شعر های مناظره

شعری از پروین

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: میباید تو را تا خانه‌ی قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه‌شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه‌ی خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه‌ات بیرون کنم

گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی

گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را

گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست


دو شعر با یک مضمون و محتوا از « مولانا » و « پروین اعتصامی »

دو شعر « مست و هشیار » پروین اعتصامی و شعر « محتسب و مست » مولانا می
تواند مورد توجه علاقه مندان قرار گیرد . لازم به ذکر است شیوه ی هردو شعر
مناظره ای ست ومحتسب و مست دو طرف این مناظره و گفتگو هستند  .در سروده ی
مولانا محتسب  ، فرد شراب خورده و مست را در حالی که در گوشه ی دیواری از
فرط مستی به خواب رفته است را می بیند و در سروده ی پروین ، محتسب مست را
در راه مشاهده می کند و…

 

نگاهی اجمالی به اوضاع تاریخی و اجتماعی

 

 در عصر زندگی مولانا

 

عصر مولانا ،  برهه ای از تاریخ سرزمین ماست.حکومت فرمانروایان بیگانه ،
جنگ وجدال های بی مورد و مکرر حکومت ها و تاخت  و تاز اقوام بی فرهنگی چون
غزان و مغولان باعث بروز تباهی ها و بی سامانی های فرهنگی و فساد عقیده ودل
مردگی در میان اقشار مردم شده بود.شهرهای بزرگ ایران که بیشتر آنها سابقه
ششصد سال تمدن داشتند مانند بخارا و سمرقند و بلخ وغزنین وهرات  ومرو و طوس
و ری وقزوین و دامغان وقم وزنجان وهمدان و نیشابورو اصفهان با خاک یکسان
شدند و  در پاره ای از شهرها مانند نیشابور زنان و کودکان بسیاری کشته
شدند.این حوادث ناگوار رمق از مردم ایران گرفت به همین جهت ادبیات ایران تا
مدت ها در حال ضعف وانقراض بود. مولانا در اشعار خود بسیار به موضوعات
اخلاقی واجتماعی پرداخته است.

 

خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان

 

از : مولانا مولوی

 

محتسب  در نیم شب جایی رسید    

 

در بن دیوار مردی خفته دید

 

گفت:هی مستی چه خور دستی؟بگو                           

 

گفت:ازین خوردم که هست اندر سبو

 

گفت:آخر در سبو وا گو که چیست؟                               

 

گفت:از آنکه خورده ام گفت:این خفیست

 

گفت:آنچه خورده یی آن چیست آن؟                             

 

گفت:آنکه در سبو مخفی است آن

 

دور می شد این سوال این جواب                                  

 

ماند چون خر محتسب اندر خلاب

 

گفت او را محتسب : هین آه کن                                     

 

مست هو هو کرد هنگام سخن

 

 گفت:گفتم آه کن هو می کنی                                    

 

گفت:من شاد تو از غم منحنی

 

آه از درد وغم  و بی دادی است                

 

هوی هوی می خواران از شادی است

 

محتسب گفت:این ندانم خیز خیز                   

 

معرفت متراش  و بگذار این ستیز

 

گفت:رو تو از کجا من از کجا؟                       

 

گفت:مستی خیز تا زندان بیا

 

گفت مست:ای محتسب  بگذار و رو            

 

 از برهنه کی توان بردن گرو؟

 

گر مرا خود قوت رفتن بدی                          

 

خانه خود رفتمی وین کی شدی؟

 

من اگر با عقل و با امکانمی                     

 

همچو شیخان بر سر دکانمی

 

 

خلاصه داستان :

 

پاسبان نیمه های شب مستی را می بیند که از فرط مستی  در کنار دیوار
خوابیده است . او را از خواب بیدار می کندو می پرسد که چه خورده است ؟ مست
پاسخ می دهد  از چیزی که در درون کوزه بوده است  . پاسبان مجدد از او سوال
می کند که چه خورده است و باز مست همان پاسخ را تکرار می کند. پرسش و پاسخ
طولانی می شود و پاسبان از جواب مست متحیر و حیران درمانده می شود و به
اصطلاح چون خری می ماند که پایش در گل گیر کرده باشد. پاسبان برای اینکه از
صحت مستی او مطمئن شود از او می خواهدتا آهی بکشد تا شاید از بوی دهانش
بتواند مستی ا و را  ثابت کند . مست هو هو می کند . پاسبان عصبانی می شود
ومی گوید که من از تو می خواهم آه کنی و تو هوهو می کنی . مست به او پاسخ
می دهد که من شادم و تو غمگینی و آه از درد و رنج سرچشمه می گیرد و هوهو
کردن می خواران نشانه ای از شادی ست . پاسبان درمانده می گوید من
اینهارانمی دانم از جایت بلند شو و دم از معرفت مزن و این ستیزه وجدال را
رها کن . مست پاسخ می دهد تو برو ، راه تو با راه من یکی نیست و بسیار فرق
دارد . پاسبان از مست می خواهد تا از جای برخاسته و همراه او تا زندان
برود. مست رو به پاسبان کرده و می گوید  ای پاسبان مرا بگذار و بگذر و
رهایم کن ، تو کی می توانی از برهنه ای که لباسی برتن ندارد لباسش را به
عاریه ببری ، اگر من قدرت برخاستن و راه رفتن داشتم  کی در زیر این دیوار
می خوابیدم ، من اگر با عقل و امکانات بودم مانند شیخان در مغازه و دکان
خودم می نشستم .

 

 

              *  *   *

 

در عصر زندگی پروین اعتصامی

 

روزگار پروین اعتصامی از روزگاران پر آشوب  ومسئله است.  اختناق سیاسی
ودشواری های اجتماعی زمانه ی شاعر را دیگر شاعران هم عصرش در سروده هایشان
گاه  به صورت های پوشیده  و گاهی آشکار مطرح کرده اند.اما به نظر می رسد وی
با لطافت روح ومناعت اندیشه ای که داشته از کنار همه ی این مسائل گذشته
وبه جای منعکس ساختن اوضاع اجتماعی و سیاسی نامطلوب با طرح کلیات اخلاقی و
بیان فقرو محرومیت و نیازهای شدید عاطفی به ویژه در نسل جوان به نوعی
برداشت اجتماعی_اخلاقی بسنده کرده است.

 

 

 

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست

 

گفت:مستی،زان سبب افتان خیزان می‌روی   

گفت:جرم راه رفتن نیست،ره هموار نیست

 

گفت:می‌باید تورا تا خانه‌ی قاضی برم     

گفت:رو صبح آی،قاضی نیمه شب بیدار نیست

 

گفت:نزدیک است والی را سرای،آن‌جا شویم

گفت:والی از کجا در خانه خمار نیست؟

 

گفت:تا داروغه را گوییم،در مسحد بخواب

گفت:مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

 

گفت:دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گفت:کار شرع،کار درهم و دینار نیست

 

گفت: از بهر غرامت،جامه ات بیرون کنم    

 گفت: پوسیده‌است جز نقشی ز پودوتارنیست

 

گفت:آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت:در سر عقل باید،بی‌کلاهی عار نیست

 

گفت: می بسیار خوردی،زان چنین بیخود شدی

گفت:ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

 

گفت:باید حد زند هشیار مردم، مست را

گفت:هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست


    ویدیو : شعر های مناظره
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b