غزل معاصر زیبا

تشنه را عطش نمی کشد !!!


تشنه را عطش نمی کُشَد ، فکر آب می کُشَد مرا

جمعه های سرد و بی طلوع ، این سراب می کشد مرا

بس که ندبه خوانده نای من ، صبح خسته از صدای من

بس که چشم باز مانده ام ، حرف خواب می کشد مرا

عاشقّی و قطره ای چو من ، آن هم عشقِ روی مهر و ماه

من کجا و عشق او کجا ، آفتاب می کشد مرا

هر گناه و هر خطای من ، ثبت شد میان این کتاب

چون شنیده ام که خوانده ای ، این کتاب می کشد مرا

هر قنوت و هر دعای عهد ، خالصانه محض روی تو

گوئیا حساب کرده ای ! این حساب می کشد مرا

وعده های دادۀ تو را ، جمعه جمعه ثبت کرده ام

از ثواب منتظر نگو ، این ثواب می کشد مرا ...

 





خدا هم خوب می داند نداری طاقت دوری


کبوتر با کبوتر باز هم با باز راضی نیست !
اگر از حال روزت دلبر طناز راضی نیست
اگر پیچیده موهایم به جور باد با پاییز 
دلم بر گرمی دست عروسک باز راضی نیست
شبیه پادشاهی مست پیروزی دراین میدان
دلت جز بر زمین افتادن سرباز راضی نیست
من و مارا جدا از هم مکن آشوب می گیرم 
خدا از دست های تفرقه انداز راضی نیست 
از این بی آبرویی دامن شیطان چه می خواهد 
که آتش هم به این حس جهنم ساز راضی نیست 
اگر از نیل چشمان تو بگریزد دل و دینم !
به پیغمبر شدن بی مستی اعجاز راضی نیست .
بگیر از تلخی فنجان قهوه چشم هایت را 
که فالم جز به مشق خواجه ی شیراز راضی نیست
خدا هم خوب می داند نداری طاقت دوری
به این چشمان لرزان پر از اغماز راضی نیست 
پریدن حرف مفت مردمان بی کس و کار است .
اگر بال و پرم بر لذت پرواز راضی نیست 




    ویدیو : غزل معاصر زیبا
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b