نثر های ادبی سعدی شیرازی

برگزیده نثر کهن فارسی

گلستان سعدی

گلستان سعدی از زیباترین نمونه های نثر فارسی به شمار
می رود. شیخ مشرف الدین سعدی شیرازی این کتاب را در سال ۶۵۶ هجری قمری به
رشته تحریر در آورد. بنا به گفته سعدی در دیباچه گلستان این شاهکار ادبی به
مدت دو ماه یعنی از اول اردیبهشت تا اواخر خرداد همان سال نگارش یافته
است. در این اثر ارزشمند مجموعه ای از نثر مسجع فارسی آمیخته با زیباترین
ابیات دیده می شود. ابواب هشتگانه گلستان عبارتند از: در سیرت پادشاهان /
در اخلاق درویشان / در فضیلت قناعت / در فواید خاموشی / در عشق و جوانی /
در ضعف و پیری / در تاثیر تربیت / در آداب صحبت. کلام سهل و ممتنع سعدی در
آمیزه ای از حکمت ، پند و اندرز و نصیحت و مباحث اخلاقی و تربیتی در قالب
حکایت های غالباً کوتاه بروز یافته است. سادگی بیان، استفاده دقیق از عنصر
موثر طنز و توجه تام و تمام به وجوه زیبایی شناختی کلمات از ویژگی های بارز
این اثر جاوید به شمار می رود. سعدی در گلستان به بیان مهمترین مباحث
اخلاقی و تربیتی پرداخته و در ضمن بیان خود، تصویری واضح از اجتماع و مباحث
قابل تامل زمان خود ارائه می کند. گلستان سعدی و دیگر شاهکار منظوم او
یعنی بوستان تجربیاتی را که این شاعر سیاح و جهانگرد طی سفرهای دور و دراز
خود کسب کرده است در قالبی هنرمندانه ارائه کرده است و قطعا به دلیل
آمیختگی این دو اثر جاوید با اندیشه و تفکرات و عواطف انسانی از جایگاه
خاصی در ادبیات ایران و جهان برخوردار است. بخش هایی از گلستان را با هم می
خوانیم :

بخشی از دیباچه گلستان :

منت خدای را عزًّ و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش
مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چو برمی آید مفرح ذات.
پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.

اعملوا آل داوود شکرا و قلیل من عبادی الشکور

بنده همان به که زتقصیرخویش     عذر به درگاه خدا آورد

ور نه  سزاوار  خداوندی اش       کس نتواند که بجا آورد

باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه
جا کشیده. پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر
نبرد.

ای کریمی که از خزانه غیب     گبر و ترسا وظیفه خور داری

دوستان را کجا  کنی  محروم     تو که با دشمن این نظر داری

فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری
را فرموده تا بنات نبات را در مهد زمین بپرورد. درختان را به خلعت نوروزی
قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر
سر نهاده. عصاره تاکی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل
باسق گشته.

ابر وباد و مه خورشید و فلک در کارند      تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

همه از بهر تو  سرگشته  و فرمانبردار      شرط انصاف نبـــاشد که تو فــرمان نبری

 

حکایت ۱

بازرگانی را دیدم صد و پنجاه شتر و چهل بنده خدمتکار. شبی در
جزیره کیش مرا به حجره خویش برد.همه شب دیده بر هم نبست و ازسخنان پریشان
گفتن که؛ فلان انبازم به ترکستان است و فلان بضاعت به هندوستان و این قباله
فلان زمین است و فلان مال را فلان ضمین. خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش
دارد. باز گفتی : نه، که دریای مغرب مشوش است. سعدیا! سفری دیگرم در پیش
است. اگر کرده شود بقیت عمر به گوشه ای بنشینم . گفتم: آن کدام سفر است؟
گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیده ام عظیم قیمتی دارد و از آنجا
کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه
حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و از آن پس ترک تجارت کنم و به دکانی
بنشینم. انصاف از این ماخولیا چندان فرو گرفت که بیش طاقت گفتنش نماند.
گفت: ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده ای و شنیده ای. گفتم:

آن شنیدستی که دراقصای غور        بار سالاری  بیفتاد از ستور

گفت : چشم  تنگ دنیــا دار را        یا قناعت پر کند یا خاک گور

 

حکایت ۲        

از صحبت یاران دمشقم ملالتی پیش آمده بود. سر در بیابان قدس
نهادم و با حیوانات انس گرفتم تا وقتی که اسیر قید فرنگ شدم و در خندق
طرابلس با جهودانم به کار گل داشتند. یکی از رؤسای حلب که سابقه معرفتی
میان ما بود گذر کرد و بشناخت …. بر حالت من رحمت آورد و به ده دینارم از
قید فرنگ خلاص داد و با خود به حلب برد و دختری داشت که به عقد نکاح من در
آورد به کاوین صد دینار. مدتی بر آمد. اتفاقاً دختری بد خوی، ستیزه جوی نا
فرمانبردار بود. زبان درازی کردن گرفت و عیش مرا منغص داشتن. چنانکه گفته
اند:

زن بد در سرای مرد نکو     هم در این عالم است دوزخ او

زینهار از قرین بد زنهـار      وَقِنــــــــا ربَّنـــا عَــذاب النـَّــار

… باری زبان تعنت دراز کرده همی گفت : تو آن نیستی که پدر
من تو را از قید فرنگ به ده دینار خلاص داد؟ گفتم بلی، به ده دینارم از قید
فرنگ خلاص کرد و به صد دینار در دست تو گرفتار.

شنیـدم گوســـفـندی را بزرگـــی      رهانید از دهان و دست گـرگی

شبانگه کارد بر حلقش  بـمـــالید       روان گوســـفند از وی  بنــالید:

که از چنگال گــرگم در ربودی       چو دیدم عاقبت گـرگم تو بودی 

حکایت ۳

یاد دارم که در ایام طفلی متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و
پرهیز. شبی در خدمت پدر – علیه الرحمه- نشسته بودم و همه شب دیده بر هم
نبسته و مُصحف عزیز در کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته. پدر را گفتم:
یکی از اینان سر بر نمی دارد که دوگانه ای بگزارد. چنان خواب غفلت برده اند
که گویی نخفته اند که مرده اند. گفت : جان پدر! تو نیز اگر بخفتی به که در
پوستین خلق افتی.

نیند مـدعی جــــز خویشتن را      که دارد پـــــرده پنــــــدار در پیش

گرت چشم خــدا بینی ببخشند    ‌‌‌‌   نبینی هیچ کس عاجز تر از خویش

 

در آداب صحبت و همنشینى

 (برگزیده باب هشتم گلستان)

 
مال از بهر آسایش عمر است، نه عمر از بهر گِرد کردن مال .
عاقلی را پرسیدند: نیکبخت کیست و بدبختی چیست ؟ گفت : نیکبخت آن که خورد و
کِشت و بدبخت آنکه مُرد و هِشت .
مکن نمــــــاز بر آن هیچکس که هیچ نکرد
که عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد

* * * *

گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود
دام ننهادی . حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سد رمق و
جوانان تا طبق برگیرند و پیران تا عرق بکنند. اما قلندران چندانکه در معده
جای نفس نماند و بر سفره روزی کس.

اسیر بند شكم را دوشب نگیرد خواب

شــبی ز معده ســنگی، شـبی زدلتنگی

* * * *
هرآن سری که داری با دوست در میان منه چه دانی که
وقتی دشمن گردد ؛ و هر گزندی که توانی به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست
شود . رازی که نهان خواهی با کس در میان منه وگرچه دوست مخلص باشد که مر آن
دوست را نیز دوستان مخلص باشد ، همچنین مسلسل .
خامشــــی به که ضمیر دل خویش
بـــا کســی گفتن و گفتن که مگوی
ای ســلیم، آب زســرچشـــــمه ببند
که چو پر شد نتوان بست به جوی

* * * *

یکى یهود و مســـــلمان نزاع مى کردند
چنانکه خنده گــرفت از حدیث ایشــــانم
به طیره گفت مسـلمان : گراین قباله من
درســت نیســت خـــــدایا یهود میـــرانم
یهود گفت : به تورات مى خورم سوگند
وگــر خلاف کنم ، همـچو تو مســـلمانم
ده
آدمی بر سفره ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم بسر نبرند . حریص با
جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر . حکما گفته اند : توانگری به قناعت به
از توانگری به بضاعت.
روده تنگ به یک نان تهی پر گردد
نعمت روی زمین پر نکند دیده تنگ

* * * *
معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از
علما ناخوب تر که علم سلاح جنگ شیطان است و خداوند سلاح را چون به اسیری
برند شرمساری بیش برد .
عام نادان پریشـــان روزگــــــــــار
به ز دانشــمـند نا پرهـیزگــــــــــار
کــان  به  نابینـایـی  از  راه اوفتاد
وین دوچشمش بود و در چاه اوفتاد

* * * *
جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم . دین به دنیافروشان خرند ، یوسف بفروشند تا چه خرند الم اعْهَد الیکم یا بنی آدم انْ لاتعبدوا الشیطان
به قول دشمن ، پیمان دوستی بشکستی
ببین که از که بریدی و با که پیوستی ؟

* * * *
درویش ضعیف حال را در خشکی تنگ سال مپرس که چونی؟ الا به شرط  آنکه مرهم ریشش بنهی و معلومی پیشش .
خـــری که بینی و بــــاری به گل درافتاده
به دل بر او شفقت کن ولی مرو به سرش
کنون که رفتی و پرسـیدیش که چون افتاد
میان ببند و چو مردان بگــیر دمب خرش

* * * *
علم از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن .
هرکه پرهیز و علم و زهد فروخت
خرمنی گــــرد کرد و پاک بسوخت

* * * *

۱٫  همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال.

۲٫  دو چیز محال عقل است : خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم .

۳٫  اگر شب ها همه قدر بودی ، شب قدر بی قدر بودی.

۴٫  نادان را به از خاموشی نیست وگر این مصلحت بدانستی نادان نبودی

۵٫  هر که را زر در ترازوست، زور در بازوست.

۶٫  دوستان به زندان به کار آیند، که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند.

۷٫  هر چه در دل فرو آید، در دیده نکو آید.

۸٫  برادر که در بند خویش است، نه برادر، نه خویش است.

۹٫  عالم نا پرهیزگار، كور مشعله دار است.

۱۰٫        هرچه زود آید، دیر نپاید.

۱۱٫        دانا چو طبله عطار است، خاموش و هنری نما و نادان چون طبل غازی بلند آواز و میان تهی

۱۲٫        هركه پیش سخن دیگران افتد تا مایه فضلش بدانند، پایه جهلش بشناسند.

۱۳٫        خداوند تعالی می بیند و می پوشد و همسایه نمی بیند و می خروشد.

۱۴٫        هر كه نصیحت خود رأی می كند او خود به نصیتگری محتاج است.

گزیده طنز عبید زاکانی

بر در عفو تو ، ما بی سر و پایان چو عبید      تـا  تهـی دست  نباشیم ، گناه  آوردیم

عبید زاکانی از بزرگترین طنز پردازان ایران زمین از
اوان جوانی به مطالعه کتب و سخنان علما و حکما پرداخت و علوم رایج زمان خود
از جمله علم نجوم و ادبیات عرب را آموخت. وی در سال…. در قزوین دیده به
جهان گشود و سپس در سفر به شهر های مختلف مورد توجه امرای زمان خود قرار
گرفت. وی سالیانی از عمر خود را در دربار شاه شیخ ابواسحاق اینجو گذراند و
کتاب عشاق نامه خود را به نام او کرد. همزمان با فرو پاشی حکومت شیخ و آغاز
دوران پر آشوب حکومت امیر مبارزالدین به دربار آل جلایر راه یافت به امید
آنکه از توجهات سلطان اویس برخوردار گردد. در زمان شاه شجاع این شاعر که از
تنگی معیشت به تنگ آمده بود به دربار آن امیر مظفری شتافت و در میان خاصان
درگاه وی حشمت تمام یافت. وی در شیراز و در همسایگی آفتاب تابان ادب فارسی
– حافظ شیرازی – روزگاری را سپری کرد تا سر انجام در سال ۷۷۲ هجری قمری در
زادگاه خود بدرود حیات گفت. حافظ و عبید هر دو در یک دوره می زیسته اند و
هریک به زبان خود به نقد اوضاع زمان خود پرداخته اند.  از عبید زاکانی
دیوان شعری در سه هزار بیت به یادگار مانده است با این حال شهرت امروز وی
به دلیل اشعار و نوشته های طنز آمیز و آمیخته با هزل و مطایبه است که از
تصویری آشکار از نابسامانی عصر خود ارائه می کند. منظومه موش و گربه عبید در بین دیگر آثار او از شهرتی خاص برخوردار است. از دیگر آثار معروف عبید به اخلاق الاشراف، رساله تعریفات ، رساله دلگشا ، صد پند و عشاق نامه
می توان اشاره کرد. بخش های کوتاهی از اخلاق الاشراف و رساله دلگشا در این
مجال تقدیم می گردد. این نثر ساده و روان را با نثر مسجع گلستان مقایسه
کرده و تفاوت ها را دریابید:

·       اخلاق الاشراف

عاقبت ظلم و عدل:  در تواریخ مغول آمده است که
هلاکوخان چون بغداد را تسخیر کرد، جمعی را که از شمشیر بازمانده بودند،
بفرمود تا حاضر کردند. چون بر احوال مجموع واقف گشت، گفت که باید صاحبان
حرفه را حفظ کرد. رخصت داد تا بر سر کار خود رفتند. تجار را مایه فرمود
دادند،‌ تا از بهر او بازرگانی کنند. جهودان را بفرمود که قوی مظلومند، به
جزیه از ایشان قانع شد. قضات و مشایخ و صوفیان و حاجیان و واعظان و معرفان و
گدایان و قلندران و کشتی‌گیران و شاعران و قصه‌خوانان را جدا کرد و فرمود:
اینان در آفرینش زیادی هستند و نعمت خدای را حرام می‌کنند! حکم فرمود تا
همه را در شط غرق کردند و روی زمین را از وجود ایشان پاک کرد.لاجرم نزدیک
نود سال پادشاهی در خاندان او باقی ماند و هر روز دولت ایشان در افزایش
بود.ابوسعید بیچاره را چون دغدغه عدالت در خاطر افتاد و خود را به شعار عدل
موسوم گردانید؛ در اندک مدتی دولتش سپری شد و خاندان هلاکوخان و کوشش‌های
او در سر نیت ابوسعید رفت. رحمت بر این بزرگان صاحب توفیق باد که خلق را از
تاریکی گمراهی عدالت به نور هدایت ارشاد فرمودند.

نهایت خساست: بزرگی که در ثروت، قارون زمان خود بود،
اجل فرا رسید و امید زندگانی قطع کرد. جگر‌گوشگان خود را حاضر کرد. گفت: ای
فرزندان! روزگاری دراز در کسب مال، زحمت‌های سفر و حضر کشیده‌ام و حلق خود
را به سرپنجه گرسنگی فشرده‌ام، هرگز از محافظت آن غافل مباشید و به هیچ
وجه دست خرج بدان نزنید. اگر کسی با شما سخن گوید که پدر شما را در خواب
دیدم قلیه حلوا می‌خواهد، هرگز به مکر آن فریب نخورید که آن من نگفته باشم و
مرده چیزی نخورد. اگر من خود نیز به خواب شما بیایم و همین التماس کنم،
بدان توجه نباید کرد که آن را خواب و خیال و رؤیا خوانند؛ چه بسا که آن را
شیطان به شما نشان داده باشد. من آنچه در زندگی نخورده باشم در مُردگی تمنا
نکنم. این بگفت و جان به خزانه مالک دوزخ سپرد.

چانه‌زنی:  بزرگی در معامله‌ای که با دیگری داشت، برای
مبلغی کم، چانه‌زنی از حد درگذرانید. او را منع کردند که این مقدار ناچیز
بدین چانه‌زنی نمی‌ارزد. گفت: چرا من مقداری از مال خود ترک کنم که مرا یک
روز و یک هفته و یک ماه و یک سال و همه عمر بس باشد؟ گفتند: چگونه؟ گفت:
اگر به نمک دهم، یک روز بس باشد، اگر به حمام روم، یک هفته، اگر به حجامت
دهم، یک ماه، اگر به جاروب دهم‌، یک سال، اگر به میخی دهم و در دیوار زنم،
همه عمر بس باشد. پس نعمتی که چندین مصلحت من بدان منوط باشد، چرا بگذارم
با کوتاهی از دست من برود؟!

گوشت را آزاد کن:  از بزرگان عصر، یکــی با غلام خود
گفت که از مــال خود، پاره‌ای گوشــت بســتان و از آن طعـــامی بســـاز تا
بخورم و تو را آزاد کنم. غلام شـــاد شد. بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه
خورد و گوشت به غلام سپرد. دیگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتی زعفرانی بساز
تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام فرمان برد.خواجه زهر مار کرد و گوشت به
غلام سپرد. روز دیگر گوشت مضمحل بود و از کار افتاده، گفت: این گوشت بفروش و
مقداری روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. گفت: ای
خواجه، تو را به‌خدا بگذار من همچنان غلام تو باشم، اگر خیری در خاطر
مبارک می‌گذرد، به نیت خدا این گوشت پاره را آزاد کن!

 

·       رساله دلگشا

آرمان دزدی:  ابوبکر ربابی اکثر شب‌ها به دزدی می‌رفت.
شبی چندان که سعی کرد چیزی نیافت. دستار خود بدزدید و در بغل نهاد. چون به
خانه رفت، زنش گفت: چه آورده‌ای؟ گفت: این دستار آورده‌ام. زن گفت: این که
دستار خود توست. گفت: خاموش‌، تو ندانی. از بهر آن دزدیده‌ام تا آرمان
دزدی‌ام باطل نشود.

عاقبت کسب علم:  معرکه‌گیری با پسر خود ماجرا می‌کرد
که تو هیچ کاری نمی‌کنی و عمر در بطالت به سر می‌بری. چند با تو بگویم که
معلق زدن بیاموز، سگ ز چنبر جهانیدن و رسن بازی تعلم کن تا از عمر خود
برخوردار شوی. اگر از من نمی‌شنوی، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم
مرده ریگ (به ارث مانده) ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در
مذلت و فلاکت و ادربار بمانی و یک جو از هیچ جا حاصل نتوانی کرد.

مست پدر مرده : کسی را پدر در چاه
افتاد و بمرد. او با جمعی شراب می‌خورد. یکی آنجا رفت، گفت: پدرت در چاه
افتاده است.او را دل نمی‌داد که ترک مجلس کند. گفت: باکی نیست مردان هرجا
افتند.گفت: مرده است. گفت: والله شیر نر هم بمیرد.گفتند: بیا تا برکشیمش‌.
گفت: ناکشیده پنجاه من باشد.گفتند: بیا تا برخاکش کنیم. گفت: احتیاج به من
نیست.اگز زر طلاست من بر شما اعتماد کلی دارم. بروید و در خاکش کنید.

پشتواره پیاز: یکی در باغ خود رفت،
دزدی را پشتواره پیاز در بسته دید. گفت: در این باغ چه کار داری؟ گفت: بر
راه می‌گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت گفت: چرا پیاز برکندی؟ گفت: باد
مرا می‌ربود، دست در بند پیاز می‌زدم، از زمین برمی‌آمد. گفت: این هم قبول،
ولی چه کسی جمع کرد و پشتواره بست؟ گفت: والله من نیز در این فکر بودم که
آمدی.
 

گدا خانه : درویشی به در خانه ای رفت. پاره نانی
خواست. دخترکی در خانه بود، گفت : نیست. گفت : چوبی، هیمه ای؟ گفت: نیست.
گفت: پاره ای نمک ؟ گفت: نیست. گفت : کوزه ای آب؟ گفت : نیست. گفت: مادرت
کجاست؟ گفت به تعزیت خویشاوندان رفته است. گفت: چنین که من حال خانه شما می
بینم، ده خویشاوند دیگر می باید که به تعزیت شما آیند.

قبرستان : جنازه ای را بر راهی می بردند. درویشی با
پسر بر سر راه ایستاده بودند. پسر از پدر پرسید که بابا در این جا چیست؟
گفت : آدمی. گفت: کجا می برند؟ گفت : به جایی که نه خوردنی باشد و نه
پوشیدنی. نه نان و نه آب، نه هیزم، نه آتش، نه زر، نه سیم، نه بوریا و نه
گلیم. گفت : بابا مگر به خانه ما می برندش؟

گیوه: درویشی گیوه در پا نماز خواند.
دزدی طمع در گیوه او بست. گفت: با گیوه نماز درست نباشد. درویش دریافت و
گفت: اگر نماز نباشد، گیوه باشد.

حیات پس از مرگ:  ظریفی مرغ بریان در
سفره بخیلی دید که سه روز پی در پی بود و نمی‌خورد. گفت: عمر این مرغ
بریان، بعد از مرگ،‌ درازتر از عمر اوست پیش از مرگ.

دعوی نبوت: شخصی دعوی نبوت می‌کرد. پیش خلیفه بردند.
از او پرسید که معجزه‌ات چیست؟ گفت: معجزه‌ام این است که هرچه در دل شما
می‌گذرد، مرا معلوم است. چنان که اکنون در دل همه می‌گذرد که من دروغ
می‌گویم.

گنجینه لطایف و حکایات

 

گنجینه لطایف : روزی کریم خان زند در دیوان مظالم
نشسته بود، شخصی فریاد بر آورد و طلب انصاف کرد. کریم خان از او پرسید
کیستی؟ آن شخص گفت مردی تاجر پیشه ام و آنچه داشتم از من دزدیدند. کریم خان
گفت:” وقتی مالت را دزدیدند تو چه می کردی؟” تاجر گفت:” خوابیده بودم.”
کریم خان گفت:” چرا خوابیده بودی؟” تاجر گفت:” چنین پنداشتم که تو بیداری!”

 

جوامع الحکایات: فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و
تناول می کرد. ابلیس نزدیک او آمد و گفت:” هیچ کس تواند این خوشه انگور
تازه را مروارید سازد؟” فرعون گفت:”نه”!

ابلیس به لطایف سحر آن خوشه انگور را خوشه مروارید ساخت.
فرعون تعجب کرد و گفت:”عجب استاد مردی هستی!” ابلیس سیلی بر گردن او زد و
گفت:” مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند، تو با این حماقت دعوی خدایی
چگونه می کنی؟”

خواجه عبدالله انصاری : روزه تطوع صرفه نان است، نماز
تهجد کار پیرزنان است، حج کردن تماشای جهان است، نان دادن کار جوانمردان
است، دلی به دست آر که کار آن است. اگر بر روی آب روی خسی باشی، و اگر به
هوا پری مگسی باشی، دلی به دست آر تا کسی باشی.

عین القضات همدانی: جوانمردا! این شعرها را چون آینه
دان. آخر ، دانی که آینه را صورتی نیست ، در خود، اما هر که نگه کند، صورت
خود تواند دیدن همچنین می دان که شعر را،‌ در خود، هیچ معنایی نیست! اما هر
کسی، از او، آن تواند دیدن که نقد روزگار و کمال کار اوست و اگر گویی ”
شعر را معنی آن است که قائلش خواست و دیگران معنی دیگر وضع می کنند از خود ”
این همچنان است که کسی گوید :” صورت آینه ، صورت روی صیقلی است که اول آن
صورت نموده “و این معنی را تحقیق و غموضی هست که اگر در شرح آن آویزم ، از
مقصودم بازمانم.

 

کشف الاسرار : پیر طریقت را پرسیدند که در آدم چه
گویی؟ در دنیا تمام تر بود یا در بهشت؟ گفت: در دنیا از بهر آنکه در بهشت
در تهمت خود بود و در بهشت در تهمت عشق. نگر تا ظن نبری که خواری آدم بود
که او را از بهشت بیرون کردند. نبود آن که علو همت آدم بود. متقاضی عشق به
در سینه ی آدم آمد که یا آدم! جمال معنی کشف کردند و تو به نعمت دار السلام
بماندی. آدم جمالی دید بی نهایت که جمال هشت بهشت در جنب آن ناچیز بود.
همت بزرگ وی دامن او گرفت که اگر هرگز عشق خواهی یافت بر این درگه باید
باخت. فرمان آمد که یا آدم! اکنون قدم در کوی عشق نهادی از بهشت بیرون شو
که این سرای راحت است و عاشقان درد را با سلامت دارالسلام چه کار؟ همواره
حلق عاشقان بر دام بلا باد….

 

رساله لوایح : منصور مغربی که در فقه نامی داشت و از
عالم بی نشانی نشانی، گفت : “روزی به قبیله ای رسیدم از قبایل عرب. جوانی
دیدم با خدی محمر و خطی معنبر. مرا دعوت کرد. چون مائده حاضر کردند، جوان
سوی خیمه گاه نگاه کرد. نعره ای بزد و بیهوش شد و زبانش از گفت خاموش شد.
چون به هوش باز آمد، در خروش آمد. از حال او پرسیدم. گفتند که در آن خیمه
معشوق اوست. در این حال غبار دامن او که گریبان جانش گرفته است و به سوی
عالم بی خودی می کشد بدید و بیهوش شد و چنین خاموش شد.”

 گفت : “از کمال مرحمت، بر در خیمه ی دلربای جان افزای او گذر
کردم و گفتم: به حرمت آن نظر که شما را در کار درویشان است که آن خسته ی
ضرب فراق را شرب وصل چشانی و آن بیمار علت بی مرادی را مراد رسانی. از ورای
حجاب جواب داد و گفت: یا سَلیم القلبِ هُو لا یَِطیقُ شُهود غبار ذیْلی
فکیف یُطیقُ صُحبَتی. اویی او طاقت غباری از دامن من نمی دارد او را طاقت
جمال من چون بود.”

 

مرزبان نامه : آزاد چهر گفت:” شنیدم که روزی خسرو به
تماشای صحرا بیرون رفت. باغبانی را دید؛ مردی سالخورده  اگر چه شهرستان
وجودش روی به خرابی نهاده بود و آمد شدِ خبرگیران خبیر از چهار دروازه ی
باز افتاده و سی و دو آسیا همه در پهلوی یکدیگر از کار فرومانده، لکن شاخ
املش در خزان عمر و برگ ریزان عیش، شکوفه تازه بیرون می آورد و بر لب چشمه ی
حیاتش بعد از رفتن آب، طراوت خطی سبز می دمید، در اُخریات مراتب پیری درخت
انجیر می نشاند. خسرو گفت : ای پیر! جنونی که از شعبه شباب در موسم صبی
خیزد در فصل مشیب آغاز نهادی. وقت آن است که بیخ علایق از منبت خبیث بر
کَنی و درخت در خرم آباد بهشت نشانی. چه جای این هوای فاسد و هوس باطل است.
درختی که تو امروز نشانی، میوه آن کجا توانی خورد؟ پیر گفت: دیگران
نشاندند و ما خوردیم. ما بنشانیم دیگران خورند.”

تذکره الاولیاء ( عطار نیشابوری)

 

تذکره الاولیاء جنانکه از نام آن بر می آید تذکره ۷۲ تن از
عارفان و صوفیانی است که در زمان حیات عطار یا پیش از او می زیسته اند.
عطار ضمن بیان کلیاتی در باب زندگی افراد، از کرامات آنها می گوید و برجسته
ترین اتفاقات زندگی آنها را در قالب حکایت هایی کوتاه روایت می کند.  در
این صفحه، بخش کوتاهی از این کتاب که در واقع یادنامه حسین بن منصور حلاج
است تقدیم می گردد.. حلاج از معروفترین عرفای قرن چهارم هجری قمری است که
به دلیل شطحیاتی که بر زبان می راند مورد کینه متشرعین ظاهر قرار گرفته و
به فرمان خلیفه بغداد به دار آویخته شد. در ادبیات عرفانی از حلاج  به
عنوان قتیل الله فی سبیل الله  یاد شده و در دقایق زندگی او برای بیان
اندیشه های عرفانی مورد استفاده قرار می گیرد. از این عارف شهید علاوه بر
سخنان عارفانه، دیوان شعری نیز در دست است..

 

حسین بن منصور حلاج

 

آن قتیل الله ، فی سبیل الله ، آن شیر بیشه تحقیق ، آن شجاع
صفدر صدیق ، آن غرقه دریای مواج، حسین بن منصور حلاج (رحمه الله علیه) کار
او کاری عجیب بود و واقعات غرایب که خاص او را یود، که هم در غایت سوز و
اشتیاق بود و هم در شدت لهب فراق، مست و بی قرار و شوریده روزگار بود. او
را حلاج از آن گفتند که یک بار به انباری پنبه برگذشت. اشارتی کرد، در حال
دانه از پنبه بیرون آمد و خلق متحیر شدند.

 

نقل است که روزی شبلی را گفت: “یا بابکر! دست بر نه که ما قصد
کاری عظیم کردیم و سرگشته کاری شده ایم؛ چنان کاری که خود را کشتن در پیش
داریم.”

نقل است که در زندان سیصد کس بودند، چون شب درآمد گفت: ای
زندانیان شما را خلاص دهم! گفتند چرا خود را نمی دهی؟! گفت: ما در بند
خداوندیم و پاس سلامت می داریم. اگر خواهیم به یک اشارت همه بندها بگشاییم.
پس به انگشت اشارت کرد، همه بندها از هم فرو ریخت. این خبر به خلیفه رسید؛
گفت: فتنه خواهد ساخت، او را بکشید. چون خلق در کار او متحیر شدند، منکر
بی قیاس و مقر بی شمار پدید آمدند و کارهای عجایب از او بدیدند. زبان دراز
کردند و سخن او به خلیفه رسانیدند و جمله بر قتل او اتفاق کردند از آنکه می
گفت: “انا الحق”. گفتند: “بگو: هو الحق.” گفت : “بلی همه اوست. شما می
گویید که گم شده است؛ بلی که حسین گم شده است. بحر محیط گم نشود و کم
نگردد.”

 

نقل است که درویشی در آن میان از او پرسید که “عشق چیست؟”
گفت: “امروز بینی و فردا و پس فردا.” آن روز بکشتندش و دیگر روز بسوختند و
سیوم روزش به باد بردادند – یعنی عشق این است.

پس در راه که می رفت می خرامید، دست اندازان و عیاروار می
رفت با سیزده بندگران. گفتند “این خرامیدن از چیست؟” گفت: “زیرا که به
نحرگاه می روم” و نعره می زد. چون به زیر طاقش بردند پای بر نردبان نهاد.
گفتند: “حال چیست؟” گفت: “معراج مردان سر دار است.” پس بر دار شد. جماعت
مریدان گفتند: “چه گویی در ما که مریدیم و آنها که منکران اند و تو را سنگ
خواهند زد؟” گفت: “ایشان را دو ثواب است و شما را یکی. از آنکه شما را به
من حسن الظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید به صلابت شریعت می جنبند، و
توحید در شرع، اصل بود و حسن ظن، فرع.”

پس دستش جدا کردند. خنده ای بزد. گفتند: “خنده چیست؟”
گفت: “دست از آدمی بسته جدا کردن آسان است. مرد آن است که دست صفات –  که
کلاه همت از تارک عرش در می کشد-  قطع کند”. پس پاهایش ببریدند. تبسمی کرد و
گفت: “بدین پای، سفر خاکی می کردم. قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو
عالم کند؛ اگر توانید آن قدم ببرید.” پس دو دست بریده ی خون آلود، بر روی
در مالید و ساعد را خون آلود کرد. گفتند : “چرا کردی؟” گفت “خون از من
بسیار رفت، دانم که رویم زرد شده باشد؛ شما پندارید که زردی من از ترس است،
خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه مردان خون ایشان
است.” گفتند : “ اگر روی را به خون سرخ کردی، ساعد را باری چرا آلودی؟
“گفت: “وضو سازم.” گفتند “چه وضو؟” گفت: “ درعشق دو رکعت است که وضوی آن
درست نیاید الا به خون.” پس چشم هایش برکندند. قیامتی از خلق برخاست و بعضی
می گریستند و بعضی سنگ می انداختند. پس خواستند تا زبانش ببرند گفت:
“چندانی صبر کنید که سخنی بگویم.” روی به آسمان کرد و گفت : “الهی! بر این
رنج که از بهر تو می دارند محرومشان مگردان و از این دولتشان بی نصیب
مکن”…

قابوس نامه

قابوس نامه یکی از مشهورترین متون فارسی قرن پنجم هجری
است که امیر عنصرالمعالی کیکاووس بن قابوس بن وشمگیر از امرای آل زیار آن
را به نام فرزندش گیلان شاه نوشته است این کتاب یکی از روان ترین متون
فارسی است که حاوی نکته های اخلاقی و اجتماعی و حکایات شنیدنی است تاریخ
آغاز تألیف کتاب را ۴۷۵ هجری نوشته اند. قابوسنامه از کتب نثر ساده قرن
پنجم هجری است که سادگی نثر آن هم موجبش روانی جمله بندی فارسی آن و کمی
لغات عربی آنست و به سبب سادگی بیان به قول مرحوم بهار، تصرف و دخالت
کاتبان در آن فراوان بوده است. و در این کتاب شمار لغات عربی آن در حدود ۱۵
درصد است و در نظر اجمالی، کمتر از این مقدار به نظر می رسد چون لغات عربی
قابوسنامه از ساده ترین و مستعمل ترین لغات عربی در فارسی مانند: عقل،
فضل، عز، صحبت، صواب، غرض، صلاح و مانند آنست و از لغات مغلق و پیچیده و
طولانی عربی اجتناب ورزیده است.

فرهنگ و هنر و دانایی

تن خویش را بعث کن به فرهنگ و هنر آموختن، و این تو را به دو
چیز حاصل شود: یا به کار بستن چیزی که دانی، یا به آموختن [آن چیز] که
ندانی.

حکمت: و سقراط گوید: هیچ گنجی بهتر از هنر نیست و هیچ دشمن
بتر از خوی بد نیست و هیچ عزی بزرگوارتر از دانش نیست، و هیچ پیرایه، بهتر
از شرم نیست. پس آموختن را وقتی پیدا مکن (۱) چه درهر وقت و در هر حال که
باشی، چنان باش که یک ساعت از تو در نگذرد تا دانشی نیاموزی و اگر در آن
وقت، دانایی حاضر نباشد از نادانی بیاموز که دانش از نادان نیز آموخت. از
آنکه هر هنگام که به چشم دل در نادان نگری و بصارت(۲) عقل بر وی گماری آنچه
تو را از وی ناپسند آید دانی که نباید کرد چنانکه اسکندر گفت:

حکمت: من منفعت نه همه از دوستان یابم، بلکه از دشمنان نیز
یابم از آنچه اگر [در] من فعلی زشت بود، دوستان به موجب شفقت بپوشانند تا
من ندانم، و دشمن بر موجب دشمنی بگوید تا مرا معلوم شود؛ این فعل بد را از
خویشتن دور کنم، پس آن منفعت از دشمن یافته باشم نه از دوست. تو نیز دانش
آموخته باشی که از دانایان.

و بر مردم واجب است چه بر بزرگان و چه بر فروتران هنر و فرهنگ
آموختن که فزونی بر همسران خویش به فضل و هنر توان یافت؛ چون در خویشتن
هنری نبینی که در امثال خویش نبینی همیشه خود را فزون تر از ایشان دانی و
مردمان نیز تو را افزون تر دانند از همسران تو به قدر فضل و هنر تو.

و چون مرد عاقل بیند که وی فزونی نهادند بر همسران وی به فضلی
و هنری، جهد کند تا فاضلتر و بهره مندتر شود و هر آنگاه که مردم چنین کند
بس دیر برنیابد تا بزرگوارتر هر کسی شود. و دانش جستن، برتری جستن باشد بر
همسران و مانند خویش و دست باز داشتن از فضل و هنر، نشان خرسندی بود بر
فرومایگان و آموختن هنر و تن را مالیده داشتن از کاهلی سخت سودمندست که
گفته اند:

کاهلی فساد تن بود و اگر تن تو را فرمان برداری نکند نگر تا
ستوه نشوی، ازیرا که تنت از کاهلی و دوستی آسایش، تو را فرمانبردار از آنکه
تن ما را تحریک طبیعی نیست و هر حرکتی که تن کند به فرمان کند نه به مراد؛
که هرگز تا نخواهی و نفرمایی تن تو را آرزوی کار کردن نباشد پس تو به ستم،
تن خویش را فرمان بردار گردان و به قهر او را به اطاعت آور که هر که تن
خویش را مطیع خویش نتواند گردانید، وی را از هنر بهره نباشد و چون تن خویش
[ار فرمان بردار خویش] کردی به آموختن هنر سلامت دو جهانی اندر هنرش بیابی و
سرمایه همه نیکی ها اندر دانش و ادب نفس و تواضع و پارسایی و راستگویی و
پاک دینی و پاک شلواری وبی آزاری و بردباری و شرمگنی شناس. اما به حدیث
شرمگنی، اگر چه گفته اند “الحیاء من الایمان” بسیار جای بود که حیا بر مرد و
بال بود. و چنان شرمگن مباش که از شرمگنی در مهمات خویش تقصیر کنی و خلل
در کار تو آید که بسیار جای بود که بی شرمی باید کرد تا غرض حاصل شود. شرم
از فحش و ناجوانمردی و نا حفاظی و دروغزنی دار. از گفتار و کردار با صلاح
شرم مدار که بسیار مردم بود که از شرمگنی از غرضهای خویش بازماند.

همچنانکه شرمگینی نتیجه ایمان است، بی نوایی نتیجه شرمگینی
است. جای شرم و جای بی شرمی بباید دانست(۳) و آنچه به صواب نزدیک تر است
همی باید کرد که گفته اند مقدمه نیکی شرم است و مقدمه بدی بی شرمی است. اما
نادان را مردم مدان و دانای بی هنر را دانا مشمر و پرهیزگار بی دانش را
زاهد مدان. و با مردم نادان صحبت(۴) مکن خاصه با نادانی که پندارد داناست و
بر جهل خرسند مشو و صحبت جز با مردم نیکنام مکن که از صحبت نیکان مردم
نیکنام شود چنانکه روغن کنجید از آمیزش با گل و بنفشه که به گل و بنفشه اش
باز می خوانند از اثر صحبت ایشان. و کردار نیک را ناسپاس مباش و فراموش مکن
و نیازمند خود را به سر باز مزن که وی را رنج نیازمندی بس است خوشخویی و
مردمی پیشه کن و ز خوی های ناستوده دور باش و بی سپاس و زبان کار مباش که
ثمره زیان کاری رنج مندی بود و ثمره رنج نیازمندی بود و ثمره نیازمندی
فرومایگی و جهد کن تا ستوده خلقان باشی و نگر تا ستوده جاهلان نباشی که
ستوده عام، نکوهیده خاص بود چنانکه در حکایتی شنودم.

حکایت: گویند روزی “فلاطُن” نشسته بود از جمله خاص آن شهر،
مردی به سلام او اندر آمد و بنشست و از هر نوع سخنی همی گفت در میانه سخن
گفت: ای حکیم امروز فلان مرد را دیدم که سخن تو می گفت و تو را دعا و ثنا
همی گفت و می گفت افلاطن بزرگوار مردی است که هرگز کس چنو نبوده است و
نباشد. خواستم که شکر او را به تو رسانم افلاطون چون این سخن بشنید، سر فرو
برد و بگریست و سخت دل تنگ شد. این مرد گفت: ای حکیم، از من چه رنج آمد تو
را که چنین تنگ دل گشتی؟ افلاطون گفت: از تو مرا رنجی نرسید ولکن مرا
مصیبتی ازین بتر چه بُود که جاهلی مرا بستاید و کار من او را پسندیده آید؟
ندانم که کدام کار جاهلانه کردم که به طبع او نزدیک بود که او را آن خوش
آمد و مرا بدان بستود؟ تا توبه کنم از آن کار و این غم مرا آن است که مگر
من هنوز جاهلم، که ستوده جاهلان، جاهلان باشند. و هم درین معنی حکایت دیگر
یاد آمد.

حکایت چنین شنیدم که محمد بن زکریا رازی رحمة الله می آمد با
قومی از شاگردان خویش، دیوانه ای پیش ایشان اوفتاد، در هیچ کس ننگریست مگر
در محمد بن زکریا و نیک درو نگاه کرد و در روی او بخندید. محمد بن زکریا
باز خانه آمد و مطبوخ افتیمون(۵) بفرمود پختن و بخورد. شاگردان گفتند که:
چرا مطبوخ خوردی؟ گفت: از بهر آن خنده دیوانه که تا وی از جمله سودای، جزوی
با من ندید، با من نخندید، چه گفته اند: “کل طایر بطیر مع شکله”(۶)

دیگر، تندی و تیزی عادت مکن و زحلم خالی مباش ولکن یکباره
چنان مباش نرم که از خوشی و نرمی بخوردندت و نیز چنان درشت مباش که هرگز به
دست نسپاوندت(۷). و با همه گروه موافق باش که به موافقت از دوست و دشمن
مراد حاصل توان کرد. و هیچ کس را بدی میاموز که بد آموختن دوم بدی کردن
است. و اگر چه بی گناه، کسی تو را بیازارد تو جهد کن تا تو او را نیازاری
که خانه کم آزاری در کوی مردمی است. واصل مردمی گفته اند که کم آزاری است.
پس اگر مردمی کم آزار باش.

دیگر: کردار با مردمان نیکو دار از آنچه مردم باید که در آینه
نگرد اگر دیدارش(۸) خوب بود باید کردارش چو دیدارش بود که از نیکوی زشتی
نزیبد. نشاید که از گندم جو روید و از جو گندم. و اندرین معنی مرا دو بیت
است:

ما را صــنم همـی بدی پیش آری       از ما تو چـرا امیـــد نیکــی داری

رو جـانا رو همــی غــلط پنداری       گندم نتوان درود چوت جو کاری

پس اگر در آینه نگرد، روی خویش زشت بیند هم باید که نیکی کند
که اگر زشتی کند بر زشتی فزوده باشد و بس ناخوش و زشت بود دو زشتی به یکجا.
و از یاران مشفق و آزموده نصیحت پذیرنده باش و با ناصحان خویش هر وقت به
خلوت باش، ازیرا که فایده تو ازیشان به وقت خلوت باشد. و چنین سخن ها که من
یاد کردم بخوانی و بدانی و بر فضل خویش چیره گردی، آنگاه به فضل و هنر
خویش غره مباش. و مپندار که تو همه چیز بدانستی، خویشتن را از جمله نادانان
شمر که دانا آنگه باشی که بر دانش خویش واقف گردی.

معنی و مفهوم کلمات مشکل متن:

۱-  معنای جمله: برای آموختن، وقتی معین مساز (همه وقتها وقت آموختن و یادگیری است.)

۲-  بصارت: بینش.

۳-  منظور نویسنده در اینجا به اصطلاح امروز “خجالتی نبودن” است. چون افراد خجول، گاهی از دریافت حق خود باز می مانند.

۴-  همصحبت: همنشینی

۵-  مطبوخ افتیمون: جوشانده افتیمون، گیاهی از تیره پیچکیان که داروی حنونش می دانسته اند (معین)

۶-  “کل طایر یطیر مع شکله”: هر پرنده ای با پرنده همسانش پرواز می کند. کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز

۷-  پساویدن: لمس کردن.

۸-  دیدار: چهره

کلیله و دمنه      

کلیله و دمنه در واقع داستانی است از زبان حیوانات که اصل آن
هندی است. برزویه طبیب این مجموعه ارزشمند را از زبان سانسکریت به زبان
پهلوی ترجمه کرد. عبدالله بن مقفع این از روی متن پهلوی اثر آن را به زبان
عربی برگرداند و سر انجام نصرالله منشی آن را به زبان شیوای فارسی ترجمه
کرد.

نخجیر کبک و زاغ: زاغ گفت کبک نخجیری (۱) با من
همسایگی داشت و در میان به حکم مجاورت (۲)  قواعد مصادقت مؤکد گشته بود.
(۳)  در این میان او را رغبتی افتاد و دراز کشید. (۴)  گمان بردم که هلاک
شد. و پس از مدت دراز، خرگوشی بیامد و در مسکن او قرار گرفت و من در آن
مخاصمتی نپیوستم. (۵)  یک چندی بگذشت، کبک نخجیر باز رسید. چون خرگوشی را
در خانه ی خود دید، رنجور شد و گفت: “جای بپرداز که از آن من است”.(۶)
 خرگوش جواب داد که “من صاحب قبضم؛(۷)  اگر حقی داری ثابت کن.” گفت: “جای
از آن من است و حجت ها دارم” گفت: “لابد حکمی (۸)  عدل باید که سخن هر دو
جانب بشنود و بر مقتضای انصاف، کار دعوی به آخر رساند.” کبک نخجیر گفت که:
“در این نزدیکی، بر لب آب گربه ای متعبد (۹)  روزه دارد و شب نماز کند؛
هرگز خونی نریزد و ایذای (۱۰)  یوانی جایز نشمرد؛ و افطار او بر آب و گیاه،
مقصور می باشد؛(۱۱)  قاضی از او عادل تر نخواهیم یافت؛ نزدیک او رویم تا
کار ما فصل کند.” هر دو بدان راضی گشتند و من برای نظاره بر اثر (۱۲)ایشان
رفتم. تا گربه ی روزه دار را ببینم و انصاف او در این حکم مشاهده کنم .

چندان که صایم الدهر (۱۳)  چشم بر ایشان افکند، بر دو پای
راست بایستاد و روی به محراب آورد، خرگوش نیک از آن شگفت نمودو و توقف
کردند تا از نماز فارغ شد. تحیت (۱۴)  به تواضع بگفتند و در خواستند که
میان ایشان حکم باشد و خصومت خانه بر قضیت معدلیت به پایان رساند (۱۵)
 فرمود که: “صورت حال بازگویید.” چون بشنود، گفت: “پیری در من اثر کرده است
و حواس خلل پذیرفته و گردش چرخ و حوادث دهر را این پیشه است، جوان را پیر
می گرداند و پیر را ناچیز می کند، نزدیک تر آیید و سخن بلندتر گویید.” پیش
تر رفتند و ذکر دعوی تازه گردانیدند. (۱۶)  گفت:”واقف شدم و پیش از آن که
روی به حکم آرم شما را نصیحتی خواهم کرد، اگر به گوش دل شنوید، ثمرات آن در
این دنیا نصیب شما گردد و اگر بر وجه دیگر حمل افتد، من باری به نزدیک
دیانت و مروت خویش معذور باشم. صواب آن است که هر دو تن حق طلبید که صاحب
حق را مظفر باید شمرد، اگر چه حکم به خلاف هوای او نفاذ یابد. (۱۷)  و طالب
باطل را مخذول (۱۸)  پنداشت، اگر چه حکم بر وفق مراد او رود. و عاقل باید
که همت بر طلب خیر باقی مقصور دارد و عمر و جاه گیتی را به محل ابر تابستان
و نزهت (۱۹)  گلستان بی ثبات و دوام شمرد.

و خاص و عام و دور و نزدیک عالمیان را چون نفس خود، عزیز
شناسد و هر چه در باب خویش نپسندد، در حق دیگران نپسندد. از این نمط (۲۰)
 دمدمه و افسون(۲۱)  بر ایشان می دمید تا با او الف گرفتند (۲۲)  و امن و
فارغ بی تحرز(۲۳)  و تصون (۲۴)  پیشتر رفتند به یک حمله هر دو را بگرفت و
بکشت.

معنی و مفهوم کلمات مشکل متن:

۱-  کبک نخجیر: دراج، کبک سیاه رنگ

۲-  مجاورت: همسایگی

۳-  راه و رسم دوستی استوار شده بود

۴-  دراز کشید: طول کشید

۵-  خصومتی نکردم، مانع او نشدم

۶-  محل را خالی کن که به من تعلق دارد.

۷-  ملک در دست من است، متصرفم.

۸-  حَکم: داور

۹-  متعبد : بسیار عبادت کننده

۱۰-                   ایذا: آزار و اذیت

۱۱-                   افطارش منحصر است به آب و گیاه

۱۲-                   بر اثر: به دنبال

 

۱۳-                   صایم الدهر: کسی که همیشه روزه دار است.

۱۴-                   تحیت: درود و سلام گفتن

۱۵-                   تا موضوع دعوی خانه را بر مقتضای دادگری پایان بخشد.

۱۶-                   ادعای خود را تکرار کردند

۱۷-                   اگرچه حکم بر خلاف میل او اجرا شود.

۱۸-                   مخذول: خوار داشته شده، بدبخت،‌منفور

۱۹-                   نزهت: خرمی، سرسبزی

۲۰-                   نمط: روش

۲۱-                   افسون کلماتی که هنگام جادوگری بر زبان جاری کنند، حیله و تزویر

۲۲-                   الف گرفتن: خو گرفتن، دوست گرفتن.

۲۳-                   تحرز: پرهیز کردن، خویشتن داری

۲۴-                   تصون: خود را حفظ کردن، خود را نگاه داشتن



سعدی

زندگی نامه



سعدی تخلص و شهرت «مشرف الدین» ، مشهور به «شیخ سعدی» یا «شیخ شیراز» است.

درباره نام و نام پدر شاعر و هم چنین تاریخ تولد سعدی اختلاف بسیار است.

سال تولد او را از ۵۷۱ تا ۶۰۶ هجری قمری احتمال داده اند و تاریخ درگذشتش را هم سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۵ نوشته اند.

سعدی در شیراز پای به هستی نهاد و هنوز کودکی بیش نبود که پدرش در گذشت.

آنچه مسلم است اغلب افراد خانواده وی اهل علم و دین و دانش بودند.

سعدی خود در این مورد می گوید:

همه قبیله ی من، عالمان دین بودند ——- مرا معلم عشق تو، شاعری آموخت

سعدی پس از تحصیل مقدمات علوم از شیراز به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه به تکمیل دانش خود پرداخت.

او در نظامیه بغداد که مهمترین مرکز علم و دانش آن زمان به حاسب می آید در درس استادان معروفی چون سهروردی شرکت کرد.

سعدی پس از این دوره به حجاز، شام و سوریه رفت و در آخر راهی سفر حج شد.

او در شهرهای شام (سوریه امروزی) به سخنرانی هم می پرداخت ولی در همین حال، بر اثر این سفرها به تجربه و دانش خود نیز می افزود.

سعدی در روزگار سلطنت “اتابک ابوبکر بن سعد” به شیراز بازگشت و در همین
ایام دو اثر جاودان بوستان و گلستان را آفرید و به نام «اتابک» و پسرش سعد
بن ابوبکر کرد.

برخی معتقدند که او لقب سعدی را نیز از همین نام “سعد بن ابوبکر” گرفته است.

تصویر

پس از از بین رفتن حکومت سلغریان، سعدی بار دیگر از شیراز خارج شد و به بغداد و حجاز رفت.

در بازگشت به شیراز، با آن که مورد احترام و تکریم بزرگان فارس بود، بنابر مشهور به خلوت پناه برد و مشغول ریاضت شد.

سعدی، شاعر جهاندیده، جهانگرد و سالک سرزمینهای دور و غریب بود؛ او خود
را با تاجران ادویه و کالا و زئران اماکن مقدس همراه می کرد. از پادشاهان
حکایتها شنیده و روزگار را با آنان به مدارا می گذراند.

سفاکی و سخاوتشان را نیک می شناخت و گاه عطایشان را به لقایشان می
بخشید. با عاشقان و پهلوانات و مدعیان و شیوخ و صوفیان و رندان به جبر و
اختیار همنشین می شد و خامی روزگار جوانی را به تجربه سفرهای مکرر به پختگی
دوران پیری پیوند می زد.

سفرهای سعدی تنها جستجوی تنوع، طلب دانش و آگاهی از رسوم و فرهنگهای مختلف نبود؛ بلکه هر سفر تجربه ای معنوی نیز به شمار می آمد.

سنت تصوف اسلامی همواره مبتنی بر سیر و سلوک عارف در جهان آفاق و انفس بود و سالک، مسافری است که باید در هر دو وادی، سیری داشته باشد؛ یعنی سفری در درون و سفری در بیرون.

وارد شدن سعدی به حلقه شیخ شهاب الدین سهروردی خود گواه این موضوع است.

ره آورد این سفرها برای شاعر، علاوه بر تجارب معنوی و دنیوی، انبوهی از
روایت، قصه ها و مشاهدات بود که ریشه در واقعیت زندگی داشت؛ چنان که هر
حکایت گلستان، پنجره ای رو به زندگی می گشاید و گویی هر عبارتش از پس
هزاران تجربه و آزمایش به شیوه ای یقینی بیان می شود. گویی، هر حکایت پیش
از آن که وابسته به دنیای تخیل و نظر باشد، حاصل دنیای تجارب عملی است.

شاید یکی از مهم ترین عوامل دلنشینی پندها و اندرزهای سعدی در میان
عوام و خواص، وجه عینی بودن آنهاست. اگرچه لحن کلام و نحوه بیان هنرمندانه
آنها نیز سهمی عمده در ماندگاری این نوع از آثارش دارد.

از سویی، بنا بر روایت خود سعدی، خلق آثار جاودانی همچون گلستان و
بوستان در چند ماه، بیانگر این نکته است که این شاعر بزرگ از چه گنجینه ی
دانایی، توانایی، تجارب اجتماعی و عرفانی و ادبی برخوردار بوده است.

آثار سعدی علاوه بر آن که عصاره و چکیده اندیشه ها و تأملات عرفانی و
اجتماعی و تربیتی وی است، آیینه خصایل و خلق و خوی و منش ملتی کهنسال است و
از همین رو هیچ وقت شکوه و درخشش خود را از دست نخواهد داد.

ویژگی های آثار سعدی



آنچه که بیش از هر ویژگی دیگر آثار سعدی شهرت یافته است، “سهل و ممتنع” بودن است.

این صفت به این معنی است که اشعار و متون آثار سعدی در نظر اول “سهل” و ساده به نظر می رسند و کلمات سخت و نارسا ندارد.

در طول قرن های مختلف، همه ی خوانندگان به راحتی با این آثار ارتباط برقرار کرده اند.

اما آثار سعدی از جنبه ی دیگری، “ممتنع” هستند و کلمه ی “ممتنع” در اینجا یعنی دشوار و غیرقابل دسترس.

وقتی گفته می شود شعر سعدی “سهل و ممتنع” است یعنی در نگاه اول، هر کسی
آثار او را به راحتی می فهمد ولی وقتی می خواهد چون او سخن بگوید می فهمد
که این کار سخت و دشوار و هدفی دست نیافتنی است.

بعضی دیگر از ویژگی های آثار سعدی عبارتند از:

نکات دستوری

نکات دستوری در آثار سعدی به صحیح ترین شکل ممکن رعایت شده است.

عنصر وزن و موسیقی، منجر به از بین رفتن یا پیش و پس شدن ساختار دستوری
در جملات نمی شود و سعدی به ظریف ترین و طبیعی ترین حالت ممکن در لحن و
زبان، با وجود تنگنای وزن، از عهده این کار برمی آید.

ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست

گر امید وصل باشد، همچنان دشوار نیست

نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد

قصه دل می نویسد حاجت گفتار نیست

تصویر

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت، که سر زخاک برآرم

به گفتگوی تو خیزم، به جستجوی تو باشم

حدیث روضه نگویم، گل بهشت نبویم

جمال حور نجویم، دوان به سوی تو باشم

ایجاز

ایجاز یعنی خلاصه گویی و یا پیراستن شعر از کلمات زاید و اضافی.

دوری از عبارت پردازی های بیهوده ای که نه تنها نقش خاصی در ساختار کلی
شعر بلکه از زیبایی کلام نیز می کاهند، در شعر و کلام سعدی نقش ویژه ای
دارد.

از سویی این ایجاز که در نهایت زیبایی است، منجر به اغراق های ظریف
تخیلی و تغزلی می شود و زبان شعر را از غنایی بیشتر برخوردار می کند.

در شعر سعدی هیچ کلمه ای بدون دلیل اضافه یا کم نمی شود.

گفتم آهن دلی کنم چندی

ندهم دل به هیچ دلبندی

به دلت کز دلم به در نکنم

سخت تر زین مخواه سوگندی

ریش فرهاد بهترک می بود

گر نه شیرین نمک پراکندی

کاشکی خاک بودمی در راه

تا مگر سایه بر من افکندی …

ایجاز سعدی، ایجاز میان تهی و سبک نیست، بلکه پراز اندیشه و درد است.

در دو حکایت زیر از “گلستان” به خوبی مشاهده می شود که سعدی چه اندازه از معنی را در چه مقدار از سخن می گنجاند:

حکایت: پادشاهی پارسایی را دید، گفت: «هیچت از ما یاد آید؟» گفت: «بلی، وقتی که خدا را فراموش می کنم.»

حکایت: یکی از ملوک بی انصاف، پارسایی را پرسید: «از عبادتها کدام
فاضلتر است؟» گفت: «تو را خواب نیمروز، تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.»

موسیقی

سعدی از موسیقی و عوامل موسیقی ساز در سبک و زبان اشعارش سود می جوید. وی اغلب از اوزان عروضی استفاده میکند.

علاوه بر اوزان عروضی، شاعر به شیوه مؤثری از عواملی بهره می برد که هر
کدام به نوعی موسیقی کلام او را افزایش می دهند؛ عواملی همچون انواع جناس،
هم حروفیهای آشکار و پنهان، واج آرایی، تکرار کلمات، تکیه های مناسب،
موازنه های هماهنگ لفظی در ادبیات و لف و نشرهای مرتب و …

استفاده از این عناصر به گونه ای هنرمندانه و زیرکانه صورت می گیرد که
شنونده یا خواننده شعر او پیش از آن که متوجه صنایع به کار رفته در شعر او
شود، جذب زیبایی و هماهنگی و لطافت آنها می شود.

در غزل زیر سعدی نهایت استفاده را از عوامل موسیقی زای زبان برده است، بی آن که سخنش رنگ تکلف و تصنع به خود بگیرد.

تکرارهای هنرمندانه ی کلمات، هم حروفی ها و وزن مناسب شعر و همچنین لحن
عاطفی و تعزلی کلام سعدی را چون شربتی شیرین و گوارا به جان خواننده می
ریزد:

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن تست

باز آ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سری است با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود، هم بر آن سریم

گفتی زخاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه ایم اینت بوالعجب

در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟

طنز و ظرافت

طنز و ظرافت جایگاه ویژه ای در ساختار سبکی آثار سعدی دارد.

البته خاستگاه این طنز به نوع نگاه و تفکر این شاعر بزرگ بر می گردد. طنز سعدی، سرشار از روح حیات و سرزندگی است.

سعدی به یاری لحن طنز، خشکی را از کلام خود می گیرد و شور و حرکت را بدان باز می گرداند.

با همین طنز، تیغ کلامش را تیز و برنده و اثرگذار می کند.

طنز، نیش همراه با نوش است؛ زخمی در کنار مرهم. سالها بعد، لسان الغیب،
حافظ شیرازی ابعاد عمیق دیگری به طنز شاعرانه بخشید و از آن در شعر خود
استفاده ها برد:

با محتسب شهر بگویید که زنهار

در مجلس ما سنگ مینداز که جام است

یا

کسان عتاب کنندم که ترک عشق بگوی

به نقد اگر نکُشد عشقم، این سخن بکشد

آثار سعدی



از سعدی آثار گوناگونی به نظم و نثر موجود است که عبارتند از:

۱- بوستان یا سعدی نامه، که در واقع اولین اثر اوست و در سال
۶۵۵ تمام شده است. گویا سعدی آن را در ایام سفر خود سروده و هم چون ارمغانی
در سال ورود خود به وطن بر دوستانش عرضه کرده است.

موضوع این کتاب که از عالی ترین آثار قلم توانای سعدی و یکی از شاهکارهای شعر فارسی است، اخلاق و تربیت و سیاست و اجتماعیات است.

این کتاب ده بخش دارد به نام های: عدل، احسان، عشق، تواضع، رضا، ذکر، تربیت، شکر، توبه، مناجات و ختم کتاب.

سعدی این کتاب را که حدود چهارهزار بیت دارد به نام اتابک ابوبکر بن سعد کرده است.

۲- گلستان، شاهکار نویسندگی و بلاغت فارسی است که سعدی آن را در سال ۶۵۶ تألیف کرده است.

۳- قصاید عربی، که حدود هفتصد بیت می شود و شامل موضوعات غنایی و مدح و اندرز و مرثیه است.

۴- قصاید فارسی، در ستایش پروردگار و مدح و اندرز و نصیحت بزرگان و پادشاهان معاصر سعدی است.

۵- مراثی، شامل چند قصیده بلند در رثای مستعصم بالله -آخرین
خلیفه عباسی که به فرمان هلاکو کشته شد- و نیز مرثیه هایی برای چند تن از
اتابکان فارس و وزرای آن زمان است.

۶- ملمعات و مثلثات و ترجیعات: که شمال اشعاری در قالب های خاص مانند ترجیع بند و … است.

۷- غزلیات، که خود شامل چهار بخش است؛ طیبات، بدایع، خواتیم و غزلیات قدیم.

۸- مجالس پنجگانه، این کتاب به نثر است و در بردارنده ی خطابه ها و سخنرانی های سعدی است.

هر چند موضوع آن ارشاد و نصیحت است اما از لحاظ جوهر نویسندگی به پای گلستان نمی رسد.

۹- نصیحة الملوک، در پند و اخلاق و چندین رساله ی دیگر به نثر در موضوعات گوناگون.

۱۰- صاحبیه، که مجموعه چند قطعه فارسی و عربی است و بیشتر آنها در ستایش شمس الدین صاحب دیوان جوینی وزیر دانشمند دوست عصر اتابکان است و به همین دلیل آن را “صاحبیه” نامیده است.

۱۱- خبیثات، مجموعه ای است از اشعار هزل آمیز، که هر چند اغلب آنها خوشایند نیست ولی چند غزل و رباعی دارد که نمونه ای از لطیفه های آن دوران هستند و از این جهت قابل بررسی اند.

مجموعه ی این آثار “کلیات سعدی” نامیده می شود. که تحت همین عنوان بارها بارها چاپ شده است.

نمونه آثار



نمونه ی شعر از “بوستان”

سگی پای صحرانشینی گزید

به خشمی که زهرش ز دندان چکید

شب از درد بیچاره خوابش نبرد

به خیل اندرش دختری بود خورد

پدر را جفا کرد و تندی نمود

که آخر تو را نیز دندان نبود؟

پس از گریه مرد پراگنده روز

بخندید کای مامک دلفروز

مرا گر چه هم سلطنت بود بیش

دریغ آمدم کام و دندان خویش

محالست اگر تیغ بر سر خورم

که دندان به پای سگ اندربرم

توان کرد با ناکسان بدرگی

ولیکن نباید ز مردم سگی

نمونه ای از غزل سعدی

شب عاشقان بی​دل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت

که محب صادق آنست که پاکباز باشد

به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن

که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

تصویر


    ویدیو : نثر های ادبی سعدی شیرازی
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b