کوتاهترین و زیباترین جمله دنیا

زیباترین جملات و متن های کوتاه عاشقانه و SMS

به نام آنکه اگر حکم کند همه محکومیم .

به نام آنکه دوری را تلخ آفرید تا لحظه دیدار شیرین شود .

به نام خداوندی که عاشق بود تا خالق شد .

آنگاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد به یاد من باش که همیشه به یاد توام ( ازطرف  بهترین دوست  شما  خدا/ سوره بقره ، آیه ۱۵۲ )

برای گناه کردن جایی برو که خدا نباشد .

همه دعا میکردند باران ببارد ، اما خدا با دخترکی بود که کفش نداشت .

ز غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد / عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد/ دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد .

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم/ دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟ .

گاهی آنقدر غرق آرزو هستی که فراموش میکنی آرزوی کسی هستی .

خزانم را مبین من هم بهاری داشتم – زندگی برخلاف آرزوهایم گذشت – تنها رفیق تنهاییم تنهایم گذاشت .

امروز کسی محرم اسرار کسی نیست/ من تجربه کردم که کسی یار کسی نیست .

زندگی عشق است ، عشق افسانه نیست/ آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست

عشق آن نیست که کنارش باشی/ عشق آن است که به یادش باشی .

دوستی یک حادثه است و جدایی یک قانون ؛ پس بیایید قانون شکن باشیم .

عاشقت گشتم تو گفتی عاشقان دیوانه اند/ عاقبت عاشق شدی دیدی که خود دیوانه ای .

در جهان یکرنگ  باش ، زیرا که فرش از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است .

جدایی را نمیخواستم خدا کرد/ نمیدانم کدام ناکس دعا کرد .

رفاقت قصه دردیست که از نامش گریزانم .

قدر آن شیشه بدانیم که هست/ نه در آن موقع که افتاد و شکست .

اگر روزی دشمن پیدا کردی ، بدان که در رسیدن به هدفت موفق بودی –

اگر روزی تهدیدت کردند ، بدان که در برابرت ناتوانند –

اگر روزی خیانت دیدی ، بدان که قیمتت بالاست –

اگر روزی ترکت کردند ، بدان که با تو بودن لیاقت میخواهد .

گاهی اوقات صلاح ما در این است که به مقصود نرسیم ، زیرا مقصود برای ما ضرر دارد .

سنگ را به کوزه بزنی یا کوزه را به سنگ ، باز شکست از کوزه است .

خورشید باش که اگر خواستی به کسی نتابی نتوانی .

اگر کسی دستت را گرفت قلبت لرزید ، عجله نکن ؛ چون یک روز کاری با قلبت میکند که دستانت بلرزند .

کسی را که امیدوار است ناامید مکن ، شاید امید تنها دارایی او باشد .

دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیس میمونه ؛ هر چی بیشتر بایستی بیشتر به داخل فرو میری ، و وقتی هم که میری جای پاهات میمونه .

خداوند آتش را بر ابراهیم گلستان کرد، تو نیز آتش عشقت رادر وجودم سرد کردی ؛ خدای من بودی اما دیگر نمی پرستمت .

دوست داشتن دل میخواد ، نه دلیل ؛ پس با تمام وجود میگم دوستت دارم ، بدون هیچ دلیلی .

«یک
بعلاوه یک» را با هر فرمول و منطق و فلسفه ای که حل کنیم به جواب «دو»
خواهیم رسید ؛ اما در عشق «یک بعلاوه یک» میشود همان «یک» نه دو .

افسوس که «درد» را از هر طرف که نوشتیم «درد» بود.

چقدر سخته که گل آرزوهات رو توی باغ یکی دیگه ببینی و هزار بار توی خودت بشکنی و آروم زیر لب بگی : «گل من باغچه نو مبارک».

او میفریبد ، من باور میکنم ؛ عشاق بیش از این چه میخواهند ؟.

آه از آن تکرار بی پایان که نامش زندگیست .

پیر شدم ، پیر تو ای جوانی .

من هرگز نرنجم که با دیگری جان کنی/ تو با من چه کردی که با آن کنی؟.

زندگی همچو کلافی پیچ در پیچ است/ اولش پیچ است و آخرش هیچ .

از نخل برهنه سایه ساری مطلب/ از مردم این زمانه یاری مطلب

عزت به قناعت است و خاری ز طمع/ با عزت خود بساز و خاری مطلب .

عاشق شدن هنر نیست ، عاشق ماندن هنر است .

آیا خودت با وفا هستی که انتظار وفا داری ؟.

عشق آن است که هرگز نگوید متاسفم .

یاد آن روز که در صفحه شطرنج دلت/ شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم .

همدیگر را دوست داشته باشیم ، شاید فردایی نباشد !.

ارزش تو به آن چیزیست که دل می بندی ؛ پس سعی کن به کمتر از بینهایت دل نبندی .

اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست/ وفا آن است که نامت را همیشه بر زبان دارم .

همیشه
غمگین ترین و رنج آورترین لحظات زندگی آدم توسط همان کسی ساخته میشود که
شیرین ترین و به یاد ماندنی ترین لحظات را برای آدم ساخته است .

آرزو کردن مهم نیست ، بلکه آرزو را جستجو کردن مهم است .

هر وقت خواستی وجود خدا را بیشتر حس کنی ، به کوچکترین موجود فکر کن .

همیشه روی هر پله ای که باشی خدا یه پله از تو بالاتره ، نه به خاطر خدا بودنش ، برای اینکه دستت رو بگیره .

رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین لحظه زیر باران می ماند .

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست،عشق آن است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد که چرا خیس نشد!

من یاد گرفته ام : مهم نیست که در زندگی چه داری ، بلکه مهم اینست که چه کسی را داری ؟!.

هرگاه احساس کردی که گناه کسی آنقدر بزرگ است که نمی توانی او را ببخشی،بدان که اشکال از کوچکی روح توست ، نه از بزرگی گناه او .

این روزها انسان قیمت همه چیز را میداند ، ولی ارزش هیچ چیز را نمیداند .

عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست .

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .

زندگی زیباست ، زشتیهای آن تقصیر ماست ، زندگی آب روانی است روان میگذرد ، آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد .

هیچ وقت توی دنیا آرزو نکن جای کسی باشی ، اگه آرزوت برآورده بشه جای خودت توی دنیا خالیه !.

بچه
که بودم تا ده میشمردم ، فکر میکردم آخر همه چی دهه ؛ حالا نمیدونم آخر
دوست داشتن چقدره ؟ ولی میخوام بگم : دوستت دارم قده ده تای بچگی .

وفا ز گل مطلب که زاده خار است/ بدبخت کسی که نام او یار است .

عاشق آن نیست که از کوچه جانان گذرد/ عاشق آن است که در ره عشق از جان گذرد .

گل را میتوان زیر پا له کرد ، اما بوی عطر آن را نمیتوان در فضا کشت .

بیستون کردن فرهاد نه کاریست دشوار/ شور شیرین به سر هر که افتد کوه کن است .

دستم بوی گل میداد ، مرا به جرم چیدن گل دستگیر کردند ؛ اما کسی نپرسید که شاید او گل کاشته است .

گر عشق نباشد به چه کار آید دل ؟.

اگه كسی دیوونت بود ، بازیش نده اگه عاشقت
بود ، دوستش داشته باش اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه
داشت ، فقط بهش لبخند بزن اینطوری همیشه یه پله ازش عقبتری اگه یه روزی
خسته بشه و یه پله بیادعقب تازه میشه مثل تو .

یادمان
باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش، سوزو نوایی نکنیم پر پروانه
شکستن ، هنر انسان نیست گر شکستیم ز غفلت ، من و مایی نکنیم یادمان باشد سر
سجاده عشق جز برای دل محبوب، دعایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها
ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم .



نامه­ ی چارلی چاپلین به دخترش

ژرالدین،
دخترم!

اینجا شب
است… شب نوئل؛ در قلعه­ی کوچک من همه­ی این سپاهیان بی سلاح خفته­اند، نه تنها
برادر و خواهر تو، حتی مادرت. به زحمت توانستم بی آن که این پرندگان خفته را بیدار
کنم، خود را به این اتاق کوچک نیمه روشن، به این اتاق انتظار پیش از مرگ، برسانم.

من از تو بس
دورم، خیلی دور… اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشم خانه­ی من
دور کنند؛ تصویر تو آنجا روی میز هم هست. تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما
تو کجایی؟ آنجا در  پاریس افسونگر بر روی
صحنه­ی پر شکوه  شانزه لیزه می­رقصی؛ این
را می­دانم، و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم­هایت را می­شنوم و
درین ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را می­بینم. شنیده­ام نقش تو در این نمایش
پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده. شاهزاده خانم
باش و برقص، ستاره باش و بدرخش، اما اگر قهقه­ی تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی
آور گل­هایی که برایت فرستاده­اند ، ترا فرصت هشیاری داد، در گوشه­ای بنشین،
نامه­ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم، ژرالدین! من چارلی
چاپلین هستم! وقتی بچه بودی شب­های دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم:
قصه­ی زیبای خفته در جنگل، قصه­ی اژدهای بیدار در صحرا. خواب که به چشمان پیرم
می­آمد، طعنه­اش می­زدم و می­گفتم: برو! من در رویای دخترم خفته­ام. رویا می­دیدم
ژرالدین، رویا… رویای فردای تو، رویای امروز تو.

دختری
می­دیدم به روی صحنه، فرشته­ای می­دیدم به روی آسمان که می­رقصید، و می­شنیدم
تماشا گران را که می­گفتند: دختره را می­بینی؟ این دختر همان دلقک پیره! اسمش
یادته؟ چارلی!

آری، من
چارلی هستم. من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت توست، برقص! من با آن شلوار گشاد
پاره پاره رقصیدم و تو در جامه­ی حریر شاهزادگان می­رقصی! این رقص­ها و بیشتر از
آن صدای کف زدن­های تماشاگران گاه ترا به آسمان­ها خواهد برد، برو! آنجا هم برو،
اما گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن! زندگی آن رقاصگان دوره گرد
کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه و پاهایی که از بینوایی می­لرزد، می­رقصند. من
یکی از اینان بودم ژرالدین!

در آن
شب­های افسانه­ای کودکی که تو با لالایی قصه های من به خواب می­رفتی، من باز بیدار
می­ماندم، در چهره­ی تو می­نگریستم، ضربان قلبت را می­شمردم و از خود می­پرسیدم:
چارلی! آیا این بچه گربه هرگز تو را خواهد شناخت؟

تو مرا
نمی­شناسی ژرالدین. در آن شب­های  دور بس
قصه ها با تو گفتم، اما قصه­ی خود را هرگز نگفتم. این هم داستانی شنیدنی است:
داستان آن دلقک پیری که در پست ترین محلات لندن آواز می­خواند و می­رقصید و صدقه
جمع می­کرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده­ام. من درد بی خانمانی را
کشیده­ام و از این­ها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از
غرور در دلش موج می­زد، اما سکه­ی صدقه­ی رهگذر خود خواهی آن را می­خشکاند، احساس
کرده­ام . با این همه من زنده­ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند، نباید حرفی زد.
داستان من به کار تو نمی­آید، از تو حرف بزنیم! به دنبال نام تو نام من است.
چاپلین! با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آن چه
آنان خندیدند، من گریستم.

ژرالدین! در
دنیایی که تو زندگی می­کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب، هنگامی که از سالن
پر شکوه تئاتر بیرون می­آیی، آن تحسین کنندگان ثروتمند را یک سره فراموش کن .اما
حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می­رساند بپرس .حال زنش راهم بپرس… و
اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه­اش نداشت، چک بکش و پنهانی توی جیب
شوهرش بگذار. به نماینده­ی خودم در بانک پاریس دستور داده­ام فقط این نوع خرج­های
تورا بی چون و چرا قبول کند، اما برای خرج­های دیگرت باید صورت حساب بفرستی. گاه
به گاه با اتوبوس، با مترو، شهررا بگرد. مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم
را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو: من هم یکی از آنان هستم! تو یکی از
آن­ها هستی دخترم، نه بیشتر!

هنر پیش از
آن که دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می­شکند. وقتی به آنجا
رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک
کن و با اولین تاکسی خود را به حومه­ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می­شناسم، از
قرن­ها پیش آنجا گهواره­ی بهاری کولیان بوده است. در آنجا رقاصه هایی مثل خودت
خواهی دید، زیباتر از تو، چالاک­تر از تو و مغرورتر از تو! آنجا از نور
نورافکن­های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولیان تنها نور ماه است! نگاه
کن! خوب نگاه کن! آیا بهتر از تو نمی­رقصند؟ اعتراف کن دخترم! همیشه کسی هست که
بهتر از تو باشد؛ و این را بدان که در خانواده­ی چاپلین هرگز کسی آن قدر گستاخ
نبوده است که به یک کالسکه ران یا گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد!

من خواهم
مرد، و تو خواهی زیست. امید من آنست که تو هرگز در فقر زندگی نکنی. همراه این نامه
یک چک سفید برایت می­فرستم، هر مبلغی که می­خواهی بنویس و بگیر؛ اما همیشه وقتی دو
فرانک خرج می­کنی، با خودت بگو: سومین سکه مال من نیست، این باید مال یک مرد گمنام
باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجویی لازم نیست، این نیازمندان گمنام را
اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه با تو حرف می­زنم، برای آنست که
از  نیروی افسون این بچه های شیطان خوب
آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته­ام؛ همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که از
روی ریسمانی بس نازک راه می­روند، نگران بوده­ام. اما این حقیقت را با تو بگویم
دخترم: مردمان بر روی زمین استوار بیش از بندبازان بر روی ریسمان نااستوار سقوط
می­کنند. شاید که شبی، درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا بفریبد، آن شب این
الماس ریسمان نااستواری خواهد بود که به حتم از آن سقوط خواهی کرد! آن روز تو
بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می­کنند! دل به زر و زیور
نبند، زیرا بزرگ­ترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه این الماس برای همه
می­درخشد.

برهنگی
بیماری عصر ماست! من پیرمردم، شاید حرف­های خنده آور می­زنم، اما بد نیست اندیشه­ی
تو در این مورد مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی! نترس! ده سال ترا پیر
نخواهد کرد. به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه­ی جزیره­ی لختی­ها
می­شود! می­دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یک دیگر دارند. با من،
با اندیشه های من جنگ کن دخترم؛ من از کودکان مطیع خوشم نمی­آید! با این همه پیش
از آن که اشک­های من این نامه را تر کند، می­خواهم یک امید به خودم بدهم؛ امشب شب
نوئل است، شب معجزه؛ امیدوارم معجزه­ای رخ دهد تا تو آن چه من به راستی می­خواستم
بگویم را دریافته باشی.

چارلی دیگر
پیر شده است ژرالدین! دیر یا زود باید به جای آن جامه های نمایش، روزی هم جامه­ی
عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی. حاضر به زحمت تو نیستم، تنها گاهگاهی چهره­ی خود
را در آینه نگاه کن، آنجا مرا نیز خواهی دید! خون من در رگ­های توست. امیدوارم حتی
آن زمان که خون در رگ­های من می­خشکد ، چارلی را، پدرت را فراموش نکنی. من فرشته
نبودم، اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدم باشم! تو نیز تلاش کن.

رویت را
می­بوسم .

سوئیس،
دومین ساعت از ۸۷۶۰ ساعت سال ۱۹۶۴

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود
با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب ۷ یا ۸ بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که
جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در
دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی
رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او
نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و
بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را
بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ
برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور…… اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير
تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟
آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه “شانزليزه” ميرقصی . اين
را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در
اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان
تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين
آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در
گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬
ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و
برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که
به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا…….
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به
روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: ” دختره را می
بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

اسمش يادته؟ چارلی ” . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم.
امروز نوبت تو است
. برقص
من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی
. این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان
ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را
تماشا کن
.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با
پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در
آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬
و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود
می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

…………. تو مرا نمی
شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس

قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی

شنيدنی است‌:

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد
و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را

چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن
دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر
خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان
من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين
. با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان
خنديدند ٬ خود گريستم
.

ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان
ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند
٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس…. و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش
نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس
دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای
خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی
.

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم
روزی يکبار با خود بگو :” من هم یکی از آنانهستم .” تو یکی از آنها هستی
– دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای
او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ،
همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من
آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا
، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر
از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر ” شانزلیزه ” خبری
نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو
نمی رقصند؟

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی
آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد
.
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه
این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما
همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : ” دومین سکه مالمن نیست . این
مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد .”
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه
های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر
بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را
با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی
ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان
تو را فریب دهد .

آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی
بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این
الماس بر گردن همه می درخشد …….
…….اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته
ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای
تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می
توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و
هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او
عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما
به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی .
نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد…..


    ویدیو : کوتاهترین و زیباترین جمله دنیا
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b