رمان قرار نبود

رمان قرار نبود قسمت پنجم

بعد
از خوردن ناهار نيلي جون و سوره ميز و جمع کردن و نذاشتن من دست به سياه و
سفيد بزنم. وقتي هم که اصرار کردم، دست منو گرفت توي يکي از دستاش، دست
آرتان و هم گرفت توي اون دستش و راه افتاد سمت اتاق آرتان. نمي دونستم قصدش
چيه. در اتاق آرتان و باز کرد. ما دوتا رو هل داد توي اتاق و در حالي که
در اتاق و مي بست گفت:

– برين يه کم استراحت کنين. واسه عصرونه صداتون مي کنم.
اين
و گفت و درو بست. اَه اَه، همين و کم داشتم. آرتان با خونسردي نشست لب تخت
و در حالي که ساعت مچيش و که همون ساعتي بود که من براش خريده بودم رو
ازدستش باز مي کرد گفت:

– خدا خيرش بده نيلي جون رو. خيلي خسته بودم……….راستش
منم خيلي خوابم مي يومد. زير چشمي نگاهي به آرتان کردم. خيلي خونسردانه از
لب تخت بلند شد رفت سر کمد و براي خودش لباس راحتي در آورد. پشتش و کرد به
من تا لباسش و عوض کنه. منم از موقعيت استفاده کرده، سريع شيرجه زدم توي
تخت و لحاف و کشيدم روي خودم. چشمام و هم بستم. برام مهم نبود که آرتان هم
بخوابه . با صداي نچ نچي که شنيدم چشمام و باز کردم. آرتان کنار تخت دست به
کمر ايستاده بود و زل زده بود به من. منم زل زدم توي چشماش و و گفتم:

– هان؟ چيه؟
لبخندي زد و نشست لب تخت و گفت:
– هيچي.
زدم
به دنده بي خيالي و دوباره چشمام و بستم. ديدم صداي خنده اش مياد. با حرص
چشم باز کردم و نگاش کردم. دراز کشيده بود. دستش و به صورت قائم گذاشته بود
روي پيشونيش و همين طور که زل زده بود به سقف، داشت مي خنديد. غرغر کردم:

– چته تو؟ چرا مي خندي؟!
– خنديدنم توي مملکت شما ماليات داره؟
– نخير، بفرما بخند. ولي حواست باشه به من نخندي که بد مي بيني.
انگشتم و به نشونه تهديد گرفته بودم سمتش و تکون مي دادم.
– مي تونم بپرسم چيه من خنده داره؟
لبخندش عميق تر شد. دستم و ول کرد و گفت:
– بگير بخواب.
– وا! من که داشتم مي خوابيدم.
پررو
پررو پشتم و کردم بهش و چشمام و بستم. برام عجيب بود که آرتان اين قدر
راحت مي تونه بخوابه و هيچ خطايي ازش سر نزنه. عجب آدمي بود اين آرتان! توي
همين فکرا بودم که چشمام سنگين شد و خوابم برد.

وقتي
چشم باز کردم حس کردم توي يه جا گير افتادم. نه دستام و مي تونستم تکون
بدم نه پاهام رو. چشمام و کامل باز کردم و يه تکون به خودم دادم که بفهمم
چرا اين جوري شدم. يا باب الحوائج! به ساعت مچيم نگاه کردم. ساعت نزديک
چهار بود. وقت داشتيم، پس مي تونستم از اين موقعيت استفاده کنم. نمي دونم
چقدر گذشته بود که کسي به در ضربه زد و به دنبالش صداي نيلي جون بلند شد:

– آرتان مامان؟ ترسا؟
آرتان تکاني خورد. خواستم جواب نيلي جون رو بدم که صداي آرتان بلند شد:
– ميايم الان مامان.
پس
بيدار بود! عجب! سعي کردم خودم و به خواب بزنم که فکر کنه چيزي نفهميدم.
يه کم که گذاشت دستاش و باز کرد .. لباسش و که عوض کرد آروم گفت:

– تري؟
جونم؟!
تري؟! چه مخفف کرد منو! تا حالا کسي اسمم و مخفف صدا نکرده بود. لبخندي
نشست گوشه لبم. همه چيز اين بشر براي من خاص بود! تکوني خوردم و لاي يکي از
چشمام و باز کردم ولي اون قدر کم که فقط بتونم ببينمش و اون منو نبينه.
پايين تخت ايستاده بود و در حالي که داشت ساعتش و مي بست به مچ دستش دوباره
صدام کرد:

– ترسا پاشو. کم کم بايد بريم خونه تون.
دکمه هاي پيراهنش باز بود و پيراهنش هم افتاده بود روي شلوارش. بعد از بستن ساعتش مشغول بستن دکمه هاش شد و دوباره گفت:
– تري بيدار نشي ميام قلقلکت مي دما. تو که اين قدر خوابت سنگين نبود.
داشت
خنده ام مي گرفت. پيراهنش رو تند تند کرد توي شلوارش و اومد نشست لب تخت.
از ترس اين که قلقلکم بده سريع چشمام و باز کردم و نشستم. با ديدين حالت من
خنده اش گرفت و گفت:

– سلام عرض شد بانو.
– سلام. ساعت چنده؟
– مگه ساعت نداري؟
به ساعتم نگاه کردم و گفتم:
– خسيس. نخواستم.
از لب تخت بلند شد و گفت:
– پاشو تا عصرونه مامان و بخوريم و بريم طول مي کشه. نمي خوام بابات ناراحت بشه.
اين
اخلاقش و خيلي دوست داشتم. به شدت مقيد احترام به بزرگترا بود. حتي چند
باري از عزيز شنيده بودم که قبل از رفتن به مطبش رفته و بهشون سر زده. رفت
سمت در. در و باز کرد و نگاهي به سمت من انداخت:

– نمياي؟!

 

بلند شدم و همراه هم از اتاق رفتيم بيرون.

عصرونه رو کنار نيلي
جون و پدر جون خورديم و بعد از اين که پدر جون عيدي هامون و که نفري چند تا
تراول تا نخورده بود بهمون داد و آرتان و نمي دونم ولي منو کلي شاد کرد،
از خونه شون اومديم بيرون و رفتيم سمت خونه ما. آرتان اصلا به روي خودش نمي
آورد ، منم چيزي نگفتم. داشتم با ضبط ماشين ور مي رفتم و دنبال يه آهنگ
قشنگ مي گشتم که آرتان دستم و پس زد و خودش با ريموت ضبط چند تا آلبوم و
ترک رو عقب جلو کرد تا به آهنگ مورد نظرش رسيد. اي خدا! بازم قرار نبود!
زير چشمي نگاش کردم. خونسردانه داشت رانندگيش و مي کرد. کاش مي شد ازش
بپرسم چرا تب اين آهنگ تو رو گرفته ول نمي کنه؟ چي توي آهنگه که تو اين قدر
دوسش داري؟ ولي لال شدم. آرتان يه چيزي مي خواست با اين کاراش به من بگه
ولي من دلم نمي خواست پيش پيش قضاوت کنم. پيش خودم تصور کردم که الان دستم و
مي برم جلو، ضبط و خاموش مي کنم و مي گم:

– آرتان، چي قرار
نبود؟ آيا واقعا تو به خاطر من چشمات خيس شده؟ آيا واقعا هر چيزي که نبايد
مي شده الان شده؟ آرتان اگه منو دوست داري بهم بگو.

بعد آرتان يه ذره عاقل اندر سفيهانه نگام مي کنه و مي گه:
– فکر نمي کردم اين
قدر بي جنبه باشي. از يه آهنگ معمولي چه برداشتايي پيش خودت کردي. وقتشه يه
کم بزرگ شي ترسا. از اولم بهت گفتم تو دختري نيستي که من بتونم عاشقش بشم!

واي که اون موقع ممکن
بود هر بلايي سر خودم بيارم. مثلا در و باز کنم بپرم پايين. يا جيغ بکشم و
بزنم زير گريه. شايدم آرتان و با گازهام تيکه پاره مي کردم بعدم خودم و مي
انداختم جلوي يکي از ماشينا. از فکراي خودم خنده ام گرفت و بي صدا خنديدم.
آهنگ تموم شد. آرتان دوباره زد از اول بخونه. گير داده بـــــودا. جلوي در
خونه ماشين و پارک کرد و پياده شديم. سرم و انداختم زير داشتم مي رفتم به
سمت خونه، که آرتان گفت:

– کجا؟! با هم بايد بريم.
دوتايي باهم رفتيم و
زنگ و زديم. در باز شد. دست تو دست هم رفتيم تو. عزيز و بابا اومدن
استقبالمون. آرتان با ديدن بابا دست منو ول کرد. شايد يه احترامي بود به
بابا. فراغ بال پريدم توي بغل عزيز و گونه هاي چروکيده اش و بوسيدم. چقدر
دوسش داشتم فقط خدا مي دونست. بعد از عزيز رفتم توي بغل بابا و بوسيدمش.
جديدا هي براش دلتنگ مي شدم. بعد از تبريکات عيد چهارتايي رفتيم تو که ديدم
آتوسا و ماني هم هستن. با خنده گفتم:

– به به. جمعتون جَمعه، فقط گلتون کمه ها.
خنديدن و ماني تاييد
کرد. من نشستم کنار آتوسا، آرتان هم نشست کنار ماني. بابا و عزيز هم به
جمعمون پيوستن و حسابي بحث گل انداخت. داشتيم از هر دري حرف مي زديم که يهو
آتوسا يواشکي گفت:

– ترسا طرلان کيه؟
– هان؟!
– چرا تعجب کردي؟!
– دختر خاله آرتانه. تو طرلان رو از کجا مي شناسي؟
با لبخندي موذيانه گفت:
– ماجراها داره.
– چي شده؟
– نيما…
– خب؟
– تهمينه جون امروز
که رفتيم اون جا برام تعريف کرد که نيما داشته با گوشيش با دختري به اسم
طرلان حرف مي زده. گويا دختره سر يه سري مسائل داشته نيما رو پس مي زده و
نيما هم مي خواسته هر طور شده قانعش کنه. تهمينه جون که بعد از جريان تو
خيلي نگران نيما بود، دلش طاقت نمياره و تا تماس نيما تموم مي شه ميره توي
اتاقش و ازش مي خواد که بگه طرلان کيه. نيما هم فقط ميگه توي تولد تو باهاش
آشنا شده ولي ديگه آمار خاصي نمي ده.

– عجب! نيماي آب زير کاه. شماره طرلان رو از کجا آورده؟ فکر نکنم طرلان بهش پا بده.
– وا! دلشم بخواد. مگه نيما چي کم داره؟
– ببين آتوسا، طرلان
مشکلات زيادي داشته. مي ترسم تهمينه جون وقتي مي فهمه حرفايي بزنه که دلش
بشکنه. من نگران اين رابطه ام. بايد حتما با نيما حرف بزني.

– چه مشکلي؟ چي شده مگه؟ چرا من بگم؟ خودت بگو!
– گوش کن يه دقيقه.
و تند تند شمه اي از اون چيزي که مي دونستم رو براي آتوسا تعريف کردم. تا حرفام تموم شد آتوسا با حيرت آهي کشيد و گفت:
– آخي حيووني.
– حالا آتوسا تو برو
اينا رو براي نيما بگو که يه وقت خدايي نکرده وقتي شنيد يهو جا نزنه. بعدشم
اول مامانش رو راضي کنه بعد بره سراغ طرلان. آرتان تازه طرلان رو به زندگي
عادي برگردونده ها.

– چرا خودت بهش نمي گي؟ تو که با نيما صميمي تري.
چي بايد مي گفتم؟ مي گفتم آرتان رو نيما حساسه سرم و مي ذاره لاي گيوتين؟ سرم و تکون دادم و گفتم:
– تو زودتر از من مي بينيش. بعدم من دوست ندارم خبر بد بهش بدم. شايد ناراحت بشه.
آتوسا قانع شد و گفت:
– خلي خب، خودم بهش مي گم.
بحث و عوض کردم و گفتم:
– آتوسا زود باش اين جينگيل خاله رو به دنيا بيار ديگه. دلم آب شد.
به دنبال اين حرف دستم و گذاشتم روي شکمش. دستش و گذاشت روي دست من و گفت:
– سه چهار ماه ديگه بايد بصبري عزيزم. ببينم خودت نمي خواي منو خاله کني؟
خواستم يه چيزي بگم
که متوجه سکوت جمع شدم. انگار اين حرف آتوسا حرف دل همه بود که زل زده بودن
به من. به آرتان نگاه کردم. انگار عصبي بود. اخماش شديد تو هم بود. خب
بابا! چته حالا؟ انگار چي بهش گفتن که اين قدر بهش برخورده. دلت هم بخواد
که من مامان بچه ات باشم. به دست آتوسا ضربه اي زدم و گفتم:

– يه حساب سر انگشتي که بکني مي بيني تازه نزديک شش ماهه که عروسي کردم. فکر کنم يه کم زود باشه، نيست؟!
خنديد و گفت:
– از الان که بهت بگم شايد تا سه سال ديگه به خودت بجنبي.
دوباره به آرتان نگاه
کردم. سرش و انداخته بود زير و هنوزم اخماش در هم بود. کاش مي شد برم ازش
بپرسم چه مرگته؟ واي نه دلم نمياد بهش بگم چه مرگته! فقط بپرسم چته؟! چرا
اخم کردي؟ ناراحت شدي از اين که همه ازمون بچه مي خوان؟ ناراحت نشو. وقتي
من برم همه چيز براشون مشخص مي شه. بي اختيار بغض گلوم و گرفت. کاش آرتان
هم مثل من فکر مي کرد. کاش مي شد فقط براي يه لحظه برم توي ذهنش يه چرخي
بزنم و بيام بيرون. کاش به قول سهراب مردم دانه هاي دلشون پيدا بود؛ عين
انار. کاش آرتان اين قدر مرموز نبود. ولي از حق نگذريم، ديوونه اين مرموز
بودنش بودم.

 شام
و توي جمع خونواده خودم خورديم و بعد از شام هم ما و هم آتوسا اينا پا
شديم که ديگه بريم خونه مون. بابا هم بهمون عيدي داد و من ديگه خيلي خوش به
حالم شد. بعد از خداحافظي از مامان اينا و ماني اينا سوار ماشينا شديم.
آرتان بوقي براي ماني زد و راه افتاد. هنوز چيزي از خونه فاصله نگرفته
بوديم که داد آرتان هوا رفت:

– تو چرا به خواهرت نمي گي؟
با تعجب گفتم:
– هان؟
– ترسا، من حوصله اين مسخره بازيا رو ندارم.
– چي مي گي آرتان؟ من متوجه نمي شم.
– ببين ترسا خواهش مي کنم ازت قضيه رفتنت رو به خواهرت بگو.
داشتم کم کم عصبي مي شدم. با خشم گفتم:
– خودت چرا به نيلي جون نمي گي؟ چرا بهش نمي گي اين عروس براش موندني نيست؟ چرا نميگي نبايد از من نوه اش و بخواد؟
آرتان
با کلافگي نگام کرد. انگار مي خواست داد بزنه. ماشين و کشيد کنار خيابون و
نگه داشت. پريد پايين. مي ديدمش که چطور با کلافگي دست مي کشه توي موهاش.
اين کار آرومش مي کرد. تا حالا چند بار اين کار و کرده بود. تا عصبي مي شد
مي پريد از ماشين بيرون. انگار نياز به هواي آزاد پيدا مي کرد. يه ربعي دور
و اطراف ماشين قدم زد. معلوم نبود چشه! خب لامصب اگه حرفي داري بيا بگو.
اگه هم نه، که پس اين همه به هم ريختنت واسه چيه؟ يه کم ديگه که گذشت، اومد
سوار شد و راه افتاد. آروم تر شده بود. از چهره اش هم مشخص بود. داشتم
پوست لبم و مي جويدم که گوشيم زنگ زد. از توي کيف درش آوردم. شبنم بود.
نگاه آرتان هم روي صفحه گوشيم بود. فکر کنم اسم شبنم رو ديد که با بيخيالي
نگاش و دزديد. خوب شد حالا توي اين موقعيت نيما بهم زنگ نزد! وگرنه گوشي و
پرت مي کرد از شيشه برون. حوصله نداشتم ولي جواب دادم:

– الو؟
– اي خره دلم واسه هان گفتنت تنگ شده.
خنده ام گرفت و گفتم:
– هان؟
– هان و درد به گورت.
– اَ؟ بيشعور!
غش غش خنديد و گفت:
– ترسا دستم به شلوارت به دادم برس.
– چي شده باز؟ مشاور کم آوردي؟
– بدجور.
– اردلان باز چه خاکي تو سر من کرده؟
– از کجا فهميدي اردلانه؟
– آخه تو فقط واسه اردلان اين جوري به بال بال زدن ميفتي. اين که ديگه فکر کردن نداره.
خنديد و گفت:

ترسا تا همين الان خونه مادربزرگم بوديم. طبق معمول محل سگ بهش نذاشتم ولي
اون برعکس هميشه انگار خيلي کلافه بود. حتي وقتي مادربزرگم مي خواست سيني
چايي رو دور بگردونه ازش گرفت که يعني کمکش کنه، ولي اول از همه آورد سيني
رو طرف من.

– به به! خب؟
– منم بدون اين که نگاش کنم گفتم نمي خورم.
زدم زير خنده و گفتم:
– بابا ايولا داري.
قيافه
آرتان خيلي بامزه شده بود. پيدا بود مي خواد سر از حرفامون دربياره، به
خصوص که اسم جديدي بين حرفام شنيده بود. بيچاره اردلان. الان آرتان تو ذهنش
گورش و هم کنده با دستاي خودش. از عمد صداي گوشيم و بلندتر کردم تا صداي
شبنم و با اون گوشاي تيز شده اش بشنوه. گفت:


حالا اينا همش به جهنم؛ الان تازه اومديم خونه مون داشتم لباسام و عوض مي
کردم که برام اس ام اس اومد. هنوزم باورم نمي شه ترسا، اردلان بـــــود.

گوشي رو گرفتم اون طرف. همچين جيغ کشيد که پرده گوشم يه بندري زد براي خودش. جيغش که تموم شد گفتم:
– اولا که کرم کردي بوزينه! دوما من مطمئن بودم اين روز مي رسه.
– حالا چه خاکي بريزم توي سرم؟
– خاک لازم نيست بريزي تو سرت. يه آجر بزن تو سرت بلکه عقلت بياد سر جاش.
– يعني چي؟
– يعني خبر مرگ من! خب معلومه الان بايد چي کار کني ديگه.
– من نمي فهمم منظورت رو. ببين اين به من اس ام اس داده فردا بايد ببينمت حتما!
– بگو گذاشتم برات!
– هان؟
– شبنــــــم خنگ شدي؟ خب بهش بگو کار دارم نمي تونم بيام. اصلا تو با من چي کار داري؟
– وا! من اين قدر تو سرم زدم اردلان برگرده، حالا که برگشته براش طاقچه بالا بذارم؟

خب واسه همين مي گم خنگي ديگه. تو اگه الان جوابش و بدي و خيلي راحت هم
باهاش قرار بذاري، براش تبديل ميشي به يه آدم راحت الوصول؛ ولي اگه براي
راضي کردن تو به آب و آتيش بزنه اون وقت قدر تو رو مي دونه. آدم اگه يه
چيزي رو راحت به دست بياره زود هم از دستش مي ده. براش هم اهميتي نداره.
ولي اگه به سختي به دستش بياره اون وقت براي نگه داشتنش از جون مايه مي
ذاره.

يه کم سکوت کرد و بعدش گفت:
– آره حق با توئه. باشه همين و مي گم.
– باريکلا برو ببينم چي کار مي کني. ولي خودمونيما، اين پسرخاله تو هم عجيب سفته ها! بعد از هفت ماه تازه خودش و يه ذره ول کرد.
– بد چيزيه. بدجور مغروره.
– تو هم غرورش و گرفتي که راضي شد دوباره بياد جلو.
– ترسا خيلي ازت ممنونم.
– خب ديگه برو. واژه هاي عجيب غريب هم به کار نبر. من عادت کردم از تو و بنفشه فقط فحش بشنوم.
غش غش خنديد و گفت:
– از بس دوستت داريم خره.
– آره معلومه. برو جواب اس ام اسش و بده دير شد.
– باشه، باشه، فعلا خداحافظ.
– خداحافظ.
داشتم به شبنم هم حسودي مي کردم. اونم به عشقش رسيد. خوش به حالش! کاش منم مي تونستم آرتان و واسه هميشه داشته باشم.

صداي آرتان منو از توي فکر بيرون کشيد:
– مشاوره مي دي به دوستات؟
نگاش کردم و گفتم:
– ايرادي داره؟!
– نه، راحت باش. ولي يه چيزي نگو که بعد برات دردسر بشه.
– نخير حواسم هست.
– انشاا… .
ماشين و جلوي در پارک
کرد و دوتايي پياده شديم. از فردا دوباره زندگي يکنواخت و خسته کننده من
شروع مي شد. کلاس زبانمم پنج روز اول عيد تعطيل بود و بايد از صبح تا شب
فقط درس مي خوندم. حالا خوبه همه اش و يه بار خونده بودم و فقط داشتم يه
جورايي دوره مي کردم. ولي کمکاي آرتان فوق العاده بود! نکاتي رو بهم مي گفت
که واقعا ريز و خيلي خيلي مهم بودن. خودم مي دونستم اگه تا دم کنکور همين
جور ادامه بدم يه چيزي مي شم. ولي قبول شدنم بدون داشتن آرتان چه فايده اي
داشت؟ ترجيح مي دادم برم که ديگه هيچ کدوم از جاهايي که منو ياد آرتان مي
انداختن رو نبينم. دوتايي سوار آسانسور شديم و رفتيم بالا. آرتان خميازه مي
کشيد و معلوم بود خسته است. تا رفتيم توي خونه، بدون اين که کلمه اي حرف
به من بزنه سرش و زير انداخت و رفت توي اتاقش. در اتاق و هم بست. شونه اي
بالا انداختم و منم رفتم توي اتاقم. ترجيح مي دادم بخوابم. لباسام و عوض
کردم. نگاهي به عکسام انداختم و رفتم توي تختم. خيلي خسته بودم. اين قدر که
ديگه جوني براي فکر کردن نداشتم. چشمام و بستم و به خواب فرو رفتم.

***
– چه عيد مسخره اي!
اين جمله رو به خودم
با صداي بلند گفتم. بعد از روز اول که رفتم مهموني ديگه توي خونه حبس بودم.
جواب تلفناي همه رو هم آرتان مي داد و اجازه نمي داد هيچکس بياد خونه مون
مهموني. حالا همه مي دونستن من دارم براي کنکور مي خونم ولي هيچکس از رفتنم
خبر نداشت. آرتان روز به روز داشت بداخلاق تر مي شد و ديگه از اون نرم
خويي خبري نبود. همش غر مي زد. به درس خوندنم ايراد مي گرفت. زياد از حد
سختگير شده بود. امروز روز دوازده فروردين بود. آرتان در کمال بي رحمي بهم
گفت فردا براي سيزده بدر جايي نمي ريم. الان هم رفته بود توي اتاقش داشت
طبق معمول قرار نبود رو گوش مي کرد. منم که کارم شده بود طي کردن مسير اتاق
مطالعه ام و آشپزخونه و دستشويي. خسته شده بودم. دلم مي خواست داد بزنم.
يازده روز بود که کارم شدهبود درس خوندن. ديگه مغزم کشش نداشت. دوست داشتم
گريه کنم. بايد از خونه مي رفتم بيرون وگرنه مي مردم.

نشستم روي کاناپه و
بي اختيار زدم زير گريه. حالا گريه نکن کي گريه بکن. صدام اون قدر بلند بود
که از صداي زمزمه هاي آهنگ اتاق آرتان رد بشه و به گوشش برسه. يهو در اتاق
آرتان باز شد و پريد بيرون. من عين روزي که مامانم مرده بود داشتم زار مي
زدم. آرتان دويد سمت من. نشست کنارم روي کاناپه.. با نگراني گفت:

– ترسا، ترسا چي شده؟ چرا گريه مي کني؟ کسي زنگ زد؟ کسي حرفي بهت زد؟
سرم و به نشونه نفي تکون دادم. شونه هام رو تکون داد و گفت:
– پس چته؟ چته عزيزم؟ چرا داري گريه مي کني؟ حرف بزن ترســــا.
آب دهنم و قورت دادم تا هق هقم قطع بشه و بتونم بگم چه مرگمه.
– من… من حوص… حوصله ام سر رفته.
آرتان صورتم و گرفت بين دستاش و زل زد توي چشمام:
– همين؟!
دوباره گريه ام شدت گرفت و سرم و بردم بالا و پايين. يهو آرتان زد زير خنده. و با لحن کش داري گفت:
– عزيـــــــزم.
گفت:
– عزيزم، خسته شدي؟ درس خسته ات کرده؟ عوضش نتيجه خوبي مي بيني از اين خستگي. باور کن من صلاحت و مي خوام.
– نمي خوام ديگه درس بخونم. يازده روزه پام و از خونه نذاشتم بيرون.
با همون لبخند منو از خودش جدا کرد و گفت:
– حق با توئه. يه کم زياده روي کرديم. قول مي دم برات يه برنامه خوب بچينم که خستگيت در بره و دوباره انرژيت برگرده.
داشتم نگاش مي کردم که تلفن زنگ زد. آرتان از جاش بلند شد. رفت سمت تلفن و جواب داد:
– الو؟
– سلام آتوسا خانوم. خيلي ممنون. شما خوبين؟ ماني خوبه؟
– بله، بله هست. گوشي خدمتتون. سلامت باشين.
گوشي رو گرفت به سمت من و گفت:
– ترسا، پاشو خواهرته.
از جا بلند شدم. اشکام و پاک کردم و گوشي و گرفتم:
– سلام.
– سلام خواهري. خوبي؟
– مرسي، تو خوبي؟ ني ني خوبه؟ ماني چطوره؟
– همه مون خوبيم. ترسا جونم فردا چي کاره اين؟
سعي کردم بخندم:
– هيچ کاره.
– خب، پس برنامه خاصي ندارين؟
– نه.
– چه خوب! فردا همه باغ باباي ماني دعوتيم. بايد شما هم بياين، خوش مي گذره.
با ذوق گفتم:
– باغ باباي ماني؟!
عاشقش بودم. پارسال هم براي سيزده بدر رفتيم اون جا و حسابي خوش گذشت. باغ خوشگلي بود. آتوسا گفت:
– آره، مي دونستم دوسش داري، براي همينم زنگ زدم بهت. ولي يه کار ديگه هم بايد بکني.
– چي؟
– اولا که من با نيما
حرف زدم، اونم خوب به حرفام گوش کرد و بعدم گفت همش و مي دونه. گويا خود
طرلان براش گفته بود و براي همينم راضي نشده بوده با نيما رابطه اي داشته
باشه. نيما هم در اين مورد با تهمينه جون حرف زده. وقتي هم تهمينه جون
خواسته مخالفت کنه، نيما گفته ببين مامان! منم دلم پيش کس ديگه ايه. برام
مهم نيست زنم هم يه گوشه از قلبش پيش شوهر و بچه مرحومش باشه. همين طور که
بعدا از اونم مي خوام کاري به يه گوشه کوچولو از قلب من نداشته باشه. منم
ديگه پسر کاملي نمي تونم براي يه دختر باشم و خلاصه اين قدر تو گوشش خونده
که راضي شده. حالا تهمينه جون ازم خواسته به تو بگم بي زحمت خاله آرتان و
هم دعوت کني باغ.

آه کشيدم. آرتان گفته بود سيزده به در نمي ريم.

آرتان وقتي قيافه پکر منو ديد، با دستش اشاره کرد چي شده؟ جلوي دهني گوشي رو گرفتم و گفتم:
– آتوسا ميگه فردا بريم باغ باباي ماني. براي سيزده بدر، ولي تو که…
پريد وسط حرفم و گفت:
– دوست داري بري؟
با تعجب گفتم:
– هان؟
از قيافه من خنده اش گرفت و گفت:
– ميگم دوست داري بري؟!
– معلومه که دوست دارم، از خدامه!
– پس مي ريم.
دوست داشتم از شادي بميرم. زودي به آتوسا گفتم :
– باشه آتوسا ميايم. به اونا هم زنگ مي زنم اگه برنامه اي نداشتن ميگم با ما بيان.
– اوکي، پس گوشي و بده دست آرتان تا با ماني هماهنگ کنه.
گوشي رو پرت کردم سمت آرتان و گفت:
– مانيه.
آرتان گوشي و گرفت و
مشغول صحبت با ماني شد. ديگه دست خودم نبود. بايد يه جوري خوشحاليم و خالي
مي کردم. اي خدا الهي قربونت برم که نذاشتي زياد غصه بخورم. پريدم سمت ضبط و
روشنش کردم. يه آهنگ شاد آوردم و همون وسط شروع کردم به رقصيدن. حالا نرقص
کي برقص. نگام افتاد به آرتان. با دهن باز داشت به من نگاه مي کرد و در
جواب ماني فقط مي گفت:

– باشه… نه… آره… حتما.
خنده ام گرفت. توي گوشم گفت:
– هميشه وقتي خيلي خوشحال ميشي اين جوري مي رقصي؟
سعي کردم عادي باشم. گفتم:
– آره، هميشه.
– کيا اين عکس العمل تو رو ديدن تا حالا؟
باز داشت عجيب غريب مي شد. با خنده گفتم:
– شبنم، بنفشه، آتوسا، عزيز…
پريد وسط حرفم و گفت:
– توي مردا…
بدجنس مي خواست از زير زبون من حرف بکشه. خاک بر سر من که بلد نبودم دروغ بگم. گفتم:
– بابام، ماني، باباي ماني، نيما…
. اين چش شده بود؟!
همون جا سر جام ايستادم و با دست بدنم و نوازش کردم. خيلي دردم گرفته بود.
دوباره انرژي گرفته بودم براي درس خوندن. فکر فردا ذوق زده ام مي کرد؛ اون
قدر که عکس العمل آرتان برام کمرنگ مي شد.

ساعت هفت صبح از صداي آنشرلي پريدم بالا. گوشي رو برداشتم با غيض صداش و خفه کردم و گفتم:
– من غلط کردم گفتم مي خوام برم سيزده بدر.
خواستم دوباره بخوابم
ولي ديگه خوابمم نمي برد. بلند شدم نشستم. لجم گرفته بود. رفتم از اتاق
بيرون. صداي آب مي يومد. فکر کنم آرتان حموم بود. رفتم توي دستشويي و بعدش
بساط صبحانه رو آماده کردم. داشتم توي سبد مخصوص پيک نيک وسايل مورد
نيازمون رو مي ذاشتم که آرتان اومد توي آشپزخونه و با قيافه اي داغون گفت:

– بيدار شدي؟
– پَ نَ پَ…
اومد وسط حرفم و با خنده گفت:
– خيلي خب، فهميدم سوالم بي مورد بود. حاضري؟
– ساعت چند قرار داريم؟ نه، من حاضر نيستم.
– ساعت هشت. ميان اين جا با هم مي ريم. بدو حاضر شو.
تند تند صبحانه ام رو
خوردم و رفتم توي اتاقم. يه تي شرت تنگ مشکي با يه شلوار جين سورمه اي
پوشيدم. مانتوي سفيدم و هم تنم کردم و روسري سفيد و سورمه ايم و کشيدم روي
سرم. چشمام و سرمه زدم و از خير بقيه اش گذشتم. مي دونستم نيما هم هست. نمي
خواستم آرتان حساس بشه. نيما؟! واي خاک تو سرم. طرلان و يادم رفت بگم!
کيفم و برداشتم رفتم بيرون و ناليدم:

– آرتـــــان؟
آرتان هم حاضر و
آماده از اتاقش اومد بيرون. يه شلوار گرمکن مشکي تنش بود با يه تي شرت
مشکي. قربونش برم که اين قدر خوش تيپ بود. نگاهي به سرتاپاي من انداخت و
گفت:

– بله،. چيزي شده؟
– يه چيزي يادم رفت.
– چي؟
بايد به آرتان مي گفتم؟! جهنم و ضرر.
– آرتان، ديروز آتوسا بهم گفت خونواده خاله ات رو هم دعوت کنم، ولي يادم رفت! حالا فکر مي کنن از عمد نگفتم.
سبد پيک نيک و از روي اوپن برداشت و گفت:
– ماني هم به من گفت. خودم ديروز بهشون گفتم. ميان.
– اي واي مرســــــي. داشتم سکته مي کردما.
يه دفعه دم در وايساد. برگشت به طرفم و گفت:
– براي اين چيزاي مسخره سکته کني؟ بار آخرت بود از اين حرفا زديا.
چنان اخماش در هم شده بود که ترسيدم و گفتم:
– باشه.
امروز از اون روزايي
بود که آرتان اخلاق نداشت و بد اخلاق شده بود. خدايا خودم و به خودت مي
سپارم با اين خوش اخلاق. وسايل رو که گذاشتيم توي ماشين، ماني اينا و خاله
اش اينا هم اومدن و همه با هم راه افتاديم سمت باغ ماني اينا.

تمام طول راه خودم و
زده بودم به خواب. حقيقتا حوصله اخلاق گند آرتان رو نداشتم. با توقف ماشين
چشم باز کردم و متوجه شدم جلوي در باغ ايستاديم و منتظريم در باز بشه. صاف
نشستم و کش و قوسي به بدنم دادم. آرتان عينکش و از چشماش برداشت گذاشت روي
موهاش و گفت:

– ساعت خواب.
– خيلي خسته بودم.
– آره مشخص بود.
همون موقع در توسط
نيما باز شد و آرتان با ديدن نيما پوفي کرد و پاش و فشار داد روي گاز. نيما
برامون دست تکون داد و من با شادي جوابش و دادم. ولي آرتان به تکون دادن
سر اکتفا کرد که باعث شد نگاه نيما بدجنس بشه. خبر نداشت کهديگه نيما به من
فکر نمي کنه و الان هم که اومده استقبال، دليلش فقط و فقط طرلانه. همه
دنبال هم از جاده شني گذشتيم. يه جاده شني طولاني که از بين يه عالمه درخت
پر شکوفه مي گذشت و بعضي از اين درخت ها سايبون اين جاده شده بودن و منو
ياد کارتون آنشرلي مي انداختن. لبخندي زدم و گفتم:

– چقدر قشنگـــــه!
آرتان نفس عميقي کشيد و گفت:
– آره، قشنگه. ولي از همين الان مي دونم که امروز اصلا به من خوش نمي گذره.
ماشين جلوي ساختمون
وسط باغ متوقف شد. صداي شر شر آب به وضوح شنيده مي شد. پشت ساختمون يه
آبشار مصنوعي بود که صدا از اون جا مي يومد. مي دونستم که اون پشت يه بهشت
مجسم وجود داره. زل زدم توي چشماش و گفتم:

– بهت خوش مي گذره اگه همه چيز و به خودت سخت نگيري.
اي نو گفتم و پريدم پايين. همه داشتن از ماشينا پياده مي شدن. آتوسا توپ واليبال ماني رو پرت کرد طرفم و گفت:
– بگيرش ترسا.
توپ رو توي هواي قاپيدم. خود آتوسا نمي تونست ورجه وورجه کنه، براي همين رو به نيما که داشت نگام مي کرد گفتم:
– وايسا نيما.
و توپ رو براش
انداختم. سريع اومد جلوم و زد زير توپ. واليبالمون شروع شد. جفتمون در حد
عالي بازي مي کرديم و شايد ساعت ها هم مي تونستيم توپ رو مهار کنيم که روي
زمين نيفته. چند پاس بيشتر به هم نداده بوديم که يهو توپ از بالاي سر من
وقتي که پريدم بالا تا بزنم زيرش ناپديد شد. با تعجب برگشتم عقب و آرتان رو
ديدم که با خشم توپ رو پرت کرد اون طرف و گفت:

– اين بچه بازي ها رو بذار براي بعد. فعلا بيا وسايل رو ببريم داخل. يه سلامي هم بکنيم، زشته!
سري تکون دادم و به نيما گفتم:
– باشه واسه بعد.
ولي نيما فقط خنديد و
سرش و تکون داد. با تهمينه جون و باباي ماني و نيما سلام احوالپرسي کرديم.
مانيا هم بود. دختره نکبت افاده اي! فقط به يه سلام خشک و خالي بسنده
کردم. ولي آرتان حسابي گرم باهاش سلام و احوالپرسي کرد که لجم و در آورد و
وقتي مي خواستيم ب

رمان قرار نبود قسمت چهارم

چونه
ام شروع به لرزيدن کرد. يه دور کامل دور پيست چرخيده بوديم. آرتان آروم
پيچيد جلوم و منم ترمز کردم. چرخ و زد روي جک و پياده شد. گفت:


ببين ترسا، شايد حق با تو باشه؛ ولي توي اون لحظه… باور کن خودمم نمي
دونم چرا براي کمک به آرزو هيچ کاري نکردم. من اون لحظه اصلا آرزو رو نمي
ديدم.

بغضم و فرو دادم. نمي خواستم هي زر زر کنم جلوي آرتان. گفتم:
– ولي اون بچه داشت. حتي از منم مهم تر بود…..
با تعجب گفت:
– بچه؟!
– خودت بهش گفتي تو رو جون بچه ات!
پوزخندي زد و گفت:
– آهان، حالا تو چرا ياد بچه اون افتادي؟ چرا واسه اون نگراني؟
– يعني چي؟ خب اين
بچه حالا بدون مادر بايد چي کار کنه؟ معلوم نيست قراره زير دست کي بزرگ
بشه؟ هر چقدرم که آرزو بد بوده باشه، بالاخره مامان اون بچه بود و براش از
هر کسي بهتر بود؛ اما حالا چي؟!

دستش و جلو آورد. موهام و کرد زير شال و گفت:
– شايد درست نباشه
حالا که فوت شده اينا رو بگم، ولي مجبورم چون نمي خوام اين چيزا مثل
موريانه مغزت و بجوئه. آرزو… دو ماهه باردار بود. هنوز بچه اي به وجود
نيومده بود.

– چي؟!
– تعجب کردي نه؟ درست عين من!
– ولي… چطوري؟
– آرزو چهار ماه پيش
از همسرش جدا شده بود، ولي خوب گويا بعد از طلاقش بازم رابطه اش و با همون
دوست پسرش ادامه مي ده. از همونم حامله شده بود. به خاطر اين قضيه خودکشي
کرده بود. من وقتي فهميدم دليل خودکشيش اين بوده، خيلي سعي کردم اميدوارش
کنم و به اون بچه علاقمندش کنم. با اين که اون يه بچه حروم بود ولي بهش
گفتم شايد بتونه کسي رو پيدا کنه که بتونه خودش و بچه اش و با هم قبول کنه.
اونم راضي شده بود، ولي من نمي دونستم از حرفاي من برداشت سوء کرده و فکر
کرده من دارم خودم و مي گم.

– خداي من!
– بله. حالا ديگه غصه اون و نخور. اون بچه بايد از بين مي رفت چون توي اين دنيا هيچکس منتظرش نبود.
– ولي چطور… چطور يه زن مي تونه اين قدر راحت خيانت کنه؟!
– ترسا تو دنيات خيلي
کوچيکه و من ترجيح مي دم هميشه توي دنياي کوچيک خودت بموني. دنيات هرچي
بزرگتر بشه کثيف تر مي شه و با چيزايي روبرو مي شي که باورش از جون دادن
برات سخت تره. اگه بهت بگم توي اين دوره زمونه مخ زن شوهر دار و خيلي راحت
تر از دختر هجده ساله مجرد مي شه زد باورت نمي شه! تو باورت نمي شه که چه
مشکلاتي بين زن و شوهرا بيداد مي کنه و هر دو جنس چقدر راحت به هم خيانت مي
کنن. راحت تر از آب خوردن. نفهمي اينا رو بهتره ترسا؛ بذار روحت همين طور
بچه بمونه. من تا جايي که بتونم تو رو همين جور حفظ مي کنم.

با غيض گفتم:
– آره، تا شش ماهه ديگه! بعد از اون شايد يه دفعه اي وارد دنيايي بشم خيلي کثيف تر از اين دنيايي که تو داري در موردش حرف مي زني.
با کلافگي دستي توي
موهاش کشيد. صداي زنگ گوشي من فرصت حرف زدن رو ازش گرفت. بند گوشيم و
آويزون کرده بودم به دسته چرخ. قبل از اين که وقت کنم پاشم، آرتان پاشد و
گوشي رو برداشت اومد بگيرتش طرف من که چشمش افتاد روي صفحه گوشي. يهو قيافه
اش شد عين ميرغضب و دستش و کشيد عقب. با تعجب داشتم نگاش مي کردم که دکمه
گوشي رو زد و خودش جواب داد:

– بله؟
مات مونده بودم بهش! بچه پررو! چرا گوشي منو جواب مي داد؟! گوشام و تيز کردم بلکه بفهمم کيه:
– ترسا نيست. امرتون رو بفرماييد.
– شما چه کار خصوصي با زن من داري؟!
– حالا دارم از شما مي پرسم!
– خيلي خب، خداحافظ.
گوشي رو قطع کرد و بر و بر زل زد به من. با اخم گفتم:
– واسه چي گوشي منو جواب دادي؟ کي بود؟ چرا اين جوري حرف زدي؟
دستم و کشيد و بلندم کرد. زل زد توي چشمام. از چمشاي عسليش آتيش مي باريد:
– يه سوال ازت مي پرسم واي به حالت اگه دروغ بگي.
فقط نگاش کردم. کم کم داشتم ازش مي ترسيدم. چونه ام و طبق معمول گذشته گرفت تو مشتش و گفت:
– شايان دوست پسرته؟!
وا! رواني! حقته بگم
آره حالت و بگيرم. آخه آرتان من به تو چي بگم؟! منو چه به شايان؟ با دوتا
زنگ شد دوست پسرم؟! بيچاره شايان. چقدر ترکش از اين آرتان خورده تا حالا.
با اخم گفتم:

– اين چه سواليه؟! يعني چي؟! به چه حقي به من تهمت مي زني؟!
دادش بلند شد. انگار به اين بشر آرامش نيومده بود:
– تهمت؟! از اين واضح تر؟! اين پسره چرا بايد دم به ساعت به تو زنگ بزنه؟! هان؟! چه کار خصوصي با تو داره؟!
بلندتر از خودش داد زدم:
– چون وکيلمه. چون کارام و داره درست مي کنه که برم. من اگه دوست پسر داشتم ديگه چه نيازي به تو داشتم؟!
گوشيم و از بين دستش
کشيدم بيرون و از جلوي چشماي بهت زده اش دور شدم. منتظر بودم پشت سرم بياد.
زيادم از دستش ناراحت نبودم. غيرتاش خوشحالمم مي کرد. داشتم لبخند مي زدم
که صداش از پشت سرم بلند شد:

– وايسا ترسا، کجا داري مي ري؟

محل نذاشتم ولي نيشم هي داشت گشادتر مي شد. دستم و از پشت کشيد و گفت:
– ترســــا؟
برگشتم و گفتم:
– هان چيه؟! وايسم بازم به تهمتات گوش کنم؟
انگار فهميد عصبانيتم الکيه، چون لبخند زد و گفت:
– نه بيا اين دوچرخه رو بگير. من تنهايي نمي تونم دوتاش رو تا دم در بيارم.
– نوکر بابات سياه بود.
– منم بهت گفته بودم که به خاطر همين اين قدر دوسش داشتم.
همين طور که تند تند مي رفتم گفتم:
– خلايق هر چي لايق.
نزديک در رسيده بودم که گفت:
– آره، حق با توئه. من بي لياقتم. خيلي بي لياقتم.
ناخوداگاه برگشتم و نگاش کردم. منظورش چي بود؟ نگام و که ديد گفت:
– ناراحتي هنوز از دستم؟!
با ناز گفتم:
– بله.
– خب براي اين که ديگه ناراحت نباشي يه سورپرايز ديگه هم برات دارم.
خنده ام گرفت و گفتم:
– ساعت يکه. ديگه چه سورپرايزي؟ اِ راستي! شايان بيچاره حتما کارش خيلي واجب بوده که اين موقع شب بهم زنگ زده! بذار يه زنگ بهش بزنم.
گوشي و از دستم قاپيد در کمال پرويي گذاشت توي جيبش و گفت:
– فعلا بيا بريم سورپرايز و ببين.
دروغ چرا؟! خودمم
کنجکاو شده بودم. با هم سوار ماشين شديم و يه کم اون طرف تر از پيست دوچرخه
سواري وارد محوطه پينتبال شديم. با ديدن تابلوي بالاي در جيغ کشيدم و
گفتم:

– آخ جـــــون، پينتبال!
لبخندي زد و گفت:
– فقط يه کم!
– من که لوس نيستم! توام لوس بازي در نيار. حالا که اين جوري خواستي منت کشي کني، بايد پاي همه چيش وايسي.
سري تکون داد و گفت:
– امان از تو. من که مي دونم حالا مي زني منو درب و داغون مي کني که تلافي کرده باشي.
غش غش خنديدم و گفتم:
– خودت گور خودت و کندي، به من ربطي نداره.
اونم خنديد. ماشين و
پارک کرد و من زودتر پريدم پايين. با اين که ساعت يک و نيم بود ولي جمعيت
زيادي اون جا بود. همه انگار بيکار بودن و شب جمعه اومده بودن دنبال خوش
گذروني.

قبلا بازم پينت بال
اومده بودم. يه بار با نيما و آتوسا و ماني؛ که البته آتوسا لوس بازي
درآورد و عقب کشيد. مونديم من و نيما و ماني. با يه گروه چهار نفره بازي
کرديم و حسابي تيربارون شديم. اون شب خيلي بهم خوش گذشت. کاش امشب هم همين
طور بشه.

آرتان اومد کنارم و هر دو وارد شديم. آرتان يواش گفت:
– خدا به داد برسه. چه خبره اين جا؟
– چيه؟ مي ترسي دوباره يه بلا سرم بياد بابام بيچاره ات کنه؟!
گفت:
– برو وروجک.
دوتايي رفتيم تو.
مسئول اون جا بهمون لباس مخصوص داد و رفتيم تو. قرار بود با يه دختر و پسر
ديگه بازي کنيم. سنگر گرفتيم و تفنگ بازيمون شروع شد. خداييش تيراش خيلي
درد داشت ولي من سرتق تر از اين حرفا بودم. آرتان بي شرف خيلي حرفه اي بود!
پيدا بود حسابي اين کاره است. همچين اون دوتا در به در و تير بارون مي کرد
که من فکم مي افتاد. اونام همش تو سنگر بودن. فهميده بودن حريف قدره. نمي
ذاشت من از تو سنگر بيام بيرون و همش منو پشت خودش قايم مي کرد. منم لج
کردم يه تير از پشت زدم توي گردنش. دستش و گذاشت روي گردنش و گفت:

– آخ.
همون موقع دختري که
توي گروه رقيب بود از فرصت سو استفاده کرد و شروع کرد تير زدن به آرتان،
پسره هم منو هدف گرفت. عجب غلطي کردم. يه جاي سالم تو تنم نموند. صداي
جيغام گوش همه رو کر مي کرد. آرتان سريع به حالت عادي برگشت و منو هل داد
پشت سنگر و خودش با يه حالت عجيبي پسره رو تير بارون کرد. اصلا دختره رو
نمي زد، ولي پسره رو با غيض مي زد. بازم فکر دخترونه کردم. چون پسره منو
زد، آرتان اين جوري داره تيکه تيکه اش مي کنه. بالاخره اونا تسليم شدن و
کنار کشيدن. آرتان هم که حسابي خسته شده بود اومد سمت من و گفت:

– خوبي؟ سالمي؟!
– بابا بيخيال! بازيه ديگه.
يهو ديدم نگاش عوض شد. تفنگش و پرت کرد اون طرف و سريع اومد کنار من. ترسيدم از ديدن قيافه وحشت زده اش و گفتم:
– چيزي شده؟!
آرتان دستش و آورد جلو. آروم کشيد بالاي لبم و گفت:
– اون عوضي زد توي صورتت؟!
دستش و که برد عقب
انگشت خونيش و ديدم. سريع دستم و آوردم بالا و کشيدم به دماغم. داشت خون مي
يومد. يه ضربه خورد توي صورتم ولي شدت نداشت. فکر نمي کردم باعث خونريزي
بشه. سريع يه دستمال از جيبم در آوردم گرفتم جلوي دماغم و گفتم:

– بازي اشکنک داره، سر شکستنک داره.
دستم و کشيد و گفت:
– بريم درمونگاه.
– ول کن آرتان. به
خدا من از روزي که زن تو شدم تا حالا صد بار کارم به دکتر کشيده. قبلا من
اين جوري نبودم. اينم الان خوب مي شه، فقط يه ضربه خورده.

– ترسا! تو کم خوني الان سرت گيج مي ره. لجبازي نکن!
راست مي گفت. سرم کم کم داشت گيج مي رفت. نشستم روي نيمکت توي محوطه و گفتم:
– من اين جا مي شينم. تو برو برام يه چيز شيرين بگير. خوب مي شم زود.
سرش و تکون داد و
سريع دويد سمت بوفه. باز دوباره مهربون شده بود. سرم و بالا گرفته بودم و
سعي داشتم از خونريزي جلوگيري کنم که يه نفر نشست کنارم. با اين فکر که
آرتانه گفتم:

– آرتان دستمالم پر از خون شده. يه دستمال ديگه داري بدي به من؟
دستمالي جلوي صورتم
قرار گرفت. دستمال و گرفتم و اومدم تشکر کنم که با ديدن يه پسر غريبه سيخ
نشستم سر جام و دستمال از دستم افتاد. پسره با ديدن حالت نگام خنديد و گفت:

– چيه؟ چرا اين جوري نگام مي کني خانوم خوشگله؟ بده بهت کمک کردم؟ اِ؟ چرا دستمال و انداختي؟ بذار يکي ديگه بهت بدم.
دستش و کرد توي جيب شلوارش و در حالي که يه دستمال ديگه از پاکت دستمالش در مي آورد گفت:
– کي زده توي دماغ خوشگل کوچولوت برم جيزش کنم؟
اين قدر از حرکاتش
تعجب کرده بودم که نمي دونستم بايد در جواب اون همه پرويي چي بگم! با شنيدن
صداي آرتان پشت سرم سکته کردم در حد بوندسليگا!

– من زدم توي دماغش. تو هم دوست داري طعمش و بچشي؟
قبل از اين که پسره
بتونه چيزي بگه يا من بتونم جلوش و بگيرم، مشتش خورد توي دماغ پسره. مات
مونده بودم اون وسط. آرتان پسره رو هل داد عقب و اومد سمت من. مي دونستم
بيشتر از اين ادامه نمي ده. پسره هم فهميده بود رقيبش خيلي قدره بيخيالش شد
و ترجيح داد بين بازوهاي دوستاش که سعي داشتن جلوش و بگيرن بمونه.
خداروشکر مثل بقيه دخترا نبودم که تا دعوا مي بينم جيغ جيغ راه بندازم.
هميشه هم هر جا دعوا مي شد من مي ايستادم و با لذت تماشا مي کردم. ولي در
مورد آرتان نمي دونم چرا هميشه يه ترس خاصي داشتم. شايد چون نمي خواستم حتي
يه تار از موهاش کم بشه. آرتان منو کشيد از اون جا بيرون. سرم خيلي گيج مي
رفت و دستمالم پر از خون شده بود. گفت:

– اذيتت که نکرد؟
– نه.
– مطمئن؟!
– مطمئن. تو چرا وقت نميدي آدم توضيح بده؟ زدي دک و پوز يارو رو پياده کردي .
لبخندي زد و گفت:
– کسي که به زن من متلک بگه سزاش همينه. ولي خودمونيم ترسا، نمي شه يه لحظه يه جا تنهات بذارمــــا.
لبخند زدم و گفتم:
– خوشگليه و هزار تا دردسر!
منو نشوند توي ماشين و
بدون اين که در جواب حرفم چيزي بگه از داخل نايلوني که دستش بود يه آب
پرتغال در آورد. يه کيکم باز کرد و هر دو رو داد دستم و گفت:

– بخور.
بدون حرف گرفتم
خوردم. بايد تقويت مي شدم، وگرنه سرگيجه ام کار دستم مي داد. تا تهش و که
خوردم خيالش راحت شد و سوار ماشين شد. پرسشگرانه نگاش کردم و گفتم:

– ديگه مي ريم خونه؟!
– چيه؟ خسته شدي؟ شايدم بهت خوش نگذشته.
– اتفاقا خيلي هم بهم خوش گذشت. ولي ساعت دو و نيمه.
با تعجب به ساعتش نگاه کرد و گفت:
– جدي مي گي؟!
– معلومه! پس فکر کردي ساعت چنده؟!
– چقدر زمان زود مي گذره.
بازم فکر دخترونه کردم. وقتي با منه زمان براش خيلي سريع مي گذره! يه حسي بهم مي گفت همه افکار دخترونه ام درسته.
وارد خونه که شدم با ذوق اول از همه رفتم توي اتاقم ولي با ديدن تخت خواب بهم ريخته ام گفتم:
– اِ، آرتان؟
يهو ساکت شدم! بهتر
بود چيزي نگم. آرتان اين مدت رو اين جا مي خوابيده! سر جاي من! چه حس قشنگي
داشتم. اين نشونه خوبي بود. آرتان اومد پشت سرم و گفتم:

– بله، چيزي شده؟
– نه، نه، چيز مهمي نبود.
– ترسا؟
– بله؟
– توي اين مدت…
– توي اين مدت چي؟ چرا حرفت و کامل نمي کني؟
– سيگار که نکشيدي؟!
خيلي هوس کرده بودم
ولي نکشيدم. از وقتي فهميده بودم آرتان از سيگار و آدماي سيگاري بدش مياد
ديگه چشم نداشتم سيگار و ببينم چه برسه به اين که بکشم. سرم و به نشونه نفي
تکون دادم. لبخندي زد و گفت:

– اگه کشيده بودي…
– اگه کشيده بودم چي؟ هان؟ هان؟ هان؟
خنديد و گفت:
– يکي از من مي خوردي يکي از ديوار.
– اين بار ديگه نمي استادم نگاهت کنم.
– برو بچه پررو!
رفتم توي اتاق و خنديدم. صدام کرد:
– ترسا؟
لحنش يه جوري بود. به خدا که عوض شده بود. نگاش کردم. سرش و زير انداخت و گفت:
– به خونه خوش اومدي.
دلم ضعف رفت. آب دهنم و قورت دادم و گفتم:
– ممنون. آرتان شب خيلي خوبي بود. ازت ممنونم.
– خواهش مي کنم. خودم بيشتر بهش نياز داشتم.
مغرور خر! چپ چپ نگاش کردم که خنديد و رفت به سمت اتاق خودش. من به اون ضد حال زدم اونم به من!
لباسم و عوض کردم و
افتادم روي تخت. بوي عطر تلخ آرتان پيچيد توي دماغم. همه رخت خوابم بوي اون
و گرفته بود. سعي کردم فراموش کنم آرتان توي اتاق بغلي خوابه. سعي کردم
فراموش کنم بهم محرم و حلاله. سعي کردم فراموش کنم بهش نياز دارم و ديوونه
وار دوسش دارم. سعي کردم همه چيز و فراموش کنم و چشمام و بستم.

صبح از صداي زنگ مکرر
تلفن بيدار شدم. ساعت يازده بود. سريع لحاف و کنار زدم و پريدم از اتاق
بيرون. آرتان خونه نبود. همين طور که داشتم با خودم فکر مي کردم صبح جمعه
کجا رفته، رفتم به سمت گوشي و برش داشتم:

– الو؟
صداي متعجب نيلي جون توي گوشي پيچيد:
– الو؟
فکر کنم هنوز خبر
نداشت من برگشتم خونه. بيچاره از شنيدن صداي يه دختر توي خونه پسرش لابد
الان سنگ کوب کرده. به خصوص که صدام هم گرفته بود. با خنده گفتم:

– سلام نيلي جونم.
– ترسا عزيزم تويي؟
– بله که منم! پس فکر کردين کيه؟ نکنه آرتان يه زن ديگه هم گرفته؟
صداي جيغ نيلي جون
کرم کرد. گوشي رو از خودم فاصله دادم تا خوب هيجاناتش فروکش کرد و بعد
دوباره گوشي رو در گوشم گذاشتم و با خنده همه چيز و براش تعريف کردم.
بيچاره داشت از خوشحالي پس مي افتاد. گفت شب حتما بهمون سر مي زنن. بعدم
تصميم گرفت زنگ بزنه به بابا تشکر کنه. تلفن و که قطع کردم در خونه باز شد و
آرتان اومد تو. با ديدن ساک ورزشي که دستش بود لبخند زدم و گفتم:

– تو با چه جوني پا شدي رفتي باشگاه؟!
– اولا سلام. دوما ديشب اصلا خوابم نبرد. منم صبح پاشدم رفتم باشگاه.
– عوضش من جاي تو هم خوابيدم.
– بله، از چشماي پف کردتون مشخصه. تلفن کي بود؟
– مامانت. شب ميان اين جا.
– وقت نکردم بهش بگم بالاخره شاخ غول و شکستم و تو رو آوردم خونه.
همين طور که مي رفتم سمت دستشويي گفتم:
– کلي خوشحال شد بنده خدا.
روي ميز وسط حال برگه
اي ديدم که باعث شد سر جا وايسم، عقب گرد کنم و برگه رو با حيرت بردارم.
فيش ثبت نام کنکور براي رشته تجربي بود. با تعجب برگه رو نشونش دادم و
گفتم:

– اين چيه آرتان؟!
اونم همين طور که مي رفت سمت اتاقش، شونه بالا انداخت و گفت:
– تيري در تاريکي.
ديگه منتظر سوالاي من نشد و رفت توي اتاقش. نگاهي به برگه انداختم و آهسته گفتم:
– امان از دست تو. آخر کار خودت و کردي؟! ولي اشکالي هم نداره. به قول خودت تيري در تاريکي.
آرتان رفت توي حموم و
منم رفتم دستشويي. بعدش هم تند تند مشغول غذا پختن شدم که گرسنه نمونيم.
از حموم که اومد بيرون با همون حوله سورمه ايش اومد توي آشپزخونه و گفت:

– اِ، غذا درست کردي؟ من تازه مي خواستم بگم پاشو بريم رستوران.
– فکر کردي من بي عرضه ام؟!
لبخندي زد و شيشه آب و برداشت و گذاشت دم دهنش. با اعتراض گفتم:
– من نمي دونم تو که هميشه عادت داشتي با ليوان آب بخوري حالا چرا مثل من شدي؟ شيشه ام و همش دهني مي کني.
شيشه رو گذاشت سر جاش و اومد سمت من. ملاقه رو گرفتم بالا که اگه خواست اذيتم کنه بکوبم توي سرش، ولي مهلت کاري رو به من نداد. گفت:
– خانوم کوچولو اين و هميشه يادت باشه که من شوهرتم.
مشتم و کوبيدم روي اوپن و زير لب گفتم:
– لعنتي!
اين چه حسي بود که جديدا من پيدا کرده بودم؟ مي دونم آخرم کار دست خودم مي دم.
اون شب در حضور نيلي
جون و پدر جون شب خوبي سپري شد. نيلي جون حرفاي جديد مي زد که باعث مي شد
من سرخ بشم و آرتان حرص بخوره. دلش نوه مي خواست! همين و کم داشتم فقط! پدر
جونم حرفاي نيلي جون رو تاييد مي کرد. آخر سر آرتان مجبور شد قبول کنه تا
دست از سرمون برداشتن. بعد از رفتن اونا با آرتان بر و بر به هم نگاه کرديم
و يهو دوتايي زديم زير خنده. حالا نخند کي بخند! زندگي ما هم چه زندگي اي
شده بود! اون شب بازم از آرتان فرار کردم. ديگه موندن کنارش به صلاحم نبود.

صبح روز بعد بيدار
شدم که برم کلاس زبان ثبت نام کنم. ترم قبل الکي الکي از همه چي عقب
افتادم. داشتم از خونه مي رفتم بيرون که آرتان از اتاقش اومد بيرون. با
ديدن من قدمي جلو اومد و گفت:

– کجا به سلامتي؟
– سلام، صبح بخير.
– سلام، صبح تو هم بخير. کجا مي ري؟
– خب معلومه! کلاس زبان!
– مگه ثبت نام کردي؟
– نه، تازه دارم مي رم ثبت نام کنم.
– خيلي خب، پس دير نمي شه. بيا تو کارت دارم بعد خودم مي برمت.
– چي کار داري؟
– بيا تو تا بهت بگم.
اون رفت توي دستشويي، منم رفتم توي آشپزخونه تا بساط صبحونه رو آماده کنم. داشتم چايي مي ريختم که اومد تو گفت:
– نسوزوني خودت و خانوم کوچولو.
ليوان چايي رو کوبيدم روي ميز و گفتم:
– آرتان مي شه ديگه به من نگي خانوم کوچولو؟

با تعجب نگام کرد و گفت:
– چرا؟!
– آرزو… بهم مي گفت خانوم کوچولو.
– آرزو؟!
نشستم روي صندلي و سرم و تکون دادم. اومد نشست روي صندلي کناري من و گفت:
– همچين مي گي آرزو بهم مي گفت، انگار دوست چندين و چند سالت بوده! ترسا اون بهت مي گفت خانوم کوچولو… چون من بهت مي گفتم!
– اون از کجا مي دونست؟
– چند بار حرف زدن تلفني منو با تو شنيده بود.
– خب… تا ميگي من ياد اون ميفتم.
– نمي خوام هيچي تو
رو ياد اون بندازه. ولي تو بايد به اين نتيجه برسي که آرزو هيچي نبوده. هيچ
چيز مهمي نبوده که تو به خاطرش اين قدر به خودت فشار بياري.

در گوشم گفت:
– تو فقط خانوم کوچولوي مني!
ديگه هيچ حس بدي بهم
دست نداد. بازم آرامش بود و آرامش. فقط آرامش! انگار خودش خوب مي دونست که
اين جوري آروم تر مي شم. بعد از چند ثانيه گفت:

– خب… خانوم کوچولو حالا بگو ببينم کتاباي درسيت اين جاست يا خونه بابات؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
– براي چي؟
– براي اين که وقت درس خوندنه.
– بيخيال آرتان، من که مي خوام برم.
دستم و از روي ميز گرفت و گفت:
– خيلي خب برو. لازم
نيست چند وقت به چند وقت هي اين و گوشزد کني، ولي الان وقت درس خوندنه.
بذار حداقل پيش خودت اين افتخار و داشته باشي که اين جا هم قبول شدي ولي
نخواستي بموني.

اين چش شد يهو؟ چه
خشن! خب قربونت برم اون فکت و تکون بده بگو نمي ذارم بري. اين صغري کبري
چيدنا واسه چيه؟ خدايا نکنه حرف نيما درست در بياد؟ نکنه واقعا هيچ وقت بهم
نگه دوست داره پيشش بمونم؟ نکنه اينا کلا همش توهم ذهن من باشه و بودن يا
نبودنم اصلا براش اهميتي نداشته باشه؟ حسابي توي فکر بودم که گفت:

– راستي…
سرم و گرفتم بالا و پرسيدم:
– ديگه چيه؟!
– بيست و ششم مي خوام دوستام و دعوت کنم اين جا. اگه يادت باشه يه مهموني بهشون بدهکارم.
بيست و ششم؟ اي بابا!
بيست و پنجم که شب تولد منه! حالا تاريخ قحط بود؟ خواستم بگم من نيستم ولي
ديدم ممکنه بعدا بفهمه و ضايعم کنه، براي همينم شونه اي بالا انداختم و
گفتم:

– باشه. حالا مي شه من برم واسه ثبت نامم؟
آخرين لقمه اش و هم با خونسردي خورد و گفت:
– خودم مي برم و برت مي گردونم.
– مگه خودم چلاقم؟ مي رم ديگه. توام لازم نيست اين همه راه و بياي و برگردي.
– گفتم خودم مي برمت. صلاح نمي دونم با اين تيپت تنها بري. يا لباست و عوض کن، آرايشتم پاک کن، يا با هم مي ريم.
نگاهي به سر تا پاي
خودم انداختم. يه پالتوي کتي سورمه اي پوشيده بودم با شلوار لي يخي. مقنعه
سورمه اي با نيم بوت هاي سورمه اي. آرايشمم در حد ريمل و رژ و رژگونه بود.
اومدم اعتراض کنم که با تحکم گفت:

– همين که گفتم.
نمي خواستم به حرفش
گوش کنم ولي مجبور بودم. حال لباس عوض کردن نداشتم. بعدشم اگه لباس عوض مي
کردم اون وقت هميشه مي خواست به لباسام ايراداي بني اسراييلي بگيره. براي
همينم ترجيح دادم اجازه بدم خودش منو ببره. لباساش و پوشيد و اومد از اتاقش
بيرون. طبق معمول کت شلوار و کروات. يه پالتو هم گرفته بود دستش. هلاک
تيپاش بودم وقتايي که مي رفت سر کار. تندتر از اون از در اومدم بيرون و
سوار آسانسور شدم. اونم اومد تو. دکمه لابي رو فشار داد. سرم و انداخته
بودم زير و داشتم با دسته کيفم بازي مي کردم که سنگيني نگاش و حس کردم. آخر
سر طاقت نياوردم و عصبي گفتم:

– آدم نديدي تا حالا؟!
لبخند داغي زد و گفت:
– زن خودم و نه، اين جوري نديده بودم تا حالا.
رنگ گرفتن گونه هام رو فهميدم. خداروشکر آسانسور ايستاد. پريدم بيرون و گفتم:
– مشکل از چشمات بوده.
به جلوي نگهباني که
رسيديم با ديدن نگهبان دوباره ياد مهمونيش افتادم! چقدر عذاب وجدان مي
گرفتم تا نگهبان و مي ديدم. بعضي وقتا حس مي کردم کاري که باهاش کردم درست
نبوده. به خصوص که از بعد از اون مهموني ديگه هيچ وقت دير وقت خونه نمي
يومد که بفهمم رفته مهموني و به نظر مي رسيد مهموني رفتن رو ترک کرده؛ و
حالا دوباره داشت خودش مهموني مي گرفت. يعني دوستاش حاضر مي شدن دوباره
بيان اين جا؟ نمي ترسيدن؟ ا… و علم!

دوتايي رفتيم و کاراي
ثبت نامم و انجام داديم. اين بار آرتان هر کاري تونست کرد که کلاسم دوباره
بيفته به صبح. اون دفعه هم فکر کنم چون آرتان راضي نبود نتونستم حتي يه
جلسه از کلاسام و هم برم و الکي فقط پولش و دادم. آرتان با نگاه کردن به
چارت ترمام گفت:

– ديگه داره تموم مي شه. سه چهار ترم ديگه بيشتر نداري.
بادي به غبغب انداختم و گفتم:
– بله!
از حالتم خنده اش
گرفت ولي جلوي خودش و گرفت. دوتايي سوار ماشين شديم و منو جلوي در خونه
پياده کرد و رفت. دوباره رفته بودم توي فکر مهموني و سور و ساتش. اين بار
ديگه نبايد کاري مي کردم که به هم بخوره. دوست داشتم دوستاي آرتان و ببينم.

بيست اسفند بود. پنج
روز بيشتر وقت نداشتم. مونده بودم از آتوسا کمک بخوام يا نه؟ آتوسا پنج
ماهش بود و کار زياد براش ضرر داشت. حسابي توي فکرش بودم که گوشي تلفن زنگ
خورد. برداشتم و گفتم:

– بله؟
صداي آتوسا توي گوشي پيچيد:
– سلام خواهري.
با خوشحالي جيغ زدم:
– آتوســـــا.
– اِ؟ ترسا چرا جيغ مي زني؟ بچه ام افتاد.
– الهي خاله قربونش بره.
– خدا نکنه. بچه ام همين يه دونه خاله رو داره ها.
– خب پس الهي عمه اش قربونش بره.
غش غش خنديد و گفت:
– الهي!
منم خنديدم و گفتم:
– اي ضد خواهر شوهر خبيث!
– حالا نيست که تو قربونش مي ري؟
– قربونمم بره!
– خدا رحمت کرده خواهرشوهر نداري.
آهي کشيدم و با لحن بامزه اي گفتم:
– هميشه از خدا مي خواستم بهم خواهرشوهر نده ولي يه جين برادر شوهر خوش تيپ مجرد بده.
– وا براي چي؟
– عين اين رمانا شوهره رو مي کشم يکي يکي زن برادر شوهرا مي شم. بالاخره هر گلي يه بويي داره.
جيغش بلند شد و منم مستانه خنديدم:
– خدا خفه ات نکنه!
– الهي. حالا بگو ببينم چي شده باز ياد خواهري افتادي؟
– مي خوام برم آتليه. تو هم مي ياي؟
– واسه چي؟
– ميرن آتليه چي کار مي کنن؟ ابرو بر مي دارن؟! خب مي خوام برم عکس بگيرم.
– تو که داري از ريخت ميفتي، حالا عکس گرفتنت واسه چيه؟!
– خبر نداري! قرار
داشتم با ماني از ماه چهارم به بعد هر ماه برم يه عکس بگيرم که بعدا به ني
ني نشون بديم مامانش چه کشيده تا دنيا اومده. حالا امروز مي خوام برم ولي
ماني نمي تونه بياد ببرتم گفتم با تو برم. تو هم که شوهرت خونه تون و پر از
عکساي خودش کرده عين آدماي خودشيفته؛ براي اين که کم نياري بيا توام يکي
دو تا عکس بگير.

يه کم فکر کردم ديدم فکر بدي نيست. ولي کلاس گذاشتم و گفتم:
– پس بگو چرا ياد من افتادي! سرويس دربست مي خواي. حالا که ماني نيست چه خري بهتر از من؟
– بي تربيت! حيف من که ياد تو مي کنم.
– خب بابا قهر ورنچسون. ميام. کي بيام دنبالت؟
– براي دو ساعت ديگه نوبت دارم. بدو خوشگل کن بيا دنبال من.
– مي مردي زودتر مي گفتي.
– خب حالا! انگار مي خواد چي کار کنه.
– باشه، گمشو تا من بيام.
خداحافظي کرده و
شيرجه زدم توي حموم. خيلي دوست داشتم عکسام ست عکساي آرتان باشه. از حموم
که اومدم بيرون تند تند موهام و اتو کشيدم . بعدم چند دست لباس خوشگل از
توي کمد کشيدم بيرون گذاشتم توي ساکم. لوازم آرايشام و هم برداشتم و زدم از
خونه بيرون. توي آسانسور يادم افتاد به آرتان زنگ نزدم. دوست نداشتم بهش
بگم دارم مي رم عکس بگيرم. مي خواستم يهو بينه و چشاش در بياد. از افکار
خودم خنده ام گرفت و با گوشيم زنگ زدم به گوشيش. بعد از دوتا بوق جواب داد.
سابقه نداشت دير جوابم و بده. براي همينم لبخندي گوشه لبم نشست و گفتم:

– سلام همخونه.
توي صداي اونم خنده رو مي شد حس کرد:
– سلام کوچولو.
– آرتان کي مياي خونه؟!
– من تازه اومدم سر کار دختر. نکنه دلت برام تنگ شده؟
از لحنش هم لجم گرفت هم خوشم اومد. ولي رو ترش کردم و گفتم:
– واه واه! از خود راضي! نخيرم، زنگ زدم بگم دارم با آتوسا مي رم بيرون.
– توي آسانسوري؟
– از کجا فهميدي؟!
– از ملوديش. مياي بيرون بعد زنگ مي زني به من؟
– خب آره. من که اجازه نگرفتم، فقط خواستم بهت خبر بدم.
– ولي من اگه بخوام
اجازه ندم، نمي دم. اين و مطمئن باش! حالا هم برو ولي مواظب خودت باش. زود
هم برگرد. اجازه مي دم فقط به دليل اين که آتوسا باهاته!

– خيلي از خود راضي هستي آرتان!
– تازه عين توام خانوم کوچولو.
– پررو!
– اگه القابت تموم شد من برم به کارم برسم.
– برو.
– شب مي بينمت.
– شايدم نبيني.
– شب مي بينمت! خداحافظ.
– خداحافظ.
محبتشم خرکي بود! همه چيز و با زور مي خواست. ولي چه سري توش بود که من عاشق زورگوييش بودم خودمم نمي دونستم.

رفتم دنبال آتوسا و با هم رفتيم سمت آتليه. با ديدن صورت بي روح من اخم کرد:
– يه چيزي مي ماليدي به اون صورتت.
به صورت پر آرايشش نگاه کردم و گفتم:
– تو زدي بسه ديگه.
– براي خودت مي گم! اين جوري عکست خراب مي شه.
– نگران نباش بابا. بلد نبودم خط چشم بکشم آوردم دنبالم تو برام بکشي.
– باشه. پس تازه بايد بشينم تو رو ميک آپ کنم.
– خواهر بزرگتر شدي واسه همين. راستي… عکاس زنه يا مرد؟
– چطور؟ چه فرقي داره؟
– آخه مي خوام يکي دو تا عکس گيرم! اگه مرد باشه نمي شه.
– نه بابا زنه! مگه ماني مي ذاره من برم پيش عکاس مرد؟
– امان از دست اين مردا و غيرتاي خرکيشون!
– خره قشنگيش به همينه.
جلوي خونه عکاس ترمز کردم و گفتم:
– غلط کردن.
در حالي که خودمم
قبول داشتم. خداروشکر عکاسي نزديک خونه مون بود و زياد علافش نشدم. دوتايي
پياده شديم و رفتيم تو. يکي از اتاقاي خونه اش و اختصاص داده بود به عکاسي.
عکسايي که به در و ديوارش بودن محشر بودن! پيدا بود کاربلده.

بعد سلام و احوالپرسي
و معرفي شدن به همديگه، آتوسا تند تند مشغول آرايش صورت من شد. نمي ديدم
داره چي کار مي کنه ولي قبولش داشتم. کارش که تموم شد خودم و تو آينه ديدم.
فوق العاده شده بود. حالا چشماي خودمم گاوي شده بود! خداييش خط چشم خيلي
بهم مي يومد. بايد يه کم تمرين مي کردم تا ياد بگيرم چه جوري بايد آرايش
کنم. يه عالمه هم ريمل برام زده بود که حس کردم چشمام و خيلي سنگين کرده..
موهام و هم يه مدل باز و بسته برام بست که لختيش بيشتر توي چشم بياد.

اولين لباسي که
پوشيدم يه پيراهن کوتاه اسپرت از جنس کتون بود که آستين حلقه اي بود و يقه
اش هفت بود. قدشم يه وجب بالا زانو بود و رنگشم بنفش بود. چند تا عکس خوشگل
با اون لباس گرفتم. بعد عوضش کردم. يه شلوارک جين آبي روشن با يه تاپ بنفش
پوشيدم. با اونم چند تا عکس گرفتم. بعد نوبت به لباس شبام شد. يه لباس از
جنس لمه آبي که يقه اش هفتي بود و دور گردنم گره مي خورد.. قدش بلند بود و
از پشت يه کم دنباله داشت.. خيلي خوشگل بود. لباس بعدي هم يه لباس شب
پرنسسي بود که زيرش فنر مي خورد و عين لباس عروس بود. اينم آبي بود و دکلته
دوخته شده بود. اين عکسا که گرفته شد، آتوسا هم عکسش و گرفت.

تازه نوبت رسيد به
عکسايي که براي اتاق خوابم مي خواستم. مي خواستم بزنم روي دست آرتان که
ديگه هي پز عکساش و نده. خجالت مي کشيدم جلوي آتوسا و عکاسِ، ولي چاره اي
نبود. کاري بود که قصد داشتم انجامش بدم. آتوسا که پشت سر عکاس وايساده بود
لبخندي زد و گفت:

– خوش به حال آرتان.
خجالت کشيدم ولي براي
اين که کم نيارم شال پري که کنارم روي زمين افتاده بود رو گوله کردم و پرت
کردم طرفش. بيچاره آرتان! حتي يه بارم اينجوري منو نديده بود. چه حرفا
براي بچه ام در مي آورد اين آتوسا. چشماي آتوسا داشت برق مي زد.

بعد از اين که عکسام و
گرفت، تند پريدم لباسم و پوشيدم. گونه هام رنگ گرفته بود. خجالت مي کشيدم.
تا حالا جلوي کسي اين طوري لباس نپوشيده بودم. خانوم عکاس گفت فردا براي
انتخاب کردن عکسا دوباره بريم. آتوسا رو رسوندم خونه و خودمم رفتم خونه. تو
فکر اين بودم که آرتان عکسا رو ببينه چي مي شه! بچه ام شوکه مي شه.

روز بعد با آتوسا رفتيم و پنج تا عکس خوشگل در ابعاد بزرگ سفارش دادم.
در مورد مهموني هم با
آتوسا حرف زدم که گفت حتما بهم کمک مي کنه. عکسا رو قرار شد دقيقا صبح

    ویدیو : رمان قرار نبود
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b