شعر های مربوط به

فراق یار

فراق یار

خواهید اگر از این سرایم ببرید

از خاک حسین کمی برایم ببرید


با ذکر حسین نفس زدم تا دم مرگ

با روضه ی او به کربلایم ببرید

سروده کمال مومنی

***

عمریست دلم گشته گدایت ارباب

دلبسته ی آن صحن و سرایت ارباب


باز از کرمت بیا مرا راهی کن

تا بوسه زنم به کربلایت ارباب

سروده کمال مومنی



اشعار بعد شهادت – کوفه و شام

بعد از تو گوشواره به دردم نمی خورد

رخت و لباس پاره به دردم نمی خورد
ای آفتاب برسرزینب طلوع کن

این چند تا ستاره به دردم نمی خورد

نزدیک تر بیا که کمی درد دل کنیم

تنها همین نظاره به دردم نمی خورد
مارا پیاده کن،سرمان سنگ می خورد

این بودن سواره به دردم نمی خورد

چندین شب است منتظرصحبت توام

حرفی بزن،اشاره به دردم نمی خورد
این ها مرابه مجلس خوبی نمی برند

بعد از تو استخاره به دردم نمی خورد


این سنگها هنوز حسابم نمی کنند

با این حساب چاره به دردم نمی خورد


این تکه حجم موی مرا پُر نمی کند

پس آستین پاره به دردم نمی خورد

سروده علی اکبر لطیفیان

***


گاهی ز روی نی سر تو می خورد زمین

گاهی سر برادر تو می خورد زمین


فریاد یا حسین دلم می رود به عرش

تا صورت مطهر تو می خورد زمین


خوشحال می شوند که از خستگی راه

در شهر شام خواهر تو می خورد زمین


محرم نمانده تا که بلندش کند ز خاک

وقتی ز ناقه دختر تو می خورد زمین


با دست خویش بر دهنش مشت می زند

پیش سه ساله تا سر تو می خورد زمین


با ناله ی رباب شود هر دلی کباب

هر بار راس اصغر تو می خورد زمین


اینجا دوباره دست علی بسته می شود

اینجا دوباره مادر تو می خورد زمین

سروده رضا رسول زاده

***

آب ميخواهد چه كار؟ آب آورش را پس دهيد

آي مردم ! زود عموي دخترش را پس دهيد


دست هايش را چرا در زير پا انداختيد؟

زودتر آن سايه بان خواهرش را پس دهيد


لشگر ِ بي آبرو ، اين آبرو ريزي بس است

مشك ، يعني آبروي مادرش را پس دهيد


گم شده اعضاي او از ضربه ي سختِ عمود

خاكهايِ علقمه چشم ترش را پس دهيد


دستمالي بود تا سر را به هم نزديك كرد

لااقل عمامه ي رويِ سرش را پس دهيد


آن شبي كه ميدود در بين صحرا دخترش

آبروداري كنيد و معجرش را پس دهيد


آه ميبيند نگاهِ مادري در خيمه ها…

كم پريشانش كنيد و اصغرش را پس دهيد

سروده علی اکبر لطیفیان

***


تو میان طشت جاخوش کرده ای بابا – ولی

من برای دیدنت بالا و پایین می پرم


من تقلا کردن ام بی فایده ست پاشو ببین

حال دیگر گشته ام مانند زهرا مادرم


یاد داری تو کبودی های روی پیکرم ؟

یاد داری آمدم من پابه پای نیزه ات ؟

هرچه من اصرار کردم تازیانه می زدند

ناگزیر از چادر عمه گرفتم بر سرم

در میان کوچه و بازار شهر شام بود

بر سرش میکرد طفلی شاد و خندان معجرم

هرچه بوده مطرب و رقاصه اینجا آمده

شادمانی میکنند در پیش چشمان ترم

در میان بزم عیش و نوش جای تو نبود

خیزران- دندان تو – هرگز نمیشد باورم

بی حیایی داد میزد با اجازه یا امیر

باخودم آن دختر شیرین زبان را می برم

علیرضا خاکساری

***


باید كه از نیزه سرت را پس بگیرم

رگ هایِ سرخ حنجرت را پس بگیرم


آه ای سلیمان زمانه سَعیَم این است

از ساربان انگشترت را پس بگیرم


باید كه از سرنیزه های تیز و سنگین

ته مانده هایِ پیكرت را پس بگیرم


باید كه از غارتگران نامسلمان

عمامه ی پیغمبرت را پس بگیرم


باید كه از آن بی حیای پست و نامرد

خلخال پای دخترت را پس بگیرم

سروده محمد حسن بیاتلو
***

می سوزم و نمانده مرا راه دیگری

آری فرشته ام که ندارم دگر پری


سنگین شده عبور نفس های خسته ام

انگار بین سینه ی من رفته خنجری


من می چشم مقابل ابروی زخم تو

بی رحمی و جسارت دست ستمگری


ما را به نام خارجیان سنگ می زنن

حتّی اگر که آیه ی قرآن بیاوری


قرمز طلوع کرده ای از مشرق تنور

این جا نبوده است مگر جای بهتری؟


دلتنگ عطر زخمی پیراهن توام

خورشید آسمان من ای عشق مادری

سروده علیرضا لک

***


هجوم ناگهان و وای زینب

به سمت كاروان و وای زینب


تن آقا بدون غسل و دفن و

بدون سایه بان و وای زینب


شنیده شد صدای مادری كه

نشسته قد كمان و وای زینب


رسیده بر سر گودال اما

خمیده ناتوان و وای زینب


دوباره دست هایی را كه بستند

دوباره ریسمان و وای زینب


دوباره كربلا غوغا و غوغا

دوباره سایه بان و وای زینب


شب و صحرا و آتش، طفل و معجر

امان و الآمان و وای زینب


دوباره گمشده در بین صحرا

دوتا از كودكان و وای زینب


نمانده روی گوشی گوشواره

به لب ها نیمه جان و وای زینب


برای دخترك های هراسان

نباشد پاسبان و وای زینب

سروده علی اکبر لطیفیان
***
دامن زلف تو در دست صبا افتاده 
که دل خسته ام اینگونه ز پا افتاده 

گرچه سر نیزه گرفته است سرت را بر سر
پیکرت روی تن خاک رها افتاده 

هی دعا می کنم از نیزه نیفتی دیگر
تا به اینجا سرت از نی دو سه جا افتاده

سنگ خورده است گمانم به لب و دندانت
که چنین نای تو از شور و نوا افتاده

باز هم حرمله افتاده به جان اسرا
گوش کن ولوله بین اسرا افتاده 

دخترت گم شده انگار همه می پرسند
از رقیه خبری نیست کجا افتاده
سروده مصطفی متولی




    ویدیو : شعر های مربوط به
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b