نامه اي به امام زمان

نامه ای به صاحب الزمان

مولای من سلام چند صبح آدینه ایست که برای دیدن سیمای پرفروغ تولحظه ای
چشمان منتظرم را به هستی نبسته ام؛تا شاید جمعه ای را با سیمای فروغین تو
آغاز بنمایم.              

کاش می آمدی وپرده از خوبی ها وزیبایی ها بر
می داشتی وبالبخند زیبای خود گیتی را واژگون می
ساختی.                                                                                        

مولای من سرور من ای کاش بودی وبانغمه دلنشین حقانیت خویش دنیای تیره وتار
بشریت رامعطر و مبارک می کردی .دلم می خواست شاپرکی داشتم تانامه های بی
شمار قلبم را برایت می آورد تا به تعجیلت تسریع ببخشد. متن نامه ای که دیشب
قلبم برایت نوشت اینگونه بود: مهدی جان سلام،من بنده ای از پروردگارت هستم
که آسمان پر ستاره مهتابی را ملاک دوست داشتنت واقع کرده ؛ من همانم که شب
را به امید ظهورت به صبح می رساند؛من کسی هستم که صبحگاه آدینه هیچگاه
چشمان خسته ومنتظرم را نبسته و نمی بندم وهمان کسی که …      دوست دارم
ملائکه از قلب من مطلع باشند وپیغام های قلبم را به گوش و قلب شنوا و رحیمت
می رساندند تا جمعه ای دیگر وجود وچشمانم به چهره روشن و نورانی تو منور
می گردید.



نامه ای به امام زمان (عج)

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خدایی که زمین را از حجت خود خالی نمی کند

سلام ، سلام من به سلطانی که سالیانی است سلطنش به خاطر سیاهی دلهایی به سالی بعد افتاده است .

سلام ، سلام من به مولایی که بندگان همچون مَنَش ، عنان خودخواهی را به
دست گرفته اند و زَرِ دل را با زَنگاری معاوضه می کنند وخبرندارند درکوچه
ها ، دلبری به امید دلی نشسته است.

سلام ، سلام مولای من

بر اُوراق گنجانده تاریخ ورقهایی از آنانی ، که با صورت بی سیرتی صدای
رهگذری که ندای آشنا را بر زبان داشت و نوای آشنا را به گوشهای دل نوا می
داد نمی شنیدند ونمی دیدند که یوسف شدن در زیبایی صورت نیست ، بلکه زیبا
شدن در یوسف سیرت بودن است  و ای آقای من بهانه ی دلم از نوایی است که باید
یوسف شد ، و دید که کارد به استخوان اثر نمی کند.

آقای من ؛ هنوز نمی دانم  که جمعه ها بها هستند یا بهانه و هنوز نمی
دانم که ندبه ها ندا هستند یا نشانه وکُمِیتِ کمیلم که بر سبزه زارهای دل
به تندی می تازد ، راه را گم کرده است یا نه آنکه شاه راه را می داند و به
بیغوله می رود و هر جمعه که می گذرد سر در زندان می گذارم و در زندان دل
خویش ، با زنده ای زمزمه می کنم .

ای آقای من و ای مولای ، زبان ، بهانه ای دوباره از امام زمان خویش
دارد و ای شهسوار شبهای بدون سحر ، و ای مونس همدم یتیمان بدون پدر ، ای
آقای من جاده ی سبز انتظار با استقبال دلهایی همراه است که کُمِیتِ کمیلشان
لنگ می زند و نوای ندبه شان دلی را به چنگ نمی زند.

آقای من ، مهدی من ، دوست دارم در سرزمین دل خبر از آشنایی گیرم که با
او آشتی کنم و بگویم که دگر گناه نمیکنم ، حرام را نگاه نمی کنم ، پا به
هرجایگاه نمی کنم و پناه به هر پناهگاه نمی کنم .

ای آقای من و ای سیدِ من ، حق داری ، ادعای شیعه شیفتگی می زنیم و حرم ،
و پاکی دل را که جای نامحرمان نیست به هر نامحرمی ، محرم می کنیم و با
خبرداری ، خود را به بی خبری می زنیم ، و پاکی دل را که قدوم انتظار ، باید
محرمش باشد به هر ناشایستی ، شایسته می پنداریم و با این حال ، باز می
گوییم ؛ منتظرت هستیم  .

ای مولای من و ای سرور من ؛ انتظار ، واژه ای است که دل را به انقلاب
وا می دارد ، که در برابر اهریمن ها و وسوسه های درونی به پا می خیزد و
نشان می دهد انتظار ، واژه ای است پاک و مقدس و مدال و تاج و تختی بی مانند
که فقط منتظر ، می تواند ازآن بهره ببرد .

ای مولای من ، می دانم اگر علم عشق را برپا می کنی و باز دلت را اَلمِ
می کنی و ما باز پاکی دل را به ناپاکان می سپاریم ، و به روی خود نمی آوریم
که می بینی و می دانی احوالمان را ، و تو خود را مدهوش می کنی .

ای آقای و مولای من ، این  صخره های گناه ، دل را به سُخره می گیرند و
شمیم انتظار را که جز بر منتظران ، شادابی و طراوتی ندارد ، به باد وزانی
تشبیه می کند که از سرزمین خزان می وزد.

ای آقای من و ای مولای من ، جویبار اشک ، دیگر دریا را می طلبد که شاید
امید رمیده ی دل غایبی ، بشکسته و به ناخدای دریا برسد و بگوید جویبار هم
به دریا می ریزد ، و عطر یار را از سرزمین آشنایی به مشام جان برساند .

ای آقا و ای مولا ، خوب شدن و با تو بودن سرمایه می خواهد ، که سرزمین
دل به دنبال آن  است  ، ولی هرکجا که می نگرد از عطشناکی خود به سرابی می
رسد و باز تشنه تر از قبل به امیدی ، دوباره می گردد و اما نمی داند این
سرمایه کلمه ای است که عشق تو را در درون خود گنجانده است.

ای آقا و مولای من ، می دانم دیدن این چنین یوسفی ، دل یعقوبی را می
خواهد که با نابینایی چشم ، با روشنی دلی ، پر نور بگردد و کنعانی می خواهد
تا نسیم بوی یوسف را از سرزمین های دور بر مشام آن پیر کنعان برساند و
بگوید که انتظـار ، کلیدِ برگشت یوسف به شهر کنعان بُوَد.

ای آقای من و ای مولای من ، پنجره دل را به سوی خورشید انتظار باز می
کنیم ، تا شاید خبری از آشناترین ، آشنای هستی ، که در دل سیه و تاریک ما
گم شده است ، دریابم و ندایی را که از آهنگ خوش ندبه ی جمعه ها ، با مضمونی
با ذکر « یابن الحسن یابن الحسن » است به تو هدیه کنم .

ای آقا و مولای من ، چشمانم بهانه می گیرند ، که چقدر به جاده ی انتظار
نگه کردیم و هر روز از نسیم دل خبر زآشنا گرفتیم و خیره شدیم ، باز هم جز
آن نسیم که خبری  از انتظاری دوباره داشت ندیدیم .

ای آقای من ، ای مولای من و ای شادی دُوران ها و آرزوی دل مؤمنان ،
جمعه را میعادگاهی می دانم که وعده یار درآن میعادگاه به تحقق می پیوندد .



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back To Top