حکایتی از مولانا و شمس

حکایتی از نحوه‌ی آشنایی مولوی با شمس تبریزی

شاید بارها از خود پرسیده باشیم که دلیل پدید آمدن انقلاب روحی در مولوی و
راه یافتن نام او در جمع عارفان بزرگ و نام‌دار چه چیزی بوده است.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) در کردستان، برای
آشنایی با جنبه‌هایی از این تحول و دگرگونی روحی مولانا جلال‌الدین بلخی بد
نیست حکایتی را که در زیر آمده است، بخوانیم.

در تاریخچه ادبیات آمده که روزی شمس وارد مجلس مولانا می‌شود و در حالی که
مولانا در کنارش چند کتاب وجود دارد، شمس از او می‌پرسد، این‌ها چیست؟
مولانا جواب می‌دهد، قیل و قال است، شمس می‌گوید، و تو را با این‌ها چه کار
است و کتاب‌ها را برداشته و به داخل حوضی که در آن نزدیکی قرار دارد،
می‌اندازد.

مولانا با ناراحتی می‌گوید، ای درویش چه کار کردی؟ برخی از این کتاب‌ها از
پدرم رسیده بوده و نسخه منحصر به فرد است و دیگر پیدا نمی‌شود. شمس تبریزی
در این حالت دست به آب برده و کتاب‌ها را یک یک از آب بیرون می‌کشد بدون
این‌که آثاری از آب در کتاب‌ها مانده باشد و کتاب‌ها حتا ذره‌ای خیس شده
باشند.

مولانا با تعجب می‌پرسد، این چه سرّی است؟ شمس جواب می‌دهد، این ذوق و حال
است که تو را از آن خبری نیست. از این ساعت است که حال مولانا تغییر یافته و
به شوریدگی روی می‌نهد و درس و بحث را کنار گذاشته و شبانه‌روز در رکاب
شمس تبریزی به خدمت می‌ایستد و به قول استاد شفیعی کدکنی تولدی دوباره
می‌یابد.

هرچند مولوی در طول زندگی شصت‌وهشت ساله خود با بزرگانی همچون محقق ترمذی،
شیخ عطار، کمال‌الدین عدیم و محی‌الدین عربی حشر و نشرهایی داشته و از هر
کدام توشه‌ای براندوخته، ولی هیچ‌کدام از آن‌ها مثل شمس تبریزی در زندگی‌اش
تأثیرگذار نبوده تا جایی‌که رابطه‌اش با او شاید از حد تعلیم و تعلم بسی
بالاتر رفته و یک رابطه عاشقانه شده، چنان‌که پس از آشنایی با شمس، خود را
اسیرِ دست‌وپابسته شمس دیده است.

پس از غیبت شمس از زندگی مولانا، با صلاح‌الدین زرکوب آشنا شد. الفت او با
این عارف ساده‌دل سبب حسادت عده‌ای شد. پس از مرگ صلاح‌الدین، حسام‌الدین
چلبی را به عنوان یار صمیمی خود برگزید، که نتیجه همنشینی مولوی با
حسام‌الدین، کتاب مثنوی معنوی شد که حاصل لحظه‌هایی از هم‌صحبتی با
حسام‌الدین است. علاوه بر کتاب یادشده، او دارای آثار منظوم و منثور دیگری
نیز هست که در زیر به نمونه‌هایی از آن‌ها اشاره می‌شود:

مثنوی معنوی به زبان فارسی، غزلیات شمس، که غزلیاتی است که مولانا به نام
مراد خود شمس سروده است و رباعیات که حاصل اندیشه‌های مولاناست.

فیه ما فیه که به نثر است و حاوی تقریرات مولاناست و گاه در پاسخ پرسشی و
زمانی خطاب به شخص معین است. مکاتیب که شامل نامه‌های مولاناست و مجالس
سبعه سخنانی است که مولانا در منبر ایراد فرموده است.

جلاالدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ قرن هفتم هجری قمری که در سال
۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شده بود، در غروب خورشید روز یکشنبه پنجم جمادی
الاخر سال ۶۷۲ هجری قمری بر اثر بیماری ناگهانی که طبیبان از درمان آن
عاجز شدند، در قونیه به دیار باقی شتافت.



داستان آموزنده “شمس و مولانا”

داستان آموزنده “شمس و مولانا”

می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به
خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل
پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده
ای؟

مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!

شمس پاسخ داد:بلی.

مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!

ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.

ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!

ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.

– با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.

– پس خودت برو و شراب خریداری کن.

– در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!

ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم.

مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه
ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله
نصاری نشین راه می افتد.

تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد

مردم حیرت کردند و به تعقیب وی
پرداختند.آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد
و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.

هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که
گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر
تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن
بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.در این حال یکی از
رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:”ای مردم!شیخ جلاالدین که هر
روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری
نموده است.” آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به
شیشه افتاد.مرد ادامه داد:”این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا
میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!” سپس بر صورت
جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و
بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی
را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر
آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده
کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.در این هنگام شمس از راه
رسید و فریاد زد:”ای مردم بی حیا!شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه
تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با
غذای خود تناول میکند.”

رقیب مولوی فریاد زد:”این سرکه نیست بلکه شراب است.”

شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی
مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که
درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.

رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به
پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.آنگاه
مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی
تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟

شمس گفت:برای این که بدانی آنچه که به آن
مینازی جز یک سراب نیست،تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو
سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی،با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از
بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به
قتل میرساندند.این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد
رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.



    ویدیو : حکایتی از مولانا و شمس
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b