رمان هاى عاشقانه

رمان هويت پنهان

منو وارد يه اتاق كوچكي كردن داخل اتاق يه ميز و دوتا صندلي بود حامد روي
يكي از صندليا نشسته بود منو روبروي حامد نشوندن ايندفعه صورتشو بهتر
تونستم ببينم چقدر تغيير كرده موهاي كنار شقيقش سفيد شده نسبت به قبل پيرتر
به نظر مي رسيد با صداش به خودم اومدم
-خب تعريف كن چه جوري تونستي زن اين بشي؟
انگار كه داره حرص مي خوره چون با حرص حرفشو زد
-اون موقع كه زن شدم من حافظمو از دست داده بودم
با تمسخر گفت:
-تو گفتي و من باور كردم
-چي دارم كه دروغ بگم
با داد گفت:
-پس چرا وقتي حافظتو بدست اوردي موندي باهاش؟
گريم گرفته بود شك داشتم بگم يا نه
با شك نگاهم كرد
-نكنه كه …
ادامه حرفشو خورد و مستقيم به چشمام نگاه كرد سرمو پايين گرفتم
-اره من خر عاشقشم
با داد ادامه دادم
-مي فهمي چي مي گم
سرمو روي ميز گذاشتم اشكام جاري شد دستم مشت شده بود
-نمي دونم چرا هر چي بلاست بايد سر من بياد من فقط مي خواستم خانوادمو ببينم همين مگه ما كار خلافي كرديم كه شما نمي زارين بريم
-اگه نمي خواستين كاري كنين چرا قاچاقي مي خواستين بياين؟
-چون من مجبورش كردم مي خواستم زودتر خانوادم رو ببينم
يكمي تو فكر رفت با صداي مرددي گفت:
-من فقط ميتونم بزارم تو بري ولي فرمانده اصلا
تقريبا با داد گفتم:
-چيييييي؟مگه ميشه
-اره چون اون جز دشمنه نميتونم اجازه بدم
-اگه اون دشمنه به يه حساب منم دشمنم نه
-هميني كه گفتم با خودته مي خواي تصميم بگيري كه برگردي عراق يا بموني پيش خانوادت دوراه بيشتر نداري
بعد از اين حرف از جاش بلند شد
-تا فردا فرصت داري
قبل اينكه بيرون بره صداش زدم
-حامد
به طرفم برگشت با شك گفتم
-ميتونم فواد رو ببينم
صورتش سرد شد
-الان ميگم بيارنش
رفت بيرون مونده بودم چيكار كنم بين دو راه مونده بودم از يه طرف خانوادم از يه طرفم عشق زندگيم
با باز شدن در از فكر اومدم بيرون

چقدر لاغر شده بود چي به روزش اوردن روي صندلي روبروييم گذاشتنش سرش پايين بود صورتشو نميديدم صداش زدم
-فواد
بعد از كمي مكث سرشو بالا گرفت
واي خداي من چي به روزش اوردن اشك تو چشمام جمع شد همه صورتشو كبود كرده بودن اشك تو چشمام جمع شد
-فواد چي به روزت اوردن
دستم كه رو ميز بود تو دستاش گرفت و گفت:
-فايزه گريه نكن اين كه چيزي نيست من بايد بيشتر از اين تاوان پس بدم
-تاوان چي فواد تو كه مقصر اصلي نبودي؟
-مي دونم ولي بازم من يه كارايي كردم كه نبايد مي كردم
اشكامو از روي گونم پاك كرد و ادامه داد:
-يه چيزي ميگم تو نبايد نه توش بياري قول ميدي؟
-تا نگي نه من هيچ قولي نميدم
با التماس نگاهم كرد و گفت:
-به جون خودم قسمت ميدم تو فقط قبول كن
-نمي خواد به جون خودت قسمم بدي تو فقط بگو
-مي خوام بري پيش خانوادت
-نه اصلا من تنهات نمي زارم
-گوش كن اين به نفعته اگه با من باشي شايد بدتر از اينا سرت بياد نمي خوام صدمه ببيني
-گفتم كه نه من يا با تو مي رم يا بدون تو هيچ جا
-فايزه لج نكن اين به نفعته تازه وقتي كه خانوادتو ديدي مي توني دوباره بياي پيش من
-از كجا معلوم كه بلايي سرت نيارن
-نمي يارن مطما باش حالا هم بهم قول بده بري پيش خانوادت منم اينجا تا هر موقع كه برگشتي منتظرت ميمونم
تو همون لحظه در باز شد و حامد اومد داخل
-وقت تمومه ببريدشون

********
امروز قراره كه نتيجه رو به حامد بگم دلشوره دارم توي دو تصميم بزرگ موندم در زندان باز شد و يه خانمي با چادر داخل شد
-بلند شو بايد بري

كنار اتاقي كه ديروز منو اورده بودن وايستاد و داخل شد بعد از چند لحظه دوباره اومد و منو داخل برد
حامد كنار ميز وايساده بود و پشتش به در بود منو روي صندلي نشوند و خودش بيرون رفت
حامد به طرفم برگشت و به صورتم دقيق شد شايد مي خواست جوابشو از تو صورتم بيابه بعد از چند ثانيه گفت:
-خب نگفتي تصميمت چيه منتظرم بشنوم
-نمي دونم چرا دلت مي خواد منو از فواد جدا كني من اين حامدو اصلا نميشناسم خيلي غريب شدي واسم
با اين حرفم حسابي جا خود شايد انتظار نداشت همچين حرفي بهش بزنم
-من به يه شرط قبول مي كنم برم خانوادم رو ببينم؟
-چه شرطي؟
-……-شرطم اينه كه نزاري فواد لو بره بايد كاريش نداشته باشي تا برگردم
يك تاي ابروشو به نشانه تعجب بالا داد
-مطما وقتي خانوادتو ديدي مي توني بر گردي پيش فواد
-چرا كه نه
-من بهت قول ميدم اگه تو دوباره اينجا اومدي مي زارم برين
با تمسخر ادامه داد:
-ولي اگه برگردي كه…
-حالا بعدا معلوم ميشه من هيچ وقت فواد تنها نميزارم
بعد از مكثي گفت:
-امروز مي توني بري يه تاكسي برات مي گيرم كه در بست مي برتت شهرتون
-ميتونم فواد رو ببينم
با صداي محكمي گفت:
-لازم نكرده الانم اماده شو كه تا يك ساعت ديگه حركت ميكني تا بياي من سر قولم هستم
از روي صندلي بلند شد
-هر چي كمتر فواد رو ببيني كم تر دلبستش ميشي

******
دل
تو دلم نيست الان داريم به خونمون نزديك ميشيم نمي تونم رفتار خانوادمو
پيش بيني كنم بعد از چند مدت دوري دلم حسابي براشون تنگ شده چه جوري بهشون
بگم كه من ديگه مجرد نيستم واي وقتي به اين چيزا فكر مي كنم
با صداي راننده به خودم اومدم
-خانم رسيديم
با تعجب به اطرافم نگاه كردم
-ولي اينجا كه شبيه ويرانه هاس
-هي خانم مثل اينكه خبر ندارين اينجا چيشده
رنگم پريد نكه اتفاقي واسه مامان بابام افتاده باشه
-نه چيشده
-عراقيا حمله كردن و همه جا رو به بمباران كشيدن
با داد:
-چييييييييييييي؟
راننده با ديدن حال خرابم به طرفم برگشت
-خانم چيشد
داشتم از حال ميرفتم صداي راننده داشت كم و كمتر ميشد
-خانم خانم با شمام
و ديگر هيچ….

با پاشيدن اب به صورتم به خودم اومدم
-خانم حالتون خوبه؟
به طرف
صدا برگشتم چهرش برام اشناس ولي هيچي بياد نمي يارم به دور و برم نگاه
ميكنم گيچ ميزنم نمي دونم اينجا كجاس من اينجا چيكار ميكنم
دوباره صداي يه خانمي اومد
-چيشده اقا كمك مي خواين؟
-بله خانم شما اين خانم رو ميشناسين؟
صورتمو به طرف خانومه بر گردوندم چقدر صورتش اشناس
يادم اومد همسايه ي ديوار به ديوارمون بودبا ديدنش ياد خانوادم افتادم
-واي اينكه فايزه چه طوري دخترم؟كجا رفته بودي؟ پدر و مادرت چقدر دنبالت گشتن؟
همينجور يه ريز داشت حرف ميزد نمي زاشت كه من حرف بزنم وسط حرفش پريدم
-سلام خانم صديقي ببخشيد كه وسط حرفتون اومدم ولي شما نميدونين خانوادم كجان؟
رنگش پريد
-حالا شما اول بيا خونمون يه استراحتي كن بعد مفصل بهت ميگم
-نه خواهش مي كنم الان بگين مي خوام زودتر خانوادمو ببينم
-خب چي بگم بهتون تو ماشين كه نميشه بيا حداقل خونمون تا بهت بگم
به زور منو برد خونشون بعد از كلي معطلي التماسش كردم كه زودتر بهم بگه
-والا
چي بگم بهت من اون روز اينجا نبودم ولي وقتي بعد يك ماه اومدم برام تعريف
كردن كه تو اون روز از صبح همينجور هواپيماي عراقيا از بالاي شهر پرواز
ميكرده تا يه مدت نيومده همه فكر ميكنن ديگه تموم رفته بابات نمي دونم اون
روز كجا رفته براي كارش مامانت تها تو خونه بوده همه با خيال راحت تو
خونشون رفتن عصر بوده نمي دونم ساعت چند بوده كه يهو با صداي انفجار همه از
خواب بيدار ميشن چندتا هواپيما به شهر حمله كرده اكثر خونه ها رو با خاك
يكسان كردن بعضي ها كه بيرون خونه هاشون بودن تونستن خودشونو نجات بدن ولي
اونايي كه تو خونه هاشون بودن نتونستن….

رنگم پريد يعني مامانم نه نه اين امكان نداره حتي فكرش هم داره ديوونم مي كنه
خانم صديقي بعد از كمي مكث دوباره مي گه:
-مامانت هم كه تو خونه بوده نتونسته بيرون بياد
اشكم سرازير شد نه اين امكان نداره مامانم زنده س
-خانم صديقي خواهش مي كنم بگين مامانم زندس
-دخترم قوي باش همه يه روز رفتنين ما هم يه روزي مي ريم
-خدااااااا چرا هر چي اتفاق بايد براي من بيفته اخه من چي كار كردم گناهم چي بود كه دارين اين همه بلا سرم مي يارين
-دخترم اروم باش خودتو كنترل كن
-اخه چه جوري چه جوري مي تونم اروم باشم مگه مي شه
-بيا اين اب قند رو بخور تا اروم بشي
-نمي خوام
-بابام پس اون كجاس؟
-باباتم
وقتي اين اتفاق افتاد شكست نتونست غم از دست دادن مامانتو تحمل كنه فكر مي
كرد تو هم تو جنگ جونتو از دست دادي همه اين اتفاقا باعث شد همه چيزشو
بفروشه بره خارج
-شما ادرسشو ندارين؟
-نه دخترم من وقتي اومدم كه بابات رفته بود خبر ندارم ديگه كجا رفته
-مي تونين ادرسشو برام پيدا كنين؟
-باشه سعيمو مي كنم

********
الان نزديك يك ماه كه از ايران اومديم
بعد
از اون حرفا ادرس و شماره تلفون رو دادم به خانم صديقي تا خبرم كنه بعدم
يه راست رفتم پيش فواد جاي ديگه اي رو نداشتم كه برم اگه هم كه داشتم نمي
رفتم چون به حامد قول داده بودم
تو همون جا بود كه حامد به من گفت كه عاشقم شده
-فايزه چرا درك نمي كني من عاشقتم
-چه جور مي توني همچين حرفي رو بزني وقتي كه مي دوني من شوهر دارم و عاشقشم
-هه عاشق تو رفتي عاشق كسي شدي كه دشمن ماس
-درسته قبلا دشمن بود ولي الان كه نيست
-اينو
هم مي دونم كه مرد تر از تو هس چون وقتي اونجا فهميد كه دخترم هيچ كاري
باهام نكرد ولي الان تو وقتي هم كه فهميدي من شوهر دارم بازم پيشنهاد دادي
بهم حالا هم من اومدم تو هم به من قول دادي اگه بر گردم مي زاري من و فواد
بر گرديم عراق
-منم زير قولم نزدم مي زارم برين
-حالا هم مي خوام برم پيش فواد
نزاشتم به حررفاش ادامه بده چون دوست نداشتم بشنوم
خودش
همراهم اومد نزديك يك اتاقي وايستاد به سربازي كه كنار در اتاق بود اشاره
كرد كه در رو براي ما باز كنه با هم رفتيم تو اتاق اول تاريك بود هيچي نمي
ديدم بعد كه چشمام به تاريكي عادت كرد يكي رو ديدم كه گوشه اتاق پشت به ما
خودشو جمع كرده بود و خوابيده بود يعني اين فواده باور نمي كنم چقدر لاغر
شده بود
پاهام سست شده بود رفتم به طرفش حامد همون جا كنار در وايساد
كنارش نشستم اشكام سرازير شد
-فواد
با شنيدن صدام يكم تكون خورد ولي بلند نشد دوباره با صداي بلند تري گفتم:
-فواد بلند شو منم فايزه
ايندفعه به سرعت به طرفم برگشت
-فايزه
انگار مطما نبود كه من باشم دستشو به طرف صورتم گرفت وقتي مطما شد كه خيال نيست منو محكم تو بغلش گرفت:
-فايزه تو برگشتي باور نمي كنم تو به خاطر من يرگشتي همش فكر مي كردم منو يادت رفته باشه
-نه فواد مگه ميتونم تو رو فراموش كنم
گريم گرفت
-فواد ديگه من به جز تو هيچ كسي رو ندارم
-گريه نكن عزيزم من هميشه كنارتم كي گفته تو تنهايي
با دستاش اشكامو پاك كرد و چشمامو بوسيد
-دوست ندارم ديگه چشماتو گريون ببينم

با
صداي فواد از فكر اومدم بيرون تو اين مدتي كه اومده بوديم از ايران همش در
حال غصه خوردن بودم اب و خوراكم همش گريه بود هنوز كه هنوزه خانم صديقي
زنگ نزده ديگه نا اميد شدم حتما پيدا نكرده كه زنگ نزده
-فايزه كجايي
-اينجام تو اتاق
-بيا كه يه خبر برات دارم
از اتاق اومدم بيرون
-بگو چي شده
-اول يه بوس بده تا بگم
-اهههههههههه فواد لوس نشو ديگه بگو
-نه اول بده تا بگم
نزديكش رفتم گونشو بوسيدم
-خب حالا بگو
-نه اين قبول نيست
-فوادددددددد
-باشه باشه تو اعصابتو داغون نكن امروز خانم صديقي زنگ زد
نزديك بود پس بيفتم
-چي يه بار ديگه بگو
-خانم صديقي ادرس باباتو داد مي گفت رفته كانادا
پريدم تو بغل فواد
-واييييي فواد مرسي

****
با صداي يك خانمي كه به اينگليسي داره ميگه
مسافران
محترم هواپيما در حال پرواز هست لطفا كمربنداتون رو ببنديد و همه سر
جاهاشون باشن اميدوارم سفر خوبي براتون باشه((اينو از خودم گفتم نمي دونم
درسته يا نه))
يه ارامش عجيبي مي گيرم با صداي فواد كه بغلم نشسته به خودم مي يام
فواد – بنظرت منو مي پذيره
فائزه- ما سه نفر ديگه جز هم كسي رو نداريم ..فواد ..
اگرم
نپذيره…….فقط بايدم دلم خوش باشه به بودنش و ديدنش..كه دينايي مي ارزه
……اما پدرم رو مي شناسم اون تنها تر از اوني شده كه بخواد خودشو با
وجود تو ناراحت كنه..پدرم ديگه مثل گذشته نيست..

اون تنها شده تنها….تنهاي تنها
سرمو مي زارم رو سينه فواد و چشمامو مي بندم….


رمان روزهای شیرین نیما

کلی اصرار کردم تا بهم گفت .
سعید:با نسترن دعوام شده و باهام قهر کرده .
نیما:نسترن؟نسترن کیه؟
سعید:خانومم.
نیما: اهان همون عزیز دلت!

که سعید دوباره اه از ته اعماقش کشید.
نیما : حالاچرا دعوات شده؟شما که رابطتون خوب بود و کلی لاو می ترکوندین چیزی بهش گفتی؟
سعید :نه چیزی بهش نگفتم
نیما: پس الکی قهر کرده؟
سعید:داشتیم
راجع به باباش حرف می زدیم به شوخی گفتم بابات خیلی خره. اونم بهش برخورد و
گفت اگه خر نبود من رو به تو نمی داد و تا الان گوشیش رو خاموش کرده .
خندم گرفت و شروع کردم خندیدن تمام خنده هایی که توی خونه خوشبخت جلوی خودم رو گرفته بودم اینجا خالی کردم…
سعید: من بهت نگفتم که بخندی گفتم تا کمکم کنی !
نیما:اخه تا حالا از این قهرا ندیده بودم قهر به خاطر کلمه خر !
ولی
زود خودم رو جمع و جور کردم و شروع کردم سعید رو دلداری دادن و گفتم هر
کمکی از دستم بر بیاد انجام می دم تو می تونی روی من حساب کنی. بهش گفتم
ولی حق داشته هر قدر هم پدرش دیکتاتور و مستبد باشه بازم پدرشه. الان هم
زنگ بزن خونشون

سعید:باباش گفته تا کار پیدا نکردی حق نداری زنگ بزنی خونه من.
نیما: حالا اون یه چیزی گفت تو باید گوش کنی؟
سعید: اگه بفهمه گیر میده. میشه تو بزنی؟
نیما:من؟من بزنم چی بگم؟
سعید:تو بزن اگه نسترن بود بگو من پشیمونم.خیلی پشیمونم.دیگه تکرار نمی کنم.
نیما:من اینا رو بگم؟ باشه من می گم ولی اگه کار خراب تر شد با من نیستا من این کارا بلد نیستم.
سعید شماره رو گرفت و داشت بقیه سفارشات رو به من کرد.
دیدم یکی با صدای کلفت داره می گه بفرمایید منم زود قطع کردم. سعید:چی شد؟چرا قطع کردی؟
نیما:خودش بود…من قطع کردم.
سعید:کی نسترن؟
نیما:نه اقا خره.
و دوتایی با سعید زدیم زیر خنده.
ده دقیقه بعد دوباره زنگ زدم و بازم اقا خره یعنی پدر خانوم سعید گوشی رو برداشت که قطع کردم.
انگار همونجا خوابیده بود با یه دونه زنگ بر می داشت.
دیدیم اینجوری نمیشه به سعید گفتم حمید تجربش بیشتره با اون مشورت کنیم سعید هم با اینکه ته دلش راضی نبود ولی قبول کرد.
خدا به خیر کنه کاری که بخواد با مشورت حمید صورت بگیره.
زنگ زدم به حمید
نیما:الو سلام حمید بیداری؟
حمید:تو چی فکر می کنی؟
نیما:بیداری دیگه.
حمید: حالا چی کار داری؟دلت واسم تنگ شده بود؟
بگو دوسم داری بگو طاقت دوریم و نداری منم قول میدم لوس نشم بگوو بگووو
نیما:بچه بازی در نیار کار داشتم باهات
حمید:خوب وقت ندارم..برو فردا بیاا..
نیما: فحشت می دمااا
حمید:نمی خواد فرهنگ درخشان خاندانت ت رو به رخ بکشی کارت رو بگو.
نیما:پسر عمم سعید با زنش مشکل داره از تو مشورت می خوام.
حمید:مرتیکه قاز قلنگ نصف شب زنگ زدی می گی پسر عمم با زنش مشکل داره؟
مگه من مشاوره ازدواجم؟ زنگ بزن این برنامه های تلویزیون مشکلت رو در میون بزار ترجیحا شبکه سه برنامه گلبرگ.
نیما:ادم یه کاری از تو نخواد .شب بخیر.
حمید: حالا نمی خواد قهر کنی چون راجع به جوونا و مشکلاتشونه الان کمکتون می کنم.دقیق واسم تعریف کن چی شده
منم دقیق تعریف کردم. شروع کرد خندیدن..و گفت این خر چه قدر کاربرد داره ما نمی دونستیم!
خندیدناش تموم شد یکم تفکر کرد و گفت بپرس سعید پیام داده بهش یا فقط زنگ زده؟
سعید گفت که فقط زنگ می زده.
حمید هم مثل دانشمندا گفت خوب پسرم یه پیام بهش بده ببین به دستش می رسه یا نه.
سعید پیام رو داد و در کمال تعجب به دستش رسید و سعید کلی خوشحالی از خودش نشون داد.
و از حمید کلی تشکر کرد از بس خوشحال بود گفتم الان بلایی سر خودش میاره.
حمید هم که از تعریفای سعید به خودش مغرور شده بود فکر کرده بود دانای کله و شروع کرده بود
سفارشات
لازم رو به سعید دادن که چه طور با خانومش حرف بزنه و بعد هم به من گفت
فردا صبح باید بریم یه شرکت خارجی واسه استخدام خودت رو اماده کن.

و بعد هم من از حمید تشکر کردم که گفت باید تشکر ویژه بکنی ازم
نیما:یعنی چی؟چه طوری؟
حمید:یعنی یه بوس بده تا بخوابم.
نیما:بر و گم شو .شب بخیر…
و بعد سعید با خانومش تا خود صبح داشتند اس ام اس بازی می کردند.
اعصاب
من به هم ریخته بود شیطونه می گفت برو باز دو تا سوسک بیار بنداز رو تنش .
یه حس دیگه هم می گفت گوشی رو ازش بگیر بنداز تو دستشویی اگه جرات داره
بره بیاره .
به سعید گفتم حد اقل اون صداش رو قطع کن تا واسش پیام می اومد یه صدای بوس مانند از توش می اومد
که گوش نداد و سرش گرم بود معلوم نبود چی می گفتن…
منم اعصابم خورد شد. رفتم یکم فیلم ببینم اعصابم اروم بشه که همونجا جلوی تلویزیون خوابم برد.
صبح خواب بودم که احساس کردم داره زلزله میاد تمام تنم داشت به طرز وحشتناکی می لرزید.چشمام رو باز کردم..دیدم عمه خانووم بالا سرمه و ماهی تابه تو دستشه و داره تکون می ده.
از چشماش داشت خشم می بارید…
با خودم گفتم الان می خواد بکوبه تو فرق سر من.شانس که نداریم زودی بلند شدم..و گارد دفاعی گرفتم
و گفتم صبح بخیر عمه خانوم.
عمه خانوم گاردش رو هجومی تر کرد و ماهی تابه رو از دست چپش داد توی دست راستش.
از سعید شنیده بودم دست راست عمه خیلی سنگینه…
گفت دیشب ساعت چند اومدی؟
من در حالی که منتظر حمله عمه خانوم بودم اب دهنم رو قورت دادم و گفتم زود اومدم …عمه خانوم:اگه زود اومدی پس من چرا خواب بودم؟
نیما:خوب شما زیادی زود خوابیدی و گرنه من زود اومدم.
عمه خانوم:شب دیر میای؟ صبح دیر بیدار میشی؟ جلو تلویزوین هم می خوابی؟معلوم هست چیکار می کنی؟
نیما:عمه خانوم من همش دنبال کار بودم..هر کس این قدر دنبال کار باشه خسته میشه و هر جا که دید می خوابه تازه تقصیر سعید هم بود
عمه خانوم:به سعید چه؟ اون چی کارت کرده؟اون که سرش با زن خودش گرمه دنبال الافی و ولگردی هم نیست.
نیما:بله و لی دیشب صدای عشق بازیش نمی ذاشت من بخوابم…
عمه با حالت تعجب و خشم و اخم من رو نگاه کرد گفتم الانه که ماهی تابه رو پرت کنه طرف من.
عمه خانوم: بی تربیت عشق بازی یعنی چی؟
نیما:نه نه.منظورم همون اس ام اس بازی بود.
ای تو روحت حمید که این کلمه عشق بازی رو انداختی تو دهن من.
عمه خانوم:ببین نیما اگه چیزی شده به منم بگو من عمتم.می تونم کمکت کنم..تو با سعید هیچ فرقی نداری واسه من.نیما:نه عمه خانوم چیزی نشده.
عمه خانوم:چرا از من خجالت می کشی؟دلت پیش کسی گیر کرده بهم بگو؟
یه لحظه فکر کردم بعد گفتم نه عمه خانوم این حرفا به من نمی یاد.
عمه خانوم:حالا یکم بیشتر فکر کن شاید گیر کرده خودت حواست نبوده…
این دفعه بدون فکر کردن گفتم نه عمه خانوم.من اهل این چیزا نیستم.
عمه خانوم:پس این عسل خانوم کیه؟
نیما: عسل؟ چی؟ کی؟ من نمی شناسم.من عسل نمی شناسم.عسل کیه عسل چیه…عمه خانوم:نمی شناسی؟زنگ زده به گوشی تو میگه با اقا نیما کار دارم. می گم شما میگه دوستش .دوستته؟
نیما: نه نمی شناسم.حتما حمید بوده خواسته شوخی کنه همیشه از این دیوونه بازی ها در میاره.عقل نداره!
عمه خانوم:یعنی من صدای پسر تا دختر نمی فهمم؟
نیما:خوب حمید خیلی خوب تقلید می کنه.ازش هر کاری بر میاد!
عمه خانوم: دوسش داری؟
نیما:کی؟حمید رو؟
عمه خانوم:نه عسل خانم رو.
نیما:نه…ندارم.عمه خانوم:ولی اون دوستت داره!
نیما:کی عسل؟ نه بابا فکر نکنم.عمه خانوم:دیدی می شناسیس..تو که گفتی نمی شناسیش تو امدی سر من رو شیره بمالی بچه؟
با همین ماهی تابه بزنم تو فرق سرت؟
من که می دونستم از اول هم نیت عمه این بود که با ماهی تابه بکوبونه تو سرم!
خدایا کی من از دست عسل و خاندانشون راحت میشم.کاش پام می شکست و اون جشن تولد نمی رفتم
بعد هم خیلی مظلومانه گفتم: اهان اون عسل.همکلاسیمه .
عمه خانوم:پس چرا گفتی نمی شناسم???
نیما:خوب من همکلاسی هام رو با اسم فامیلی می شناسم
عمه خانوم:پس چرا عسل خانوم اسمش رو می دونی؟ حتما دوسش داری و یه رابطه خاصی بینتون هست
ببین نیما خجالت نکش بهم بگو منم هر کمکی از دستم بر بیاد واست انجام می دم
نیما:نه عمه خانوم.من هیچ احساسی نسبت به کسی ندارم.
عمه خانوم:تو بیجا کردی..تو الان تو سنی هستی باید ازدواج کنی..این دوستی ها و روابط اخر عاقبت خوبی نداره!
نیما:عمه خانوم شما اشتباه می کنید من اهل این چیزا نیستم.
عمه خانوم:نیما عسل کیه؟ تو داری چی کار می کنی؟شبا چرا دیر میای؟کجا میری؟
نیما:عسل هیچ کی نیست من هیچ جا نمی رم یعنی شما راجع به من این طور فکر می کنید؟
عمه خانوم: ببین نیما من خودم همه چیز رو می دونم.
نیما:عمه خانوم کسی چیزی گفته؟
عمه
خانوم هم مثل این پلیسا که نمی خوان منبع اطلاعاتیشون رو لو بدن گفت نه.
ولی همین دوستت زنگ زد و گفت یاد اور ی کنم بری شرکت واسه استخدام و خواب
نمونی.

نیما:کی حمید؟
عمه خانوم: نه عسل خانوم.
مگه اینکه این عسل کاری کنه تو بری دنبال کار از بس بهت علاقه داره اینده تو واسش مهمه!
عجب!!
دختره پر روی وقیح گرفته دو ساعت با عمه حرف زده و هر چی امار و اطلاعاته
داده به عمه… اینجا باید بگم دختر علاوه بر سنگین بودن پررو هم نباید
باشه!مگه اینکه دستم به حمید نرسه همش تقصیر اونه.

عمه خانوم رو خیلی حرفه ای ولی با زحمات بسیار بسیار زیاد پیچوندم و با عصبانیت رفتم شماره حمید رو گرفتم..
می
دونستم اون به عسل گفته .مرتیکه دهن لق .نمی تونه جلوی خودش رو بگیره یه
چیزی بفهمه کل کشور خبردار می شن از خبر گذاری های رسمی هم سریع تر عمل می
کنه!

حمید: الو…
نیما: درد …کوفت
حمید :توی
دلت.توی ملاجت.جای صبح بخیر گفتنته؟تازه من باید به تو بگم درد و کوفت و
مرض و چند تا فحش دیگه. شب می خوام بخوابم تو زنگ می زنی صبح می خوام پا
بشم تو زنگ می زنی. چرا هی تو زنگ می زنی؟مگه کلبه امال و ارزوهاته هی زنگ
می زنی؟ من گفتم قصد ازدواج دارم نگفتم قصد ازدواج با تو دارم که هی زنگ می
زنی؟ پس چرا ساکتی؟

نیما:منتظرم اراجیفت تموم بشه.
حمید:پس
صبر کن یکم دیگه مونده. شب با صدای تو خوابم برد همش کابوس دیدم هر چی
هیولای زشت و بد ترکیب شبیه تو بود اومد تو خوابم. اه روزی که با صدای تو
شروع بشه معلومه اون روز. روز بدبختی و فلاکته. من چه قدر بد شانسم من چه
قدر مظلومم… حالا تموم شد تو بفرما.

نیما:چی رو؟
حمید:همون چیزی که به خاطرش مزاحم وقت گران بهای من شدی. نیما:عسل زنگ زده بود .

حمید: بله دیگه واسه بعضیها عسل زنگ می زنه واسه ما توی نحس و ضد حال!خدا شانس بده. نیما:عسل از کجا خبر داره؟

حمید:از چی.؟من چه بدونم نامزد توئه.
نیما:ببین حمید چیزی ازم پنهون نکن زود باش بگو.
حمید:خوب چی باید بگم.نامزد توئه حلقه رو تو توی دستات می کنی من باید حرف بزنم؟من کجای پیازم؟
نیما:اگه یه بار دیگه بگی نامزد توئه هر چی از دهنم در بیاد بهت می گم.
حمید:نمی خواد اون تالار اندیشه و تفکراتت رو باز کنی. چی باید بگم؟
نیما:عسل از کجا خبر داره؟
حمید: نا…
اومدم تو حرفش و گفتم باز که داری می گی.
حمید:ای بابا می خواستم بگم نازی نازی چه قدر صدات قشنگ شده ادم لذت می بره به صدات گوش می ده. حالا بفرما ببینم ن چیکار کرده.

نیما:ن کیه؟
حمید:همون که نمی خوام اسمش رو بیاارم دیگه همون که چیز تو میشه.
نیما:یعنی چی؟
حمید:ای بابا خنگ بازی در نیار دیگه.همون عسل خانوم.بگو عسل خانوم که چیز تو میشه چی کار کرده؟
نیما
: عسل زنگ زده به گوشی من. من خواب بودم. بعد عمه خانوم بر داشته دو ساعت
حرف زدن بعد هم گفته به نیما بگید بره شرکت واسه استخدام.
حمید:ایول دمش گرم چه دختر خوبیه!
نیما:یعنی از نظر تو اشکال نداره؟
حمید: نه چه اشکالی می تونی داشته باشه؟ یه پسر بیکار رو از خواب بیدار کرده تا بره دنبال کار .کارش

خیلی
اخلاقی بوده …کاش یکی جز تو من رو بیدار می کرد من کشته مرده کارهای
اخلاقی هستم این جامعه ما به این کارهای اخلاقی خیلی نیاز داره !

نیما: میشه بگی عسل از کجا خبر داره؟
حمید:خوب گفتم که خیلی کارش اخلاقی بوده خواسته زیادی اخلاق نشون بده این جا رو عسل پیشنهاد داده.
نیما:یعنی چی؟
حمید: یعنی همین که شنیدی .
نیما:یعنی ما باید جایی بریم که عسل پیدا کرده؟
حمید :اره…
نیما:به اون چه؟
حمید:خوب اون چیز توئه دیگه .

نیما :این قدر چیز چیز نکن حالم داره بد میشه.

حمید:خوب خودت گفتی نگم که چیزته!!!

نیما:اه.لعنت به تو…بگو بابا هر چی می خوای بگی بگو فقط چیز چیز نکن!
حمید:ای شیطون خوشت اومده می گم نامزدته…
کی میشه علم پیشرفت کنه از تو تلفن هم بشه ادما رو خفه کرد یا با لگد زد پس گردنشون!
نیما:اگه عسل پیدا کرده من نمی یام.
حمید:خوب تو فکر کن عسل نبوده مربا بوده پشمک بوده قند بوده شکلات بوده باقلوا بوده.
این باقلوا رو با یه لحن خاصی گفت…
نیما:از این فکرا نمی خوام بکنم. نمی خوام زیر دین عسل و خاندانشون باشم.
حمید:ای بابا زن و شوهر که این حرفارو ندارن با هم. هر کمکی که به هم می کنن واسه اینده بهتره.
نیما:نه من نمی یام.میگن سلام گرگ بی طمع نیست.
حمید:والا به عسل خانوم با این کمالات و جمالات نمی خوره گرگ باشن. ولی به تو خیلی می خوره گرگ باشی.
نیما:پس عسل خانوم با همه کمالاتش و جمالاتش واسه خودت ایشالاه استخدام بشی من که نمی یام.
حمید:من
جنس دست دوم نمی خوام مال خودت باشه. الان هم میخوای بیا می خوای نیا من
سر ساعت میرم اونجا. در ضمن کار کاره دیگه چه عسل پیدا کرده باشه چه ثریا
چه شیرین چه هر کس دیگه!

طوری ناز می کنی انگار ادم مهمی هستی و بدون تو کل کارا لنگ می مونه خوبه هنوز استخدام نشدی!
نیما:هر کسی قواعد خودش رو داره.
و بعد حمید یه حرف زشت بی تربیتی زد و از هم خداحافظی کردیم.
من دوست نداشتم برم.ولی خوب اگه نمی رفتم مورد اتهام قرار می گرفتم که خودم دوست ندارم کار پیدا کنم
و تمام تقصیرا می افتاد گردن خودم .در حالی که من مقصر نبودم.
به خودم گفتم نیما برو تا نگن خودش نمی خواد بره از کجا معلوم تو رو استخدام کردن.
یه حسی می گفت نه نیما نرو از کجا معلوم اینا نقشه نباشه؟ اینا خانواده خطر ناکی هستن…
تو نباید وارد این بازی ها بشی.
بعد یه حس دیگه گفت تو اگه نری حمید تنها می مونه و ممکن وارد بازی های خطر ناک بشه تو باید اونجا باشی تا نجاتش بدی.
با اینکه راضی نبودم ولی به خاطر حمید تصمیم گرفتم که برم.
لباس پوشیدم یه صبحانه مفصل که عمه خانوم اماده کرده بود خوردم یکم هم به خودم رسیدم.
بعد هم کیفم رو برداشتم می خواستم خونه رو ترک کنم که عمه خانوم بهم گفت:
نیما
حواست به کارات باشه از این لحظه به بعد من تمام حرکاتت رو زیر نظر می
گیرم تا دست از پا خطا نکنی. وای به حالت اگه کار خطایی ازت سر بزنه!

نیما:چشم عمه خانوم.ولی من که اهل خطا کردن نیستم.
بعد عمه خانوم واسم ارزوی موفقیت کرد و من از خونه اومدم بیرون.
بعد از دو بار سوار تاکسی شدن و پیاده شدن رسیدم به شرکت.
دیدم حمید خیلی ریلکس و اروم.مثل بچه های دبستانی در حال لیسیدن بستنیه و تا من رو دید شروع کرد سخنرانی کردن.
حمید:تو که واسه استخدامی جونت در میره و تمام سلول های بدنت به تکاپو می افته چرا الکی قمپز میای ؟
از
همون اولم می دونستم میای. بیکار تر از اونی که از پیشنهادات کاری بگذری!
خوبه کل شهر کل کشور کل جهان می دونن تو بیکاری و تا کار پیدا نکنی قصد
ازدواج نداری!!! البته هر چند با این اخلاق گند تو کسی زنت نمیشه.

نیما:جای این حرفا یه تعارف کنی بد نیست.
حمید:به من چه خودت بخر…من که مسئول خرید و تعارف بستنی واسه بیکارا نیستم.
نیما:خیلی گدایی خسیس بدبخت.
حمید: خدایا ببین کی به کی میگه خسیس .من حد اقل واسه خودم چیز می خرم تو که واسه خودتم نمی خری!
نیما:ببین من اعصاب معصاب ندارما می زنم داغونت می کنما.زد
زیر خنده و بعد با یه حالت جدی گفت از دست چیزت اعصابت خورده ؟به من چه؟
من چی کارم؟من خودمم یه کارجویی بیش نیستم و دنبال کارم چیز تو از روی خیر
خواهی به منم زنگ زد.

نیما:من مشکوکم به این رفتارش .فکر کنم یه نقشه باشه.احساس خوبی ندارم…
حمید:واسه
من کار اگاه بازی در نیار. اصلا تو خودت تا حالا از عسل چیز بدی دیدی؟خودش
کار خطایی کرده؟واسه اینکه دختر خاله ثریاست که نباید اون تاوان بده!

انصافا هم راست می گفت خودش رفتار معقولی داشت البته فقط یکم سنگین نبود و یکم زیادی می خندید و زود هم با همه فامیل می شد.
نیما:ولی چرا به من زنگ نزد؟
حمید:
خوب چون فهمید تو اخلاق نداری اگه بهت بگه بر خورد بدی می کنی. به من گفت
چون خیلی خوش برخورد و خوش اخلاق هستم اخلاقم هم گند نیست.کسی ازم فرار نمی
کنه همه جذب می شن و از هم کلام بودن با من لذت می برن…

نیما: می خوای بازم بگو؟ کم نگفتی؟
حمید:اینا
حقیقته اقا نیما کور شود هر انکه نتواند محبوبیت مرا ببیند. اگه کسی این
وسط باید مشکوک بشه اون منم.. من به تو مشکوکم.چرا همه می خوان به تو کمک
کنن؟ چرا هرکی از راه می رسه میگه باید به نیما کمک بشه؟ جوون خوبیه؟پس
حمید چی؟ اون از شیرین خانوم که گفت به خاطر تو پول نمی گیره این از عسل که
واست کار پیدا می کنه اونم یه جای با کلاس… می گن یه بنده خدایی می
خواسته تو زندگی جلو بی افته می ره یه زن حامله می گیره. حالا اون ثریا هم
می خواد به تو کمک کنه و تو توی زندگی جلو بی افتی و بدون کاشت و داشت برسی
به مرحله برداشت.چرا من این قدر مظلوم و تنها هستم؟چرا کسی به فکر من
نیست؟

نیما:تو بستنیت رو بخور نمی خواد به این چیزها فکر کنی.
قبلا که گفته بودم حمید همزمان هم می تونه بخوره و هم حرف بزنه.
بستنیش که تموم شد رفت کاغذش و چوبش رو انداخت توی سطل اشغال.
نیما: چه عجب من یه کار فرهنگی از تو دیدم.
حمید:
من که گفته بودم پرم از کارهای فرهنگی. من و کارهای فرهنگی به هم گره
خوردیم من اگه یه روز نرم سراغ کارهای فرهنگی احساس پوچی می کنم.

اینم واسه تاثیر بیشتر میگم تا بدونی چه قدر فرهنگی هستم : شهر ما خانه ماست در حفظ نظافت و پاکیزگی شهر خود کوشا باشید.
نیما: تو امروز خیلی دچار خود شیفتگی شدی ها.خوبه یه تیکه اشغال انداختی توی سطل اشغال.
حمید: همین یه تیکه یه تیکه جمع میشه وانگهی دریا شود.
باز حمید شروع کرد دستکاری و خرابکاری ادبیات بی توجه به حمید رفتم توی شرکت و اونم پشت سرم اومد.
یه شرکت خارجی با کلاس و کاملا مدرن و به روز که یه فضای عطر اگینی هم داشت!
از در و دیوارش بوی عطر و ادکلن می اومد انگار به جای شیشه پا ک کن از ادکلن استفاده کرده بودند. چند تا کارمند خارجی و ایرانی هم داشت که همه رنگی بودند سیاه و سفید زرد و خاکستری و غیره
ما رو راهنمایی کردن توی یه اتاق که چند تا خانوم اونجا بودند.
حمید تا فضای اتاق رو دید چشماش برق عجیبی زد برق که چه عرض کنم بیشتر شبیه رعد و برق بود…
حمید نگاهش رفت سمت یکی از منشی ها و گفت خودشه!
نیما:چی خودشه؟
حمید:سر دسته منشی ها و امین رییس .همه کاره شرکت اچار فرانسه…
نیما:از کجا می دونی؟
حمید:خوب دقت کن جذبه رو می بینی دیگه.به عمق نگاهش توجه کن با بقیه فرق داره…
نیما:من که فرقی ندیدم.
حمید بلند شد رفت پیش خانوم منشی و شروع کرد حرف زدن توی ۳ سوت با هم صمیمی شدن.
و خنده خانوم منشی در اومد! بعد هم یه فرم به ما داد که ده صفحه بود و گفت پر کنید
حمید همون اول کار گفت دستم درد می کنه نمی تونم بنویسم .
گفتم الانه که می گه دوستت واست بنویسه منم حوصله نداشتم مال خودم رو بنویسم چه برسه مال حمید.
من از اول راضی نبودم بیام اینجا حالا بیام فرمای حمید هم پر کنم .عمراا…
ولی در کمال تعجب و ناباوری من .منشی به حمید گفت همراهم بیا .حمید داشت می رفت یه چشمکی به من زد …
معنی چشمکش این بود پر کن تا جونت در بیاد یه معنی دیگه هم داشت که معنی خوبی نبود…
مشغول پر کردن فرما شدم یه حسی می گفت الکی پر کن تا قبول نشی.
ولی نه یه بیکار واقعی همیشه توی پر کردن فرم صداقت داره به خاطر یه کار صداقتش رو زیر پا نمی ذاره.
فرمایی که جلو من بود چند صفحش به زبان انگلیسی بود که یکم گیج کننده بود.
گفتم منم یکم از روش های حمید استفاده کنم تا زودتر فرمها رو پر کنم.
سرم رو اوردم بالا دیدم فقط یکی از منشی ها اونجاست.
رفتم پیشش و خواستم ارتباط برقرار کنم..هر چی تلاش می کردم هیچ نتیجه ای نمی گرفتم.
چشماش تو صفحه مانیتور بود و نسبت به اطرافش هیچ واکنشی نشون نمی داد.
زشت هم بود داد بزنم یا کار دیگه ای انجام بودم.
زدم روی میز تق تق تق..ولی اصلا تاثیری نداشت محکم تر زدم تتتتق تتتتتتتق تتتتتتق ولی انگار نه انگار!
تو همین حال و هوا که دنبال یه راهی واسه برقرای ارتباط بودم یه نفر دست گذاشت رو شونم.پریدم هوا و بعد پشت سرم رو نگاه کردم.
مسئول حراست بود با سیبیل های کلفت و هیکلی تنومند
پرسید کاری داشتین؟
منم که هول شده بودم یه هو گفتم می خواستم ساعت بپرسم!
– همین؟
نیما:همین هم که نه این فرما یکم سخته می خواستم کمک هم بگیرم.
– مطمئنی؟
بدون معطلی و قاطع و محکم گفتم اره.
و بعد جناب اقای حراستی یه نعره ای زد که پرده گوش من و پرده گوش اون خانوم و هر چی پرده گوش اون نزدیکی ها بود اسیب شدید دید…
بعد هم اون خانوم چیزایی که تو گوشش کرده بود رو از زیر مقنعش در اورد و با حالت طلبکارانه به من گفت:
چه تونه اقا؟اینجا که چاله میدون نیست داد می زنید؟بدم مسئول حراست حسابتون رو برسه؟
یعنی مسئول حراست به اون گندگی رو اونجا نمی دید؟ یا شاید من توهم زده بودم و حراستی در کار نبود؟
شت سرم رو نگاه کردم دیدم مسئول حراست نیست فکر کنم در رفته بود. ای نامرد.از هیکل گندش خجالت نمی کشید. حراستی هم این قدر نا مرد؟!
منشی:خوب کارتون؟ نیما:هیچی!
منشی: شما هیچ کاری نداشتید این طور داد می زدید؟ اگه کار داشتید چی کار می کردید؟ نیما:ولی من نبودم.
منشی:حتما من بودم؟ نه بگید دیگه من بودم؟چه رویی دارین شما پسرا!!!
حالا
من چه طور از حق خودم دفاع کنم؟خانوم منشی معلوم نبود با خودش چند چنده
احتمالا تو وقت اضافه بود! این جور مواقع بهتره بحث رو عوض کرد:

نیما:ما قرار شده اینجا بیایم واسه استخدام و اگه قسمت بود مشغول کار بشیم!
یه نگاه به من کرد تو نگاهش حرفای بدی بود انگار ما از پشت کوه اومدیم!
منم گفتم لیسانس داریم تا بدونه تحصیل کرده ایم و در کلاس های دانشگاه علم اندوزی کردیم!
منشی: ما اینجا هممون فوق لیسانس داریم!
خوب بعضی مواقع بحث که عوض میشه تغییری در شرایط ایجاد نمی کنه بهتره اصلا هیچی نگفت!!!
یادم اومد اعصابم از صبح خورد بود قیافه جدی به خودم گرفتم و بدون اینکه چیزی بگم رفتم نشستم.
چند
دقیقه بعد حمید با نیش باز از دور نمایان شد از قیافش معلوم بود خیلی
خوشحاله و اطلاعات زیادی کسب کرده. اومد فرمش رو داد من از رو اون پر کنم و
شروع کرد مخابره جدید ترین اطلاعات جمع اوری شده…

حمید:اون منشی که گفتم بهت؟ اون لاو پارتنر رییسه!
نیما:یعنی چی؟
حمید:یعنی
همون عزیز دلش ولی با شدت کمتر! از الان خودت رو استخدام شده بدون از فردا
تو کاردار محسوب میشی نیما دوران بیکاری تموم شد!

نیما:از کجا این قدر مطمئنی؟
حمید:خوب ۸۰ درصد کار تو قطعی شده. منشی کل که راضی باشه رییس کل هم راضیه . می مونه ۲۰ درصد
که باید خودت رو جلوی رییس نشون بدی و بدونه جنم کار کردن داری!
نیما:پس تو چی؟
حمید:من
که مشکلی ندارم تو دل برو هستم زود جذبم میشن از الان هم استخدامم صد رد
صد تضمین شدست. ولی تو غصه نخور تا من هستم نمی زارم رفیقم بی کار بمونه
هواتو دارم؛ اگه شده به عنوان ابدار چی بیارمت تو شرکت ولی نمی زارم بیکار
بمونی.

نیما: واقعا اگه تو نبودی من چی بلایی سرم می اومد؟
حمید:هیچی
از بس بیکار می موندی افسرده می شدی بعد هم می رفتی معتاد می شدی بعد هم
از زندگی خداحافظی می کردی و ارزوی ساخت واکسن هم با خودت می بردی اون
دنیا.

فرمارو که پر کردم حمید گفت دو تا فرم رو ببر تحویل منشی بده.
نیما:خودت ببر تحویل بده من با این منشیه بحثم شد.
یه نگاه به من کرد و بعد با تعجب پرسید می خواستی شماره بدی؟؟؟؟!!!!!
نیما:نه بی تربیت!
حمید:پس چرا بحثتون شد؟ خوب حتما می خواستی اول سر صحبت و باز کنی بعدا شماره بدی؟
نیما:نه.
حمید:چرا تو کاری که تخصص نداری دخالت می کنی؟ اگه چشمت رو گرفته خوب اول به خودم می گفتی.
بعد منم عمرا وقتی تو چیز داری واست کاری انجام بدم.غیر اخلاقیه.
نیما:باز شروع کردی مزخرف گفتن؟ امروز حوصله ندارم.یه کم رعایت کن.
حمید:ای
بابا حالا منشی شمارت رو نگرفته چرا سر من خالی می کنی؟ از قدیم گفتن
بسیار شماره باید داد تا شماره گیرد منشی! یعنی این قدر باید این کار رو
تکرار کنی تا دستت راه بی افته نباید زود نا امید بشی!

تهاجم فرهنگی هم اندازه حمید نتونست ادبیات رو تخریب کنه…
حمید رفت کنار منشی یه کم سرفه کرد یکم از خودش ادا در اورد ولی منشی اصلا نگاه نکرد!
گفتم الان بلایی که سر من اومد سر حمید هم میاد و کلی بهش می خندم و روحیم شاد میشه.
حمید که دید از صدا کردن نتیجه نمی گیره اروم اروم انگشتش رو از کنار برد سمت خانوم منشی.
ترسیدم بخواد کار بدی بکنه خواستم بلند شم و فداکارانه خانوم منشی رو نجات بدم.
ولی یاد کلاس گذاشتنش واسه داشتن فوق لیسانس افتادم گفتم به من چه.
حمید
انگشتش رو برد زیر چشم خانوم منشی؟ و اونم دید یه چیزی داره میاد سمتش جا
خورد و یه جیغ بنفش کشید که تمام شیشه های اونجا به لرزه افتاد( این رو
خالی بستم)

بعد هم همه اومدن اون حراستیه نامرد هم اومد ببینه چی شده همون جا خواستم برم حالش رو بگیرم
و یه چند تا بزنمش ولی چون بچه محله ای هاش یعنی همون همکاراش بودن هیچ کاری نکردم!
برو بچ حراست:چی شده خانوم چرا جیغ کشیدید؟
منشی:این اقا این اقا می خواست انگشت فرو کنه تو چشم من!
حمید:من؟
من فقط فرم اوردم تحویل بدم شما انگار خون اشام دیدی جیغ کشیدی! اخه من
کجام ترس داره؟ اصلا با این جیغی که شما کشیدی من بیشتر ترسیدم تا شما!

روی
مانیتور رو نگاه کردن معلوم نبود خانوم منشی داشت چه فیلمی می دید که همه
خانوم منشی رو دعوا کردند و حق رو دادن به حمید و حمید که پیروزی خودش رو
دید نیشش باز شد و فاتحانه و پیروزمندانه همراه با غرور زیاد فرمها رو
تحویل داد.

من کم کم داشت از شرکت خوشم می اومد محیط صمیمی داشت و می شد توی محل
کار فیلم نگاه کرد خیلی خوبه این امکانات رو هر شرکتی به کارکنان نمی ده.
قرار شد بریم بخش مدیریت. اتاق اقای رییس که یکم زبون نفهم بودند یعنی خارجی بودند و زبون ما رو نمی فهمیدند!
حمید رفت چند تا فتوکپی بگیره بیاد و من هم توی بخش مدیریت دم در اتاق اقای رییس نشسته بودم
منشی
مخصوص رییس که خیلی خوش برخورد تر از اون منشی های دیگه بود که البته بعدا
با توجه به اطلاعات کسب شده از جانب حمید فهمیدیم که ایشون خواهر .عزیز دل
اقای رییس هستند!

از
بیکاری حوصلش سر رفته بود شروع کرد سر صحبت رو با من باز کردن و یه
سوالاتی از من می پرسید ولی خوب من کسی نبودم که همین طور راحت اطلاعات
بدم!

خواهر عزیز دل رییس: شما اشنای پژوهشید؟
نیما:تا حدودی اشنایی دارم!
خواهر عزیز دل اقای رییس:پس قراره در اینده اشناییتون بیشتر بشه ؟ نیما:ایشالاه البته من همیشه به پژوهش علاقه داشتم
خواهر عزیز دل اقای رییس:به خودش یا دخترش؟ با خودم گفتم پژوهش و تحقیقات چه ربطی به دختر داره حتما داره شوخی می کنه از بس کارکنان اینجا شوخ و صمیمی هستند!
با خنده گفتم من کاری به دخترا ندارم.
– ولی مثل اینکه ایشون با شما کار داره چون سفارش شما رو زیاد کرده!
نیما:سفارش من رو کرده؟ کی؟
….:یعنی شما نمی دونید؟عسل خانوم دختر اقای پژوهش!
تو دلم گفتم می خوام صد سال سیاه سفارش نکنه!
من دوست دارم بر حسب توانایی های خودم استخدام بشم نه با توجه به سفارش این و اون…
نیما: ایشون لطف دارن .لطفشون هم همیشه داره شامل حال ما میشه!
….:قراره با هم نامزد بشید؟
اونجا
چون محیط صمیمی بود همه می خواستن از کار همدیگه سر در بیارن! ولی جا داره
بازم بگم دختر .منشی و غیره نباید فضول باشه و تو کاری که به اون مربوط
نیست دخالت کنه

نیما: نه.
….:می خواین در حد دوست باقی بمونید؟
نیما: من هیچ دوستی با کسی ندارم!!!!!
…:پس چرا سفارش شما رو کرده؟
با یکم اخم گفتم: قبلا که عرض کردم ایشون لطفشون خیلی زیاده.
بعد هم حمید اومد و من نفس راحتی کشیدم که از دست ایشون خلاصی پیدا کردم
حمید
هم تا اومد شروع کرد جوک گفتن و یه صمیمیتی با خواهر عزیز دل رییس ایجاد
کرد تا بعدا بتونه از این صمیمیت در جهت کارهای فرهنگی استفاده کنه.

بعد هم رفتیم اتاق اقای رییس
چون من انگلیسی رو بهتر از حمید حرف می زدم قرار شد حمید بگه و من ترجمه کنم تا نتیجه بهتری بگیریم
ما بیکارا همیشه تقسیم وظایف می کنیم تا بیشتر موفقیت کسب کنیم!
بعد از سلام و خسته نباشید گفتن و ابراز خوشحالی از اشنایی با ایشون و کل مجموعشون
اقای رییس یا همون مستر جو از ما سوال کرد هدفتون از اینکه دنبال کار می گردید چیه؟
حمید:
بگو ما دو نفر دنبال یه کار ابرو مند می گردیم تا یه حقوق بخور و نمیری
بتونیم به دست بیاریم و شیکم گرسنه خودمون رو سیر کنیم و با بقیه پولمون هم
به دیگران کمک کنیم

با تعجب نگاش کردم و گفتم

اینا چیه تو می گی؟اخه من اینا رو چه طور واسش ترجمه کنم؟

حمید:یعنی چی؟ بگو بلد نیستم ترجمه کنم چرا بهونه می گیری

ببین
اینارو بگی با خودش میگه افرین اینا خیلی به مرگ و زندگی اهمیت می دن پس
به کار هم اهمیت می دن.و زیاد هم پر توقع نیستن به دیگران هم کمک می کنن
باید همین جلسه اول خودمون رو تو دل رییس جا کنیم البته اینا رو بیشتر دارم واسه خودت می گم
نیما:من یه کلمه رو هم ترجمه نمی کنم.
مستر جو به ما خیره شده بود و دهنش از تعجب باز مونده بود و شاخ هاش در اومده بود که اینا چرا با هم دعوا دارن
مستر: سوال سختی بود؟
نیما:نه مستر جو داریم مشورت می کنیم
حمید: اقای گندم.
بعد هم گفتم بیشتر دوست داریم مستقل بشیم و دستمون پیش کسی دراز نباشه
مستر جو:دوستتون هم همین نظر رو داره.
– بله مستر جو.با مثل هم فکر می کنیم و هدفای مشترکی داریم
حمید: اقای گندم این الکی میگه من عمرا مثل این واکسن ساز توهمی فکر کنم!
مستر جو: تا حالا خارج از ایران رفتید؟نظرتون راجع به خارج از ایران چیه؟
حمید: بگو اره یه چند سالی هم نیویورک زندگی کردیم تا فکر نکنه خارج ندیده هستیم!
نیما:خجالت بکش این قدر خوشمزه گی هم نکن.حرفا جدیه.
حمید:خوب حد اقل بگو چند تا پیشنهاد داشتیم ولی قبول نکردیم!
نیما:نه اقای جو تا حالا قسمت نشده نظر خاصی هم نداریم.
حمید:اقای ‘گندم من خیلی به خارج نظر دارم خیلی خیلی نظر دارم نظرات خوبی هم دارم…
– این قدر نگو گندم فامیلش رو قاطی می کنم اشتباه می گم
حمید:جو و گندم از یه خانوادن دیگه.
مستر جو: مثل اینکه دوستتون چیزی می خواد بگه؟
نیما:نه مستر جو .داره حرفای من رو تایید می کنه
حمید: عمراا.
مستر جو:اگه فردا من به عنوان رییس بخوام شما یه کاری انجام بدید که خلاق قانونه شما انجام می دید؟
نیما: حمید چی بگم بهش؟
حمید:به من چه تو که همش حرفا خودت رو می زنی حرفا من رو که ترجمه نمی کنی
یه هو جو وطن پرستی. کشور دوستی من رو گرفت خیلی با صلابت پر طنین گفتم درسته شما رییسی
ولی توی کشور ما مهمونی اگه کار شما منافع ملی ما رو به خطر بندازه ما حرف شما رو گوش نمی دیم
و باهاتون شدیدا برخورد می کنیم و به برادرا نیرو انتظامی تحویلتون می دیم
حمید: الان اینا رو گفتی انتظار داری مدال افتخار و لیاقت کشوری بهت بدن؟
حمید:از قیافش معلومه درست متوجه نشد منظورت رو و گرنه با لگد بیرونمون می کرد
ولی حمید اشتباه می کرد مستر جو از وطن پرستی من خیلی خوشش اومده بود این رو از چشماش فهمیدم
در حال سوال و جواب بودیم که بزرگ منشی ها وارد شد و اینجا بود که حمید انگار نیروی دوباره ای گرفته
یا به قولی دوپینگ و سه پینگ کرده شروع کرد حرفای منطقی زدن که رییس شرکت که هیچی رییس سازمان ملل هم بود ما رو استخدام می کرد.
چون با هم اخت شده بودیم و مستر جو از من خوشش اومده بود من رو مستر نیما صدا می زد تا حالا کسی به من مستر نیما نگفته بود!
خیلی رییس خوبی بود!!!!
بعد هم قرار شد ما بریم بانک و یه مبلغی رو واسه کارای اداری پرداخت کنیم و فیش رو بیاریم تحویل بدیم
و از فردا کارمون رو توی بخش بین الملل شرکت شروع کنیم!!!!

خوشحال و خندون با دلی سرشار از امید و ارزو از شرکت اومدیم بیرون و به قول معروف با دممون گردو می شکوندیم.
حمید:باید بگی یه جاییمون عروسی بود تاثیر عروسی خیلی بیشتره و خواننده ها بهتر ارتباط برقرار می کنن!
نیما:بی تربیت.تو همه چیز رو به عروسی ربط میدی.! هر چی دلم خواست خودم می نویسم تو دخالت نکن.حمید:طوری میگه می نویسم انگار رمان پر فروش سال رو داره می نویسه.
حمید رو زیاد جدی نگیرید حرفاش زیاد مهم نیست ….
حمید:الان
که استخدام شدیم ما رو سفرهای خارجی هم می برن.بعد من فرار می کنم.و دیگه
بر نمی گردم.خسته شدم اینجا موندم قدر من رو ندونستن! این قدر تجربه تو
امور فرهنگی دارم ولی اصلا استفاده نمیشه! منم بر خلاف میل باطنی مجبورم
کارهای فرهنگی رو تو کشورهای دیگه انجام بدم.ولی چه قدر خوش بگذرونم اونور
اب . خدا رو چه دیدی شاید رفتم هالیوود اونجا بازیگر شدم!چه پولی در بیارم
من واسه تو هم می فرستم! تو هم اصرار نکن که من بر گردم.
نیما:اره برو اونا منتظرت هستن.من چرا اصرار کنم؟ من که از خدامه تو نباشی نفس راحتی می کشم!
حمید:حالا که این طوری شد عمرا واست پول بفرستم.بشین واکسن بساز پول در بیار! وای به حالت به پول من نظر داشته باشی.
نیما:تو اگه پول داشته باشی عمرا بزاری کسی به پولت دست بزنه من تورو می شناسم!
حمید:تو به من حسودیت میشه از بس موفق هستم.اخرش از حسادت می ترکی !
بی توجه به حمید داشتم با دمم گردو می شکوندم و خوشحال و شادان با دو پای کودکانه می رفتیم بانک
باورم
نمی شد این قدر راحت بعد از دوندگی های فراوان و زیاد صاحب کار شدم.تو
خواب هم نمی دیدم کار به این خوبی راحت به دست بیاد! این قدر خوشحال بودم
که اصلا یادم رفته بود این کار رو عسل واسم پیدا کرده.هر چند بیشتر واسه
توانایی های خودم بود و رابطه ای خوبی که با رییس ایجاد کرده بودم!
رفتیم توی بانک و حمید گفت بدون نوبت بریم و کارمون رو انجام بدیم.
ولی من نذاشتم و گفتم همیشه باید قانون رو رعایت کنی و به حق تقدم دیگران احترام بزاری
. کلی حمید رو نصیحت کردم.تا قبول کرد. رفتم نوبت گرفتم و رفتیم یه جا نشستیم ولی مگه این حمید ساکت می شد؟ تند تند حرف می زد و داشت در مورد کارمندای بانک و مراجعه کننده ها نظر می داد.
.این قدر حرف زد که احساس کردم دیگه چیزی نمی شنوم
نیما:من نخوام تو حرف بزنی چی کار باید بکنم؟
حمید:یه راه داره اونم اینکه بزاری بی نوبتی برم
ته دلم راضی نبود ولی واسه خلاصی از دست حرفای حمید از روی ناچاری قبول کردم
بعد هم خواستیم پرداخت کنیم گفت ۱۵ هزار تومان.
با تعجب گفتم ۱۵ هزار تومان؟
متصدی بانک: گفتم ۱۵ هزار تومان نگفتم ۱۵۰ هزار تومان!
گفتیم اشکال نداره حالا که داریم استخدام میشیم۱۵ هزار تومان هم شیرینی بچه های بانک!
از بانک که اومدم بیرون یه حس دیگه ای داشتم.
نیما:دلم شور می زنه حس خوبی ندارم.
حمید: می دونم!
نیما:یعنی تو هم حس من رو داری؟
حمید:نه خدا نکنه من حس هام شبیه تو بشه.
نیما:پس چی؟
حمید:تو هر وقت پول از جیبت میاد بیرون همین حس رو پیدا می کنی بار اولت هم نیست.خسیسی گدایی کنسی.میرزا نوروزی!
نیما:نه اصلا هم این طور نیست. اصلا ولش کن بهتره از حسم با تو چیزی نگم…
رسیدیم
شرکت همه رو با یه دید جدید نگاه می کردیم به دید همکار به دید رفیق هم
صحبت البته جز مسئول حراست نامرد و اون منشیه جیغ جیغو.
همه اخلاقا تغییر کرده بود همه عصبانی بودند و با خشم به ما نگاه می کردند! انگار می خواستن با لگد بزنن پس گردن ما…
ولی
ما فقط با لبخند به اون ها نگاه می کردیم.و سعی می کردیم نشون بدیدم
همکارای خوش اخلاقی هستیم ! رفتار بد رو باید با رفتار خوب جواب داد ما می
خواستیم بین همکارا به الگو تبدیل بشیم !
حمید:نیما گمون کنم باز یه گندی زدی!
نیما:من که با تو بودم!
حمید:خودت رو نمی گم اون شانس گندت باز خراب کاری کرده!
با شک و تردید رفتیم تو بخش مدیریت دیدم برادرای عزیز نیرو انتظامی و یه عده برادر از قوه قضایی اونجا هستند!
مستر
جو من رو نگاه کرد اشک چشماش رو فرا گرفته بود خیلی غمگین بود اگه برادرا
نبودن همونجا خودش رو می نداخت تو اغوش من و زار زار گریه می کرد!
حمید: چرا خودش رو بندازه تو اغوش تو؟ وقتی طرف عزیز دل داره تو چرا خودت رو می ندازی وسط؟
خیلی دوست داری عزیز دل مستر جو بشی؟تعارف نکنا بگو خودم باهاش در میون می زارم
نیما:تو اگه حرف نزنی نمی گن لالی.بزار به کارم برسم.
مثل اینکه ما رفته بودیم بانک..قرار داد همکاری کشور خودمون با شرکت لغو شده بود.
اونم به دلیل داشتن یه معامله به صورت غیر مستقیم با کشور اسراییل .
برادرا اومده بودن شرکت رو پلمپ کنن و تا اطلاع ثانوی همه چیز تعطیل یعنی کار و شغل و اینده و خارج رفتن حمید همش پر!!!
تا این خبر رو شنیدم دنیا دور سرم تیره و تار گشت تکیه دادم به حمید فشارم بالا پایین می شد!
یه لحظه خون رسانی به مغزم دچار اخلال شد.
خیلی
عصبانی بودم نزدیک بود درگیری ایجاد کنم و کل شرکت رو با خاک یکسان کنم و
همه رو از زیر تیغ بگذرونم. ولی چون برادرا اونجا بودن خونسردی خودم رو حفظ
کردم بالاخره من با برادرا یه دوستی قدیمی داشتم. بعد رفتم پیش خواهر عزیز
دل اقای رییس و گفتیم تکلیف پول ما چی میشه؟
شونه هاش رو اندا

    ویدیو : رمان هاى عاشقانه
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b