پروستات۴۹

شکلات تلخ تغذیه‌ای که اتفاقات شیرینی در پی دارد

شکلات تلخ برای سلامت قلب مفید است و با تنظیم کلسترول خون، از لخته شدن آن جلوگیری می‌کند.
سوره رزاقی متخصص تغذیه در گفتگو با خبرنگار حوزه بهداشت و درمان گروه علمی
پزشکی باشگاه خبرنگاران جوان افزود: شکلات حاوی آنتی‌اکسیدان است که از
التهاب سلولی جلوگیری می‌کند و هم چنین این آنتی‌اکسیدان‌ها به شکل
فلاونوئید می‌باشد که سبب کاهش هورمون استرس می‌شود.

وی در ادامه داد: شکلات شادی بخش است و شرایط روحی بهتری برای مصرف
کننده ایجاد می‌کند، هم چنین شکلات برای سیگاری‌ها نیز مفید است و از
سخت‌شدن و گرفتگی رگ‌ها جلوگیری می‌کند و شکلات تلخ هم کالری پائین و چربی
کمی دارد.

وی توصیه کرد: افراد چاق با خوردن شکلات تلخ می‌توانند میل خود را به شیرینی‌جات و شکلات کم کنند که باعث کاهش وزن خواهد شد.

وی یادآور شد: در شکلات تلخ ماده‌ای وجود دارد که معمولا از این ماده در
داروهای ضد سرفه استفاده می‌شود، شکلات تلخ تعداد دفعات سرفه و تاثیرات بد
آن را نیز خنثی می‌کند.

وی در پایان گفت: البته در مصرف شکلات تلخ نیز مانند بقیه مواد نباید زیاده‌روی کرد زیرا امکان آسیب‌های جبران‌ناپذیر وجود دارد

وی خاطرنشان کرد: افرادی که نسبت به این نوع شکلات حساسیت دارند نیز باید از مصرف آن اجتناب کنند.



یک داستان عاشقانه

نقطه ی شروع یعنی مبنای نقشه ی جاده مشخص بود…
با
دوربین نقشه برداری، در آن تابستان بهشتی، مختصات مسیر جاده ی کوهستانی را
برداشت می کردیم…پروژه ای که از رود و دره های شقایق و بابونه و عسل می
گذشت… دشت های سبز و خانه های صمیمی روستایی…
مختصات مسیر را یادداشت می کردم و هوای شفاف و خوشبو را با لذت فرو می دادم…
و ناگهان، در زیر آن قله ی معروف که هنوز آغشته به برف بود، در ارتفاع ۵۰۰ پایی، مغناطیس بویی آشنا مرا از خود پراند…
خیال وار می آمد و سایه وار در لابلای صخره ها محو می شد. ردی از خود به جا می گذاشت و می گریخت.
می دانستم که مرا زیر نظر دارد…از آن بلندا، همای وار بر سر من می چرخید…
می دویدم تا به او برسم… اما می پرید…
سرانجام رد اصلی بُزرو اش را که کمربند باریکی بود بر سر پرتگاه مرگ،
یافتم…پس، مانند به بند کشیده ها، در پی آن افق عمودی دست و پا زدم و در
عروجی خارق عادت، به “او” رسیدم تا نقطه ی مبنا، یعنی شاخص زندگی من شود…
و بر سر گنج اندامش رسیدم که کندویی کامل و پر و پیمان بود . او دیگر راه
گریزی نداشت: زیر پا دره ای عمیق و پشت سر، دیواره ای صخره… و او خیس و
بی نفس، بال بال می زد. چشمان خشماگین خاکستری داشت زیر ابروان پرپشت، با
چال گونه های صورتی پر آب. دندان ها، لب زیرین را آن چنان می فشرد که هر آن
امکان فوران خونابه ی انار از آن می رفت… شدت باد گیس دراز او را از پشت
کمر بلورینش بیرون کشانده، به بازی گرفته بود. جلوتر رفتم و پنجه ی دست
چپم را به سوی دست چپ او نزدیکتر بردم. راه فراری نداشت… اسیر خوش اندامی
بود که به تقلا می خواست خود را از فتح دستان غالب من برهاند. چشم در چشم
هم، نفس هایش طعم کندر و میخک می دادند…پستان های داغ، دو کبک بی قرار،
از میان چنگال حریص من بیرون می جهیدند…
هنوز باور نمی کردم که او وجودی زمینی دارد…
نه، تکه ابری بود در کلاف هستی، با گوشتی تُرد و رایحه ی خاک پربارِ شخم نخورده…

 

البرز مرداسی۲ دیگر در هیچ پروژه ای کار نمی کند.
خمیده زیر بار هزاران یادمان تلخ و شیرین، اما او هم چنان پرتوان، در گوشه ای از خاک خوب ایران باغبانی پیگیر است.
بی خبر به سراغش می روم، در بامداد خنک تیرماه “فارسان” …
تنها، در میان انبوه شاخ و برگ، شکوفه ها و رُزهای رنگارنگ و شناور در عطر خاک و سبزینه، سر به کار خود دارد…
از پشت سر به او نزدیک می شوم. فاخته ای به او هشدار می دهد…
منتظر فرصت حمله می مانم.
البرز به عادت کوچزیان، بو می کشد. سر را به پیرامون می چرخاند. دم و بازدم های عمیق… سر بر می گرداند. پنهان می مانم.
دوباره دست به کار آبیاری می شود…
و من در یک آن، غافلگیرانه، سینه اش را خفت بند بازوانم می کنم. دست و پا
می زند تا برگردد و مرا شناسایی کند. تقلایی خنده آور! اما زور او می چربد.
مرا با شدت واپس می راند و شانه هایم را به سینه ی شاه توت تناور می کوبد.
ققهقه ای می زند:
– ” خیال کردی! “
چشمانش سرشار از نیروی روز تازه ای است:
– “خوش آمدی و خوش خبر باشی…
{اما! اما! بی سبب دور و برم می گردی!}…تو که همه ی سولاخ سمبه های جان
منُ زیر و رو کرده ای! دیگه پی چور چی هستی؟! بنویس البرز مرداسی، دانش
آموخته ی بی مدرک معماری دانشگاه برلین، در بهار سال ۱۳۵۷، پس از ۱۰ سال
درس و کار، عشق و حال و ازدواج، هم چنان که در گوشه و کنار تمدن اروپایی می
پلکید، یک مرتبه، افسون شده، برای همیاری انقلاب، پرید توی ایران…”

فلاسک خوابانده بر پای درخت هلو انجیری خیره به ما را بر می دارد، کاسه ی
سفال سبز را پر از عرق گل سرخ تگری می کند و به دستم می دهد…دانه های عرق
بر پیشانی اش می درخشند… کاسه را یک نفس سر می کشم.

البرز مرداسی در جنگ گوله می خورد… زندان می رود… از پا
نمی نشیند. کار می کند. ۳۰ سال تمام نقشه برداری در کوه و کمر، دشت های
سوخته و در گذار از رودخانه ها و دره ها…بی یک روز مرخصی… تا آخرین
رمق…
و اینک، شبان و روزان، بی سر و همسر، در کلبه ای ناشناخته روزگار می گذراند.
مادر را پیش از یکی از ملاقات های زندان که به او گفتند “البرز امروز صبح
اعدام شد…” ، ۱۰ سال پس از مرگ پدر از دست داد… و آخرین بازمانده،
خواهرش، همراه با شوهر و دو فرزند در یک تصادف از میان رفت…

– “دهه ی سوم زندگی ام تو اروپا گذشت. درس و شب های هیاهو…
از محیطی روستایی پا به درون تمدن لوکس و صنعتی ژرمن گذاشته بودم. همه چیز
برایم تازگی داشت. جوانکی رها از قید و بند، لال، گنگ وکر در زبان آلمانی
(انگلیسی اش بد نبود)، کم کم خود را شناخت و راه افتاد… برای او که از
فرهنگ حلال و حرام یا به قول شما روشنفکرها: جامعه ی تابوزده ی ایرانی
بیرون پریده بود، پرده ها بر چشم انداز واقعی زندگی اش، تنداتند به یک سو
می رفتند، تا او ارباب حلقه های واقعیت باشد…
خودت خوب می دانی که از
کودکی ما را از نیمه ی گمشده امان – زن دور نگه داشته، وجود نازنین او را
در سیم های خاردار سلطه ی پدرسالاری، پیله های گمان و تردید و طلسم حس ازلی
گناه پنهان کرده اند…
و برای البرز، این کودک سرگردان در دنیای آزاد اروپا، زن برایش کلوچه خیره کننده ای بود، با اندرونه ای مشکوک!
و من می گشتم، مشابه اش را می یافتم، مثل کودکی که کنجکاوانه به خوراکی
تازه یافته، نوک می زند، مزه مزه ش می کند، نمی پسندش و رهایش می کند… بو
می کردمش، می جویدمش، فرو می دادمش…به بیرون تُفش می کردم و دوباره،
تشنه وار اصلش را جستجو می کردم… به شهرهای دیگر می رفتم… به آن چه می
خواستم نمی رسیدم… دیگر تشنه نبودم، بیماری بودم در پی درمان خود. جان بی
قرارم مرا به هر سو و ناسو می کشاند…در پیِ زن واقعی ام می گشتم.
معشوقه؟ نه، شریک زندگی.
شریک زندگی؟نه، همراه.
همراه؟ نه، همیار.
همیار؟ نه، زنانگی اصیل…”

آفتاب از لابلای شاخه ها می تابد. پرندگان در قلمروی باغ می
خوانند. آب در پای درختان جاری است. نفس های خاک سیراب شنیده می شود. البرز
دست به سینه ی درخت سیب می برد و گلاب رسیده ای را می کند با مویرگ هایی
دویده بر رویه ی معطر آن:
“باید رها کنیم این فلسفه بافی های نارسا برای درک واقعی زن را …
بله رفیق شفیق! سیدِ گَردو!
اما شاید بخواهی بپرسی که یک جاهل ایرانی، سرگردان در فرهنگ پیشرفته ی
اروپایی، چی داشت که به زن آرمانی اش بدهد، باید بگویم عطش عشقی وصف
ناپذیر…
راستش، در DNA ی من، نطفه ی عشق مرد و زنی شعله ور بود که بی
نیاز از قراردادهای اجتماعی، واژه های روزانه و به دور از بگو مگوها، بیش
از ۵۰ سال در کنار هم مشتاقانه زیستند…
بگذریم! داشتم می گفتم که در شهرهای لوکس اروپایی در پی زن زندگی ام می گشتم…
آنجلاها، مادلین ها، الیزابت ها، فرانسوازها و مِری ها را می یافتم و آن
ها را در بیشتر کلوب ها، ایستگاه ها، بندرها و فرودگاه ها جا می گذاشتم…
نه عطری از آن ها در جانم می ماند و نه خاطره ای که مرا واپس به سویشان
بکشاند…زرق و برق بود… بله! در زیر رنگ های تند نئون ها، همه چیز بود،
اما زن مورد نظر من حضور نداشت. همکلاسی های دانشگاهی، فرویندین ها / دوست
دخترهای گذرا…حتی یک شب در متروی لندن با روسپی بزرگواری آشنا شدم که شب
در اتاقش به من جان پناه داد… مهربان بود و مرام داشت…یک هفته در آن
جزیره ی مرموز ماندم، فقط به خاطر او…می خواستم باهاش ازدواج کنم…اما
یک روز که او در خواب عمیق فرو رفته بود، از میان یک یادداشت مچاله شده در
کیف دستی اش، دستگیرم شد که او تمام وجودش را به مافیایی بخشیده که زیر نظر
یک پلیس لندنی کار می کنه… سرخورده رفتم و دیگر پشت سرم را نگاه
نکردم….
بعدش با لیز آشنا شده که در جنبشی آزادیخواهانه- فمینیستی،
یکی از آن سازمان های آنجلا دیویسی مبارزه می کرد… دیوانه وار در پی خودش
و مکتبش می دویدم…”آدم” ی بودم دست یافته به “حوا” ی خود…اما او هم در
طلسم باید ها و نبایدهای حقوق “زن” و خط کشی ها با دیو بی رحم “مرد” اسیر و
از گنج بیکران زنانگی اش بی خبر مانده بود. آره مغفول و مغرور…روز ها
شعار و شب ها رویای مدینه ی فاضله ای برای زن خوشبخت، به بهای نادیده گرفتن
خوشبختی فردی خود…
خیلی زود از دست او خسته شدم و خود را رهانیدم…”

باغ بارور، در چمبره ی گرما دست و پا می زند….نسیم، تن به سکون داده…
– ” این همه سختگیری و مته به خشخاش گذاشتن غیر منطقی نیست، جناب البرز
خان مرداسی؟ مگر یک مرد چی دارد به یک زن بدهد که این همه انتظارات ریز و
درشت را رقم می زند؟!”
کاسه ی مشتم را زیر جریان پاک آب می برم و می نوشم… بر گونه های گداخته ی کودکانه اش، دانه های درشت عرق بی شمارند…
سرفه ای خفیف.
مرا روی کنده ی بلوط زیر سایه ی سرو دوست داشتنی اش می نشاند. کاسه ها را دوباره لبالب از عرق گل سرخ می کند:
– “با آن که هنوز حکایت زنگردی من در غربت غریب غرب تموم نشده، اما لازم
دانم اشاره ی کوتاهی به نحوه ی ازدواج پدر و مادر روستایی و بی سواد خودم
بکنم:

کوه و کمر، چوپان و بازیار، توشمال و کدخدا می دانستند
که “کهزاد” بی قرار “پریگل” است… “کهزاد”
هر چه می خواند و می دید و می شنید، بی اختیار
همه “پریگل” بود و دیگر هیچ. یک روز که “پریگل”
و دیگر دختران از هیمه چینی بر می گشتند،
“کهزاد” در سایه سایه ی صخره ی بالارود به انتظار او
نشست. دختران می دانستند که آن دو با هم قرار دارند.
پا تند کردند تا “کهزاد” و “پریگل” هم دیگر را ببینند
و پیمان زندگی را ببندند… خانواده ها، روستا و
سنت هم می دانستند برای پیوند خوشبختی آن ها
چه کنند… “کهزاد” به او رسید. “پریگل ” که بر پشت،
بار سنگین شاخه های خشک بلوط را حمل می کرد، سراپا خیس،
ایستاده بود به انتظار، گنگ… آن گاه، ناگهان: بوسه های تندرآسای انگشتان….
“کهزاد” دست او را گرفت. مسیر رودخانه ی “کارون ” را نشان داد
و به دره ی پر آب رو به رو اشاره کرد و دره ی دوم بالا دست که به روستا ختم می شد:
از ئئ گَلال تا او گَلال
مهر تو بر مُ حلال
“پریگل” شرمو فقط چشمان را بست، لبخندی زد و
سپس به چابکی پازنی کوهی گریخت تا
خود را آماده ی یک زندگی مشترک نماید…
پا تند کرد و دوید تا به دختران همراهش برسد…

آنگاه سنت به کمک پدر و مادرم شتافت. آن دو بی هیچ برگه و
امضای معرفان و شهود، پیمانی سعادت آمیز بستند که ۵۰ سال به درازا
کشید…مادرم هر روز با چه شوقی منتظر پدر می ماند و پدر هیچ گاه دست خالی
به خانه بر نمی گشت… و در آخرین لحظات عمر، نام مادر بر روی لبان داغمه
بسته ی او بود: “پری جان آب… چقدر تشنه ام! چرا داری از من دور می شی؟”
و مادر چه شب هایی که از خواب می پرید، کورمال کورمال در پی او می گشت….خیال می کرد “… بر می گرده میاد خونه”

به سوی کلبه که راه می افتیم از او می خواهم روایتش را ادامه دهد:
“پس از جدایی از لیز چه پیش آمد؟”
“مدتی بعد، در محیط کارم در شهر کلن با دانی یِلا آشنا شدم. سبزه ای بلند
بالا، خندان، اما اسیر فرهنگ نژادپرستانه و خانواده ی هراسان از گناهان
کبیره ی مسیحیت…یک شب پس از صرف شام در کافه ای کنار رودخانه راین که او
را بوسیدم، و پیشنهاد ازدواج بهش دادم… لبخندی زد و چشم های آبی اش را
بست که یعنی بله!
اما کم کم متوجه شدم که او سهم ناچیزی از اقیانوس
زنانگی اش را به من داده… دست پخت های گاه گدار، امر و نهی های شهروندی و
غرق در امر به معروف و نهی از منکرکلیسا، سرسپردگی به قوانین مقدس حکومت و
سنت های تقدیس شده ی روزانه، ما را از هم دور می ساخت… و شب ها در برگشت
از کار، در دنیای مقدر شده ی ده دقیقه ای پیش از خواب ۸ ساعته روبوت وار،
با تحکم می خواست با او در بستر ماشین جوجه کشی راه بیندازم و فردای هر روز
مثل بچه ی حرف شنو، فکل بببندم و به اداره بروم، شهروند مطیع قانون باشم.
و نه! آخر سر هر دو متوجه شدیم حرفی برای گفتن نداریم…جدایی …خلاص…
بعدها او ازدواج کرد و من سرگردان در پی بوی خوش زن، دنیا را گشتم…”

وارد کلبه اش می شویم. عطر خوشامدگوی پودنه ها و میخک های
پنهان، اتاق را انباشته… میزی و دو صندلی، رو به پنجره ی گشوده به ردیف
درختان بارور زردآلو و سیب… دیوارهای پوشیده از قفسه های پر و پیمان کتاب
و نوار کاست و CD …
می نشینم. لیوان ها را پر می کند. می نوشیم.
“دست پخت خودمه!”
در بالاترین قفسه ی رو به روی درگاه، قاب عکسی به چشم می خورد. چهره ی
گشاده زنی شرقی، پر سخاوت، دارای چشمانی درشت و ابروان پر پشت که نگاهی
عاشقانه به عکاس دارد، بی توجه به دریچه ی دوربین…لبان زمزمه گر که انگار
چند لحظه پیش به عکاس چیزی گفته… لبخندی را مزه مزه می کند… بینی خوش
فرمی دارد که به چهره ی او شکوهی اشرافی بخشیده…
متوجه ی نگاه خیره ام به عکس می شود. به سوی او سر بر می گردانم. به سخنانش ادامه می دهد، اما صدایش می لرزد.
” … تا آن که در پروژه ی پلسازی زاگرس، بخت یارم شد که کارهای نقشه
برداری را انجام دهم… تک و تنها بودم، سر و سامانی نداشتم…کار پناهگاه و
سنگ صبور زندگی بود…روزها در طبیعت دست نخورده و دور از شهر سرگرم کار
بودیم و شب ها بر تخت های سفری تاشو، زیر آسمان پرستاره به خواب می
رفتیم… یک روز که در ته دره ای داشتیم ناهار می خوردیم، متوجه شبحی بر
ستیغ کوه شدم. سرم را که رو به آن چرخاندم، ناپدید شد… همکارانم ناهار را
خورده، خسته و خراب، رها روی سبزه زار کنار رود به خواب رفته بودند…
کنجکاو شدم هویت شبح را پیداکنم… برخاستم و شیب تند را بالا رفتم…
بلندا را پشت و پس گشتم، به درون اشکفتی هزار ساله سرک کشیدم، نیافتمش…
فردا روز که به کمک نقشه بردار داشتم مختصات مسیر مورد نظر برای جاده، از
گردنه رو به بلندا را برداشت می کردم، سراپا چشم بودم که ردی از شبح را
بیابم. تا این که نیمروز شد و کمک نقشه بردار برای آوردن ناهار، به سوی کمپ
شرکت راهسازی در دشت سرازیر شد. رفتم در سایه ی خنک کوه، آغشته به شیرابه ی
کندر و میخک و بابونه دراز کشیدم. هنوز چشمانم را نبسته بودم که صدای ریزش
ملایم چند قلوه سنگ را شنیدم. آنی سر برگرداندم و او را دیدم…گیس سیاه
دم اسبی و چشمانی گشاده، صورتی برافروخته و لبانی متبسم…اما در چشم به هم
زدنی از تیر رس نگاهم پرید…گشتم و گشتم و خسته مانده، دستم به او
نرسید…

بیل های میکانیکی راه را باز می کردند و غطک ها ناهمواری ها
را می کوبیدند…به مدت یک هفته در تنگه ی “کهنه برف” ماندیم…موقع ناهار
از همکاران جدا می شدم و به سراغ “او” می رفتم…
کم کم به هم نزدیک شدیم…
دیدار ما زیر صخره سایبان ستیغ کوه بود… نشستنگاهی طبیعی، نیمکتی سنگی،
نقطه ی دیدارهای ما می شد، دور از بکن نکن های شهر و محدودیت ها…گاهی که
سربالایی تیز را به سختی بالا می رفتم، به موقع سرقرار نمی رسیدم. او رفته
بود، اما برایم انجیرکوهی، گَمَک( برنج بوداده)، گندم کَلخُنگ و مانند این
ها، هدیه گذاشته بود.. گاهی هم به دیدار، برایم مشکول دوغ می آورد – سرشار
از کرفس و زمانی هم نان تیری تازه که لای آن روغن حیوانی بود و عسل کوهی…
با هم می خوردیم و از فلاسک نقشه برداری چای می نوشیدیم…
موقع مرخصی
ماهانه ام که می رسید، به شهر اصفهان می رفتم و برایش هدایای مختلف می
آوردم… او دوست داشتنی و رو راست بود، همانند سادگی یک گل سرخ… بدون
آرایش و ادا اطوار…و به جز آشنا کردن من با گنجینه های کوه، هر روز چیز
تازه به من یاد می داد… آزادانه می خندید و راحت حرف می زد و یک بار هم
مرا که می ترسیدم به درون بَرم( آبگیر) به شنا کشاند…
و او نقطه ی
مبنای زندگی من شد در شناختم از خود، طبیعت و زنانگی واقعی، آن هم پس از سر
به سنگ خوردن ها در وادی های غرب و جستجو در شهرهای وطنی…هیچ نیرویی نمی
توانست ما را از خود بودنمان برای هم باز دارد: نه شهر و نه روستا، نه سنت
و نه مدرنیته…نه مرزبندی های بسته بندی شده ی فرهنگی…
پس از دو سه
ماه آشنایی، نیاز شدیدی در خود احساس کردم که با سرپرست پروژه که پیرمردی
جهاندیده بود و یکی از کارگران بومی، به دیدار خانواده ی او بروم… و
سرانجام، خواستگاری.
دیدارها تکرار شدند و او، خانواده و روستایش مرا به همسری پذیرفتند…

پس از پایان پروژه ی جاده پل، او را به شهر آوردم…زندگی
مشترک در خانه ای اجاره ای… اما خوشبختی من به درازا نکشید… سردردهای
او شروع شد. ابتدا می گفتند میگرن و پس از مدتی زمینگیرشدنش: مننژیت…
و این شهر لعنتی آخرین انتقامش را از من گرفت…
بیمارستان… آنگاه او را از من کند، مرگ…

 

بی آن که سرم را بالا ببرم، زیر چشمی به قاب عکس می نگرم که پرده ی نقره ای سینماست…
“خوش آمدید… البرز از شما زیاد تعریف می کرد…”
سینی میوه را روی میزک جلوی پایم جا می دهد. لبخندی می زند. می نشیند.
نگاهم بر می کردد رو به البرز. نمی بینمش.
نگاهم در پی او بال بال می زند. قفسه های کتاب را بالا می گیرد.
– “اینجا هستم! ایناها!”
البرز از قاب عکس سرک می کشد بیرون.
– “آخه چیزی بگو مرد!”
لبخندی می زند و ادامه می دهد:
– “آیا نزدیکی با هر زن از راه رسیده، زیر هر عنوان و قراردادی، حتی گذرا و
کوتاه، پس از کسی که بو، صدا و نشانه هاش در وجودت و اشیاء پیرامونت
ماندگار شده، امکان پذیر است؟ بی هیچ دلیل و بهانه ای؟
مرد باید نخست و بیش از هر چیز با خودش هم پیمان باشد…
و تو هنگامی که یاد و عطر و مهربانی زنی در منافذ وجودت رخنه کرده، جدا از
مذهب و نژاد و سن، چگونه می توانی وانمود کنی که زنی از راه رسیده را دوست
داری؟!
نه، زن دیگر اینجا در این برش عمر، ضرورتی ندارد …
کسی که دست به این کار می زند، با خودش هم رو راست نیست…”

دیگر صدایی نمی آید.
در تاریکی نشسته ام. از پرده ی روبه رویم، روشنایی و صدا و بو پریده…
چیزی پیدا نیست: پایان.



این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b