رمان خلاصه زیبا

عشق باور نکردنی

پریدم
بین حرفش و گفتم : شهاب تو چی میدونی تو دل من چی میگذره تو چند ماه دیگه
منو ترک میکنی میری من میمونم تنها نمیتونم برم با سارا و آراد زندگی کنم
اونا هم مشکلات زندگی خودشونو دارن من برم وبال اونا بشم که چیتو فکر اینا
نیستی تو فقط یه طرف قضیه رو نگاه میکنی .  

دیگه
گریم نذاشت حرف بزنم و بلند گریه میکردم .  دیشب تا صبح بیدار مونده بودم .
وقتی شهاب رفت سر کار میخواستم خودکشی کنم . این بهترین فرصت برای رفتن
پیش مامانم بود . رفتم حموم . وانو پر آب کردم خودمم با لباس رفتم توش
نشستم . یه تیغ برداشتم و یه نفس راحت کشیدم تیغ و رو رگم کشیدم سردم شده
بود و چشام سیاهی رفت .

من
: مامان دارم میام پیشت . دیگه هیچی نفهمیدم . چشام رو به آرومی باز کردم .
همه جا تار و سفید بود .  من کجام فکر کنم اومدم اون دنیا پیش مامانم سرمو
چرخوندم دیدم شهاب پیشم نشسته بود .

من : شهاب .  .  .

شهاب : سونیا حالت خوبه ؟ این چه کاری بود تو کردی هان ؟  ؟  ؟  ؟  ؟  ؟

من که فقط اشک میریختم گفتم : کی نجاتم داد ؟ چرا نجاتم داد ؟ من میخواستم بمیرم .

شهاب
: من .  . کیف مدارکامو خونه جا گذاشته بودم اومدم خونه هرچی صدات کردم
جواب ندادی اومدم تو اتاقت نبودی که صدای آب و شنیدم اومدم دیدم .  .  .
دیگه هیچی نگفت روشو برگردوند گفت : میرم به دکتر بگم بهوش اومدی .

صداش
بم داشت معلوم بود گریش گرفته . من که هنگ کرده بودم که چرا شهاب برای من
ناراحت شده . تو فکر بودم که دکتر وارد شد . تو بیمارستانی که شهاب کار
میکرد بستری شده بودم .

دکتر : بالاخره چشماشون رو باز کردن . دیگه نگران نباشید . با شهاب بود .

شهاب : ممنون کی مرخص میشه .

دکتر : ۲روز باید تحت مراقب باشن چون خون زیادی ازشون رفته .

دکتر اینو گفت و از اتاق خارج شد . منم دستم درد میکرد .

 به شهاب گفتم : شهاب .

جوابمو نداد . باز گفتم : شهابببببببببب .

شهاب برگشت سمتم و گفت : با اینکارات توقع داری باهات حرف بزنم ؟  

من : دستم درد میکنه .  

شروع به گریه کردن کردم .

شهاب اومد طرفم . من رو به سمت خودش کشید سرمو به سینش گذاشتم من به این پناهگاه نیاز داشتم من این پناهگاه رو دوست داشتم .
شهاب : خانومم دیگه این کارو نکن نمیدونی وقتی تو رو تو اون حال دیدم چه حالی شدم .
شهاب حرف میزد من به حرفاش گوش میدادم با حرفاش بهم آرامش میداد . درد دستم بیشتر شده بود .
من : شهاب دستم خیلی درد میکنه .
شهاب سرمو از بغلش جدا کرد رفت سمت در .
گفت : الان پرستارو صدا میکنم .
شهاب با پرستار اومد تو اتاق پرستار یه مسکن بهم زد و رفت .
*********
دستم باز درد میکرد چشمام رو روهم گذاشتم تا دردش آروم شه که به خواب رفتم .
با صدای شهاب بیدار شدم .
شهاب : سونیا ، سونیا .
سرم رو به طرفش چرخوندم .
شهاب : باید بریم .
بلند شدم و لباسام رو تنم کردم . سارا بیرون اتاق بود .
با دیدن من گفت : سونیا خوبی ؟
من : آره .
آراد : سونیا خانم حالا چرا اینطوری میکنید ؟ قسمت اینطوری بوده .
اشکام می ریختن .
من : قسمت ؟
آراد : آره قسمت .
شهاب نذاشت ادامه بدم و به سمت خونه حرکت کردیم . بعد از یک ربع خونه بودیم . داشتم به طرف اتاق خودم میرفتم شهاب صدام کرد .
گفت : سونیا دیگه تو اتاق مشترکمون میخوابی .
من که هنگ کرده بودم بدون هیچ حرفی به اتاق خوابمون رفتم و رو تخت دراز کشیدم .
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــ

سه
روزه که از بیمارستان مرخص شدم دستم بهتر بود ولی هنوز باند پیچی بود . یه
هفتس سر خاک مامانم نرفتم . همه نگرانم بودن که افسردگی نگیرم . بعد از
اون اتفاق لعنتی رقیه خانم هم به روستاشون برگشته بود . صدای در بلند شد و
شهاب وارد شد .

شهاب : سونیا پاشو بریم بیرون .
هیچی نگفتم و تکون نخوردم .
شهاب : با توام .
من : نمیام .
شهاب : اینطوری افسردگی میگیری .
من : میخوام برم پیش مامانم .
شهاب : باز شروع کردی .
پاشدم و با داد گفتم : میخوام برم سر خاک مامانم .  

شهاب با لبخند از اتاق خارج شد . فکر کنم دیونه شده الکی میخنده رو تخت
دراز کشیدم . بعد از نیم ساعت رفتم طبقه ی پایین که صدای زنگ در اومد . در
رو باز کردم . امیر بود .

امیر : سلام .
با سر سلام کردم .
امیر : چرا اینطوری شدی ؟
هیچی نگفتم .
امیر : به خاطر مامانت متاسفم . میتونم باهات چند کلمه حرف بزنم ؟
من : وایسا آماده شم .
وقتی آماده شدم از خونه اومدم بیرون در رو بستم و با هم سوار ماشینش شدیم .
امیر : دو هفته ی دیگه از شهاب جدا میشی درسته ؟
من : برو سر اصل مطلب .
امیر : باشه . میخواستم بگم .  .  . میخواستم بگم در مورد من فکر کن .
با اخم نگاش کردم .
امیر : میدونم به خاطر اونکارم هنوز از دستم عصبانیی ولی .  .  .
من : امیر خواهش میکنم این دوستی که بینمونه رو خراب نکن .
امیر : ولی .  .  .
من : ولی نداره من شوهرمو دوست دارم .

و از ماشین پیاده شدم که صداش اومد .
امیر : خواهش میکنم سونیا .
زنگ در رو زدم که شهاب باز کرد . شهاب با دیدن امیر تعجب کرد . وارد خونه شدم و شهاب هم در رو بست .
شهاب : با اون عوضی کجا بودی ؟  
من : میخواست باهام حرف بزنه .
شهاب : مثلا چه حرفی ؟
من : اَه . شهاب باز گیر دادیا .
شهاب : بهت میگم چی بهت گفت .
من : گفت وقتی ازت جدا شدم بهش فکر کنم .

رفتم تو اتاقم . میخواستم همون سونیا باشم . حالا که دوهفته دیگه میخوام
برم بذار خوش باشم . دوش گرفتم و یه لباس خوشگل تنم کردم و موهامو خشک کردم
و کمی آرایش کردم . رفتم طبقه ی پایین . شهاب با دیدن من تعجب کرد .

من : چرا اینطوری نگام میکنی ؟
شهاب : هیچی .
رفتم تو آشپزخونه و ناهار درست کردم اونم چی قرمه ســـــــبزی . ساعت ۱ ناهار آماده شد .
با داد گفتم : شهاب بیا ناهار آمادست .
بعد از خوردن ناهار روی مبل دراز کشیدم و مشغول فیلم دیدن شدم شهاب هم همین طور .
شهاب : سونیا .
من : هان ؟
شهاب : هان چیه دیگه ؟ بله .
من : بــــــــــــــــــله . خ وب شد ؟
شهاب : میخوای بریم سرخاک مادرت ؟
بهش نگاه کردم . داشت با لبخند نگام میکرد . اشک تو چشام جمع شد .
گفتم : بریم .

اونم ساکت شد . بعد از تموم شدن فیلم رفتم حاضر بشم که بریم . همش به این
فکر میکردم که بعد از این دو هفته شهاب ازم جدا میشه دلم واسش تنگ میشه من
بدون اون نمیتونم زندگی کنم . تو فکر بودم که شیشه عطرم از دستم افتاد شکست
خواستم جمع کنم که تکیه ای از شیشه دستمو برید .

من : آخــــــــخ .
شهاب با ترس وارد شد .
شهاب : چی شد ؟
با دیدن خون توی دستم سریع اومد کنارم نشست .
شهاب : خیلی عمیق نیست بیا بریم تا برات ضدعفونی کنم .
من : خوبم .
شهاب : نه . پاشو .
من : نمیام .
شهاب هم پاشد و با عجله ازاتاق خارج شد و بعد از چند دقیقه با کیفش برگشت و مشغول پانسمان کردن دستم شد .
شهاب : تموم شد .
من : ممنون .

سریع
ازاتاق خارج شد . منم آماده شدم که بریم سر خاک مادرم . از اتاق اومدم
بیرون که با شهاب برخورد کردم منو سفت تو بغلش گرفته بود . من این آغوشو
خیلی دوست دارم ، گرماشو خیلی دوست دارم ، سرمو رو سینش گذاشتم . یه دفعه
به خودم اومدم ازش جدا شدم بهش لبخند زدم و

گفتم : آقای دکتر تصمیم نداره حاضر شه ؟
شهاب : الان حاضر میشم خانومم .
وایییییییییییییی خدای من این به من گفت خانومم الانه که غش کنم .  
*****
سرخاک مادرم شهاب منو تنها گذاشت که راحت باشم .
من : مامانم چرا تنهامون گذاشتی من الان رازمو به کی بگم مامان من عاشق شهاب شدم من از جدایی میترسم مامان واسم دعا کن .  
وقتی از سر قبر مامانم بلند شدم شهاب طرفم اومد اونم فاتحه ایی فرستاد و به سمت خونه حرکت کردیم .
شهاب : میخوایی شامو بیرون بخوریم ؟
من : باشه .
به سمت رستوران حرکت کرد .  
شهاب : میخوای با امیر ازدواج کنی ؟
سرم رو انداختم پایین .
شهاب : جواب بده .
من : مگه به حال تو فرق میکنه ؟  دو هفته ی دیگه ازت جدا میشم و از دستم راحت میشی .  
شهاب : بسه .
من : چرا ؟ چون .  .  .
دیگه نتونستم حرفی بزنم . اشکم دراومد .
شهاب : اگه بهت بگم من عاشقت شدم باز دوست داری ازم جدا شی ؟
من که هنگ کرده بودم فقط نگاش میکردم . گوشیم زنگ خورد سارا بود .  
من : الو .
سارا : سلام آجی گلم خوبی ؟
من : بله خوبم تو خوبی ؟ نی نیت چطوره ؟
سارا : خوبه به خاله بی معرفتش سلام میرسونه .
من : خاله فداش شه فردا میام پیشتون .  
سارا : میخوام یه خبر دست اول بدم .
من : بگو .
سارا : بچه .  .  .  .
من : باز تو شروع کردی .
سارا : بچه دختره .
من : واقعاااااااااااا ؟  ؟  ؟
سارا : بله .
من : خیلی خوشحال شدم . خاله قربونش بره .
سارا : اَه . حالمو بهم زدی برو حوصلمو سر بردی کاری نداری ؟
من : باز بهت رو دادم پرو شدی . نه خدافظ .
سارا : دلم برای اینجوری حرف زدنات تنگ شده بود حالا دلم باز شد . خدافظ .
منم خندیدم و قطع کردم .
شهاب گفت : چی شده که میخندی ؟

منم واسش سارا رو تعریف کردم اونم میخندید که من تازه حرف قبل تلفن شهاب
یادم اومد . ولی میخواستم حرف بزنم که گفت : رسیدیم پیاده نمیشی ؟

از ماشین پیاده شدم به سمت رستوران رفتیم شهاب جای دنجی انتخاب کرد . وقتی غذا رو سفارش دادیم
شهاب گفت : جواب سوال منو ندادیا .
من : کدوم سوالت ؟
شهاب : اگه من بهت بگم عاشقتم ازم جدا میشی ؟
من : بستگی داره راست باشه یا دروغ .
شهاب : راسته . سونیا .  .  . من .  .  . من عاشقتم من بدون تو نمیتونم زندگی کنم .
سرمو انداخته بودم پایین .  تو دلم داشتن قند آب میکردن .
شهاب : سونیا ؟
سرم هنوز پایین بود که شهاب چونمو گرفت سرمو بلند کرد تو چشماش که نگاه کردم عشقو دیدم .
من : شهاب .  .  . منم .  .  . منم دوستت دارم .
شهاب اومد حرف بزنه که گارسون غذامونو آورد .
شهاب : عزیزم شروع کن .

خودشم شروع به خوردن کرد در حین خوردن شوخی میکرد از دوست داشتنش میگفت
منم رو ابرا سیر میکردم . بعد از خوردن غذا به سمت خونه حرکت کردیم .


رسیدم سریع رفتم تو اتاقم . ساعت ۹ : ۳۰ شب بود . لباسام رو عوض کردم و
رفتم تو حال و فیلم دیدم اونم چیییییییییی ؟ ترسناک .  .  . بعد از اینکه
فیلم تموم شد به شهاب نگاه کردم . اونم داشت نگاه میکرد . اونم نگام کرد که
چشاش چهار تا شد .

شهاب : سونیا .  .  . سونیا .  .  .  . خوبی ؟
من : چ .  .  . چر .  .  . چرا ؟  ؟  ؟  ؟
شهاب : رنگت از گچ هم سفیدتر شده .  .  .
من : مگه .  .  . مگه سفید نبود ؟
شهاب : الان موقع این حرفا نیست . تو که جنبه فیلم ترسناک نداری ، چرا میبینی ؟
و پاشد و به آشپزخونه رفت و با آب قند برگشت . منم نوش جان کردم . چند دقیقه بعد حالم بهتر شد .
من : نگفتی .  .  .
شهاب : چی رو ؟
من : مگه سفید نبودم ؟  ؟  ؟  ؟  ؟
اونم لبخند زد .
من : وا .  .  . مگه جک گفتم ؟  ؟  ؟
شهاب : اینی که گفتی از جک هم جک تر بود .
و بلند بلند میخندید . منم جوش آوردم .
من با صدای بلند : شهاببببببببببب .
اونم خندشو خورد و گفت : چیه خب ؟ جک خنده دار میگی .
منم چشامو ریز کردم : منظور اینه که من سیاهم ؟  ؟
بلند شدم که با ترس ساختگی گفت : خب .  .  . خب چرا جوش میاری ؟  ؟  ؟  ؟ باشه تو سفیدی ، اصلا بلوری .
و بعدم چشمک زد که یعنی دروغه و شروع کرد به دویدن منم دنبالش تا بگیرمش . چند دقیقه گذشت که نتونستم بگیرمش . نشستم رو مبل .

من : ب .  .  . باشه .  .  . باشه .  .  . من .  .  . سیاه .  .  . ولی از تو .  .  . سیاه تر نیستم که .
اونم نشست رو مبل . هر دو نفس نفس میزدیم . پاشدم و رفتم تو اتاقم . سرم رو روی بالش گذاشتم خوابم برد .

*******

صبح با صدای شهاب بیدار شدم .
شهاب : سونیا .
چشام رو باز کردم .
شهاب : چه عجب . پاشو سارا اومده .
صورتمو شستم و رفتم طبقه ی پایین .
سارا : سلام بر خواهر گرامی .
من : سلام بر خواهر خلم .
سارا : هنوز ادب یاد نگرفتی ؟
من : اگه تو یاد گرفتی به منم یاد بده .
بغلش کردم و نشستیم رو مبل .
سارا : خوبی ؟
من : آره . چرا اومدی ؟
سارا : ناراحتی برم .
من : نه بگو .
سارا : راستش .  .  . دیشب امیر اومده بود . میگفت تو رو راضی کنیم که باهاش .  .  .
من : نمیخواد بگی .  .  . اگه اومد بهش بگو قبول میکنم .
سارا : مطمئنی ؟
من : اوهوم .
سارا : باشه .
و پا شد .
سارا : من دیگه برم .
من : نه خیرم . ناهار اینجایی .
سارا : نه .
من : زنگ بزن آراد هم بیاد .
سارا : نه .  .  .
من : زنگ بزنننننننن .

بعد از کلی اصرار زنگ زد . ناهار مرغ درست کردم . ساعت ۱ : ۳۰ بود که آراد
هم اومد . ناهار رو خوردیم و میز رو جمع کردیم . ساعت ۴ بود که رفتن . منم
گرفتم تخت خوابیدم .

وقتی
بیدار شدم ساعت ۱۱ شب بود . در اتاق رو باز کردم . شهاب هم خواب بود . در
اتاق رو بستم و رو تختم دراز کشیدم . فردا پنج شنبه بود . به تنهاییم داشتم
نزدیک میشدم . تا صبح داشتم فکر میکردم . ساعت ۷ بود که صدای بسته شدن در
اومد . شهاب رفته بود . از اتاق خارج شدم و صبحونه خوردم و خونه رو جمع و
جور کردم و فیلم هم تماشا کردم اونم چییییییییی ؟ عشقولانه . بعدش هم ناهار
درست کردم . ساعت ۱۲ : ۳۰ شهاب هم اومد . ناهار رو خورد و کمی استراحت کرد
و رفت . منم از فرصت استفاده کردم و رفتم خونه ی سارااینا .

من : سلام بر خواهر گرامی .
سارا : تقلب نکن .
من : وا .  .  . تو اینو از من یاد گرفتی .
سارا : دروغگو .

داخل خونشون شدم . با دیدن امیر تعجب کردم .
امیر : سلام .
من : سلام .  .  . اینجا چی کار میکنی ؟
سارا : اومده جواب رو بهش بگیم که خودت اومدی .
سارا رفت تو آشپزخونه . رو به روی امیر نشستم .
امیر : جوابت چیه ؟
من : خب .  .  .
امیر : چیزی نگو فقط بگو آره یا نه .
من : آره ولی فکر اینکه دوباره عاشقت بشم رو از سر پوکت بیرون کن .
امیر با خنده : اون به مرور زمان درست میشه .
سارا با چایی برگشت . بعد از خوردن چایی رفتم سر قبر مامان .
نشستم و شروع کردم به تمیز کردن قبر .
من : مامانی خوبی ؟  .  .  . منم خوبم .  .  .  . مامان امیدوارم که از دستم ناراحت نباشی که به امیر جواب مثبت دادم .
اصلا گذر زمان رو حس نمیکردم . با صدای کسی برگشتم .
شهاب : این موقع شب اینجا چی کار میکنی ؟
من : شهاب .  .  .
شهاب : شهاب و درد . پاشو .
من : درس صحبت کن .
شهاب : درست صحبت نکنم چی میشه ؟
من : اونوقت .  .  . اونوقت بد میبینی .
نیشخندی زد و راه افتاد . پاشدم و دنبالش سوار ماشین شدم . وقتی رسیدیم رفتم تو آشپزخونه و یه شیشه آب سر کشیدم .
شهاب : بار آخرته میری اونجا .
آب پرید گلوم . حداقل یه مقدمه ای ، چیزی . حالیش نیست که .
من : چی داری میگی ؟  .  .  . یعنی نباید برم پیش مامانم ؟
شهاب : میری ولی با من .
من : به هر حال من که قراره ازت جدا شم .
و سریع رفتم تو اتاقم .

پنج شنبه بود . یعنی فردا باید از شهاب خداحافظی کنم و برم پیش امیر .
شهاب : حاضر شدی ؟
من : آره بریم .
قرار بود بریم رستوران ناهار بخوریم . تو ماشین هر دو سکوت کرده بودیم چی میخواستیم به هم بگیم . بعد از یک ربع رسیدیم .
دو تا پیتزا سفارش دادیم و وقتی آوردن شروع کردیم به خوردن .
من : شهاب .
شهاب : جانم ؟
من : میشه بریم خرید ؟
شهاب : بله .
من : آخ جون .
بعد از خوردن پیتزاها سوار ماشین شدیم . ظبط رو روشن کردم . وقتی رسیدیم سریع پیاده شدم . همه ی مغازه ها رو نگاه کردیم .
من : شهاب بریم این مغازه . من از این مانتو خوشم اومده .
یه مانتوی صورتی خیلی ناز بود . با هم وارد مغازه شدیم و خریدیمش .
فکر کنم یک ساعت شده بود که داشتیم توی پاساژ راه میرفتیم و خرید میکردیم .
شهاب : خریدات تموم نشد ؟ کل این پاساژ رو تو خریدی .
من : تموم شده . فقط یه چیز مونده .
زد وسط پیشونیش . خندم گرفت .
شهاب : چی ؟
من : بستنی .
شهاب : امان از دست تو .  .  . پس بدو .
سوار ماشین شدیم و بعد از نیم ساعت جلوی یه بستنی فروشی ایستاد .
وارد بستنی فروشی شدیم و بستنی خریدیم و شروع کردیم به خوردن .
من : ساعت چنده ؟
شهاب : ۹ .
من : چــــــــــــی ؟
شهاب : چیه ؟
چشام پر از اشک شد و یه اشک از گوشه ی چشمم افتاد پایین .
شهاب : داری گریه میکنی ؟
اشکم رو پاک کردم ولی مگه بند میومد ؟
شهاب : چرا گریه میکنی ؟

من : چیزی نیست . بریم خونه ؟
شهاب : بریم .

سوار ماشین شدیم و راه افتادیم . وقتی رسیدیم شام املت درست کردم و خوردیم
. دوتاییمون تا صبح بیدار موندیم و فیلم تماشا کردیم اونم
چیییییییییییییییییی ؟ عشقول انه .

صبح شده بود . ساعت۱۰ باید میرفتم . صبحونه رو آماده کردم و خوردیم .
——————————
بالاخره ساعت۱۰ رسید . جلوی در با ساکم ایستاده بودم و شهاب هم رو به روم . حلقمو در آوردم و گرفتم جلوش .
با بغض گفتم : تو این پنج ماه خیلی بهم خوش گذشت . ممنون .
حلقه رو گرفت .
شهاب : به منم همین طور .
من : نمیخوای چیزی بگی ؟
میخواستم بگه نرو ولی .  .  .
شهاب : مثلا چی ؟
من : هیچی . دیگه باید برم . خداحافظ .
پشتمو کردم بهش و دستم و گذاشتم رو دستگیره در که با حرفش سر جام خشکم زد .
شهاب : امیدوارم با امیر خوشبخت شی .
برگشتم طرفش . الان اشک روی صورتم سرازیر بود .
من : منم امیدوارم با هر کی که ازدواج میکنی خوشبت شی .

از خونه خارج شدم و راه افتادم . وسط راه ایستادم و با صورت خیس برگشتم تا
برای آخرین بار خونه رو ببینم . شهاب هم با چشای اشکی جلوی در ایستاده بود
.

دستمو تکون دادم ولی اون مثل همیشه خشک واستاده بود .  رفتم سمت خونه ی سارااینا .
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــ

من : سلام .
سارا : سلام خواهری .
رفتم داخل و زنگ زدم به امیر . بعد از ده دقیقه اومد .
امیر : سلام بر همگی .
من : سلام .  .  . امیر .  .  . همین امروز عقد میکنیم و پس فردا هم عروسی .
امیر : وا .  .  . چرا اینقدر زود ؟
من : اگه ناراحتی .  .  .
امیر : باشه باشه .
من : خوبه .
بعد از ناهار رفتیم محضر و عقد کردیم . بعد از عقد رفتیم دنبال لباس عروس . یه لباس عروس ساده اجاره کردیم .
بعد از شام هم زود خوابیدم .

********

روز عروسی
صبح با سرو صدای سارا بیدار شدم .
سارا : پاشــــــــو .
چشام رو باز کردم .
سارا : چه عجب .
من : چیه ؟
سارا : پاشو ناهار بخور .
من : مگه ساعت چنده ؟
سارا : ۱ .

مثل فنر از جام پریدم . صورتمو شستم و رفتم طبقه ی پایین . ساعت ۶ عروسی
بود . ناهار رو خوردیم و رفتم حموم . وقتی برگشتم موهامو خشک کردم و لباسام
رو تنم کردم و سارا مشغول درست کردن موهام و آرایش کردنم شد .

ساعت۶ رفتیم تالار . زیاد نرقصیدم چون اصلا دوست نداشتم اونجا باشم . ساعت۱۱ برگشتیم خونه ی من و امیر .
امیر : بالاخره به آرزوم رسیدم .
من : میرم بخوابم شب بخیر .
امیر : چرا انقدر زود ؟
من : ببین لطفا تو کارام دخالت نکن .
امیر : سونیا .  .  .
من : شب بخیر .

رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم ولی مگه خوابم میبرد . گوشیمو برداشتم .
میخواستم به شهاب زنگ بزنم ولی قلبم اجازه نمیداد . به اسمش خیره شده بودم .
گوشیمو گذاشتم رو میز و رو تخت دراز کشیدم . باید سعی کنم فراموشش کنم .
چشام رو بستم و نمیدونم کی خوابم برد .

============

 ۸ سال بعد
من : امیر بدوووووووووووووووو .
امیر : باشه بابا . چرا هولی ؟
در اتاقش باز شد و اومد بیرون .
من : چه عجب .
امیر : عجب به جمالت .
من : آخه چه ربطی داشت ؟
فقط لبخند زد .
از خونه زدیم بیرون . سوار ماشین شدیم و راه افتادیم . قرار بود بریم خرید .
بعد از نیم ساعت رسیدیم .

از ماشین پیاده شدیم . قرار شد بقیه ی راه رو پیاده بریم . دو ساعت بود که
داشتیم خرید میکردیم . دستم پر از نایلون های لباس بود و دست امیرهم پر
بود . صدای زنگ گوشیم بلند شد . دستم رو بردم تو کیفم .

امیر : سونیا بذار از خیابون رد شیم بعد گوشی رو ج بده .
من : اگه اینکارو نکنم ؟
امیر : به من چه . خودت بد میبینی .

گوشی رو از کیفم در آوردم و سرم رو بلند کردم . وسط خیابون بودم . با دیدن
چهره ی آشنایی تو اونور خیابون چشام چهار تا شد . چشام تو چشای شهاب بود .
اصلا حواسم نبود که وسط خیابونم . چشام رو باز و بسته کردم . نه خواب نبود
. میخواستم برم جلو که فقط صدای بلند ترمز ماشین و کوبیده شدن سرم به جدول
های خیابون و سیاهی چیزی رو نمیدیدم .

چشام
رو باز کردم . بدنم درد میکرد . آدم سفید پوشی با دیدن من با عجله از اتاق
بیرون رفت و بعد از چند ثانیه تموم سفید پوشا ریختن تو . فکر کنم دکتر
بودن . آره . بعد از معاینه کردنم رفتن بیرون و امیر اومد تو .

امیر : سونیا .  .  .
اصلا نمیتونستم حرف بزنم ولی با صدایی که خودمم با زور میشنیدم گفتم : من کجام ؟
امیر : بیمارستان . میدونی چه قدر ما رو ترسوندی ؟
من : برای چی ؟
امیر : نباید هم بدونی . تو یک ساله تو کمایی .
صورتم رو چرخوندم و گفتم : میشه بری بیرون ؟
امیر : ولی .  .  .
من : یه بار دیگه خواهش کنم ؟
بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد . بعد از چند دقیقه شهاب اومد تو .
شهاب : سونیا .  .  . خوبی ؟  .  .  . منو میشناسی ؟
من : .  .  .
شهاب : اسمت رو میدونی ؟
من : .  .  .  .  .
شهاب : زبونت رو موش خورده ؟
امیر وارد اتاق شد .
امیر : تو اینجا چی کار میکنی ؟
شهاب چیزی نگفت و از اتاق خارج شد .
من : کی از اینجا میریم ؟
امیر : چند روز دیگه .
من : میخوام برم از اینجا .
امیر : باشه عزیزم .
چشام بسته شد .
———————————

۱هفته بعد
من : بریم .
با امیر از بیمارستان خارج شدیم .
وقتی رسیدیم خونه سارا و آراد و خانواده امیر هم اونجا بودن .

همه بغلم کردن و دوباره نشستن . امیر بهشون چیز آرومی گفت که همه اخماشون
رفت تو هم . امیر منو برد تو اتاقم و خوابوند رو تخت و رفت . بعد از چند
دقیقه سارا وارد شد . بغلم نشست .

سارا : سونیا .
اشکاش سرازیر شدن . نمیتونستم این اشکاش رو تحمل کنم . اون باید حقیقت رو بدونه .
من : سارا .  .  .  . خواهری .  .  .
با جیغ گفت : سونیا .
من : آروم تر .
سارا : تو فراموشی نگرفتی ؟
من : نه . سارا به کسی نگو . خواهش میکنم . باشه ؟
سارا : باشه ولی برای چی ؟
من : سارا من میخوام شهاب رو فراموش کنم . برای اینکه از خودم دورش کنم گفتم که نمیشناسمش .
سارا : شهاب خیلی .  .  .
ولی با اومدن امیر ساکت شد .
سارا : سونیا .  .  . من سارام .  .  . خواهرت .  .  . چرا یادت نمیاد ؟
همچین گریه میکرد ، منم باورم شد فراموشی گرفتم . باید بفرستمش کلاس بازیگری .
امیر : سارا خانم نگران نباشید بعد از یکی دو هفته خوب میشه . الانم برید پیش شهاب کارتون داره .
سارا از اتاق خارج شد .
امیر : سونیا درد نداری ؟
سرم رو برگردوندم .
امیر : باشه .  .  . من میرم ولی زود خوب شو . نمیتونم اینطوری ببینمت .

از اتاق خارج شد . اشکام میریختن . نباید پیشنهاد شهاب رو قبول میکردم .
کاش با فرهاد ازدواج میکردم . کاش اصلا به دنیا نمیومدم . چی میشد هیچ وقت
از کما خارج نمیشدم .

از تخت بلند شدم . شهاب اومد داخل . با دیدنش چشام چهار تا شد ولی زود خودم رو جمع و جور کردم . م
میخواستم بلند شم که گفت : سونیا بشین باهات حرف دارم .
من : من با کسانی که غریبه هستن و نمیشناسمشون حرفی ندارم .
خودم هم باید همراه سارا باید برم یه تست بازیگری بدم .

شهاب : میشه بپرسم برای چی ؟
من : خوب دوست ندارم با آدم غریبه حرف بزنم .
شهاب : سونیا خواهش میکنم .
با داد گفتم : من سونیا نیستم .
شهاب : آره تو سونیایی . همون سونیایی که من عاشقش بودم .
با شنیدن حرف آخرش اشکام سرازیر شد .
من : برو بیرون .
شهاب : نمیرم .
من : نرو .  .  . به امیر و سارا و بقیه .  .  .
لال شدم . نباید برم با سارا چون زود بیرونم میکنن با این استعداد بدم .  .  .
شهاب : پس فراموشی گرفتی .
من : اونا خودشون رو معرفی کردن و .  .  .
شهاب : پس اون حرفایی که به سارا زدی چی ؟
من : من با سارا حرفی نزدم . اونم یه غریبه هستش که نباید باهاش حرف بزنم .  .  .
شهاب : که میخوای منو فراموش کنی ؟
من : میدونستی فال گوش ایستادن کار بدیه ؟
شهاب : فال گوش ؟
من : بله فال گوش .
شهاب : چرا .  .  . چرا میخوای منو فراموش کنی ؟
با داد گفتم : چون ازت بدم میاد . اگه عاشقم بودی پس چرا وقتی که میخواستم از خونت برم جلوم رو نگرفتی ؟ چون .  .  .
که سوگند دختر سارا که الان ۸ سالش بود وارد اتاقم شد .
سوگند : خاله جون .
من : سلام .
بغلش کردم . حالا که شهاب فهمیده چرا دروغ بگم .
من : خاله ای خوبی ؟
سوگند : آره . چرا یه سال خونه ی ما نیومدی خاله ؟ دلم برات تنگ شده بود .
من : آخه سرم شلوغ بود . منم دلم برات تنگ شده بود قربونت برم .
بوسش کردم .
من : مامانت کوش ؟
سوگند : پایینه .
و زود از اتاق خارج شد .
شهاب : سونیا .
من : من سونیا نیستم .
شهاب : چرا هستی . اگه سونیا نیستی پس اونم دختر خواهرت نیست .
من : اون سونیا تو کما مرد .
شهاب : نه . اون جلوی من ایستاده .
اشکام سرازیر شده شدن .
شهاب : سونیا .
من : چند بار بهت بگم ؟
شهاب : سونیا .
من : .  .  .

شهاب : سونیا .
میدونستم جواب ندم تا فردا صبح میگه سونیا .
با داد گفتم : چیه ؟
شهاب : با من ازدواج میکنی ؟
با تعجب نگاش کردم .
شهاب : چیزی شده ؟
من : چی گفتی ؟
شهاب : با من ازدواج میکنی ؟
میخواستم بگم نه که گفت : تا شب بهت مهلت میدم . فکراتو بکن .
و از اتاق رفت بیرون و سارا با ظرف غذا اومد تو .
سارا : خواهری برات غذاتو میذارم اینجا .
من : دستت درد نکنه .
سارا : خواهششش .
و از اتاق رفت بیرون . منم غذامو تا تهش خوردم . بعد از نیم ساعت سارا باز اومد تو اتاق .
من : سارا .
سارا : جانم ؟
من : میشه کمی باهات حرف بزنم ؟
سارا : بله .
من : شهاب .  .  .
سارا : شهاب بهت چیزی گفته ؟
من : نه . شهاب .  .  .
سارا : شهاب چی ؟
من : اِاِاِاِاِ بذار حرفمو بزنم .
سارا : ببخشید بگو .
من : شهاب بهم درخواست ازدواج داد .

سارا با تعجب نگام کرد .
سارا : تو بهش چی گفتی ؟
من : میخواستم بگم نه که گفت تا شب مهلت داری فکراتو بکن .
سارا : امیر چی ؟
من : من که هنوز فکرامو نکردم .
سارا : خاک تو سرت . اگه من بجات بودم همون موقع قبول میکردم .
من : ولی من .  .  .
سارا : ولی و اما نداره . شب بهش میگی باهاش ازدواج میکنی .
من : امیرم که .  .  .
سارا : آره . امیر رو وللش .
من : یعنی طلاق ؟
سارا : مثل اینکه یادت رفته چه کارایی باهات کرد .
من : ممنون که به حرفام گوش دادی .
سارا : خواهش میکنم .
پیشونیم رو بوسید و رفت .
تا شب قشنگ فکرامو کردم که صدای زنگ گوشیم بلند شد .
من : الو .
شهاب : الو سلام سونیا خوبی ؟
من : خوبم . ممنون .
شهاب : فکراتو کردی ؟
من : آره . جوابم .  .  .
شهاب : جوابت چی ؟
من : جوابم .  .  .
شهاب : جوابت چی ؟
من : میذاری حرفم رو بزنم ؟
شهاب : آره .
من : جوابم نهِ .
چند لحظه در سکوت گذشت که صدای خندم بلند شد .
شهاب : چی شد ؟
من : باور کردی ؟
شهاب : در مورد چی حرف میزنی ؟
با خنده گفتم : شوخی کردم . جوابم بله ست .
شهاب : چییییییی ؟
من : همون که شنیدی .
شهاب : پس مبارکه . فردا صبح میام بریم عقد و حنابندون فرداش هم عروسی . خوبه ؟
من : عالیه . تو عمرم تا الان سه بار عروسی کردم .
شهای : مگه بده ؟
من : پرووووووو .
شهاب : خودتی خودتی . خداحافظ .
من : خدافظ .
گوشی رو گذاشتم رو میز و خوابیدم .

*******

صبح ساعت۱۱ بیدار شدم . امیر وارد اتاقم شد .
امیر : به به چه عجب بیدار شدید .
من : مگه ساعت چنده ؟
امیر : ۱۱ .
من : بیا بشین میخوام باهات حرف بزنم .
نشست رو صندلی .
من : امیر من .  .  .
امیر : فراموشی نگرفتی .
با تعجب نگاش کردم .
من : تو از کجا میدونی ؟
امیر : سارا .
من : من میخوام طلاق بگیرم .
امیر : باشه .
من : باشه ؟
امیر : آره . من نمیتونم بین تو و شهاب فاصله بندازم .

من : ممنون .
لبخندی زد و از اتاق خارج شد .
صورتمو شستمو رفتم طبقه ی پایین . شهاب رو مبل نشسته بود .
شهاب : چه عجب بیدار شدید .
من : چی فکر کردی ؟ هنوزم خوابم میاد .
شهاب : تو رکورد خوابالو ترین ها رو شکستی .
من : تو هم رکورد پرو ترین ها رو شکستی .
ناهار رو کنار هم خوردیم و منم رفتم آرایشگاه سارا هم رفت تا برام لباس بخره .

ساعت ۶ بود که رفتیم محضر و عقد کردیم و حلقه انداختیم دست هم . بعدش هم
رفتیم خونه ی شهاب تا جشن حنابندون بگیریم . همش من و شهاب وسط بودیم و
میرقصیدیم . شبش که برگشتم خونه سرم رو روی بالش نذاشته خوابم برد .


فرداش هم صبح ساعت ۶ رفتم آرایشگاه . لباس عروس قبلیمو که خریده بودم قرار
بود تنم کنم . آرایشگره اول موهامو درست کرد بعدش ناخنام رو طراحی کرد
بعدش هم آرایشم . آخر سر هم لباس عروسم رو تنم کردم .


ساعت۷ هم شهاب اینا اومدن دنبالم و رفتیم تالار . این عروسی با عروسی قبلی
دوتا فرق داشت . اول اینکه مامانم نبود و دوم اینکه توش عشق بود . یه عشق
باور نکردنی . منو شهاب میرفتیم وسط و قر میدادیم . بعد از تالار هم رفتیم
باغ و باز هم یه عالمه قررررررر .

ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــ
۱ سال بعد

همونطور که جیغ میزدم سارا منو سوار ماشین کرد . وقتی هم سوار شدیم شهاب
با سرعت رفت طرف بیمارستان و زود بردنم اتاق عمل و زود بی هوش شدم .

—————————————-


ركسانا

لباساش خاکی و به جای روپوشش پاره شده!برای چی؟!حتما جایی گیر کرده!شایدم پاش سرخورده و خورده زمین!
روسری
چرا سرش نیس؟!خب نیس که نیس!عوضش راحت گرفته خوابیده!ولی چرا انقدر
اینجاها شلوغه؟!سروصدا نیس اما شلوغه!این همه آدم برای چی دارن می دوئن!چرا
یه عده دارن اینارو میزنن و اینا فقط مشت آشونو گره میکنن و یه چیزی
میگن؟!حالا خوبه سروصدا نمیکنن که رکسانا از خواب بپره!ولی این چیه از گوشش
اومده؟!نکنه چیز بدی باشه؟!شاید سنجاق سرش رفته تو گوشش و خون ازش
واشده!حتما همینه!اما چرا اینجارو زمین خوابیده؟!ما که اینجا نبودیم!تو
ماشین بودیم که خوابش برد!سرشو گذاشته بود رو شونه ی منو داشت برام حرف
میزد که خوابش برد!اینجا چرا انقدر شلوغه؟!چرا این جوونا همه دارن می دوئن
این ور و اون ور؟!
آروم از رو زمین بلندش کردم و گرفتمش تو بغلم!خدارو
شکر خوابش سنگینه و هنوز بیدارنشده!سرمو دولا کردم و پیشونیش رو ماچ
کردم!رو همه جای صورتش عرق نشسته بود!انقدر خوشگل شده بود که هرکاری میکردم
نمیتونستم چشم ازش وردارم!رو دو تا دستام خوابیده بود و منم چسبونده بودمش
به خودم!اما نمیدونم اینجا چرا انقدر شلوغه؟!باید ببرمش یه جا ساکت
تر!اصلا می برمش خونه مون!
برگشتم که دیدم مانی پشت سرم واستاده!اون
اینجا چیکار میکرد؟!اونکه تو پارتی مونده بود!چوب دستش چیکار میکنه؟!این دو
سه نفر کی ن باهاشن؟!اونکه شبیه حاجی بازاریاس کیه؟!اون دوتا که ریش دارن
کی ن؟!
میخواستم ازش بپرسم داره چیکار میکنه اما زبونم تکون نمیخورد!فقط
چشمام کار میکرد!همه چیز رومیدیدم اما هیچی نمی شنیدم!یه مرتبه دیدم مانی
از پشت سرم دست یه دختره رو کشید و آروم جلو !مریم بود!پشت سرشم سارا!بعد
هردو رو انگار سپرد دست اون یارو که شبیه حاجیای بازار بود!بعد هر دو رو هل
داد که یعنی با اون یارو از اونجا برن!بعد اومد طرف من!همونجور که رکسانا
تو بغلم خواب بود بازوم رو گرفت و با خودش کشید و به زور لای یه در رو وا
کردن و همگی با همدیگه اومدیم بیرون که یه مرتبه چندنفر با چوب حمله کردن
طرف مون!من زود سر رکسانا روکشیدم تو بغلم که چوب تو سرش نخوره که خورد تو
گردن من اما نه دردم اومد و نه اصلا حسش کردم!فقط دیدم مانی با چوب گذاشت
تو صورت یارو!بعدشم اون یارو و دو تا پسر دیگه دور مارو گرفتن و دستاشونو
دادن بهم که کسی نیاد طرف ما!اما بازم داشتن هجوم می آوردن طرف مون که یکی
از اون پسرا لبه ی پیراهنش رو زد بالا!نمیدونم درست دیدم یا نه اما یه چیزی
شبیه هفت تیر یا یه چیز دیگه بود!وقتی اونا که داشتن بهمون حمله میکردن
این صحنه رو دیدن ول مون کردن و راه دادن که بریم!
همه جا پر دود بود!یه
دود عجیب که چشم رو بدجوری می سوزوند!خدا رحم کرده بود که چشمای رکسانا
وانبود وگرنه اشک از چشماش می اومد پائین!گله به گله وسط خیابون آتیش روشن
کرده بودن!انگار چهارشنبه سوری بود!حتما جشن چهارشنبه سوری بود که هم آتیش
روشن کرده بودن و هم این همه آدم ریخته بودن اونجا!
داشتیم از وسط شون
رد می شدیم!چرا بهمون چپ چپ نگاه میکردن؟!اصلا اینجا و این صحنه ها چقدر
برام آشنا بود!کجا دیده بودمشون؟!یادم نمی اومد!نمیدونم چرا همه ش دونفر رو
می دیدم که شبیه پدرمو عموم بودن!؟
چقدر راه طولانی بود!تموم خیابون
بسته شده بود!همه جا پر آدم و ماشین و این چیز بود!چرا مردم گریه
میکردن؟!چهارشنبه سوری که گریه نداره!همه ش تو این فکر بودم که مانی اینجا
چیکار میکنه؟!برای چی چوب دست شه؟!چرا انقدر این ور و اون ور من
میگرده؟!مواظب چیه؟!اصلا نمی فهمیدم چه خبره!فقط محکم رکسانارو بغل کرده
بودم که چوبی چیزی بهش نخوره!این دونفر که شبیه پدر و عموم بودن دو و ورمون
میگشتن!نمیدونم مواظب چی بودن؟!
چقدر طول کشید تا رسیدیم به ماشین؟!یه
ماه طول کشید؟!دوماه طول کشید؟!سه ماه طول کشید؟!اما بالاخره رسیدیم به
ماشین و سوارش شدیم.آروم سوار ماشین شدم که سر رکسانا نخوره به جایی و
ازخواب بپره!مانی م رفت پشت فرمون.یه مرتبه در اون طرف واشد و اون دو نفر
که شبیه پدرم و عموم بودن سوار شدن!اما انگار خود پدرم و عموم بودن!پدرم
نشست عقب پیش من!نمیدونم چرا تا رکسانارو نگاه میکرد و گریه ش میگرفت و یه
چیزی با عصبانیت میگفت؟!
اومدم به مانی بگم که بریم خونه مون که دوباره
از تو ماشین پیاده شد و تند در طرف منو واکرد!انقدر از دستش عصبانی شدم که
نگو!تو این شلوغ پلوغی هی دست دست میکرد!گفتم ولش کن؛با تاکسی می برمش
خونه!
اروم پیاده شدم که دیدم اینجا جای قبلی نیس!جلو یه بیمارستانیم و
یه دونه تخت آوردن و میخوان رکسانا رو از دست من بگیرن و بخوابونن روش!محکم
تر بغلش کردم و یه قدم رفتم عقب!حالا هی زور میزنم که یه چیزی بهشون بگم
اما صدا ازتو گلوم در نمی آد!
دو تا مرد که روپوش سفید تنشون بود
میخواستن رکسانارو از من بگیرن!هی میخواستم داد بزنم و بگم بیدارمیشه!ولش
کنین!اما نمیتونستم!دوتا پرستارم حتما یه چیزاون بغل داشتن گریه
میکردن!اصلا نمیدونم چرا همه داشتن گریه میکردن!
خدا رحم کرد که مانی یه
چیزی بهشون گفت که رفتن کنار وگرنه با لگد پرت شون میکردم یه طرف!نمیدونم
چی داشتن به همدیگه میگفتن؟!صداشونو نمی شنیدم اما می دیدم که لب آشون تکون
میخوره!یعنی اینا دارن مسخره بازی درمی ارن؟!مگه میشه مسخره بازی
دربیارن؟!نه!دارن حرف میزنن!پس چرا من صداشونو نمی شنوم؟!یعنی کر شدم؟!
دوسه بار اب دهنم رو قورت دادم که اگه گوشم باد گرفته؛واشه!اما گوشم طوریش نشده بود!پس صداها کجان؟!
بهشون محل نذاشتم!یه مرتبه دیدم مانی بازوم رو گرفته و یه چیزی میگه!داشت منو با خودش میبرد تو بیمارستان!اما چرا؟!
حتما
یه چیزی بود دیگه!به مانی اعتماد داشتم!باهاش رفتم!بقیه م دنبالم
دوئیدن!تو بیمارستانم هرکی نگاه مون میکرد میزد زیر گریه!گریه برای
چی؟!اینا چه مرگشونه؟!
تو یه اتاق بودیم که پر تخت و دستگاه و این چیزا
بود!همه میخواستن رکسانارو ازتو بغلم دربیارم!محکم بغلش کرده بودم و
نمیدادمش!آخه برای چی بدم؟!مانی جلوم واستاده بود و داشت به اونا کمک
میکرد!یعنی چی؟!مانی دیگه چرا؟!داشت یه چیزایی بهم میگفت!نمیدونم چه م شده
بود!باید حواسمو جمع میکردم!اینا همه دارن یه چیزی بهم میگن اما من نمی
فهمم!یعنی صدا بهم نمیرسه!باید می فهمیدم که اینا چی میگن!
چشمامو بستم وحواسمو جمع کردم!دنبال صداها میگشتم!گوش دادم!گوش دادم!گوش دادم!
کم
کم داشتن می رسیدن!اول خیلی ضعیف و بعد کم کم قوی و قوی تر!خیلی از ما عقب
تر بودن اما داشتن کم کم بهمون می رسیدن!حالا دیگه داشتم یه صداهایی رو از
دور می شنیدم!
بزنین شون!آزادی میخواین…کنین؟!بگیرین شون!گاز پرت
کردن!بوق بوق بوق!نامردا کشتین شون!آزادی!بزنش فلان فلان شده رو! جیغ ، داد
، فریاد! همهمه! صدای آژیر! صدای هزار تاپا که میدوئیدن!صدای فریاد! صدای
ترس!
اینارو نمیخواستم بشنوم!گشتم و از میون صداها اونایی رو که
میخواستم پیداکردم!صدا تو صدا ود!فریاد تو فریاد!اما دیگه همه ی صداها
داشتن بهم میرسیدن!همه ی صداها و اون صدا!دو تا صدای آشنا!
هامون!
هامون! مانی! اینجا! اینجا! کشتن رکسانارو! بدوئین! از بالای نرده ها
بپرین!با چوب زدن تو سرش!بدوئین!بی شرف آ!کثافت آ! بدوئین! کشتینش!
یه
مرتبه چشمم افتاد به خونی که از گوش رکسانا زده بود بیرون و بغل صورتش خشک
شده بود!پس رکسانای من خواب نبود!؟این همه آدم با چوب اومده بودن که یه
دختر ضعیف و مظلوم رو بزنن ؟!آخه چرا؟!
برگشتم طرف مانی و گفتم:
ـ مانی رکسانا مرده؟!
مانی ـ بده ش به من پدرسگ!مگه کر شدی؟!
ـ کشتنش مانی؟!
مانی ـ بده ش به من!مرد!بده ش به من دیگه!
«دستم
شل شد و مانی کشیدش از تو بغلم بیرون که یه مرتبه پرستارا دوئیدن جلو و
خواوندنش رو یه تخت و چندنفر ریختن دورش!نمیدونم داشتن چیکار میکردن فقط
تند تند داشتن یه کارایی میکردن!
مانی بزور منو کشید و برد بیرون!حالادیگه همه ی صداها بهم رسیده بودن و داشت مغزم میترکید!
نشستم
رو یه نیمکت و سرمو گرفتم تو دستم!گوشامو گرفته بودم که این همه کثافت رو
نشنوم اما مگه میشد؟!صداها از دستم رد میشد و می اومد تو گوشم!صدای
گریه!صدای فریاد!صدای التماس!صدای فحش!صدای کتک زدن!
کاشکی همونجور کر بودم و این صداهارو نمی شنیدم!
دستامو محکم محکم رو گوشام فشار میدادم اما فایده نداشت!صداها داشت از تو چشمام میرفت تو مغزم!
چشمامو بستم!یکی سرمو کشید و چسبوند رو سینه ش!چشمامو وا کردم که دیدم پدرم بغلم کرده و داره گریه میکنه!»
ـ بابا حالش خوب میشه؟ترو خدا بابا یه کاری بکن حالش خوب بشه!ترو خدا!جون من!بابا!!بابا!
«سرمو ازتو بغل پدرم آوردم بیرون و به مانی گفتم»
ـ
مانی تو برو تو!برو ببین اگه چیزی میخواد به من بگو!برو جون من!برو تو!برو
ببین چی میخواد!ببین چه ش شده!شاید چیزی بخوان!جون من برو!
«اومد جلوم نشست و گفت»
ـ اگه چیزی بخوان بهمون میگن عزیزم!
ـ شاید نگن!توحالا برو!
مانی ـ اخه چی بخوان؟!
ـ شاید قلبش طوری شده!برو بگو قلب هس!بگو همه چی هس!بگو هرچی میخوان فقط بگن!
«سرشو گذاشت رو زانوم و شروع کرد به گریه کردن!تازه فهمیدم چه خبره!وقتی مانی گریه میکنه یعنی دیگه…
سرشو بلندکردم و گفتم»
ـ مرده مانی؟!راست شو بهم بگو!
«فقط نگاهم میکرد و گریه میکرد!سرش داد زدم و گفتم»
ـ پاشو برو تو دیگه!پاشو!
«دیدم از جاش بلندشد!دیدم که رفت تو اتاق عمل!اما هنوز داشتم میگفتم برو تو مانی!برو ببین چی میخوان!پاشو !پاشو دیگه!
پدرم دوباره سرمو گرفت تو بغلش!عموم اومد این طرفم نشست و بغلم کرد!یاد حرف رکسانا افتادم!
تو هیچوقت تنهایی گریه نکردی!همیشه یه عده بودن که همراه با تو گریه کنن!
میخواستم
سرمو بزنم به دیوار!بغض گلومو گرفته بود اما گریه م نمی اومد!فقط خشم!خشم و
نفرت!گریه برای چی؟!وقتی خشم و نفرت هس گریه چرا؟!
از جام بلند شدم و
راه افتادم!دوقدم رفتم اما زود برگشتم!شاید برای رکسانا چیزی بخوان!از قلبم
دیگه بدم اومده بود!دیگه ازش دل کنده بودم!میخواستم زودتر بدمش به رکسانا!
جلو
اتاق عمل واستاده بودم!خبری نبود!رفتم طرف دیوار و سرمو گذاشتم بهش و
چشمامو بستم!دوباره صداها رسیدن بهم!صدای سارا و مریم بود که با گریه؛فریاد
میزدن!
“بیهوش شده!چه جوری برسونیمش بیمارستان؟!نمیذارن یه نفرم بره بیرون!چیکار کنیم خدا؟!”
صدای شیکستن شیشه!صدای یازهرا یا زهرا!صدای گریه!صدای ظلم!صدای بیداد!
یه
مرتبه دیدم دونفر از دو طرف بازوم رو گرفتن!سرمو از دیوار ورداشتم و
نگاهشون کردم!سارا و مریم بودن!داشتن گریه میکردن!پیشونی مریم شکسته بود و
خون بالای چشمش خشک شده بود!
نگاهش کردم و فقط گفتم»
ـ چرا؟!
«با همون گریه گفت»
ـ گول مون زدن!تحریک مون کردن!گول خوردیم!
«نمی فهمیدم چی میگه!گفتم»
ـ رکسانا. 
سارا-
 فقط داشت بچه ها رو آروم می کرد! جلوشونو گرفته بود که بیرون نرن! «بازوم
رو از تو دستاشون درآوردم. یه مرتبه مانی از تو اتاق اومد بیرون! زود رفتم
طرفش و گفتم:
–  چی شد؟! چی می خوان؟!
مانی-  هیچی! فعلاً دارن کارشونو می کنن! الان می خوان ببرنش بیرون برای سیتی اسکن و این چیزا!
–  راست شو بگو مانی! رکسانا چی شده؟!
مانی-  دارم راستش رو بهت می گم! فعلاً هیچی معلوم نیس!
«
تو همین موقع رکسانا رو با یه تخت آوردن بیرون! پریدم بالا سرش! همونجور
خواب بود اما خونِ زیر گوشش رو پاک کرده بودن! داشتم بغل به بغل تختش می
رفتم و نگاهش می کردم! مثل ماه بود! همچنین خوابیده بود که انگارده ساله
نخوابیده!
جلو آسانسور مانی بهم گفت:
–  تو بیا بشین! من باهاشون می رم!
–  مانی اگه یه بار دیگه بخوای جلو منو بگیری، هر چی دیدی از چشم خودت دیدی آ!
«
رفتیم پایین. نیم ساعت طول کشید! دوباره برگشتیم اما بردنش تو یه اتاق
دیگه و رو تخت خوابوندنش، منم همونجور بالاسرش واستادم و نگاهش کردم! همه
از اتاق رفته بودن بیرون! یه عالم سیم و لوله بهش وصل کرده بودن! آروم دستش
رو گرفتم تو دستام. یخ یخ بود! بردمش جلو دهنم و هاش کردم! یه خرده گرم
شد. چسبوندم دست شو به صورتم! گرمتر شد.
دو سه تا پرستار اومدن تو و یه خرده بالا سرش واستادن. داشتن گریه می کردن!»
–  چقدر خوشگله!
–  خدا ذلیلشون کنه!
–  ایشالا خوب بشه!
–  حیف از این دختر!
«
برگشتم نگاه شون کردم! زود از اتاق رفتن بیرون! وقتی در داشت بسته می شد
مانی رو دیدم که داشت با دکتر حرف می زد! عصبانی بود! در بسته شد! دوباره
دست رکسانا رو چسبوندم به صورتم که گرم بشه! یه مرتبه در وا شد و یه مرد با
روپوش سفید اومد تو! یه پرستارم باهاش بود و دکتر صداش می زد!
یه قدم
رفتم عقب! رفت جلو و شروع کرد به معاینه کردن رکسانا. خیلی طول داد! خسته
شدم! به مانی نگاه کردم! اومد کنارم و دستمو گرفت و فشار داد.
دکتره م کارش تموم شد. برگشت طرف من و گفت:
–  دختر خیلی قشنگیه!
«
بعد سرشو تکون داد و از اتاق رفت بیرون. بقیه م دنبالش رفتن. پتوش رو مرتب
کردم و دست شو گرفتم جلو دهنم و هاش کردم که گرم بشه. یه پرستار اومد تو و
یه نگاهی به رکسانا کرد و بعد یه صندلی کشید دمِ تخت و به من گفت که
بشینم.
نشستم. رفت بالا سر رکسانا و یه خرده نگاهش کرد و زد زیر گریه و
دولّا شد و صورتش رو ماچ کرد و بعدش اومد طرف من. دستش رو گذاشت رو شونه م و
همونجور که گریه می کرد گفت:
–  عشق تو همین دنیا تموم نمی شه ها!
بعد
گذاشت و رفت. دوباره دست قشنگشو گرفتم جلو دهنم و هاش کردم که گرم بشه.
دوباره در واشد و یکی اومد تو. حوصله نداشتم برگردم و ببینم کیه! دو تا دست
اومد سرِ شونه هام و محکم فشارشون داد. مانی بود! آروم گفت:
–  پاشو بریم بیرون باهات کار دارم.
–  همینجا بگو.
مانی-  اینجا نمی شه.
–  همینجا بگو.
مانی-  بریم بیرون دو تا سیگار بکشیم بعد بهت می گم.
–  همینجا بگو.
پیشونیش رو گذاشت رو سرم و یه خرده بعد گفت:
–  می دونی چه ش شده؟
–  نه! توام نگو چه ش شده!
مانی-  می خوای چیکار کنی؟ –  هیچی!
مانی-  بالاخره چی؟
–  نشستم
مانی-  تا کی؟
–  همیشه.
مانی-  همیشه یعنی کی؟
–  تا وقتی نفس می کشه.
مانی-  که چی بشه؟
–  گم شو بیرون
«یه
دست کشید به سرم و آروم رفت بیرون. بازم در وا شد. بازم برنگشتم. بازم یه
دست اومد رو شونه ام! پدم بود. نمی توانستم تو چشماش نگاه کنم! فقط رکسانا
رو نگاه می کردم!
–  پدرم-  باباجون اینطوری اذیت می شه ها!
–  نه نمی شه!
پدرم-  اون که دیگه اینجا نیس!
–  هس!
پدرم-  زندگیش دیگه مثل ما نیس! فقط نفس می کشه! اونم معلوم نیس تا کی!
–  منم همینجا می مونم!
پدرم-  تا کی؟!
–  تا هر وقت!
پدرم – آخه که چی بشه؟!
–  که چی؟! ول ش کنم؟! اگه می خواستم ول ش کنم که همون دفعه می کردم!
پدرم-  آخه می خوای چیکار کنی؟!
–  نمی خوام بگم!
پدرم-  چرا؟!
«دوباره در وا شد. همه اومدن تو! ساکت و بی صدا!»
پدرم-  بگو می خوای چیکار کنی؟!
–  نمی خوام بگم!
پدرم-  چرا!
–  چون مسخره م می کنین!
پدرم-  مسخره ت نمی کنیم! بگو!
–  می خوام باهاش عروسی کنم! همینجوری که هس!
پدرم-  چه طوری آخه؟!
«خجالت می کشیدم برگردم و بهشون نگاه کنم! چشمم فقط به رکسانا بود. وقتی نگاهش می کردم، قوی می شد!»

 مگه شما اجازه ندادین که با همدیگه عروسی کنیم! خب حالا همونطوره دیگه!
چه فرقی کرده؟! من دوستش دارم و می خوام همینجوری باهاش عروسی کنم! تنهاشم
نمی ذارم! شما می خواین نفرین م کنین! از ارث محرومم کنین! هر کاری می
خواین بکنین بکنین، من این دخترو ول نمی کنم! اون به اندازه کافی تنها
بوده! حالا تنهاش نمیذارم! الآنم نمی دونم چی لازم داره! قلب بخواد، بهش می
دم! کلیه بخواد، می دم! هر چی بخواد معطل نمی کنم و بهش می دم! برامم هیچ
فرقی نداره! همین!
«یه مرتبه صدای گریۀ سارا و مریم بلند شد که زود گفتم:
–  اینجا گریه نکنین! این می فهمه ناراحت می شه! اصلاً همه برین!
«بعد سرمو گذاشتم رو دست رکسانا و چشمامو بستم! در واشد و یکی یکی ازاتاق رفتن بیرون.
سرمو بلند کردم. هیچکس تو اتاق نبود. فقط من بودم و رکسانا و خاطرات خیلی کم مون! بلند شدم و صورتم رو چسبوندم به صورتش!
آروم دستمو بردم زیر گردنش و بغلش کردم و سرشو چسبوندم به سینه م!
ضعیف
ضعیف داشت نفس می کشید! آروم خوابوندمش سرجاش و دوباره صورتم رو چسبوندم
به صورتش. در وا شد! مانی بود! زود خودمو کشیدم کنار که گفت:
–  خجالت نکش! بغلش کن! عیبی نداره که! نامزدته!
«رفتم سرجام نشستم و دستش رو گرفتم تو دستم و هیچی نگفتم. مانی م رفت رو یه مبل نشست و گفت:
–  چرا گریه نمی کنی؟
–  چرا تو نمی ری خونه؟
مانی-  واقعا می خوای برم؟
–  می خوام حرف نزنی!
مانی-  باشه! حرف نمی زنم!
«سرمو
گذاشتم رو دستش و چشمامو بستم! هیچ فکری تو سرم نبود! یعنی به هیچی فکر
نمی کردم! و این عجیب بود! آدم هیچ فکری نکنه و ذهنش خالیِ خالی باشه! نه
گذشته! نه حال! نه آینده! بی تفاوت! و این بی تفاوتی بد بود!
یه ربع! نیم ساعت! یه ساعت یا هر چقدر گذشت! چند تا پرستار و دکتر اومدن و رفتن! اما بازم فکری تو سرم نبود!
سرمو بلند کردم! دستش رو گرفتم تو دستم و ماچش کردم! هیچ حرکتی نکرد! دفعۀ آخری که اینکارو کردم، زود دستش رو کشید و بغلم کرد!
حالا
یه فکری تو سرم بود! از دنیا و آدماش بدم می اومد! از این روزا و شبا بدم
می اومد! خسته بودم و خستگی رو حس می کردم اما از خوابیدن بدم می اومد!
دست
کشیدم به موهای قشنگش! بازم هیچ حرکتی نکرد! هر وقت اینکارو می کردم،
چشماشو می بست و همونجور ساکت می موند تا من نازش کنم و وقتی بهش می گفتم
موهات مثل خورشیده، می خندید و سرشو میذاشت تو بغلم و می گفت حالا دیگه همه
جا سایه شده و خورشید رفته تو دل تو!
سایه ها! حالا یه فکر دیگه هم تو
سرم هس! سایه ها! ماها همه اسیر سایه هائیم! همه اسیر سایه ها شدیم! شاید
همیشه اسیر سایه ها بودیم! همیشه رو سرمون یه سایه بوده! یه سایه سیاه که
رو سرمون افتاده و ول مون نمی کنه!
دست زدم به تن ش! یخ یخ بود! تنی که همیشه مثل کوره می سوخت و هر بار که بغلم می کرد آتیش می گرفتم!
بغض دوباره خواست از تو گلوم بیاد بالا اما زود دادمش پایین! باید نگه ش می داشتم تا خشم بشه و خشم باقی بمونه!
پتو رو کشیدم تا زیر گلوش و دولّا شدم و گردن قشنگشو ماچ کردم! هنوز بوی گل می داد!
سرمو
بردم درِ گوشش و آروم بهش گفتم به خدا زود بود عزیزم! به خدا زود بود گل
من! ترو خدا یه دفعه دیگه چشمای قشنگت رو وا کن! به جون خودت بعدش دیگه
هیچی از این دنیا نمی خوام! حیف که نتونستم باهات حرف بزنم! حیف که ازت
خجالت می کشیدم! کاشکی این غرور مسخره رو کنار میذاشتم کنار و بهت می گفتم
که چقدر دوستت دارم! قربون اون چشمات برم! فدای هر تار موی قشنگت بشم! منم
برات جون می دم! قلب که چیزی نیس! تو فقط بیدار شو تا من همینجا برات جون
بدم! قلب که چیزی نیس! تو فقط بیدار شو تا من همینجا برات جون بدم! فکر می
کنی دروغ می گم! پاشو ببین! ببین که هامون ت بیچاره شده! پاشو ببین که منم
دیگه تنهای تنها شدم! دیگه غیر از تو کسی رو نمی خوام! تو فقط یه دقیقه
چشماتو وا کن تا بهت بگم چی تو این دلم بود و بهت نگفتم! فقط یه دقیقه
چشماتو وا کن و ببند! تو همون یه دقیقه همه رو بهت می گم قربونت برم! تو که
گفتی هیچ وقت تنهام نمی ذاری! حالا که همه چی جور شده چرا!؟ بمیرم برات که
سختی کشیدی! کاشکی اون موقع ها می دیدمت! به خدا تو پاکی! به خدا تو گلی!
آخه چه جوری دل شون اومد؟!
نشستم سرجام و دست شو گرفتم تو دستم.
نمی دونم چرا یه مرتبه به دلم افتاد که باید صداش کنم! جلو مانی خجالت می کشیدم اما شروع کردم به صداش کردن!
رکسانا! رکسانا! رکسانای من! صدامو می شنوی؟! ترو خدا اگه صدامو می شنوی یه کاری بکن که من بفهمم! رکسانا! رکسانا!
«دیگه
تقریباً داشتم فریاد می کشیدم! مانی م بلند شد اومد جلو و مات شد به
رکسانا! هر دو نگاهش می کردیم! هنوز امیدوار بودم که شاید یه تکونی بخوره
یا یه طوری بهم بفهمونه که صدامو می شنوه! دستش تو دستم بود و مواظب بودم
نکنه حتی یه حرکت کوچیک بکنه! اما نکرد! هیچی!
مانی برگشت و سرجاش نشست.
سرمو دوباره گذاشتم رو دستش.
چشمامو بستم. حالا یه فکر دیگه م تو سرم هس!
ترس!
ترس! از موندن! ترس از رفتن! ترس از مردن! همیشه ترسیدیم! همیشه ترس
باهامون بوده! از سایه ها می ترسیدم! از خود ترس می ترسیدم! از نترسیدن می
ترسیدم!
سرمو بلند کردم و گفتم:
–  می دونی دلم از چی می سوزه؟
مانی – بگو!

 از اینکه اصلاً نتونستیم باهم باشیم! هر دفعه که بهم رسیدیم، گذشته ها
بود و گذشته ها! آنقدر گذشته ها وسط مون بود که نفهمیدیم حال مون کدومه!
مانی-  اصلاً کاری به کار کسی نداشت! خودت که می دونی!
«دوباره
سرمو گذاشتم رو دستاش! مثل گل یاس بود دستش! نرم و ظریف و قشنگ! انگشتای
کشیده قشنگش بوی گل می داد! بوی کمک! بوی گذشت و فداکاری!»
–  می دونی
چی بهم می گفت؟! می گفت دلم می خواد یه کاری برای تو بکنم اما نمی تونم!
یعنی تو به چیزی احتیاجی نداری که من بتونم بهت بدم! طفل معصوم همیشه دلش
می خواست که یه کاری برای من بکنه که برام ارزش داشته باشه! مانی یادته
اتاقش رو خالی کرده بود برای من؟! طفلک فقط همین از دستش برمی اومد! نه پول
داشت که به من بده و نه چیزی! این زجرش می داد! مانی! حالا کی دیگه می ره
به اون آدما کمک کنه؟! این جواب خوبی بود؟! دختری که خودش نداشت بخوره، از
همه چیزش می زد تا بتونه به آدمای بدبخت کمک کنه! این بود دستمزدش؟! مانی
اینو باید پیداش کنیم! می خوام با همون چوب گردنش رو خرد کنم! من باید
پیداش کنم!
–  که چی بشه؟! اگرم پیداش کنی باید به حالش گریه کنی! این آدم زدن نداره که!

 ترو خدا ببین! این همون رکساناس آ! همون رکسانایی که اون شب پدرمو عاشق
خودش کرد! دیدی تو شطرنج از پدرم برده بود اما شطرنج رو ریخت به هم که
احترام پدرمو نگه داره؟! ببین چه خوشگله مانی! ترو خدا حیف نیس با این
قشنگی رو تخت بیمارستان باشه؟! آخه این دختر الآن باید اینجا باشه؟! این
الآن باید خب و خوش باشه و از جوونی ش لذت ببره! این باید خوب باشه تا
بتونه به مردم کمک کنه!
«دوباره سرمو گذاشتم رو دستاش که مانی اومد بغلم و دستاشو گذاشت رو شونه م و گفت:
–  می تونه اینطوری باشه که می گی! می شه که از این رکسانا چند تا رکسانا دیگه بوجود بیاد!
«سرمو بلند کردم و گفتم:
–  دیگه نمی شه مانی، رکسانا فقط یکی بود!
مانی-  می دونی مرگ مغزی یعنی چی؟!
–  نمی خوام بدونم!
مانی-  اون هر لحظه ممکنه که تموم کنه!
–  حرف نزن!حرف نزن! حرف نزن!
مانی-
 مطمئنم که اگه خودش می تونست الآن حرف بزنه، همین رو بهت می گفت! الآن یه
رکسانا دیگه تو همین بیمارستانه که یه قلب احتیاج داره!
–  خفه شو مانی! خفه شو! اگر کسی طرفش بیاد می کشمش! توام خفه شو!
مانی-  تو چرا گریه نمی کنی؟! رکسانا مرده هامون! نامزدت مرده! کسی رو که دوست داشتی مرده!
–  خفه شو مانی! نذار دق دلی مو سر تو خالی کنم!
مانی-  این زندگی نیس که! معلوم نیس که کی تموم بشه! امروز یا فردا! یه دقیقه دیگه!
–  اگه ترمه م اینطوری شده بود همینارو می گفتی؟!
مانی-  اره! چون می خواستم زنده بشه! آدم می تونه تو یکی دیگه زنده باشه! مخصوصاً کسی مثل رکسانا که فقط می خواست به همه کمک کنه!
–  خفه شو کثافت! این همه بدبختی کشید براش بس نیس که حالام می خوای تیکه تیکه ش کنن؟!
مانی-  تیکه تیکه ش می کنن اما هر تیکه ش یه رکسانا می شه! یه رکسانای تو! اونوقت دیگه نمی میره! یعنی حالا حالاها نمی میره!
«یه مرتبه داد زدم و صندلی مو پرت کردم کنار و از جام پریدم و گفتم:
–  گم شو بیرون! دیگه م برنگرد! گم شو حیوون! تو آدم نیستی! تو احساس نداری! مثل گاوی!
«سرشو انداخت پایین! برگشتم و رو صندلی نشستم و دست رکسانا رو گرفتم
تو دستم ! نمی دونم چرا به اون پریده بود! یه خرده صبر کردم! خیلی چیزا یادم اومده بود اما هنوز گیج بودم برای همین بهش گفتم
–  مانی من هیچی یادم نیس! من اصلا نمی دونم چی شده! رکسانا تو بغل من خوابیده بود! یه مرتبه چی شد؟!
مانی –  تو حالت خوب نیس!
–  تو بگو چی شد!
(( یه خرده ساکت شد و بعد گفت : ))

 دو ، سه ساعت بعد از اومدنت بود ! همون شب ِ پارتی ! عمه زنگ زد و گفت
بدوئین که رکسانا اینا رفتن! بهشون تلفن زده بودن که برن! من و توام رفتیم!
همه جا رو بسته بودن! نمیذاشتن بریم جلو! زنگ زدم به بابا ! اونم زنگ زد
به دوستش!
دوستشم با دو نفر اومدن! اونجا همه میشناختنش! حیف که دیر شده بود!
((تازه داشت یادم می اومد! جلومونو گرفته بودن و نمیذاشتن بریم جلو! دعوامون شد! گرفتن مون! مانی زنگ زد خونه!
همه چی یادم اومد!
همونجور که رکسانا رو نگاه می کردم گفتم :))
–  همه رفتن؟ ساعت چنده؟
مانی –  ساعت ۴ صبحه! دو روز از پریروز گذشته!
((برگشتم طرفش و گفتم :))
–  پریروز؟
مانی –  دو روز گذشته! دست بکش به صورتت ببین چقدر ریشت در اومده!
–  دو روز؟
مانی –  آره! دو روز
!ساخته شده مرتضي بناري
(( سرمو گذاشتم رو دست رکسانا و گفتم :))

 همین یه خرده پیش بود! ساعت چهار صبح ! رکسانا تو بغلم خواب بود! کاشکی
نمیذاشتم بره! کاشکی باهاش مونده بودم! کاشکی ولش نمی کردم!
((بغض داشت خفه م می کرد اما نمی تونستم گریه کنم ! مانی اومد پشتم و دستاشو گذاشت رو شونه م و گفت :))
–  پاشو بریم بیرون! بریم یه سیگار بکشیم ! دکترا مواظب شن!
(( دلم نمی اومد ول ش کنم اما مانی دستمو کشید و با خودش برد!
تو راهرو هیچکش نبود ! همه انگار خواب بودن! رفتیم تو حیاط بیمارستان و مانی دو تا سیگار روشن کرد و یکی ش رو داد به من))
–  عمه نفهمیده!؟
(( یه خرده نگاهم کرد و گفت :))
–  بیرونش کردی! بهش گفتی تقصیر اون بوده که باعث شده تو رکسانا رو ببینی! بهش گفتی که انتقام پدرامونو از تو گرفته!
((فقط نگاهش کردم ! هیچی یادم نبود!))
مانی –  عزیزم اومد! ترمه ام اومد!
–  رفتم کنار دیوار واستادم که اومد بغلم و گفت :
–  هامون! همه چی تموم شده!
روم رو کردم اون طرف که گفت :
–  نمیخوای براش گریه کنی؟
–  گریه برای چی؟!
مانی –  فکر نمی کردم انقدر بی معرفت باشی! من آدم نیستم! حیوونم! گاوم!
احساس
ندارم اما من براش گریه کردم! همه بیمارستان براش گریه کردن! فقط تویی که
یه قطره اشک از چشمات نیومده! می دونی تو اون لحظه که چوب داشته می اومده
تو سرش چی گفته؟!
یه مرتبه برگشتم طرفش!
مانی –  اینطوری نگام نکن! اگه نمی خوای بگم خب نمی گم! آدم فکر می کنه الان می خوای بکشیش!
بعد یه مرتبه بغلم کرد و زد زیر گریه و گفت :
–  طفل معصوم فقط داد زده و گفته هامون! همچین لند اسم تو رو گفته که همه دور و وری آش برگشتن طرفش اما دیگه…!
همینجوری داشت گریه می کرد که بهش گفتم :
–  خودتو جمع و جور کن ! گریه برای چی می کنی؟!

با هزینه زیاد یه دکتر رو از
خارج آوردیم. باید مطئن می شدم هر چند که چند تا دکتر متخصص نظرشون رو داده
بودن! یک ماه گذشت و به زور زنده نگه شداشتیم! همه چی تموم شده بود!
قلب رکسانای من رفت تو سینۀ یه دختر دانشجو! هر کدوم از کلیه هاشم رفت تو تن یه نفر! کبدشم همینطور!
همونجور که خودش خواسته بود ، تو بدن کسای دیگه زنده شد!
یه رکسانا چند تا رکسانا شد!
منم گریه نکردم!
هنوزم گریه نمی کنم!
دیگه م طرف خونه ی عمه نرفتم! طاقت دیدن خونۀ بدون رکسانا رو نداشتم!
۳ ماه بعد عمه م که سرطان داشت ، مُرد!
همیشه
فکر می کرده خرج زندگی ش رو برادراش یعنی پدرای ما می دادن اما یه روز یه
نفر بهش می گه که اینطوری نیس و این خونه و هزینۀ زندگیش رو یه آدم خیّر می
داده!
خبر نداشته که اون آدمی که این خبر رو بهش داده بوده یه دشمنی ای چیزی باهاش داشته! همون آدمم باعث قهر کردن ترمه شده بود!
بعد از اینکه رکسانای من مُرد ، معلوم شد که اون آدم خیّر ، پدر و عموم بودن!
برادرایی که خرج زندگی خواهرشون رو می دادن!
عمه اشتباه کرده بود و بعدا متوجه اشتباهش بود اما چه فایده!
ترمه م بعد از اون جریان دیگه ایران نموند! مانی با کار کردنش مخالفت کرده بود و اونم باهاش ازدواج نکرد و از ایران رفت!
می
خواست بره هالیوود! می گفت اینجا یا باید از این فیلمای معمولی بازی کنه
یا هیچی! چون اگه یه خرده فیلم بخواد حرف بزنه جلوش رو می گیرن
!
برای همینم رفت!
مانی خیلی کمکش کرد!
مثل یه دوست کمکش کرد و کاراش رو جور کرد تا تونست از ایران بره دُبی و از اونجا بره آمریکا.
همه چی بقدری سریع اتفاق افتاد و تموم شد که هنوزم گیج و منگ فقط بهش فکر می کنم!
اون قدر سریع شروع شد که نفهمیدم چی شد و اونقدر سریع تموم شد که بازم نفهمیدم چی شد!
فقط سال بعدش یه روز با مانی رفتیم گیشا! خودم ازش خواسته بودم که بریم!
رفتیم اونجا ، تو اون کوچه ، جلوی همون خونه!
فقط تونستم یه لحظه پیاده بشم و سیگارم رو روشن کنم! یه لحظه دیدیم در ِ همون خونه واشد و رکسانا ازش اومد بیرون!
پریدم تو ماشین و به مانی گفتم فقط بره! با سرعت بره!
تموم کوچه رکسانا بود!
وقتی مانی داشت با سرعت از کوچه رد می شد ، برگشتم و پشت سرمون رو نگاه کردم!
رکسانا وسط کوچه ، بهم مات شده بود!
حالا چند سال از اون ساعت ۴ صبح گذشته!
هنوزم رکسانا تو بغلم خوابیده و نمی خوام بیدار شه!
نمیخوام
بیدار شه تا زمانی که اگه یه دختر مثل اون خواست بپرسه چرا ، این بلا سرش
نیاد! حالا چقدر باید راه بریم و بریم جلو تا به اون زمان برسیم ، نمی
دونم!
اما اینو می دونم که رکسانای کم زنده س!
اون دختری که قلب رکسانای من تو سینه ش می طپه زنده س! و دختری با اراده که از صد تا مرد ، قوی تر و محکم تره !
پس رکسانای من زنده س !
نه یکی نه دو تا نه…!
و هنوزم گریه نکردم !

پایان



    ویدیو : رمان خلاصه زیبا
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b