مقالاتی در مورد اخلاق

ملاک تمییز حق و باطل از دیدگاه قرآن کریم

از نظر قرآن، انسان به طور طبیعی و فطری حق طلب است و گرایش به حق دارد،
زیرا کمال گرایی و نقص گریزی در انسان، فطری و طبیعی است و از آنجایی که
کمال تنها در حق یافت می شود و باطل چیزی جز نقص نیست، او به حق گرایش
داشته و از باطل گریزان است.

بنابر این انسان، با توجه به ماهیت و
ساختار فطری اش باید جویای حق و پیرو حقیقت باشد، راه درست را برگزیده و
همیشه با حقیقت همراه و همدم باشد. و بنا بر مسئولیت و هدفی که از خلقت،
برایش تعریف شده باید در درون و برون نفس خویش با تمسک به حق و مصادیق
تعریف شده آن با باطل در پیکار و نبرد باشد.

اکنون این پرسش مطرح می شود که چگونه حق را بشناسد و معیار تشخیص حق و باطل چیست؟

و اصولاً آیا می توان گفت: که در این دنیا معیار مشخصی برای شناخت حق و باطل از همدیگر وجود دارد؟

در
این نوشتار سعی بر آن است که به کمک آیات قران پس از روشن شدن معنا و
مفهوم لغوی حق و باطل از دیدگاه علمای لغت و نظریات مفسرین در تفسیر این
آیات معیارهای لازم و دقیق قرآنی برای شناسایی حق و باطل تبیین و مشخص
گردند، و انسان مسلمان دریابد که حق چیست؟ و قرآن کتاب آسمانی اسلام چگونه
حق و باطل را معرفی و تبیین می کند؟ و چه معیارهای دقیقی را برای تمییز آن
دو از همدیگر در اختیار انسان قرار می دهد؟

مقدمه

نخستین
پرسشی که از سوی حق جویان مطرح می شود، این است که چگونه حق را از باطل
بشناسیم؟ زیرا جهان آمیزه ای از حق و باطل است و باطل به سبب فریبکاری و
نیرنگ بازی همواره خود را حق مطلق و محض نشان می دهد و در این دغلکاری،
کاسه ای از آش داغتر و کاتولیک تر از پاپ می باشد. از اینرو مردم در شناخت
حق و باطل در حیرت می مانند.

در حالیکه، حق عبارت است از آنچه ثابت و
پایدار است و باطل عبارت است از آنچه متغیر و ناپایدار است. خداوند متعال،
قرآن کریم، وحی الهی و تعالیم اسلام و پاره ای از موارد دیگر را از مصادیق
حق بیان کرده است و مصادیق باطل را که نقطه مقابل حق است، مواردی همچون
شرک، کفر، ضلالت، ظلم و گناه، شیطان وسوسه های شیطانی، برشمرده است.

قرآن
کریم، کلمه حق را در مقابل باطل و ضلال بکار برده است، همچنین حق را به آب
و باطل را به کف روی آب تشبیه کرده است. در قرآن کریم، آنجا که صحبت از حق
و باطل می شود حق را از خداوند ولی باطل را به اذن او می داند. وجود باطل
از سویی نتیجه قهری نقص و محدودیت موجودات است و از سوی دیگر آمیخته بودن
آن با حق، ابزار تحقق یکی از بزرگترین سنن الهی یعنی ابتلا و آزمایش انسان
به شمار می رود.

پس ضرورت دارد برای شناخت حق و باطل به سراغ مکتبی
برویم که خودش براساس حق و حقیقت استوار شده است. و به استناد تمامی شواهد
عقلی و نقلی تنها وسیله تضمینی و مطمئن برای شناخت حقّ و راهیابی به سوی آن
همان قرآن (وحی آسمانی) و به تبع آن تعالیم تعالی بخش اسلام است.

زیرا
با مطالعه و تدبر در آیات قرآنی درمی یابیم که بنیان مکتب اسلام از چنین
ویژگی برخوردار است و یکی از رموز جاودانگی و زوال ناپذیری آیات قرآنی
استواری آنها براساس حق می باشد. چنانچه در آیه ۱۸ سوره انبیاء در این
ارتباط چنین آمده: َبلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیَدْمَغُهُ
فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَلَکُمْ الْوَیْلُ مِمَّا تَصِفُونَ .

ترجمه: بلکه حق را بر باطل فرو می افکنیم، پس آن را در هم می شکند، و بناگاه آن نابود می گردد. وای بر شما از آنچه وصف می کنید.

«
بلکه حق را بر باطل فرو می افکنیم» یعنی: قطعا آنچه گفتند، دروغ و بی اساس
است، ما نه اهل بازی هستیم و نه اهل سرگرمی و به تعبیری شأن و وصف و سنت
ما این است که حق را بر باطل فرو می کوبیم«پس آنرا درهم می شکند» و سرکوب
می کند.

اصل دمغ: شکستن و شکافتن سر است تا آنجا که شکاف به دماغ برسد، که این ضربه کشنده ای است.

به
قولی: مراد از حق: حجت، و مراد از باطل، یاوه ها و شبهه هایشان است که حق
بر آنها فرود می آید و آنها را نابود می کند «پس ناگهان باطل نابود می
شود». (مخلص، عبدالرؤؤف، ۱۳۸۵ ش، ج۴، صص ۱۵ ۱۶)

در این آیه خداوند متعال به غلبه ی حق برباطل و زوال پذیری باطل اشاره می کند.

خداوند
متعال در جای جای قرآن مطالبی را در ارتباط با حق و باطل مطرح کرده که فرع
بر شناخت «حق و باطل» می باشد؛ به تعبیر دیگر، بیانات قرآن تنها در صورتی
قابل توضیح است که به این مبنا قایل باشیم که مصادیق مهمی از حق در دنیا
قابل تشخیص اند؛ و معیارهای شناخت آنها توسط خداوند متعال بوسیله ی
پیامبرانش بیان گردیده است.

آنچه در این مقاله مورد بررسی قرار
گرفته، ماهیت و ویژگی های حق و باطل، معیار حق و باطل، وسایل تشخیص حق از
باطل از دیدگاه آموزه های تعالیم قرآن است.

واژه شناسی حق و باطل

الف) معنای لغوی حق

ابن
منظور معنای لغوی حق را چنین بیان کرده است: حق نقیض باطل است. وَحَقَّ
الْأمْرُ: آن کار محقق و ثابت شد، یا به گفته ی ازهری: واجب گردید. (ابن
منظور، ۱۳۸۵ش، ۱۱ / ۳۳۲ )

در قرآن هم «حَقَّ» به معنای «ثابت گردید» آمده است:

۶۱۴۷۲;قَالَ
الَّذِینَ حَقَّ عَلَیْهِمْ الْقَوْلُ رَبَّنَا هَؤُلاءِ الَّذِینَ
أَغْوَیْنَا أَغْوَیْنَاهُمْ کَمَا غَوَیْنَا تَبَرَّأْنَا إِلَیْکَ مَا
کَانُوا إِیَّانَا یَعْبُدُونَ (سورة قصص، آیة ۶۳)

یعنی: کسانی که فرمان عذاب در بارة آنها مسلم و ثابت شده بود، گفتند…

در
آیه زیر هم «حَقَّتْ» به معنای «لازم و ثابت گردید» آمده است. وَسِیقَ
الَّذِینَ کَفَرُوا إِلَی جَهَنَّمَ زُمَراً حَتَّی إِذَا جَاءُوهَا
فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا أَلَمْ یَأْتِکُمْ
رُسُلٌ مِنْکُمْ یَتْلُونَ عَلَیْکُمْ آیَاتِ رَبِّکُمْ وَیُنْذِرُونَکُمْ
لِقَاءَ یَوْمِکُمْ هَذَا قَالُوا بَلَی وَلَکِنْ حَقَّتْ کَلِمَةُ
الْعَذَابِ عَلَی الْکَافِرِینَ: (سورة زمر، آیة ۷۱)

و اما فرمان عذاب بر کافران لازم و ثابت شده است.

و«اسْتَحَقَّ
الشَّیْءَ». یعنی: فلان چیز را مستحق شد، در همین معنا در قرآن چنین آمده
است: فَإِنْ عُثِرَ عَلَی أَنَّهُمَا اسْتَحَقَّا إِثْماً فَآخَرَانِ
یَقُومَانِ مَقَامَهُمَا مِنْ الَّذِینَ اسْتَحَقَّ عَلَیْهِمْ
الأَوْلَیَانِ فَیُقْسِمَانِ بِاللَّهِ لَشَهَادَتُنَا أَحَقُّ مِنْ
شَهَادَتِهِمَا وَمَا اعْتَدَیْنَا إِنَّا إِذاً لَمِنْ الظَّالِمِینَ.
(سورة مائده، آیة ۱۰۷)

یعنی: «اگر معلوم شد که آن دو نفر (به علت خیانت) گناه را بر خود ثابت کرده اند».

در
«اَلْمُعْجَمُ الْوَسِیط» نیزچنین آمده است: «حَقَّ الْأَمْرُ یَحِقُّ
حَقاً». یعنی: فلان مسئله صحت یافت، ثابت شد و راست از آب درآمد.

و
«تَحَقَّقَ الْأَمْرُ». یعنی: فلان قضیه صحت یافت و عملاً رخ داد. و
«حَقَّقَّ الْأَمْرَ». یعنی: فلان مسئله را اثبات کرد و راستی آن را نشان
داد.( احمدبن فارس، ۱۴۰۴ هـ. ق، ۱ / ۱۸۷).

اصل واحد در ماده «حق»
ثبوت و پابرجایی همراه با مطابق واقع بودن است، این قید در مفهوم تمامی
مصادیق آن در نظر گرفته شده است. (مصطفوی، ۱۳۶۰ش، ج ۲، ص ۲۶۲)

سپس
این واژه بر هر امرثابتی که انکارنمی شود اطلاق گردیده. (از باب اطلاق مصدر
و اراده اسم فاعل از آن) (ابن عاشور، ۱۹۸۴ م، ج ۶، ص ۱۶۶)

حق به
معنای ثبوت و واقعیت داشتن است ودرکلام خداوند متعال در مقابل باطل و ضلال
استعمال می شود، زیرا باطل آن چیزی است که برای آن ثبوت و واقعیت نباشد و
ضلال عبارت است از انحراف و خروج از برنامه حق و راه صحیح. (مصطفوی، ۱۳۸۰ش،
ج ۱، ص ۳۵۸)

با توجه به مطالب فوق معلوم می گردد که مفهوم لغوی «حق»
بر ثبوت لزوم و صحت استوار است. بنابراین، می توان گفت که «حق» یعنی:
ثابت، لازم و صحیح.

ب ) معنای لغوی باطل:

در
لسان العرب آمده است که «بَطَلَ الشَّیْءُ»: بیهوده از بین رفت و تباه شد،
باطل نقیض حق و جمع آن «اباطیل» است. (ابن منظور، ۱۳۸۵ش، ۱۳ / ۵۹)

در
«المعجم الوسیط» همچنین آمده است: بَطَلَ الشَّیْءُ: تباه گردید و حکم آن
ساقط شد. «أَبْطَلَ الشَّیْءَ»: نادرستی فلان چیز را نشان داد و آن را باطل
کرد. (احمدبن فارس، ۱۴۰۴ هـ. ق، ۱ / ۶۰)

در کتاب «مفردات غریب
القرآن» هم در این باره چنین آمده است: باطل، نقیض حق، و عبارت است از
مسئلهای که وقتی به جستجوی آن میپردازیم، ثابت نشود، (راغب اصفهانی، ۱۴۱۲
هـ.ق، ص ۵۰)

«باطل»که نقطه برابر «حق» است چیزی است که نه ثباتی دارد ونه واقعیتی. (مصطفوی، ۱۳۶۰ش، ج ۱، ص ۲۹۰)

اگر
به شخص شجاع و قهرمان «بطل» گفته می شود به خاطر آن است که مخالفان خود را
باطل می کند یا به تعبیری از بین می برد.(احمدبن فارس، ۱۴۰۴ق، ج ۱، ص ۲۵۸)

شاید نیز به این اعتبار که عنوان شجاع برای او و نیز قدرت و نیروی او از ثبات و بقا برخوردارنیست. (مصطفوی، ۱۳۶۰ش، ج ۱، ص ۲۹۰)

واژه
ی «ابطال» به معنای فاسدکردن و از بین بردن چیزی است، خواه آن چیزحق باشد
ویا باطل. و هر دو مورد درباره ی ابطال در قرآن کریم آمده است؛

خداوند می فرماید: «…و خسر هنالک المبطلون». (غافر، ۷۸)

… آنجاست که باطل کاران زیان می کنند.

همچنین درباره ی ابطال باطل می فرماید: «لیحقّ الحقّ و یبطل الباطل…». (الانفال، ۸)

تا حق را ثابت و باطل را نابود گرداند…..(راغب اصفهانی، ۱۴۱۲ هـ.ق، ص ۱۳۰)

نقطه برابرابطال، احقاق است. (مصطفوی، ۱۳۶۰ش، ج ۱، ص ۲۹۰)

میان حق و باطل واسطه ای وجود ندارد؛هرچه حق نبود، باطل است. (قرائتی، ۱۳۸۳ش، ج ۵، ص ۲۰۸)

و نهایتا خداوند در قرآن میفرماید:

ذَلِکَ
بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ
الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ ( سورة لقمان، /۳۰)

ترجمه: این [ها همه ] دلیل آن است که خدا خود حق است و غیر از او هر چه را که می خوانند باطل است، و خدا همان بلندمرتبه بزرگ است.

پس
مقصود از حق در آموزه های قرآنی هرگونه باور یا کاری است که از دیدگاه دین
ثابت و صحیح و ماندگاری یا انجام آن واجب باشد. و مقصود از باطل هم نقیض
حق در معنا یاد شده است، یعنی: باور یا عملی که به لحاظ دینی فاقد سند و
ارزش بوده، از ویژگی حقانیت بی بهره است، و ترک و از میان برداشتن آن لازم
است. بر این اساس معنای حق دستورات خدا و معنای باطل نواهی او خواهد بود.

تعریف اصطلاحی حق و باطل:

آنچه
که از بررسی کتب فقهی می توان استنباط کرد، این است که فقها برای «حق»
تعریف اصطلاحی ارائه نکرده اند، گویا آنان به معنای لغوی این واژه اکتفا
کرده اند، و بر اساس همان معنا آن را در مباحث فقهی خود بر گزاره های صحیح
دینی و واجبات شرعی اطلاق کرده اند. به همین ترتیب، «باطل» را بر اموری که
به لحاظ شرعی نادرست اند و منشأ و مبنای امور صحیح شرعی نیستند، اطلاق کرده
اند.

استاد قرضاوی اندیشمند معاصر حق و باطل را چنین تعریف می کند:

«حق
همانطور که فطرت پاک انسان می گوید عبارت است از آنچه ثابت و پایدار
است، و باطل عبارت است از آنچه که متغیّر و نا استوار است. بنا بر این، هر
آنچه همراه با ثبات و پایداری است، حق است، و هر آنچه خصوصیتش پراکنده شدن و
نابود شدن است، باطل است. (قرضاوی، ۱۳۶۰ش، صص ۱۴، ۱۵).

فلسفه امتزاج حق و باطل در دنیا

ظرف
دنیا، ظرفی است که حق و باطل در آن مختلط و در هم آمیخته است و امکان ظهور
حق محض با همه آثار و خواصش جدای از باطل وجود ندارد، از این رو هیچ حقی
جلوه نمی کند مگر آنکه با باطلی درآمیخته شود و لبس و شکی در آن راه یابد.
آیه شریفه: وَلَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَکاً لَجَعَلْنَاهُ رَجُلاً
وَلَلَبَسْنَا عَلَیْهِمْ مَا یَلْبِسُونَ (الانعام، ۹)

ترجمه: و اگر او را فرشته ای قرار می دادیم، حتماً وی را [به صورت ] مردی در می آوردیم، و امر را هم چنان بر آنان مشتبه می ساختیم.

نیز شاهد بر آن است. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۲، ص ۹۹)

حیات
اخروی را حق و زندگی دنیا با همه زرق و برقش که انسان ها آنها را مال خود
می پندارند و به طلب آن می دوندـ که یا مال است و یا جاه و یا امثال آن ـ
باطل دانسته است. خداوند ذات متعالی خود را حق و سایر اسبابی که انسان ها
فریب آن را می خورند و به جای تمایل به خدا به آنها میل پیدا می کنند، باطل
خوانده است. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۴، ص ۲۶۲)

به طورکلی حق که خلاف
باطل است، شامل همه خیرات و آنچه انجام دادنش لازم است می شود؛ به بیانی
دیگر حق عبارت است از ادای طاعات ترک محرمات. (زحیلی، ۱۴۱۸ق، ج ۳۰، ص ۳۹۴)

به
گفته ی فخرالدین رازی لفظ «حق»، اگر بر ذات چیزی اطلاق شود منظورآن است که
آن ذات به خودی خود موجودی حقیقی است. مصداق حقیقی آن ذات باری تعالی است؛
چرا که، زوال و عدم در وی راه ندارد. به گفته لبید «الا کل شئ ما خلا الله
باطل». اگر «حق» بر اعتقادی اطلاق شود مراد آن است که آن اعتقاد درست و
مطابق با واقع است و اگر لفظ «حق» بر قول و خبر اطلاق شود به این معناست که
آن خبر صدق و مطابق با واقع است. (رازی، ۱۴۲۰ق، ج ۱، صص ۱۱۹ ۱۲۰)

وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً (سوره الاسراء)

ترجمه: و بگو: «حق آمد و باطل نابود شد. آری، باطل همواره نابودشدنی است.

«و
بگو: حق آمد» یعنی: آنچه که خداوند به پیامبرش از ظهور و پیروزی اسلام
وعده داده بود، تحقق یافت « و باطل نابود شد» یعنی: شرک از میان برافتاد و
مضمحل شد «هرآینه باطل همواره نابودشدنی است» زیرا باطل در ماهیت و جوهره
عناصر خود از مایه های بقا برخوردار نیست بلکه حیات موقت خویش را از عوامل
خارجی و تکیه گاههای غیرطبیعی استمداد می کند پس چون این تکیه گاهها سست
شوند، باطل نیز فرومی پاشد؛ اما حق عناصر وجودی خویش را از ذات و ماهیت خود
بر می گیرد. بخاری و مسلم از ابن مسعود روایت کرده اند که فرمود: «رسول
خدا (ص) در روز فتح مکه در حالی وارد آن شدند که بر گرداگرد خانه کعبه ۳۶۰
بت نصب شده بود پس با چوبی که در دست داشتند برآن بتان می کوبیدند و این
آیه را می خواندند: وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ
الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً. (مخلص، عبدالرؤوف، ۱۳۸۵ ش، ج۳ ص۴۳۸)

سید
قطب در تفسیر این آیه حق مطلب را چه زیبا ادا می کند، آنگاه که می فرماید:
با این سلطه و قدرتی که از خدا دریافت می شود، آن حق را با قوت و صدق و
ثباتی که دارد، و از میان رفتن و دورگردیدن و بر باد فنا رفتن باطل را
اعلان کن. چه سرشت صدق و صداقت این است که زنده و ثابت جای بماند، و سرشت
باطل این استکه پنهان گردد و از میان رود.

« إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا ».

قطعاً باطل از میان رفتنی و نابودشدنی است.

این
یک حقیقت خدائی است و آن را با تأکید بیان و مقرر می دارد. باطل زوال می
پذیرد و نابود می گردد، هرچندکه در نگاه اول به نظر رسد که دولت و قدرت و
برو و بیائی دارد. باطل می آماسد و بالا می پرد و می جهد و باد به غبغب می
اندازد، و چون پوچ است بر حقیقتی تکیه و اعتماد ندارد. بدین خاطر تلاش می
کند در جلو دیدگان مردمان خود را بیاراید و دیگران را گول بزند و آنگونه که
هست ننماید. بلکه بزرگ و سترگ و ستبر و پایدار جلوه گر شود. ولی خشک و
پرپر است و هرچه زودتر آتش میگیرد، بسان گیاه خشک و پرپری که فوراً آتش می
گیرد و شعله ها به فضا خیز می دارند و تنوره می کشند و پس از اندکی فروکش
می کنند و به تندی آتش خاموش می گردد و به خاکستر تبدیل می شود. در صورتیکه
اخگرهای تافته گرم می مانند و گرم می کنند و سود می رسانند و جای می
مانند.

باطل خس و خاشاک روی آب است. اندکی بر سطح آب می ماند، ولی هرچه زودتر بیهوده می رود و آنچه می ماند آب است.

« إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا»

قطعا باطل از میان رفتنی و نابودشدنی است.

باطل
پوچ است و ماندگار و پایدار نمی ماند، چون عناصر بقا در آن نیست. حیات
موقت خود را از عوامل خارجی می گیرد و تکیه گاههای غیرطبیعی دارد. هروقت
این عوامل خارجی خلل پذیرفتند، و این تکیه گاههای غیرطبیعی پوسیده و سست
گردیدند، باطل فرومی افتد و پرت می گردد. امّا حق از ذات خود عناصر وجود
خویش را تکیه و تأمین می کند. گاهی هواها و هوسها و ظروف و شرائط و سلطه ها
و قدرتها بر ضد او می ایستند و به پیکارش برمی خیزند… ولیکن ایستادگی و
پایداری و اطمینان به خویشتن حق، نتیجه و فرجام رزم و نبرد را بهره او می
سازد و بقا و ماندگاری را بپای او تضمین می کند. چراکه حق از سوی خدائی
استکه «حق» را جزو اسبهای خود کرده است و او زنده باقی پایداری است که زوال
نمی پذیرد.

« إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا »

قطعاً باطل از میان رفتنی و نابودشدنی است.

در
فراسوی باطل شیطان است. در پشت سر باطل سلطه و قدرت زورمداران و قلدران
است. ولیکن وعده خدا راستترین وعده ها است، و سلطه و قدرت خدا نیرومندترین و
تواناترین سلطه ها و قدرتها است. هیچ مؤمنی نیستکه مزه ایمان را چشیده
باشد، مگر اینکه همراه با آن مزه شیرینی وعده خدا را چشیده است، و صدق عهد و
پیمان خدا را دیده است. آخر چه کسی از خدا بهتر به عهد خود وفا می کند؟ و
آخر چه کسی است که از خدا راستگوتر در سخن خود باشد؟ (سیدقطب، ۱۹۸۹م، ج ۴، ص
۲۲۴۷)

طبرسی ذیل این آیه چنین می گوید: و بگو: حق آمد و باطل نابود
شد. آری، باطل همواره نابودشدنی است؛ مصادیق حق را دین اسلام، توحید و
عبادت الهی و نیز قرآن کریم و مصادیق باطل را شرک، پرستش بت ها و شیطان ذکر
کرده است. (طبرسی، ۱۳۷۲ش، ج ۶، ص ۶۷۱)

به طورکلی حق که خلاف باطل
است، شامل همه خیرات و آنچه انجام دادنش لازم است می شود؛ به بیانی دیگر حق
عبارت است از اداء طاعات ترک محرمات. (زحیلی، ۱۴۱۸ق، ج ۳۰، ص ۳۹۴)

زمخشری
همه خیرات را از توحید خداوند و اطاعت او گرفته تا تبعیت از کتب رسولان
الهی و نیز زهد در دنیا و رغبت در آخرت را از مصادیق حق می داند. (زمخشری،
۱۴۰۷ق، ج ۴، ص ۷۹۴)

روش قرآن در شناساندن حق و باطل

یکی
از راه های شناخت هرچیزی آگاهی و اطلاع بر ویژگی های چیز است. از این رو
قاعده مهم منطقی و فلسفی شکل گرفته، که مکرراً از بزرگان شنیده شده که:
«تعرف الأشیاء بأضدادها» چیزها به ضد آن شناخته می شود».

البته نباید
فراموش کرد که غرض از ضد در اینجا هر نوع تقابل منطقی در میان دو چیز است
خواه این تقابل منطقی به شکل ضدان منطقی باشد و یا به شکل نقیضان منطقی
تحقق یابد. حق و باطل چون، دارای تقابل نقیضان هستند می توان از هر یک به
شناخت دیگری دست یافت. از این رو قرآن افزون بر تبیین خصوصیات حق برای
تشخیص آن از باطل، به ویژگی های باطل نیز اشاره می کند تا از این طریق حق
به خوبی شناخته شود.

در صورت فهم عمیق و تدبر دقیق به آموزه های قرآن
به روشنی دیده می شود که بخش عمده ای از راه های شناخت حق از باطل به
معرفی باطل و آثار آن تعلق گرفته است. بلکه حتی در مواردی که قرآن به تبیین
ویژگی های حق و آثار آن می پردازد، در همان جا ویژگی ها و آثار نقیض آن
یعنی باطل را بیان می کند. به عنوان نمونه هنگامی که به خصوصیت پایداری در
مسیر حق می پردازد، در همان جا به ناپایداری باطل نیز اشاره می کند و یا
هنگامی که از آثار مثبت و فواید حق سخن به میان می آورد، از زیان و خسرانی
که باطل با خود به همراه دارد نیز سخن می گوید. پس به این ترتیب با بهره
گیری از روش شناخت متقابلان از طریق بیان خصوصیات و ویژگی های یکدیگر به
انسان کمک می کند تا به آسانی حق را بشناسد و به سبب آثار و پیامدهای مثبت و
خوب آن، رهرو آن باشد و در مقابل، با شناخت آثار و پیامدهای زیانبار و
منفی باطل، ا ز باطل گریزان شده و به آن گرایش و علاقه پیدا نکند.

مثال
دیگری که به گفته مفسران بیانگر حق و باطل است، مثال تشبیه حق به درختی
است، که ریشه دار و بارور و مثال باطل به بوته ای خبیث، بی ریشه، بی دوام و
بی خاصیت است:

أَلَمْ تَرَی کَیْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً کَلِمَةً
طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِی
السَّمَاءِ (۲۴) تُؤْتِی أُکُلَهَا کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا
وَیَضْرِبُ اللَّهُ الأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (۲۵)
وَمَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ
الأَرْضِ مَا لَهَا مِنْ قَرَارٍ (ابراهیم/۲۴ إلی ۲۶)

ترجمه: آیا ندیدی خدا چگونه مَثَل زده: سخنی پاک که مانند درختی پاک است که ریشه اش استوار و شاخه اش در آسمان است؟ (۲۴)

میوه اش را هر دم به اذن پروردگارش می دهد. و خدا مَثَلها را برای مردم می زند، شاید که آنان پند گیرند. (۲۵)

و مَثَلِ سخنی ناپاک چون درختی ناپاک است که از روی زمین کنده شده و قراری ندارد. (۲۶)

شهید سید قطب در ذیل تفسیر این آیه چه زیبا بیان کرده است آنگاه که می گوید:

سخن
خوب و پاک سخن حق و درست بسان درخت خوب و پاک است. تنه آن استوار و
بلند است و به ثمر نشسته است… استوار و برجا است و طوفانها و گردبادها آن
را از ریشه نمی کنند، و بادهای باطل آن را بازیچه دست خود قرار نمی دهند، و
کلنگ های طغیان و سرکشی بر آن توانائی و زور ندارد، هرچند برخی ها در بعضی
از اوقات گمان برند که این درخت در معرض خطر ریشه کننده و نابودکننده ای
قرارگرفته است. ولی این درخت بلندبالا و برافراشته می ماند، و از بالا
بالاها شر و ظلم و طغیان می نگرد، هرچند در برخی از اوقات به نظر بعضی ها
چنین آید که شر به مزاحمت آن در فضا می رود و ساقه تنومند آن را سرنگون می
سازد. امّا چنین نیست. این درخت به بار نشسته است و ثمره آن همیشگی است
وگسیخته نمی گردد. زیرا دانه ها و هسته های آن در درونهای مردمان زیادی
لحظه به لحظه می روید و جوانه می زند…ولی سخن بد و ناپاک سخن پوچ و باطل
بسان درخت بد و ناپاک است. چه بسا به جنب و جوش و رشد و نمو بپردازد و
بالاتر و بالاتر رود و سر درهم تند و پر شاخ و برگ شود، و به گمان بعضی ها
چنین رسد که این درخت بد و ناپاک ستبرتر و نیرومندتر از درخت بد و ناپاک
باشد. ولیکن این درخت بد و ناپاک پفیده و سرسبز می ماند، و ریشه های آن در
خاک است و نزدیک به سطح زمین، بدانگونه که انگار برکنده شده است و بر روی
زمین افکنده شده است… مدت زمان چندانی نمی گذرد از سطح زمین برکنده می
شود، و بر جای خود ماندگار و برقرار نمی ماند و بازیچه دست گردبادها و
طوفانها می گردد.

هم این و هم آن، تنها ضرب المثلی نیست که زده شود. و
تنها مثالی برای دلداری و دل دادن به خوبان و پاکان نیست. بلکه در زندگی
واقعیت دارد، هرچند که تحقق پیداکردن آن در برخی از اوقات به کندی صورت
گیرد. خیر و خوبی اصیل نمی میرد و پژمرده نمی شود، هر اندازه هم شر و بدی
برای آن مزاحمت تولید کند و سر راه را بر او بگیرد… شر و بدی هم زنده نمی
ماند مگر بدان اندازه که اندک خیر و خوبی آمیزه آن نابود شود و از میان
رود کمتر شر و بدی سره و خالص یافته می شود همین که خیر و خوبی آمیخته به
شر و بدی از میان رود، اثری از شر و بدی برجای نمی ماند. چه درخت شر و بدی
نابود می شود و خشک و پرپر می گردد، هر اندازه هم ستبر و بلندبالا باشد.
(سیدقطب، ۱۹۸۹م، ج ۴، صص ۲۰۹۸، ۲۰۹۹)

کلمه طیبه به کلمه ی توحید، دعوت اسلام و قرآن کریم (بیضاوی، ۱۴۱۸ق، ج ۳، ص ۱۹۸)

یا هر کلامی که دال بر حق باشد تفسیر شده است. (کاشانی، ۱۳۳۶ش، ج ۵، ص ۱۳۳)

و همچنین کلمه خبیثه به کفر، شرک و هر گفتاری که خداوند متعال ازآن نهی کرده، تفسیر شده است. (میبدی، ۱۳۷۱ش، ج ۵، ص ۲۵۳)

ویژگی ها و آثار حق و باطل در قرآن

از
آنجا که اسلوب قرآن کریم، به عنوان یک کتاب تعلیم و تربیت، براساس مسائل
عینی است، برای نزدیک ساختن مفاهیم پیچیده به ذهن، به مثال های حسی، جالب و
زیبا و پرکاربرد در زندگی روزمره مردم روی آورده است. آیه ۱۷ سوره رعد،
برای تجسم حق و باطل مثال بسیار رسایی بیان می کند. این آیه که به
تعبیرعلامه طباطبایی از غرر آیات قرآن کریم است، درباره طبیعت حق و باطل
بحث کرده، کیفیت ظهور و آثار هر یک از این دو را خاطرنشان می سازد.
(طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۱، ص ۳۳۵)

«أنزَلَ مِنْ السَّمَاءِ مَاءً
فَسَالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رَابِیاً
وَمِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْیَةٍ أَوْ
مَتَاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذَلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ
فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا یَنفَعُ النَّاسَ
فَیَمْکُثُ فِی الأَرْضِ کَذَلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الأَمْثَالَ»(رعد /
۱۷)

تر جمه: و سیل، کفی بلند روی خود برداشت، و از آنچه برای به دست
آوردن زینتی یا کالایی، در آتش می گدازند هم نظیر آن کفی برمی آید. خداوند،
حق و باطل را چنین مَثَل می زند. اما کف، بیرون افتاده از میان می رود،
ولی آنچه به مردم سود می رساند در زمین [باقی ] می ماند. خداوند مَثَلها را
چنین می زند.

«خداوند برای حق و باطل اینچنین مثل می زند؛ اما آن
کف، بیرون افتاده از میان می رود» یعنی: سیل، کفرا بر روی زمین می افگند و
در نتیجه آن کف خشک شده از میان می رود و در زمین قرار نمی گیرد. همینگونه
صنعتگر، کف گداخته های مذاب معادن را به بیرون افگنده نه از آن زیوری می
سازد و نه کالا و ابزاری. پس همچنین است باطل که نابود می شود «اما آنچه به
مردم سود می رساند» از آب صاف و گداخته های خالص معدنی«پس بر روی زمین
باقی می ماند» یعنی: در زمین قرار می گیرد، بدینسان که آب به عروق زمین و
بافتهای آن سرازیر شده و در نتیجه، مایه انتفاع و بهره گیری مردم می شود و
مواد مذاب اجسام معدنی نیز در کارگاههای زرگری و ریخته گری به صورت زیورات و
ابزار آلات کارآمد و مفید در می آیند و این است مثل حق.. (مخلص،
عبدالرؤوف، ۱۳۸۵ ش، ج۳ صص ۱۸۴ ۱۸۶ )

دراین مثل، به تعبیر بزرگان چند نکته قابل تأمل وجود دارد:

الف) خود اتکایی حق و طفیلی بودن باطل

باطل
به تبع و طفیل حق ظهور می کند و با نیروی حق حرکت می کند. به عبارتی
دیگر نیروی باطل متعلق خودش نیست، بلکه آن نیرو اصالتاً برای حق است. کفی
که روی آب هست، با نیروی آب حرکت می کند. (مطهری، ۱۳۶۹ش، ص ۵۲)

باطل
همیشه از نیروی حق استفاده می کند. اگر در عالم راستی وجود نداشته باشد
دروغ نمی تواند وجود داشته باشد. (مطهری، ۱۳۶۹ش،، ص ۵۴)

به بیانی
دیگر، حق همیشه متکی به خود است، اما باطل از آبروی حق مدد می گیرد و سعی
می کند خود را به لباس آو درآورد و از حیثیت او استفاده کند. همانگونه که
هر دروغ از راست فروغ می گیرد، که اگر سخن راستی در جهان نبود، کسی هرگز
دروغی را باور نمی کرد و اگر جنس خالصی در جهان نبود، کسی فریب جنس تقلبی
را نمی خورد، بنابراین حتی فروغ زودگذر باطل و آبرو و حیثیت موقت او به
برکت حق است، اما حق همه جا متکی به خویش است. (مکارم شیرازی، ۱۳۷۴ش، ج ۱۰،
ص ۱۶۷).

ب ) نمود ظاهری داشتن باطل و اصیل بودن حق

«فاحتمل
السبیل زبداً رّابیاً» یعنی کف، روی آب را می گیرد و می پوشاند، به گونه
ای که اگر جاهل نگاه کند و از ماهیت آن خبر نداشته باشد، کف خروشانی را می
بیند که در حرکت است و توجهی به آب باران که زیر این کف هاست نمی کند،
درحالی که این آب است که چنین خروشان حرکت می کند، نه کف. ولی چون کف ها
روی آب را گرفته اند چشم ظاهر بین که به اعماق واقعیات نفوذ نداشته باشد
فقط کف را می بیند. باطل هم برنیروی حق سوار می شود و روی آن را می
پوشاند، به طوری که اگر کسی ظاهر جامعه را ببیند و به اعماق آن نظر
نیاندازد، غیرحق را به جای حق می بیند. (مطهری، ۱۳۶۹ش، ص ۵۰)

به
بیانی دیگر، باطل همواره مستکبر، بالانشین، پرسروصدا، ولی درون تهی و بی
محتواست، اما حق متواضع، کم سروصدا، اهل عمل و پرمحتوا و سنگین وزن است.
(مکارم شیرازی، ۱۳۷۴ش، ج ۱۰، ص ۱۶۷)

ج) زوال باطل و بقای حق

حق
اصیل و باطل غیراصیل است. همیشه بین امر اصیل و غیراصیل اختلاف و جنگ بوده
است، ولی اینطور نیست که حق همیشه مغلوب باشد و باطل همیشه غالب. آن چیزی
که استمرارداشته و زندگی و تمدن را ادامه داده حق بوده است و باطل نمایشی
بوده که جرقه ای زده، بعد خاموش شده و از بین رفته است. (مطهری، ۱۳۶۹ش، صص
۳۵ ۳۶)

جنگ میان حق و باطل همیشه وجود داشته است. باطل به طور موقت
روی حق را می پوشاند ولی آن نیرو را ندارد که بتواند به صورت دائم باقی
بماند و عاقبت کنار می رود. هر وقت جامعه ای درمجموع به باطل گرایید،
محکوم به فنا شده است. (مطهری، ۱۳۶۹ش، ص ۳۷)

باطل همانند کف سیلاب
است. لحظاتی چند خودنمایی می کند و بالا و پایین می رود و سپس متلاشی و
نابود می شود و چیزی جز آب پاک و سرچشمه اصیل آن باقی نمی ماند. (قرضاوی،
۱۳۶۰ش، ص ۸۶)

سید قطب مثال حق و باطل در این زندگی را چنین بیان می
کند که: باطل رو می آید و بالا می رود و باد می کند و پفیده می شود و
برآمده می گردد، ولیکن بعد از آن کفی یا خس و خاشاکی بیش نخواهد بود و هرچه
زودتر دور افکنده و پرت می شود، نه از حقیقی برخوردار است و نه پیوستگی و
پیوندی میان اجزاء آن است. حق آرام و پایدار می ماند. چه بسا برخی ها گمان
برند دیگر حق خون از بدنش رفته است و فسرده است یا فروکش کرده است و به دل
زمین خزیده است یا هدر رفته است و ضایع گردیده است و یا مرده است. ولیکن حق
در زمین باقی و پایدار است، بسان آبی که زندگی می بخشد و زنده می گرداند، و
همانند فلز خالصی است که به مردمان سود می رساند. (سیدقطب، ۱۹۸۹م، ج۴، ص
۲۰۵۴)

نابودی باطل و بقای حق، یک سنت و قانون الهی است، نه پنداری و
تصادفی، هرچند پیروان حق کم و طرفداران باطل زیاد باشند. چرا که حق همچون
آب، ثابت و ماندگار و باطل مانند کف، ناپایدار و فانی است. (قرائتی، ۱۳۸۳ش،
ج ۷، ص ۱۰۸)

بنابراین باطل از آن جهت همچون کف است که:

۱) رفتنی است.

۲) در سایه حق جلوه می کند

۳) روی حق را می پوشاند.

۴) جلوه دارد ولی ارزش ندارد. نه تشنه ای را سیراب می کند نه گیاهی از آن می روید.

۵) با آرام شدن شرایط محو می شود.

۶) بالانشین پرسروصدا، اما توخالی و بی محتوی است. (قرائتی، ۱۳۸۳ش، ج ۶، ص ۲۰۷)

ناگفته
نماند که اصول پیش گفته همانطور که در امور محسوس و حقایق خارجی جریان
دارد، در معارف و اعتقادات نیز جاری است، و مثل اعتقاد حق در دل مؤمن مثل
آب نازل شده از آسمان و جاری در مسیل ها است که هریک با اختلاف که در وسعت و
ظرفیت دارند به قدر ظرفیت خود از آن استفاده نموه، مردم ازآن منتفع گشته،
دلهایشان زنده می شود و خیر و برکت در ایشان باقی می ماند، به خلاف
اعتقاد باطل که در دل کافر مثلش مثل کفی است که بر روی سیل می افتد و چیزی
نمی گذرد که از بین می رود. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۱، ص ۳۳۹)

قرآن
در بیان ویژگی ها و آثار حق و باطل، از شیوه های گوناگون استفاده کرده است
تا هر کسی در هر مقام و منزلت علمی و رشدی، بتواند به سادگی از آن ها بهره
گرفته و مسیر حرکت زندگی خویش را انتخاب کند. از این رو از روش های سخت و
مشکل برهانی تا روش های ساده و آسان تمثیلی و داستانی استفاده کرده است.

هر
چند انسان هایی که فطرت و طبیعت سالم و خدادادی خویش را از دست داده اند،
به سبب این که دچار بیماردلی و سنگ دلی شده اند و ماهیت خود را دست خوش
تغییر جدی ساخته اند، ناتوان از درک حق و باطل بوده و کمال و نقص را نمی
شناسند و حتی به سوی باطل گرایش می یابند و آن را با تمام وجود می جویند.

حق،
اصولاً چیزی جز راستی و صداقت نیست، همان طور که باطل نیز چیزی جز دروغ و
کذب نمی باشد. این گونه است که اهل باطل همواره بر دروغگویی پافشاری دارند
و در رفتار و کردارشان، صداقت و وفاداری و راستگویی دیده نمی شود. این در
حالی است که دیگران را به دروغ متهم می سازند و خود را اهل صداقت و راستی
و راستگویی می دانند. «وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ
وَقَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ لا
نَبْتَغِی الْجَاهِلِینَ» (سوره قصص: ۵۵)

ترجمه: و چون لغوی بشنوند
از آن روی برمی تابند و می گویند: «کردارهای ما از آنِ ما و کردارهای شما
از آنِ شماست. سلام بر شما، جویای [مصاحبت] نادانان نیستیم.

خداوند
در این آیه، اهل باطل را افرادی جاهل و بیهوده گو می شمارد و بر این نکته
تأکید می ورزد که ایشان لغو و بیهوده گویی را در حالی به اهل حق و مؤمنان
نسبت می دهند که خود در آن غرقه هستند. از نظر مؤمنان نیز بیهوده گویی و
شنیدن آن، امری است که تنها انسان های جاهل و بی خرد از آن پیروی می کنند.
در این آیه، جاهل در حقیقت در برابر عقل و خرد قرار گرفته است نه در برابر
نادانی و فقدان علم؛ بنابراین رفتاری که بی خردان انجام می دهند، رفتاری
همراه با بیهودگی و لغو در شنیدن و گفتن است که عمل اهل باطل می باشد.

از
نگاه قرآن، پذیرش توحید، عین حق جویی و حق خواهی است و در مقابل، کفر و
شرک چیزی جز باطل گرایی نمی باشد. از این رو خداوند اهل شرک را اهل باطل
معرفی می کند.

«أَوْ تَقُولُوا إِنَّمَا أَشْرَکَ آبَاؤُنَا مِنْ
قَبْلُ وَکُنَّا ذُرِّیَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَفَتُهْلِکُنَا بِمَا فَعَلَ
الْمُبْطِلُونَ» (سوره اعراف: ۱۷۳)

ترجمه: یا بگویید پدران ما پیش از
این مشرک بوده اند و ما فرزندانی پس از ایشان بودیم. آیا ما را به خاطر
آنچه باطل اندیشان انجام داده اند هلاک می کنی؟.

و در آیات ۷ و ۸ سوره انفال خبر از میان رفتن باطل در نهایت می دهد که همان بطلان شرک و کفر می باشد.

«وَإِذْ
یَعِدُکُمْ اللَّهُ إِحْدَی الطَّائِفَتَیْنِ أَنَّهَا لَکُمْ
وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَیْرَ ذَاتِ الشَّوْکَةِ تَکُونُ لَکُمْ وَیُرِیدُ
اللَّهُ أَنْ یُحِقَّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ وَیَقْطَعَ دَابِرَ
الْکَافِرِینَ (۷) لِیُحِقَّ الْحَقَّ وَیُبْطِلَ الْبَاطِلَ وَلَوْ
کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ» (۸)

ترجمه: و [به یاد آورید] هنگامی را که
خدا یکی از دو دسته [کاروان تجارتی قریش یا سپاه ابو سفیان ] را به شما
وعده داد که از آنِ شما باشد، و شما دوست داشتید که دسته بی سلاح برای شما
باشد، و [لی ] خدا می خواست حقّ [اسلام ] را با کلمات خود ثابت، و کافران
را ریشه کن کند. (۷) تا حقّ را ثابت و باطل را نابود گرداند، هر چند
بزهکاران خوش نداشته باشند

ولی خدا میخواست حقّ را با سخنان خود (که
بیانگر اراده و قدرت یـزدانـند، بـرای مـردم) ظـاهر و اسـتوار گرداند و
کـافران را (از سـرزمین عرب بـا پـیروزی مؤمنان) ریشه کن کند (لذا شما را
با لشکر قریش درگیر کرد). تا بدین وسیله حقّ را (که اسلام است) پـابرجـا و
بـاطل را (که شـرک است) تـباه گرداند، هـرچند که بزهکاران (کافر و طغیانگر،
آن را) نپسندند.

معیارها و ارزشها و رهنمودهای قرآنی در مورد حقّ و
باطل کلّی و دائـمی هستند و تا آسمانها و زمین پابرجا و پـایدارنـد، و
تـا گروهی از مسلمانان در این زمین هستند و رودر روی جاهلیّت می جنگند تا
دین خدا را به زندگی این امّت بازگردانند، راهنما و راه گشایند.

اصولاً
هر امر ناهنجار و زشت و پلید عقلی و عقلایی و شرعی، از امور باطلی است که
لازم است آن را ترک کرد و در مقابل هر امر هنجاری عقلانی و عقلایی و شرعی
از امور حق است که نتیجه آن در دنیا و آخرت، آرامش و آسایش است. اگر آدمی
امری را تجربه کرد که وی را دچار تردید و سرگردانی کند و از محبت و مهر
مردم باز دارد و آخرت را از یاد ببرد باید در حق بودن آن شک کرد و ترک آن
را بهتر از انجام آن دانست.

آنچه بدیهی و مؤکداً بیان شده، این است
که انسان در آغاز بر فطرت پاک و سالم آفریده شده و در مقام اعتدال و
استواست و از این رو به طور طبیعی گرایش به زیبایی ها و حقایق به عنوان یک
امر کمالی دارد؛ ولی اندک اندک به سبب وسوسه های بیرونی شیطان و ابلیس و
هواها و خواسته های درونی نفس انسانی، از فطرت خویش دور می شود و به دام
ولایت شیطان می افتد به گونه ای که فرهنگ و ارزش های شیطانی برای او اصالت
می یابد و باطل به جای حق و نقص به جای کمال می نشیند؛ زیرا فطرت و
طبیعت چنین افرادی در یک فرآینده زمانی تغییر یافته و هویت و ماهیت جدیدی
پیدا کرده است. در این میان آمیختگی حق و باطل و شبهاتی که از راه این
آمیختگی پدید می آید، امر را بر توده های مردم دشوار می کند و جالب این
که انسان بیماردل (فی قلوبهم مرض به تعبیر قرآن) و سنگ دل (کالحجارة او اشد
قسوة در تعبیر قرآنی) حتی اگر از شبهه بودن آن آگاه باشد به سوی باطل
گرایش یافته است. کسانی که گرفتار شبهات می شوند و در نهایت در ولایت
شیطان می روند و تغییر ماهیت می دهند و باطل برای ایشان جای حق می نشیند
و اینگونه فطرت سالم خود را از دست می دهند، دیگر عطر کلام وحی و حقایق
آسمانی و هنجارهای زیبای اجتماعی و اخلاقی و دیگر امور کمالی و ضد نقص، حال
ایشان را به هم می زند.

از این رو خداوند در توصیف این افراد می
فرماید که هر آیه ای که برای مؤمنان عامل رشد و بالندگی و هدایت است برای
این مردمان عامل گمراهی و ضلالت می شود و بیش از پیش در آن غوطه ور می
شوند؛ چون کمال و حق به مزاج و ذائقه ایشان خوش نمی آید و سخنان یاوه و
بیهوده و رفتارهای زشت و زننده، آنان را خوشحال می کند.

اصولاً
انسانهایی که بیمار دل و سنگ دل شده اند و ماهیت انسانی و فطرت پاک و طبیعی
خود را از دست داده اند، دوست می دارند که شبهه آفرینی کنند، زیرا با
آمیختگی حق و باطل می توانند دیگران را نیز به سوی باطل خویش بکشانند و
آنان را با خود همراه سازند. چنین بیماردلانی در اهل کتاب، با آمیختن حق و
باطل و ارایه آن به جای حق می کوشیدند به باطل خویش بها و ارزش دهند و به
مقاصد باطل خود دست یابند .

وَلا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَکْتُمُوا الْحَقَّ وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (بقره آیه ۴۲ )

ترجمه: و حق را به باطل درنیامیزید، و حقیقت را با آنکه خود می دانید کتمان نکنید.

«
ای اهل کتاب! چرا حق را به باطل درمی آمیزید» آمیختن حق به باطل؛ خلط
کردن آن با تحریفات عمدی و داخل کردن آن چیزهایی در دین است که از دین نیست
و منحرفان به این منظور آنرا در دین وارد می کنند تا حقایق را بر مردم
پوشانیده و آنانرا گمراه سازند «و» چرا «حقیقت را کتمان می کنید، با آنکه
خود می دانید» که رسول خدا (ص) بر حق است؟ یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لِمَ
تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَأَنْتُمْ
تَعْلَمُونَ (آل عمران آیه ۷۱)

ترجمه: ای اهل کتاب، چرا حق را به باطل درمی آمیزید و حقیقت را کتمان می کنید، با اینکه خود می دانید؟

«ای
اهل کتاب! چرا حق را به باطل درمی آمیزید» آمیختن حق به باطل؛ خلط کردن آن
با تحریفات عمدی و داخل کردن آن چیزهایی در دین است که از دین نیست و
منحرفان به این منظور آنرا در دین وارد می کنند تا حقایق را بر مردم
پوشانیده و آنانرا گمراه سازند «و» چرا «حقیقت را کتمان می کنید، با آنکه
خود می دانید» که رسول خدا (ص) بر حق است؟

از ویژگی های دیگرحق، که
قرآن بیان کرده است، سودمندی و اصلاحگری آن است؛ زیرا حق، امری صالح است و
افزون بر صالح بودن و دوری از فساد و تباهی موجب اصلاحات نیز می شود. این
در حالی است که باطل بر فساد و تباهی استوار است و هر چیزی را نیز به افساد
و تباهی می کشاند.

از ویژگیهای دیگر حق در
قرآن، بصیرت زایی ست در حالی که باطل، آدمی را دچار جهل و نادانی می کند و
پرده بر دیدگان انسان می افکند تا حقایق را نبیند. از این رو خداوند در
آیات ۵۸ و ۵۹ سوره روم بیان می کند که دل های کافران به سبب بدرفتاری و
بدذاتی ایشان، مهر شده و دیگر نمی توانند حق را از باطل تشخیص دهند بلکه
حتی اگر تشخیص دادند به سوی باطل گرایش می یابند. در حقیقت از آثار طبیعی
باطل گرایی انسان، مهر شدن دل ها و عدم توانایی از درک حقایق و تشخیص آن می
باشد که نتیجه آن فرو رفتن بیش از پیش در تباهی و هلاکت جاودانه است.
وَلَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِی هَذَا الْقُرْآنِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ
وَلَئِنْ جِئْتَهُمْ بِآیَةٍ لَیَقُولَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ
أَنْتُمْ إِلاَّ مُبْطِلُونَ (روم آیه ۵۸)

ترجمه: و به راستی در این
قرآن برای مردم از هر گونه مَثَلی آوردیم، و چون برای ایشان آیه ای بیاوری،
آنان که کفر ورزیده اند حتماً خواهند گفت: «شما جز بر باطل نیستید..

«
و به راستی در این قرآن برای مردم از هرگونه مثلی زده ایم» از امثالی که
آنان را به سوی توحید و یگانگی ما و راستگویی پیامبرانمان راهنمایی می کند و
هرگونه حجتی را که بر بطلان و ناروا بودن شرک دلالت می کند، برایشان آورده
ایم چنانکه این حجتها را در این سوره کریمه به گونه های مختلف و با ادله و
امثال گوناگون و به اشکال متعدد ارائه کرده ایم «و اگر برای آنان آیتی
بیاوری» از آیات قرآن که به این حقیقتها ناطق است «قطعا کافران می گویند:
شما جز باطل اندیش نیستید» یعنی: ای محمد! تو و یارانت جز باطل اندیشان
بیهوده گویی نیستید که از سحر و چیزهای دیگری که در بطلان شبیه آن هستند،
پیروی می کنید.

همین باطل گرایی و کفر مردم است که قدرت تشخیص را از
آنان می گیرد و حقایق را اموری موهوم می انگارند در حالی که باطل خود را
امری حق جلوه می دهند و به عنوان حق به سوی آن می روند. (مخلص،
عبدالرؤوف، ۱۳۸۵ ش، ج۴ ص۵۶۸ )

کَذَلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلَی قُلُوبِ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ (روم آیه ۵۹)

ترجمه: این گونه، خدا بر دلهای کسانی که نمی دانند مُهر می نهد.

«اینگونه،
خداوند بر دلهای کسانی که نمی دانند» به علم سودمندی که به وسیله آن به
سوی حق رهیاب گردیده و از باطل نجات یابند؛ «مهر می نهد» همانانکه خدای
عزوجل به علم ازلی خویش دانسته است که گمراهی را انتخاب می کنند. یعنی: این
ادعایشان که سخن تو آنچه از آیات را که برایشان آورده ای، باطل می
پندارند، در حقیقت تکذیبی است که منشأ آن مهر زدن خداوند بر دلهایشان به
چنان مهر زدنی است که بر اثر آن با حق معارضه کرده و با آن عناد می ورزند و
در برابر آن گردن نمی نهند.

خداوند در آیه ۱۱ سوره بقره تبیین می
کند که تغییر ماهیت در یک فرآیند غلط و باطل در سایه کفر و نفاق، موجب می
شود که شخص بی آن که احساس کند که به سوی باطل می رود، کارهای فاسد و تباه
کننده خود را از امور اصلاحی دانسته و خود را نیز مصلح می شمارد. به سخن
دیگر، تغییر ذائقه و ادراک در این افراد موجب می شود تا باطل را جای حق
ببینند و افساد را اصلاح بدانند و حتی براین اساس مردم حق جو و حقیقت طلب
را نادان و گمراه بشمارند و آنان را به تمسخر بگیرند. (مخلص، عبدالرؤوف،
۱۳۸۵ ش، ج۴ ص۵۶۹)

و در آیات اولیه سوره بقره، اهل باطل خود را به
ناحق به عنوان مصلح معرفی می کند که این آیات چهره منافقانه ودروغین آنان
را چنین افشا می کند: (سوره بقره)

ترجمه: و چون به آنان گفته شود: «در زمین فساد مکنید»، می گویند: «ما خود اصلاحگریم.

یعنی: کار ما فساد افروزی نیست بلکه ما فقط مردمانی مصلح هستیم که در جهت خیر و صلاح و اصلاح می کوشیم.

سید
قطب در توضیح این آیه چنین می گوید: کسانیکه به بدترین وجه فساد می کنند و
زشتترین اعمال را انجام می دهند، و در عین حال می گویند: ما اصلاحگرانیم،
بدون گمان در هر عصر و زمانی فراوانند. این چنین می گویند، زیرا مقیاس
ارزشهائی که دارند خراب شده است و ترازوی سنجش کردار و گفتارشان اختلال
پذیرفته است. معلوم است هنگامی که ترازوی سنجش اخلاص و پاکی، در نفس آدمی
تباهی گیرند، همه ی مقیاسها و ارزشها در هم فرو می ریزد و تباهی می گیرد.
اصلاً کسانیکه دل به خدا نمی دهند و از درون با خدا یک رنگ و مخلص نمی
باشند، مشکل است که به فساد و زشتی اعمال خویش پی ببرند. زیرا ترازوی سنجش
خیر و شر و صلاح و فساد در


عراقی نگو گودزیلا!

شب عمليات بود.قرار بود كه من وچند نفر از دوستانم كه تخريب چي
بوديم،جلوتراز رزمندگان وارد ميدان شده وبه سرعت مين ها را خنثي كنيم تا
خداي نكرده اتفاقي براي ديگران نيفتد.

منطقه غرق در سكوت بود. فقط هرچند
دقيقه از سوي دشمن يك رگبار بي هدف به سوي خط خودي شليك مي شد. عرق ريزان
وچسبيده به زمين به كمك كارد سنگري تند تند مين ها را در مي اوردم وچاشني
شان را باز مي كردم يا سيم تله اي را كه بين دو مين جهنده بود،مي بريدم.

آخر
سر به انتهاي ميدان رسيدم. نفس راحتي كشيدم. مي دانستم تا لحظاتي ديگر
پيشقراولان لشگرمان از راه مي رسند وان وقت دشمن را غافلگير وحقشان را كف
دست مي گذاريم. يكهو صدايي از نزديك من بلند شد. چسبيدم به زمين وچشم تنگ
كردم وبه جايي كه صدا امده بود،نگاه كردم. در ان تاريكي فقط سياهي يه ادم
را توانستم تشخيص بدهم. يك عراقي در سنگر كمين نگهباني مي داد. اول مي
خواستم همان جا بمانم وبگذارم حساب او را رزمندگان برسند،اما نمي دانم چطور
شد كه زد به سرم ارتيست بازي در بياورم. تصميم گرفتم كه بلند شوم ومثل
فيلم هاي سينمايي،گربه وار بروم واز پشت ناكارش كنم.

بي سر وصدا
خزيدم وبه پشت سنگركمين دشمن رسيدم. در فيلم ها ديده بودم كه چطور قهرمان
مي پريد وبا يك ضربه به پس گردن دشمن او را از پا در مي اورد وبي هوش مي
كند. اب دهانم را قورت دادم. مشتم را گره كردم ودعايي دردل خواندم وبعد مثل
بختك ازپشت سر روي دشمن پريدم ويك ضربه مشت جانانه به پس گردنش زدم. اما
انگار با مشت به صخره سنگي كوبيده بودم! طرف فقط«هقي»كرد وبرگشت طرف من. يا
جدة سادات!عراقي نگو گودزيلابگو. غولتشن بود.دومتر ويك متر عرض.سيبيل از
بنا گوش در رفته وقوي وعضلاني. خواستم مشت دوم را بزنم كه مشتم توي پتجه اش
اسير شد نامرد چند كلمه عربي بلغور كرد و بعد افتاد به جانم دِ بزن. به
عمر كوتاهم چنان كتكي نخورده بودم.

چنان مي زد كه انگار قاتل پدرش
را مي زند! چب وراست مشت و لگد بود كه به تك و پهلويم فرود مي آمد.خجالت
وترس از لو رفتن عمليات را گذاشتم كنار وعربده ي از حنجره دادم بيرون.
خدايي شد كه همان لحظه عمليات شروع شد و چند تا از دوستانم سر رسيدند. حالا
ما هفت، هشت نفر بوديم و او يكي.اما مگر زورمان مي رسيد! مثل شير هاي
گرسنه اي كه به گاوميش ها حمله مي كنند، از سر وكله اش آويزان شده بوديم و
مي زديمش. من كه دل خوني از او داشتم، فقط گوشش را گاز مي گرفتم وتند تند
به دماغ خرطم مانندش چنگ مي زدم.اما او با يك حركت ما را تاراند. دست
انداخت واز نوك سلاحش گرفت و با قنداقش افتاد به جانمان. انگاري ناظم بي
رحمي بود كه به جان چند دانش آموز درس نخوان شلوغ افتاده است.

حالا
ما پيچ وتاب مي خوريم و گريه كنان خدا را صدا مي زديم و او هم مي زد.داشت
دخلمان را مي آورد كه يك تير از غيب رسيد و درست خورد به پس كله اش و او با
هيكل سنگينش تلپي افتاد روي من بدبخت. داشتم له مي شدم كه بچه ها آه وناله
كنان آمدند و چند تايي زور زدند انگار بخواهيد يك جرثقيل را از جوي آب در
بياورند، او را از روي من انداختند كنار. حالا صداي شليك و انفجار، زمين و
زمان را لرزاند و ما هشت نفر آه وناله كنان داشتيم پك وپهلويمان رامي
ماليديم. لامروت جاي سالم در تن و بدمان نگذاشته بود. با هزار مكافات
خودمان را به يك ماشين رسانديم و رسيديم به اورژانس صحرايي. حالا درد وناله
يك طرف، سؤال وپرسش امداد گرها، طرف ديگه كه:

شما چرا به اين حال وروز افتاده ايد؟

نگاه كنيد! انگار زير تانك رفته اند؛ يك جاي سالم تو بدنشان نيست!

برادر شما مجروح شديد يا تصادف كرديد؟

يكي
از بچه ها كه حال وروزش بهتر از بقيه بود، با مكافات ماجرا را تعريف
كرد.اما اي كاش تعريف نمي كرد.چون تا دميدن روز بعد كه از اورژانس زديم
بيرون،از متلك ها وخنده اهالي اورژانس جان به سر شديم.



    ویدیو : مقالاتی در مورد اخلاق
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b