رمان ادريس

ادریس۳۳

روی نزدیک ترین صندلی نشستم دستم را روی …


روی نزدیک ترین صندلی نشستم دستم را روی صورتم گذاشتم و شروع به گریه کردم


عمارخان گفت : نادیا بلند شو برویم

عمارخان ادریس چرا اینطوری شدده ؟

شوک عصبی دیده و بعضی از چیز ها را فراموش کرده

حتی من را ؟ پس چرا حرف های آشنا می زند

بله او خیلی کم افراد را می شنناسد

اما ادریس ….

عمارخان با عجله گفت : باید برویم نادیا ممکن است ادریس از اتاقش بیرون بیاید و تو را اینجا ببیند

تارسیدن به خانه عمارخان به من که ساکت نشسته بودم و چهره نحیف ادریس از
مقابل چشمانم دور نمی شد سفارش می کرد که اگر ادریس خواست به خانه بیاید
با او چه رفتاری کنم اما من فقط می شنیدم و از آنها سر در نمی اوردمم و تا
به خانه رسیدیم به اتاق ادریس رفتم خودم را در آن حبس کردم و با حرص دندان
هایم را روی هم فشار دادم تا اشک هایم جاری نشود .

 

ضربه ای به در خورد و عمارخان وارد اتاق شد و با خوشحالی چند بار صصدایم کرد .

اتفاقی افتاده ؟

بله دکتر با من تماس گرفت و گفت : عمارخان مکث کرد و گفت : دگتر گفته که ما می توانیم فردا ادریس را به خانه بیاوریم .

عمارخان این خوشحالی دارد ؟ شما که می خواستید او را فردا به خانه ببرید .

بله چون دکتر ها معتقد بودند که او تا چند ماه دیگر باید در آن جا بماند
اما حالا می گویند که ادریس می تواند فردا به خانه بیاید . من خیلی
خوشحالم چون دکتر گفت ادریس حرف های امیدوار کننده ای زده من از تو متشکرم
نادیا

ادریس توانسته دکتر ها را برای برگشت به خانه متقاعد کند

عمارخان شما دارید چیزی را از من مفخی می کنید ؟ چرا متشکرید ؟

نه نادیا باور کن فقط خیلی خوشحالم . من الان با خود ادریس صحبت کردم حالش خیلی خوب بود .

با ناباوری به عمارخان نگاه کردم و گفتم : هرچی که شما می گویید من گوش می کنم اما ادریس را به خانه خودتان نبرید .

نادیا این برای خود ادریس لازم است که مدتی در خانه ما بماند و کمی بهتر
شود تو که خوبی ادریس را می خواهی بباید درک کنی و به او کمی فرصت بدهی .
من نمی دانم با آمدن ادریس به این خانه چه اتفاقی می افتد شاید او با دیدن
عکس یاسین باز هم تعادلش راا از دست بدهد . بگذار ادریس در شرایطی به این
خانه بیاید که بتواند تو را در کنار خودش داشته باشد .

با دلخوری از پنجره به بیرون که برف می بارید نگاه کردم .

عمارخان پرسید : به چی نگاه می کنی ؟ متوجه ی حرف هایی من می شوی ؟

به برف .

عمارخان به سمت پرنجره رفت آن را باز کرد و دستش را از آن بیرون برد و
فت : نادیا بیا ببین در تاریکی برف معلوم نیست اما می شود آن را روی دستت
حس کنی . مثل جوتنه ای می مامند که نمی توانیم آن را با چشم ببینیم . اما
می توانیم آن را حس کنیم .

با خودم فکر کرردم ادریس هم مثل من از جوانی اش چیزی نفهمید

کنار عمارخان ایستادم او دستانش را از پنجره داخل آورد به طرفم برگشت و
به صورتم زل زد و گفت : به خاطر علاقه ات به ادریس طاقت بیاور و از اتاق
بیرون رفت .

سرمم را کنار تخت ادریس گذاشتم به خاطر سلامتی او از خوشحالی اشک ریختم و
با خودم فکر کردم مدتی دوری از او باعث می شد بیشتر قدر او را بدانم و این
برای من خیلی خوب بود و می توانستم برای علاقه ام به ادریس ارزش قایل باشم
. هوای اتاق سرد شده بود دندان هایم از سرمان به هم می خورد اما همین قدر
که در هوایی نفس می کشییدمم که ادریس نفس کشیده بود برایم ارزشمند بود و از
نگاه های خشمگین وسلطه جوی قاب عکس یاسین هم نمی ترسیدم . صبح کنار پنجره
ایستادم و از آن به بیرون که پر برف بود و سفیدی یک دستی داشت نگاه کردم .

نادیا ؟

به سمت صدا برگشتم نعیم کنار در ایستاده بود

بله

بیرون برف نشسته ؟

بله خیلی زیاد می خواهی بروی بیرون ؟

بله جالب است

چی مگر تا به حال برف ندیدی ؟

این که … هیچی فراموششش کن . شب گذشته قبل از این که عمارخان از اینجا
برود گفت به تو بگویم خودش دنبال ادریس می رود تو اصلا به آنجا نرو مدایا
من می خواهم به دیدن مهشید بروم اما خواهش میکنم از خانه بیرون نرو شاید
ادریس خودش بخواهد که به اینجا بیاید و با نوبد تو در این خانه ناراحت شوند
.

نعیم از خانه بیرون رفت و من به سرعت لباسم را پوشیدم و به سمت
آسایشگاهی که ادریس در آن بود رفتم در کناری پشت یک درختت مخفی شدم مدتی
بعد عمارخان و ادریس از ان بیرون آمدند عمارخان کلاهی را که ادریس معمولا
سرش می گذاشت را به طرفش گرفت و ادریس که به محوطه سفید پوش قدمی گذاشت سرش
را میان یقه اش فرو برد و بخاری از دهانش بیرون داد و کلاهش را به سرش کرد
و در حالی که سوار ماشین می شد دستش را برایم تکان داد و در ماشین نشست .
با هیجان از ابن ادریس من را دیدن نفس عمیقی کشیدم . با تردید شماره ی
عمارخان را گرفتم و چند لحظه بعد از آن صدای خوشحال او را شنیدم که بله ای
گفت : سلام عمارخان نادیا هستم

بله بله می شناسمتان .

می خواستم بدانم ادریس را به خانه خودش می اورید .

نه ما که با هم صحبت نمی کردیم من نمی گذارم که ادریس به آن زودی به خانه آن خانه برگردد هر وقت که زمانش رسید با تو تماس می گیرم .

اما عمارخان من خانه را برایی ورود او آماده کردم .

من کار دارم و نمی توانم با تو صحبت کنم عزیزم . من و ادریس سردمان است .

متوجه ام عمارخان نمی خواهد بهانه بیاورید .

و تماس را



رمان همکار مامان ۱۲

برای لحظاتی،صورتمو کنار کشیدم تا نفسی
تازه کنم.دستام شل شده بودند.چیز خنکی روی گونه سهند سر خورد و روی لبم
لغزید…..چیزی شبیه اشک!

-«سهند!تو داری گریه میکنی؟»

صورتمو کنار کشیدم.چشماشو بست تا اشک
چشماشو نبینم.اما من میتونستم ریزش چند قطره اشک از گوشه چشماشو ببینم.کاش
میگفت چرا.کاش فقط یه توضیح ساده داشت.با حالتی گیج دست رو گونش کشید و
اشکاشو آروم کنار زدم.چشماشو باز کرد و خیره به صورت ناراحتم شد.برای
لحظاتی طولانی گونه هامو نوازش کرد.چند لحظه بعد،تو حالتی بین خواب و
بیداری احساس کردم اون رایحه ی تلخ و دوست داشتنی داره منو رها میکنه.انگار
داشت از اتاق بیرون میرفت.دوست داشتم دستمو به طرفش دراز کنم و از اون
خواهش کنم باز هم بماند.اما انگار لبام قادر به تکون خوردن نبودند.با صدای
بسته شدن در،چشمامو آهسته بستم…..صدای سهند تو گوشام پیچید:

-«صبحانه شیر عسل میخوری پژوا؟»

چند بار حیرت زده،فقط و فقط پلک
زدم.تک تک لحظات ماجرای دیشب داشت جلوی چشمام رژه میرفت.دوست داشتم بغلش
کنم و لپشو بوس کنم.امروز یه جور دیگه نگام میکرد.شایدم نگاش مثه همیشه بود
و من بیخود احساس میکردم فرق کرده.دستی به موهام کشیدم و گفتم:

-«هرچی تو دوست داری.»

-«پس همون شیرعسل با پنیر و مربا.»

میز صبحانه رو چیده بود.وقتی روبه روش نشستم،پرسید:

-«راستی،تو اصلاً درس میخونی؟»

همونطور که صبحانمو میخوردم،گفتم:

-«فعلاً که نه.ولی کلی عقبم.ریاضیم انبار شده.اگه آخر ترم نیفتم،شاهکار کردم.»

لیوان شیرشو روی میز گذاشت و گفت:

-«من مهندسم،ریاضیم خوبه.اگه بخوای،بعد صبحانت باهات کار میکنم.»

گرچه حوصله ی درس خوندن نداشتم،ولی حالا که قرار بود اون کنارم باشه و خودش بهم درس بده،کلی ذوق کردم.پرسیدم:

-«راستی؟»

سهند-«اوهوم.فقط….»

-«ننه باز شرط داره؟»

لبخندی زد و موذیانه گفت:

-«نخیر.فقط باید قول بدی از این به بعد بیشتر به درسات برسی.»

یعنی برای اون اهمیتی داشته؟درحالی که با چاقو ور میرفتم،سوالی پرسیدم تا محکش بزنم:

-«اگه نخونم چی؟»

-«اونوقت بدجور کلامون میره تو هم!»

لبمو کج کردم:

-«راستش زیاد از درسم خوشم نمیاد.»

سهند-«مگه نمیخوای داروساز بشی؟»

-«خب….با این رقابت سنگین توی کنکور،عمراً اگه بشم.»

سهند با لبخندی خوشبینانه گفت:

-«هیچی بعید نیست.دست رو دست بذاری،معلومه که اصلا مجاز به انتخاب رشته هم نمیشی.باید از همین امسال جدی درس بخونی.»

برای رضایت اون گفتم:

-«چشم.»

بلند شد که چایی بریزه.به قد و بالاش
نگاه کردم.اسپرت آل استار پوشیده بود با جین مشکی و سوییشرت خاکستری.چقدرم
تیپپش دخترکش شده بود انصافاً!وای،عاشقتمممممممم!….سهد برگشت و یه دفعه
غافلگیر نگام کرد و پرسید:

-«ها؟!»

پرسیدم:

-«حالا لازم بود اینقدر وقت صرف کنی واسه تیپ زدن؟»

خندید:

-«کجا تیپ زدم؟!خب….سادست که!»

پوزخندی زدم:

-«آره جون خودت!»

سهند-«پریشب تیپ زدم.»

-«میدونی،من بیشتر از تیپ اسپرت خوشم میاد.البته کت شلوارتم بهت میاد.وی این طوری یه جور دیگه ای.»

لبخندی زد:

-«تو عادت داری درمورد ظاهر همه ی پسرا پیش روی خودشون قضاوت میکنی؟»

-«نه همشون،جنابعالی اولیش هستی….»

و زیر لب گفتم:

-«و آخریش!»

سهند دستمو گرفت و گفت:

-«پاشو.ولت کنم تا ظهر میشینی حرف مفت میزنی.بریم.»

با هم رفتیم توی اتاق من.اون طرف میز تحریر نشست و پرسید:

-«شروع کنیم؟»

-«بذار کتابمو پیدا کنم.»

به سمت قفسه ی کتابا رفتم.از بس ریاضی
نمیخوندم که یادم نمیومد کتابو پرت کرده بودم کجای قفسه.دِ کجا بود؟آبروم
داشت میرفت.سهند تک ک حرکاتمو زیر نظر داشت و لابد پیش خودش فکر میکرد چه
دختر شلخته ای!چند تا از رنگی هارو کنار زدم و زیر کتابارو گشتم.کتاب ریاضی
افتاده بود زیر کتاب فیزیک.همیشه از این دو درس بدم میومد؛بیشتر
ریاضی.دوست داشتم یاد بگیرم.اما توی مخم نمیرفت.مشکلم این بود که همش حفظ
میکردم و به ندرت یاد میگرفتم.سهند با گیجی پرسید:

-«میشه بگی چی شد؟»

کتابو گذاشتم روی میز و گفتم:

-«بالاخره پیدا شد.»

سهند در حین ورق زدن کتاب گفت:

-«بیچاره از بس باز نشده،کلی گرد وخاک رفته توی حلقومش.»

سرخ شدم.روبروش نشستمو گفتم:

-«از لیمیت شروع کن.»

سهد با آرامش شروع کرد به توضیح.با
دقت به حرفاش گوش میکردم.توی اون لحظات،جادوی عشق بود که باعث میشد تک تک
کلماتشو با تمام وجودم درک کنم.اون توضیح میداد و من یاد میگرفتم.ریاضی
برام یه جورایی شیرین شده بود.اما میدونستم همین که سهند از اتاق بیرون
بره،کتابو پرت میکنم توی قفسه که خاک بخوره.سهند برام چند تا تمرین پیدا
کرد و من با عشق همشونو سریع حل کردم.نزدیک ظهر،با دیدن برق خوشحالی تو
چشمای سهند،تموم وجودم پر از شعف شد.باور نمیکردم اینقدر خوشایند
باشه.کتابو بست و گفت:

-«برای امروز بسه.فردا ادامشو میخونیم.الان میریم ناهار میخوریم.بعدشم تو برمیگردی یه درس حفظ کردنی میخونی.خب؟»

خواستم اعتراض کنم.باز درس….اما
همین ک لبامو باز کردم،لباش لبامو در بر گرفتند.دستاشو دور شونه هام حلقه
کرد و بعد از بوسه ای طولانی گفت:

-«بریم…»

دستمو گرفت و منو که روی ابرا پرواز
میکردم،از پله ها پایین برد.با هم ماکارونی درست کردیم که فقط شبیه
ماکارونی بود.طعم جالبی نداشت.اما نمک که اضافه کردیم،یه خرده بهتر شد.به
زور از گلوم پایین رفت.سهند گفت:

-«اشکال نداره.بعداً دست پختمون بهتر میشه.میگم لا به لای اون درسات،یه کتاب آشپزی هم بخون.»

زبونمو براش در آوردم که خندید و از
آشپزخونه بیرون رفت.با شنیدن صدای تلفن آهی کشیدم.یا ملیسا بود یا
شیما.درستم حدس زدم.ملیسا بود.پوشی رو برداشتم و جواب دادم:

-«بله ملیسا جون!»

با لحنی شاد پرسید:

-«به تو سلام یاد ندادن؟»

-«از کی تا حالا با ادب شدی؟»

کلیسا:

-«از اولش مجسمه ی ادب بودم!»

-«اوه هیچکی نه اونم تو!»

ملیسا:

-«حالا چرا میپیچونی؟الا شارژم تموم میشه.امروز هستی یه سر بریم بیرون؟

آهی کشیدم:

-«ول کن ملی جون من!»

ملیسا با لحنی شاد پرسید:

-«حتی اگه قرار باشه ماشین مامانو وردارم با خودم بیرام،باز پایه نیستی؟»

با شنیدن اسم ماشین،ته دلم مالش رفت!او که چی میشد.گفتم:

-«خب…راستش در این صورت….شرط داره.»

ملیسا:

-«اصلاً لازم نکرده.من و شیما خودمون میریم.تو بمون با همون پرستار عقب موندت!»

با شیطنت گفتم:

-«اتفاقاً شرطم مربوط به پرستارمه.»

ملیسا چند لحظه سکوت کرد.بعد پرسید:

-«خب؟»

-«ای ناقلا.تو که تا حالا نمیخواستی شرطمو بشنوی.»

ملیسا:

-«میپی یا قطع کنم؟»

-«باشه بابا…الان میگم.درصورتی هستم که سهندم بیاد.»

صدای جیغ شیما از اون طرف خط بلند شد:

-«عالیییییییییه!»

-«پس شیما هم اونجاست؟»

شیما تلفن ملیسارو قاپید و گفت:

-«دمت گرم سوتی جون!»

-«میگم خوب خونه ملیسارو پاتوق خودت کردی.شنیدم داداش بزرگتر از خودش داره.»

شیما-«به پای پرستار شما نمیرسه.»

-«پس جفتشونو داشته باش!اینجوری شاید به یکیشون برسی.»

-«مرگ من سهندم میاری؟»

صدای ملیسا اومد:

-«شیما!جون من اینقدر حرف نزن.تازه شارژ گرفتم.الان تموم میشه.»

شیما-«خسیس.»

خندیدم:

-«حالا کجا میرید؟»

ملیسا گفت:

-«ساعت چهار عصر میایم دنبالتون.شما آماده باشید.بقیشم بعداً خودمون تعیین میکنیم.»

-«خیل خب پس فعلا بای.»

قطع کردم.احساس خوبی داشتم.بالاخره
اینجوری میتونستم هوایی بخورم.موندن توی خونه،اونم از صبح تا شب کلافم
میکرد.فردا هم که آخرین جلسه ی باشگاه بود.از سه ماه پیش،کلاس بسکتبال
میرفتم.مامان زیاد دوست نداشت.چون کلاس نزدیک دبیرستان پسرانه بود.

 



    ویدیو : رمان ادريس
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b