درآغوشش میگیری دیگه “تو”وجود نداره وهمه چیز به یه”ما”ختم میشه…اگه این مدل خونه وجود نداشته باشه دومدل قبلی کاملا بی معنی به نظرمیرسه وقتی”او”یی وجود نداشته باشه که چشمهاش دریای آرامش باشه دیگه خونه ی بزرگ و مجلل به چه دردت میخوره؟!دیگه زرق و برقش چشم گیر نیست و فقط سکوتش آزارت میده و تنهاییتو به رخت میکشه… مثل حالا…مثل الان من…که خونه ی بی جان و ثابتم تنهاییمو به رخم میکشه و عذابم میده…
یاعت از۴صبح هم گذشته…دستامو زیر بغلم فرو میبرم و به حیاط پوشیده از برف خیره میشم…چشمهامو میبندم کل نقشه برای هزارمین بار تو ذهنم زنده میشه…هرچه قدر که فکرمیکنم بازم اشکالی نمیبینم همه چیز درسته همه چیز مرتب و روی روال پیش میره البته اگه من خراب نکنم…اگه بتونم اعتمادشادی رو به خودم جلب کنم نقشه موبه مو اجرامیشه ومن به هدف خودم میرسم و پلیسا به هدف خودشون…هدف من نابود کردن روح غلام شمس…و هدف پلیسانابود کردن جسمشه برام مهم نیست که تو این راه از کی وچه کسی کمک میگیرم…مهم نیست کی پشتمه و حمایتم میکنه…حتی مهم نیست تواین راه تنها باشم…مهم اینه که دارم به هدفم هرلحظه نزدیک تر میشم فقط منتظر یه حرکت از طرف شادی ام!بایه حرکت میتونه منوچندمرحله جلوتر ببره…فقط یه حرکت!
صدای ویبره ی موبایلم سکوت محض اتاقو میشکنه…نگاهمو از حیاط میگیرم وبه صفحه روشن گوشی میدوزم…یه پیام از طرف شادی…لبخند پهنی روی لبام میشینه…این میتونه یه نشونه ی خوب باشه…نشونه از پیشرفت و جلب اعتماد…باخونسردی بازش میکنم و متفکرانه محتویات پیام رو میخونم”عزیزم فردا باید ببینمت…موضوع مهمیه ” لبخندم پهن تر میشه و کل صورتمو میپوشونه…ازاین بهتر ممکن نیست…همه چیز محیاست برای من…برای سرهنگ…برای پدرام
.
نگاهی اجمالی به اتاقم انداختم…همه چیز مرتب بود!کوله مو روی دوشم قرار دادم و از خونه خارج شدم…
تو حیاط قبل از اینکه سوار ماشینم بشم بختیاری رو دیدم…ازنگاهم فهمید که کارش دارم بی هیچ حرفی جلو اومد…دستشو روی سینه اش گذاشت وکمی به جلو خم شد…جدی ومحکم مثل همیشه گفتم:چندروزی نیستم بختیاری حواست به اوضاع بشه…هرکسی هم سراغ منو گرفت بگو نیومده خونه…فهمیدی!؟
بانگرانی نگاهم کرد وگفت:چشم اما کارخونه…
وسط حرفش پریدم وباکلافگی گفتم:امروز بعداز ظهر یه سرمیام…
لبخند کم جونی زد ویه قدم به عقب برداشت…نگاهموازش گرفتم وسوار ماشین شدم کوله رو روی صندلی کناریم انداختم و استارت زدم…برام دستی تکون داد اما بی توجه به این حرکتش تنها سری تکون دادم و راه افتادم…دونه های سفید برف پشت سر هم روی شیشه ی بخار گرفته ی ماشین مینشستن وبه محض فرودشون آب میشدن…ماشینو جلوی کافی شاپ مورد نظر پارک کردم و پیاده شدم…دزدگیرو زدم و وارد شدم…چشم چرخوندم وبایه نگاه کل فضای کافی شاپ رو ازنظر گذروندم…بادیدن شادی که گوشه ای پشت میز دونفره ای آروم ومسکوت نشسته بود اخم کمرنگی روی پیشونیم نشست…اونقدر غرق در تفکراتش بود که متوجه حضور من نشد…به محض اینکه نشستم سرشو بالا آورد وباچشمای سبز رنگش نگاهم کرد…پرعشوه سری تکون داد و باناز سلام کرد اما من…محکم…پرغرور…جدی فقط سرتکون دادم وآرنجامو روی میز گذاشتم و دستامو بهم قلاب کردم…منتظر بهش خیره شدم…لبخند پررنگی زد که باعث شد ردیفی از دندونای سفید رنگش نمایان بشن بی توجه به حرکاتش گفتم:میشنوم…
اعتماد به نفسشو از دست نداد کمی خودشو جلوکشید وگفت:این چندشب کجا موندی؟
اخمم غلیظ تر شد…هیچ کس اجازه نداشت درمورد زندگی خصوصی من کنجکاوی کنه حتی شادی! جوابشو ندادم وفقط نگاهش کردم…انگار متوجه شد چون لبخند روی لباش ماسید و باتردید گفت:منظورم این بود که باوجود اینکه پلیسا دنبالتن جایی واسه موندن داری!چون قطعا خونت که دیگه نمیتونی برگردی!
-آره یه جایی هست …
میدونست اهل بیشتر توضیح دادن نیستم پس دیگه این موضوع رو ادامه نداد…
-هنوز نتونستی یه مشتری خوب برای اون جنسا پیدا کنی؟
لبمو بازبون تر کردم وگفتم:مشتری که فراوونه اما مشتری قابل اطمینان نه…هنوز پیدا نکردم!
لبخندش جون گرفت…همون لحظه گارسون مقابلم قرار گرفت…طبق معمول اسپرسو سفارش دادم و شادی هم یه هات چاکلت…بعداز یه وقفه کوتاه دوباره به صورتش خیره شدم ومنتظر موندم تا حرف بزنه…
-اگه من بگم یه مشتری قابل اطمینان وکارکشته سراغ دارم چی کار میکنی؟
شقیقه ام نبض گرفت…این عالی بود!بالاخره بعد از سه روز لب باز کرد وحرف زد…این بهترین فرصت بود!
-کی هست؟
باقرار گرفت سفارشات کمی مکث کرد وبعد از رفتن گارسون گفت:بزرگترین وارد کننده ی شیشه تو ایران
درست میگفت…غلام بزرگترین قاچاقچی کشور بود ولی اونقدر باذکاوت وحرفه ای عمل میکرد که هیچ کس متوجه خلاف هایی که میکرد نمیشد…اگرم کسی متوجه میشد چون مدرکی بر علیه اون پیدا نمیکرد نمیتونست قانونااونو متهم کنه…حرفه ای بود…حرفه ای!
-چه طور میشناسیش؟!
سرشو زیر انداخت و چندثانیه ای مکث کرد باصدای نسبتا آرومی گفت:از آشناهای پدرمه…
آشنا؟!فکرخوبی به نظر میرسید…پدر خودتو جای یه آشنا جابزنی…جالبه!
فنجون اسپرسو رو به لبام نزدیک کردم وباخونسردی گفتم:حاضره ده کیلو رو یک جا ازم بخره؟
-نفوذ زیادی داره…قدرت هم تا دلت بخواد…پول هم فت و فراوون…فقط تنها مشکلش اینه که نمیتونه یهویی به یه نفر اعتمادکنه….باغریبه ها کار نمیکنه!بیشتر معاملاتشو باآشناها و افراد باتجربه انجام میده…
مقداری از محتویات فنجون رو نوشیدم وگفتم:چه طور میشه اعتمادشوجلب کرد!
لبخند پهنی صورتشو پوشوند همونطور که بادستمال سفید رنگی گوشه لبشو پاک میکرد گفت:باید باهاش یه قرار ملاقات بذاری تورو ببینه…اون اونقدر آدم شناس هست که بایه نگاه میفهمه طرف حسابش چندمرده حلاجه و چه قدر قابل اطمینان و کم خطر…اگه تاییدت کرد میتونین باهم بشینین پای میز مذاکره
فنجون اسپرسو روروی میز گذاشتم و دقیق به چشمای سبز رنگش خیره شدم وگفتم:اینهمه اطلاعات رو از کجا بدست آوردی!
کمی هول شد…رنگ از رخش پرید و باصدایی لرزون گفت:چیزه…خب…میدونی به خاطر تو تحقیق کردم
لبخندی زدم…ازاون لبخندهایی که معنایش جز واژه ی”خودتی” چیز دیگه ای نبود…نمیدونم منظورمو فهمید یانه…چندان مهم نبود
-چه طور میشه باهاش قرار گذاشت
-من میتونم این کارو انجام بدم!
-یعنی قرار نقش واسطه رو اجراکنی؟
لبخند ساختگی زد وگفت:نه اونطور که تو فکر میکنی…من فقط میخوام کمکت کنم!
پوزخندی زدم وگفتم:واقعا؟اونوقت به چه علت؟
چندلحظه تو سیاهی چشمام غرق شد وبعداز مکثی کوتاه گفت:چون عاشقت شدم سامی…حاضرم به خاطرت هرکاری بکنم
مات به صورتش نگاه کردم…حجم موفقیتهام اونقدر زیادبود که نمیتونستم باورکنم…الان هم شادی رو تو مشتم داشتم وهم به غلام نزدیک میشدم
باعشوه طره ای از موهاشو که روی پیشونیش ریخته بود رو کنار زد وگفت:خوش حال نشدی؟
-از چی؟
-ازاینکه عاشقتم؟
اینبار تو دلم پوزخند زدم اما لبخندی رولبام نشوندم وباحالت خاص خودم گفتم:چرا…الان خیلی خوش حالم!
لبخندش عمق گرفت وباصدای ملایمی پرسید:توچی؟چه احساسی نسبت به من داری؟
جرعه ای از اسپرسو نوشیدم و به چشمهاش خیره شدم کمی تعلل به خرج دادم تا هرلحظه مشتاق تر بشه…لرزش دستشو احساس میکردم واقعا احمق بود…یه احمق واقعی!ومن ازاین احمق بودنش خوشم میومد چون منو به هدفم نزدیک تر میکرد…آره احمق بودنش سرعت پیشروی نقشه مو بیشتر میکرد….دستمو دور فنجون قفل کردم و باحالت خاصی گفتم:
-ازت خوشم میاد…
ذوق درونیشو نتو نست پنهان کنه…باصدای بلندی خندید و من تو دلم پوزخند زدم ازاین حماقت و دوروییش!که چه طور میتونست هم ه.م.ج.ن.س.ب.ا.ز. باشه و هم به جنس مخالف احساس داشته باشه…یه جای کار میلنگید…این دوباهم تناقض داشتن…یا شادی ه.م.ج.ن.س.ب.ا.ز. نبود یاعاشق من نشده بود!در هر حال من کار خودمو میکردم…قطعا تو ادامه بازی دستش برام رو میشدچون هیچ کس نمیتونست هیچی رو از من مخفی کنه!

دیانا:
-خاله زیاد هم بزنم؟
نگاهی به چهره ی شیطون آرمیتا انداختم وگفتم:آره عزیزم فقط حواست باشه رو زمین نریزه!
-چشم خاله دینی!
لبخندی زدم و نگاهمو از آرمیتا گرفتم و به گیتی جون دوختم که درست مقابلم نشسته بود…تصمیم داشتم موهاشو رنگ کنم…اولش به هیچ وجه قبول نمیکرد اما اونقدر اصرار کردم تا راضی شد…رنگ کردن هم خوب بلد نبودم اما خب…دوست داشتم یک بار امتحانش کنم…موهای بلند ویک دست سفید گیتی جونو شونه زدم ورو به آرمیتا گفتم:کاسه ی رنگ رو بیار!
زود از جاش بلند شد و کاسه رو کنارم گذاشت…فرچه رو آغشته به رنگ کردم و روی موهاش مالیدم…فقط امیدوار بودم خوب دربیاد درست مثل عکس روی جلد رنگ…
هیچی نمیگفت حتی هیچ حرکتی هم نمیکرد…نگران از این وضعیت روحیش تصمیم گرفته بودم موهاشو رنگ کنم شاید یه تغییر وتحول باعث بشه از این منزوی بودن دست بکشه و لب باز کنه…
-خاله موهای منم رنگ میکنی؟
اخمی کردم وگفتم:نه…موهای تو خودش رنگش قشنگه
با لب ولوچه ی آویزون نگام کرد وگفت:آخه دوست دارم یه کوچولو خاله….یه ذره
استغفرال…بچه های این زمونه چه پررو شدن…هنوز سنش دو رقمی نشده میگه موهامو رنگ بذار!اخمم غلیظ تر شد و هیچی نگفتم اما در کمال ناباوری گیتی ظرف رنگ رو برداشت و فرچه رو از دستم گرفت…به آرمیتا اشاره کرد جلو تر بره…آرمیتا با چشمای متعجب چند قدمی جلو رفت و کنار گیتی زانو زدم…یه تیکه از موهای آرمیتا درست کنار گوشش رو تو دستش گرفت و آروم رنگ مالید…نمیدونستم از رنگ شدن موهای آرمیتا غمگین باشم یااز حرکت غیر منتظره ی گیتی خوش حال…فقط تونستم مات نگاهشون کنم…
با کلاه مخصوص سرشو پوشوندم وبالبخند گفتم:خب گیتی جون تموم شد…فقط خداکنه من ضایع نشم این رنگ درست وحسابی از آب در بیاد
دستشو دراز کرد و روی گونه ی من کشید…لبخند صورتشو پوشوند ویک قطره اشک از گوشه ی چشم راستش سر خورد و روی گونه ی رنگ پریده اش افتاد…اشکشو بوسیدم وگفتم:چی تو دلته گیتی جون که اینقدر غصه دارت کرده!؟هوم؟نمیخوای بامن حرف بزنی؟
سرشو به نشونه نفی تکون داد…اصرار نکردم دستمو روی دستش که روی گونه ام قرار داشت گذاشتم ونگاهمو دوختم به چشمای سیاهش…من این زنو دوست داشتم حتی اگه افسرده بود…
حتی اگه چشماش غم زده ونگران بود…
حتی اگه پوست صورتش چروکیده بود…
حتی اگه از من متنفر بود و چشم دیدنمو نداشت…اما من دوستش داشتم…بی دلیل…بی قید و شرط…دوستش داشتم!
زنگ خونه به صدا دراومد…جز زهرا خانوم کس دیگه ای نمیتونست باشه از جا بلند شدم و شالمو روی سرم انداختم…نگاهم از تو آینه به خودم افتاد…مرتب بودم!ازپله ها پایین رفتم و خودمو به حیاط رسوندم بدون وقفه درو باز کردم وگفتم:سلام
اما اینبار به جای زهرا خانوم پسرش پشت در بود ناخودآگاه اخمی روی پیشونیم نقش بست…زود خودمو پشت در پنهون کردم…فقط سرمو جلو بردم نگاهی به صورتم انداخت وبا لبخند گفت:حالتون خوبه؟
-ممنون…امرتون؟
تک خنده ای کرد وگفت:چرااینقدر از من بدتون میاد؟تا منو میبینید اخماتون میره تو هم!
-نه نه اینطور نیست
-پس میتونم بپرسم اسمتون چیه؟البته اگه ناراحت نمیشید!
اه…دوست نداشتم باهاش هم کلام بشم…از نگاه کردن به صورتش تفره میرفتم…نگاهش اونقدر سنگین بود که زیر نگاهش نفس کم میاوردم…اذیت میشدم… لبامو با زبون تر کردم وگفتم:دیانا
-اسم زیباییه!فکرمیکنم ریشه ترکی داشته باشه میدونید معنیش چیه؟
اه….پسره ی فوضول ول کن نبود…یعنی اومده بود دم در اسممو بپرسه؟واسه اینکه زودتر از دستش خلاص شم گفتم:بله یعنی نیکی بخش و نیکی رسان!الهه ی ماه هم معنی میده…
-واقعا برازنده تونه…اسم منم علیرضاست
-خوشبختم
کمی مکث کرد وگفت:یه سری خرت و پرت براتون گرفتم اگه اجازه بدین بیارمش تو!
نگاهی به دستای پرش کردم واخمامو بیشتر توهم فرو بردم وگفتم:لازم نیست همه چیز تو خونه هست اگرم چیزی کم باشه خودم تهیه میکنم
دوباره بلند خندید وگفت:چه قدر زود گارد میگیرید!سفارش سامه!هرماه یه مقداری پول به حساب من واریز میکنه تا خریدای گیتی خانومو انجام بدم!
سام…از تصورش هم لذت میبردم…بااینهمه مشغله و دغدغه بازم به فکر بود!دستمو جلو بردم وبسته هارو از دستش گرفتم
-کاش میذاشتین خودم بیارم داخل!سنگینه!اذیتتون میکنه…
همونطور که بسته ها تو دستم بود گفتم:ممنون زحمت کشیدید!
-خواهش میکنم وظیفه اس آبجی!
اه…بازم گفت آبجی!از این واژه متنفرم!کمی از در فاصله گرفت وخداحافظی کرد در جوابش سرمو تکون دادم و درو بستم…همونجا تکیه دادم به در ونفسمو با حرص فوت کردم بیرون نمیدونم چرا از این پسر جز انرژی منفی چیز دیگه ای دریافت نمیکردم

سام:
ماشینو دوتا خیابون بالا تر پارک کردم وپیاده شدم…بااحتیاط کوله رو روی دوشم انداختم و بادقت به اطرافم نگاه کردم…خلوت خلوت بود…پرنده پر نمیزد!فقط یه رفتگر خیابونو جارو میزد وزیر لبی آواز میخوند!به این حال خوشش لبخند زدم و به راه افتادم…هر چند دقیقه یک بار به عقب برمیگشتم و یک دور اطرافمو از نظر میگذروندم که مبادا کسی تعقیبم کنه…در پشتی ساختمون نیمه کاره روکه دیدم باعجله به سمتش رفتم و باقدمهای بلندم پله هارو دوتا یکی کردم و خودمو به سالن طبقه دوم رسوندم…بادیدن پدرام و دوتااز سربازا پشت مانیتور های گوشه ی سالن نفس عمیقی کشیدم وگفتم:خبری نشد؟
پدرام به سمتم برگشت وبادیدن من از جا بلند شد وگفت:کجا بودی تو!!؟نگرانت شدم!مگه قرار نبود دیشب بیای اینجا؟!
کوله رو روی صندلی گذاشتم وگفتم:نشد…غلامو دیدین؟
به مانیتور ها اشاره کرد وگفت:آره امروز صبح بایه لیموزین مشکی از باغ بیرون رفت…بچه هارو فرستادم دنبالش اما هنوز برنگشتن!
به سمت مانیتورها حرکت کردم وگفتم:قراره باهاش ملاقات داشته باشم!
بهت زده تقریبا فریاد زد:ملاقات؟دیوونه شدی؟اون تورو میشناسه…راحت میفهمه همه چی نقشه بوده…
-نمیذارم بفهمه! حواسم هست
-نه نیست…توفقط به فکر خودتی…پسر اگه تورو ببینه نقشه لو میره!از اولم قرارمون این بود تو شناخته نشی و من جلو برم….حالا چیه بااین نقشه های عجولانه ات داری گند میزنی به همه چی!
تیز نگاهش کردم وگفتم:من کارمو بلدم…نمیخواد تو نگران باشی
پوفی کرد و روی صندلی نشست…نگاهمو دوختم به مانیتور ها…داخل باغ کامل مشخص بود البته به لطف دوربین هایی بود که خودم شب مهمونی کار گذاشتم…پنج تا بادیگارد کنار در ورودی باغ ایستاده بودن و سه تا هم کنار در ساختمون…خدامیدونست چندتا گردن کلفت دیگه هم تو خود ساختمون دارن…کل زوایای باغ رو تو ذهنم ثبت کردم…گوشه و کنارشو به خاطر سپردم وآنالیز کردم…با توقف لیموزین مشکی رنگ جلوی در باغ نگاهم روی مانیتور ثابت موند پدرام هم که تا اون موقع حرکات منو زیر نظر داشت بادیدن لیموزین سیاه خودشو جلوکشید وگفت:اومدن بالاخره…الان دقیقا۵ساعت از غیبتشون میگذره
راننده خیلی سریع پیاده شد و در عقبو باز کرد بادیدن غلام تو اون کت و شلوار سیاه وخوش دوخت مارک دار پوزخندی گوشه لبم نشست…هرکی از دور میدید فکر میکرد دکتر مهندسی چیزیه!هه…باقدمهای بلند وارد باغ شد و هر پنج تا بادیگارد به سمتش رفتن بی حرف تا خود ساختمون همراهیش کردن وبعد از دید ما محو شد!به پشتی صندلی تکیه دادم و روبه پدرام گفتم:اون گروهی که فرستاده بودی دنبال غلام پیداشون نشد!؟
متفکرنگاهم کرد وگفت:نه…خودت که میبینی نیومدن!
چندساعتی منتظرشون نشستیم تااینکه ساعت ۳:۲۳ نیمه شب سرو کله شون پیدا شد…اولین نفرمن بودم که از جا بلند شدم وبه سمتشون رفتم…باقیافه هایی درهم و خسته سلام کردن و بعد از کسب اجازه روی صندلی نشستن…محکم وجدی پرسیدم:تونستین اطلاعات خاصی گیر بیارین!
هرسه تاشون سرشونو انداخته بودن پایین و حرف نمیزدن…دیگه کم کم داشت حوصله ام سرمیرفت…اینبار باصدای نسبتا بلندی گفتم:چرا لال مونی گرفتین؟نمیخواین بگین چی شده؟
یکیشون سرشو بلند کرد و نگاه بی رمقشو دوخت تو چشمام و باصدایی که انگار از ته چاه در میومد گفت:اینا خیلی پستن!
پوزخندی گوشه لبم نشست وگفتم:این که کاملا واضحه…
آرومتر گفت:پست تر ازچیزی که فکرشو میکردم
اینبار پدرام یه قدم به سمتشون برداشت وباعصبانیت گفت:لچه ها اینهمه ساعت منتظر نموندیم که بخوایم حرفای تکراری و صد من یه غاز گوش بدیم…یامیگین چی دیدین یا هم اینکه…
یکی دیگه شون رو به پدرام گفت:قربان رفتیم بهش زهرا!
یه تای ابروم خود به خود بالا رفت…بهشت زهرا؟!
ادامه داد:خیلی راحت وارد شدن…من فکرمیکردم این وقت شب اجازه ورود به کسی ندن اما انگار با رشوه ای چیزی داخل شدن…کار این باند جز قاچاق مواد مخدر قاچاق اعضای بدن انسان هم هست…
مات بهش خیره شدم…قاچاق اعضای بدن انسان؟!از بهشت زهرا؟!وای خدای من چی دارم میشنوم؟!یعنی ممکنه…؟
روی صندلی نشستم و سرمو بین دستام گرفتم ولی صداش همچنان به گوشم میرسید…
-یه سری از قبرای تازه رو میکندن و از اعضای….اعضای بدن اون مرده ها….استفاده میکردن!
پدرام با مشت ضربه ای به دیوار کوبید وبلند فریاد زد:لعنتی…لعنتی!چه طور ممکنه؟!چه طور جرعت همچین کاری رو میکنن؟وای خدای من…وای!
-قزبان اونا این اعضای بدن رو به آزمایشگاه های خارج از کشور یا سالن های تشریح قاچاق میکنن…وحشتناکه!خیلی هم وحشتناکه!اونا حتی به مرده ها هم رحم نمیکنن…
با انگشت شست و اشاره ام سعی میکردم شقیقه مو ماساژ بدم تا از دست این سردرد لعنتی خلاص شم اما هرچی تلاش میکردم تغییری تو حالم به وجود نمیومد…اونقدر این خبر برام ناراحت کننده و عذاب آور بود که حالت تهوع بهم دست داده بود…باصدای گریه ی یکیشون سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم…همونطور که اشک میریخت بریده بریده گفت:اون بی ناموسا حتی…حتی …به قبر زنا هم رحم نمیکردن!خدایا اینه انصافت؟!اینه آبرو داری و حفظ ناموست که یه مرد غریبه تن عریان یه زن رو…
نتونست ادامه بده…درک میکردم چه قدر اذیت شده…من که با شنیدنش اینقدر بهم ریخته بودم اینا بادیدنش قطعا اوضاعی خیلی بدتر از من داشتن!

    ویدیو : رمان کوه غرور
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b