رمان آپامه

 
وروی دو پلک پناه و بوسید..اشک های پناه راه به بیرون یافتن احساس بهتری داشت حالا دیگه میتونست خوشحال باشه.. فکر شیطانی به سرش زد …خودشو از رادین جدا کردو با جدیت گفت: – انقدر به من نچسب الان حالم بد میشه رادین با درموندگی بهش نگاه کردو نالید: – پناه… پناه همونطور که عقب عقبی میرفت گفت: – چیه نکنه میخوای از صبح تا شب بالا بیارم به شیرین بگو یه غذای بی بو برام درست کنه گشنمه ….من رفتم استراحت کنم غذا اماده شد برام بیار… به اتاق که رسید با یاد اواری قیافه رادین زد زیره خنده .. چند دیقه گذشت رادین با سینی غذا وارد شد… چشاش غمگین بود اما سعی در شاد کردنشون داشت: – بفرمایید خانوم خانوماااا.. – ممنون شروع کرد اهسته به خوردن.. – پناه شوخی کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ صدای غمگینش یه لحظه پناهو پشیمون کرد اما بعد مدتا دلش شیطونی میخواست: – در مورد کدومش؟؟ – اینکه از من…. پناه با سختی بلند شد بالشتو پتو وبرداشتو جلو چشمای ماتو از حدقه بیرون زده رادین به سمت در رفت اخرین لحظه صدای ناله شو شنید: – پناه… پناه دیگه نتونست…. زد زیره خنده همونطور که برمیگشت بالشتو پتو رو انداخت یه ورو پرید تو بغل رادین که مبهوت نگاهش میکرد. رادین محکم فشارش دادو گفت: – خیلی بدی پناه سکته کردم…… – اوه اوه بچه ام له شد ….شول کن تورو خدا… – دیونه…. خیلی دیوونه ای.. – ممنون پدر گرامی از الان کلمات زیبا رو داری اموزش میدی واه واه واه… پدرام پدرای قدیم… فرداش برای مطمئن شدن یه ازمایشم گرفتن …هم پناه هم رادین خوشحال بودند رادین به همه سفارش کرده بود که مراقب پناه باشن …خودشم شبا زود تر میومد…بعد از اومدن جواب دیگه خیالشونم راحت بالاخره بعد از چند ماه انتظار تموم شدو کوچولو نازشون به دنیا اومد بچه ای که قرار بود اگه دختر بود “نگاه”واگه پسر بود “راستین “بذارنش… به دنبالش دویدو از پله ها پایین اومد… همون موقع در باز شد “راستین” با دیدن پدرش به سمت اون دوید و با لحن بچه گونه اش گفت: – پاپا اومکم کن آیمم کن(کمکم کن..قایمم کن) رادین با خنده راستینو که به پاش چسبیده بود بغل کرد که صدای جیغ پناه اومد: – کجا فرارمیکنی…میکشمت.. وجلوش ایستاد..رادین پرسید: – چی شده خانومی؟؟؟؟؟؟؟؟ اما با دیدن قیافه پناه ساکت شد یکی از ابروهاش بالا پریدو با تعجب به راستین نگاه کرد که اون با ملوسی خندید وباعث شد رادینم خنده اش بگیره… – نخند روصورت من جوجو میکشی حالام میخندی… وبلند تر گفت: – بس کن رادین… وحالت قهر به سمت پله ها برگشت توی دستشویی اتاقشون رفت..با صابون رژ هایی که روی صورتش کشیده بودو پاک کرد… رادین که با رفتن پناه خنده اش قطع شده بود رو به راستین که هنوز میخندید اخم کرد: – کار زشتی کردی راستین ..باید از مادرت معذرت خواهی کنی… بغض تو گلو راستین جمع شد لب پایینش بالا اومد ام اونم درست مثل مادرش در گریه کردن سرسخت بود…رادین نگاهی به پسرشون انداخت…وقتی مادروپدر کپی هم باشند خب پسرهم مثل انها میشود… موهایی که طلایی بودند وچشمانی بزرگو ابی …ابی وصاف و زیبا با لب های قلویی که وقتی مثله حالا بغ میکرد ناز تر میشد رادین تحمل نگاه کردن به اون قیافه رو نداشت لپ نرم پسرشو بوسیدو با چشمکی گفت: – منم بهت کمک میکنم… انگار راستینم فهمیده بود که با وجود پدرش مادرش دیگه مخالفتی نمیکنه… لبخندی ملوس روی لبهایش نشستو بالحن بچه گونه اش گفت: – بلیم پیشه مامی… پناه روی تخت نشست میدونست به زودی رادینو راستیم برای معذرت خواهی پیشش میان..اما این روز ها حال خوبی نداشت احساس کمبود میکرد چیزی که توی این ۴ سال تابه حال به سراغش نیومده بود… دلشوره داشت ….. پاهاشو تو ی شکمش جمع کرد…تقه ای به در خورد رادین راستین وارد اتاق شدن.. کنار پناه نشستند راستین با دستاش صورت پناهو که روی پاش بود به زحمت بلند کردو با چشمای غمگین گفت: – مامی منو ببش… وگونه پناه و بوسید… پناه اونو تو اغوش کشید و بوسیدش… یهو صدای رادین اومد : – پس من چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد انگشت اشاره دست راستشو روی گونه اش گذاشتو گفت: – مامان اون یکی انگشتشو روی گونه دیگه اش گذاشت: – راستین راستینو پناه با دیدن قیافه بانمکی که رادین پیدا کرده بود زدند زیره خنده ….رادین با اخم گفت: – به چی میخندید بدویید بوس کنید…. پناه چشمکی به راستین زد جایی که انگشت راست رادین بودو بوسید راستینم گونه دیگه شو بوسید… – پیش به سوی شام… رادین راستینو بغل کردو با دست دیگرش دست پناهو گرفتو به پایین رفتن. موقع خوردن غذا هم پناه دلشوره داشت انگار یه اتفاق بد درحال وقوع بود یا شایدم افتاده بود.. اما چه اتفاقی ؟؟….رادین که مثله همیشه خندان بود چشماش هنوزم ارامشو گرمیو شیطنت رو داشت چیزی که به پسرشونم داده بود چشمای درخشانِ روشن.. اینجا همه چیز مثله گذشته بود اما ..باباشم که همین هفته پیش با هم تماس تصویری داشتند ..پدرش با اینکه میدونست این کار ممکنه بقیه رو به شک بندازه وخودشم در خطر بیفته اما با این حال چند ماه یه بار با پناه تماس برقرار میکرد.. توی این چهار سالی که به لندن اومده بودند اردوان خیلی شکسته شده بود این پناه و عذاب میداد اما همین که صدای محکم مردونه اشو میشنید ارم میشد ..ولی مادرش …خنده اش گرفت از اینکه مادرش سردسته خلافکارا قاچاقچیاس..یه پوزخند نرم روی لبش نشست …مامانی که همیشه بهش افتخار میکرد ….به تحصیلاتش به موقعیتش وبه رفتارو کردارش … بی خیال شد ..شروع به خوردن کرد …اما مگه میشد دلش برای مادرش تنگ شده بود حتی برای نگاه سردش برای نوازشهایی که فقطو فقط از روی غریزه مادر بودنش نصیب پناه میشد…توی این چهار سال فقط عکساشو دیده بود…. بالاخره مادرش سرگروه بودو دخترو دامادش خائن بودنو فرار کرده بودند… اما با همه اینا مادرش هرچند بد دلش براش تنگ شده بود ..دوست داشت مثله بقیه دخترا وقتی بارداره مادرش کنارش باشه.. بهش کمک کنه بگه چی بخور چی نخور چی کار کن چی کار نکن نه اینکه یه خدمتکار بهش اینا رو بگه وکمکش کنه این توقعه زیادی از یه مادره؟؟؟؟؟؟؟؟ حتما .. اخه مادره اون با بقیه مادرا فرق داره مادرش یه شخص مهمه.. بغض ی توی گلوش نشست واروم شکست اشکاش روی گونه اش جاری شد چرا این حسه لعنتی دست از سرش برنمیداشت تمام این سه سالو به خاطر همسرو پسرش اشک نریخته بود خوشبخت […]

********************************************************************************

هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که صدای گریه ی ارنواز بلند شد… اما این داریوش بود که با گفتن” من میارمش”، سریع از کنارم گذشت و به طرف اتاق پا تند کرد… تنها بهانه برای پناه بردن به اتاق هم از بین رفت… لعنت فرستادم به شانس بدم و بیدار شدن بد هنگام ارنواز… بلاتکلیف وسط آشپزخانه، دست به کمر زدم… لب پایینم رو به دندان گرفتم و دنبال راهی برای زودتر رفتن گشتم… معلوم نیست دوست جانش کی میخواد تشریف فرما بشه… باید با درسا تماس میگرفتم… شایدم بهتر بود میرفتم… از رفت و آمد راحت همسایه ی پایینی هم مشخصه که در شرایط حساس، تنها نمی مانه… سردرگم از ناتوانی برای گرفتن تصمیم پوفی کشیدم که داریوش در حالی که داشت با ارنواز بازی میکرد از اتاق خارج شدن… ـ من لپای تو رو بخورم؟!… من این صورت نازنتو بخورم؟!… هوم؟! و بوسه ی محکم و پر لذتی روی لپ سفید و تپلش نشاند… و منی که همچنان بی حرکت ایستاده بودم و تماشایشان میکردم… ارنواز با چشمان باد کرده اش بامزه تر شده بود… به قدری که نتوانستم جلوی تبسمم رو هر چند کم جان، بگیرم… داریوش وارد آشپزخانه شد و با عادی ترین لحنی که ازش سراغ داشتم پرسید: ـ بنظرت گرسنه ست؟! نگاه متعجبم روی صورتش نشست… تناقض رفتارش داشت اذیتم میکرد… سکوت و نگاه خیره ام برای پیدا کردن دلیل رفتارش، باعث شد پرسشگرانه سر تکان بده که یعنی “چیه؟!”… برای ثانیه ایی به ازنواز چشم دوختم تا وضعیتش رو ارزیابی کنم… با اینکه یکساعت و نیم تمام خوابیده بود، همچنان سرش روی قفسه ی سینه داریوش بود و با پشت دست محکم چشم های نیمه خواب آلودش رو می مالید… بدون شک تا صبح آرام می تونست بخوابه… دلیل گریه اش رو هم فهمیده بودیم… میدانستم درسا با فهمیدن رفتنم، از دستم دلگیر خواهد شد اما ماندن حماقت بود… دوباره به داریوش که حالا بی خیال خواهر زاده اش، با نگاهی عمیق قصد خواندن ذهنم را داشت، چشم دوختم… گرفتگی نامحسوس صورتش از درد رو نادیده گرفتم… با زبان لبم رو تر کردم و تعلل رو کنار گذاشتم… ـ مثل اینکه آروم شده… فقط یه شیشه شیر بهش بدی کافیه… منـ… صدای دینگی از پشت سرم، حرفم رو قطع و توجه هردویمان رو جلب کرد… تایمر بخار پز بود که اعلام کرد زمان پخت تمام شده… ـ شام حاضره… من میزو آماده میکنم… و بچه به بغل، بدون معطلی رفت سراغ کابینت… دستهایم بی هدف کنار بدنم فرود آمد… من حرفم هنوز تمام نشده بود… صدای تق و توق ظروف ترکیب شد با صدای قربان و صدقه رفتن هایش که گاهی بخاطر درد کشیدن، همراه مکث و محکم ادا میشد… ـ چرا وایستادی؟! از گوشه ی چشم دیدمش… نگاهش میگفت آنقدر باهوش بوده که بتواند ته جملات ناتمام رو بخواند… اگر بحث انسانیت نبود می رفتم و تنهایش میگذاشتم… شاید بهتر بود از سلامتی و آرامش هر دویشان مطمئن بشم… نه فقط ارنواز… جدا از آن فکر میکردم رفتار داریوش امشب زیادی ضد و نقیض شده که یا بخاطر حالش بود یا بخاطر حضورمان کنار یکدیگر در این شرایط… چرخی زدم و حینی که به سمت بخار پز میرفتم گفتم: ـ یه چیزی بده خوراک توش بریزم… باشه ایی آرام گفت و به سراغ کابینت رفت… با گرفتن ظرف، سریعا دست به کار شدم… حسم میگفت از وجودم اینجا ناراضی نیست و عقلم میگفت جمله ی چند دقیقه پیشش رو فراموش نکن… اخم دوباره به چهره ام برگشت… انقدر از طعنه ی آخرش، دل آزرده بودم که خوراک رو توی ظرف برگرداندم و ظاهری وحشتناک پیدا کرد… نفسی پر حرص کشیدم و با رضایت از کارم، برای خودم سر تکان دادم… همین طور بهتر بود… ظرف رو گرفتم و به طرف کانتر که حالا پر شده بود، رفتم… با گذاشتنش روی میز بلافاصله به داریوش نگاه کردم که با چشمانی گرد شده و حالتی بامزه داشت به محتویات ظرف نگاه میکرد… چینی به بینی اش انداخت و کمی ظرف رو ارزیابی کرد….ظاهرش افتضاح بود… در نهایت نتوانست جلوی خودش رو بگیره و گفت: ـ گفتم خانوم این خونه نیستی درست، ولی به این معنا نبود که هیچ وقت زن خونه نمیشی… با جا به جا کردن ارنواز روی پایش، ظرف خوراک رو نشان داد و گفت: ـ یه ذره اشتها برانگیزتر… باز تکرار کرد… به جان کندنی تلاش کردم قسمت آزرده ی اول حرفش رو نادیده بگیرم… پر غرور، چانه بالا انداختم: ـ همین که از شر اون فست فودهای سمی نجاتت دادم باید ممنونم باشی… دست دراز کردم ارنواز رو بگیرم تا شامش رو قبل از تلف شدن بخوره که مانع شد… قاشق توی ظرف رو برداشت و برای خودش مقداری خوراک کشید: ـ جاش خوبه… بشین… ـ من میل ندارم… بده به من راحت شامتو بخوری… از حرکت ایستاد… نگاه کوتاه اما عمیقش رو با مکث ازم گرفت و به بشقابش دوخت…قاشقش رو کمی در ظرف چرخاند و مخلفاتش رو زیر و رو کرد… و در نهایت مشکوک پرسید: ـ چیزی که توش نریختی؟!… آه از نهادم بلند شد… اخم کردم و گفتم: ـ ناراحتی نخور… و خواستم از آشپزخانه خارج بشم که سریع گفت: ـ شوخی کردم… لطفا بشین… نگاه خشمگینم رو که دید، جدی اضافه کرد: ـ تنها غذا خوردنو دوست ندارم… امیدوار بودم یادت باشه… بی توجه به حس عجیبی که از اشاره ی مستقیمش به گذشتمان در قلبم احساس میکردم، پوفی کشیدم و نشستم… از طرفی باید غذا میخورد و از طرفی دیگر، برای زودتر رفتن راهی جز تمام شدن هر چه سریعتر این شام کوفتی نبود… چشمانم روی محتویات میز شام چرخید و وقتی به خوراک رسید، ناخودآگاه صورتم جمع شد… فکر کنم زیاد پخته… با اون طرز سرو کردنم هم که کلا له و لورده شده بود… ـ برخلاف ظاهرش مزه ش بد نیست… پلک هام تا چشمان خندانش بالا آمد… برخلاف اون، نگاه من تلخ بود… چیزی نگفتم و بجاش تکه ایی سیب زمینی گرفتم و توی بشقابم گذاشتم… با قاشق کمی لهش کردم و مقداری ماست رویش ریختم… ترکیب زیبایی نبود ولی میتوانست به داد شکم خالی ارنواز برسه… از توی ظرف پلاستیکی مخصوصش، قاشق کوچکش رو برداشتم و بعد از پر کردنش، به سمتش گرفتم… بدون مخالفت دهان باز کرد و محتویات نیمه پر قاشق رو بلعید… لبخندی به صورت نازش که حالا غرق آرامش بود […] ***********************************************************************************************

کل رمان:

به نام ایزد پاک مشتم رو دوباره پرِآب کردم و ریختم روی صورتم. « یکی نیست بگه آخه دختر مگه مجبور بودی تو این گرما بیای اینجا کار کنی؟…اونم تو تابستون…مگه کار قحط بود… گرمه… گرمه… دیگه دارم میمیرم… الان حال اونایی که توی گرما تلف میشن و میفهمم… تا حالا کسی از گرما مرده؟؟؟.» مثل دیوونه ها داشتم با تصویر خودم تو آینه صحبت می کردم… از کارم خنده ام گرفته بود. – خوب دیگه غر زدن بسه صورتم و خشک کردم و یه نگاه دیگه توی آینه به خودم انداختم. تا نشستم پشت میزم نازنین پرسید: – هوی… یهو کجا غیبت زد؟ صورتمو به طرف باد کولر چرخوندم و گفتم: -جات خالی رفته بودم دست به آب… – پس لازم شد زنگ بزنم تخلیه چاه… یک ساعت تو دستشویی موندن کم چیزی نیست… – خیلی لطف میکنی… -جدی کجا بودی؟ – وای… دست رو دلم نذار که خونه… رفتم از توی ماشین یه چیزی بردارم که آقای شریفی رو دیدم… نازنین با شنیدن اسم شریفی به عمق فاجعه پی برد چون قیافش مچاله شد و گفت: – اوه اوه… پس امروز تو رو گیر آورد؟ – گیر آورد… اونم چه گیر آوردنی… تا من و دید از زمانی که یه طفل کوچیک و شیرخواره تو گهواره بود شروع کرد تا طریقه ی بزرگ کردن بچه هاش و فرستادنشون به دانشگاه و الی آخر… مگه ول میکرد… خودتم که میشناسیش… قطع کردن حرفاش محاله… اصلا نمیداشت دهن باز کنم… فکر کنم رکورد سرعت حرف زدن تو مکالمه ی قبلیش با مهتابو شکست… به خودم که اومدم دیدم خیس عرق شدم. نمیدونی بیرون چه جهنمیه… با هزار بدبختی ازدستش فرار کردم… بعدم رفتم یه آبی به صورتم زدم و الانم که در خدمت شمام. – اوووه, الکی بزرگش می کنی… اونقدرام که میگی گرم نیست. – البته, منم اگه پشت میزم می نشستم و از چهار طرف باد کولر بهم می خورد همینو میگفتم. – یادت که نرفته به خاطر تز سرکار خانوم اینجاییم پس غر نزن. دیدم راست میگه حرف حسابم که جواب نداره و این من بودم که باعث شدم بیاییم اینجا کار کنیم. البته این آقای مهدوی همکار بابا بود که وسوسم کرد اینکارو بکنم…… اون گفت که توی گمرک کیش به نیرو احتیاج دارن و کی بهتر از من که همیشه دنبال کارای پر دردسر بودم … فقط میموند یه همراه که کی بهتر از نازنین رفیق گرمابه و گلستانم… تنها دوست پایه م تو هر کاری… درسته خانواده ی سخت گیری نداشتم و تنهایی هم اجازه اومدن به اینجا رو داشتم ولی نازنین با مرام تر از این حرفا بود که بخواد تنهام بذاره و علی رغم وابستگی شدیدش به خانواده ش حاضر شد این سه ماه تابستونو همراهم بیاد… واسه ی همینه که خیلی برام عزیزه… برگه ی کوچیک مچاله شده ایی که نازنین پرت کرد طرفم باعث شد از فکر بیرون بیام و دست از نگاه کردن خیره بهش بردارم… – کجایی؟ – میخوای کجا باشم؟ سر کار… ادای خندیدن در آورد: – مسخره خندیدم… شونه ایی بالا انداختم و خواستم جوابشو بدم که دستی محکم خورد روی میزم… تکون بدی توی جام خوردنم و دستم و گذاشتم روی قلبم… قلبی که حالا حس میکردم اومد تو دهنم… با چشمای گرد شده از ترس نگاهمو از روی دست بالا آوردم و دوختم به مرد جوون روبروم که با اخم وحشتناکی زل زده بود بهم… با چشم های گرد شده از تعجب زل زده بودم بهش… زبونم از ترس بند اومده بود… .بعد چند لحظه وقتی دید من عکی العملی نشان نمی دم ادامه داد و با لحن نه چندان مناسب و صدایی تقریبا بلند گفت: – این چه وضع کار کردنه خانوم ؟ آب دهنمو قورت دادم و نگاه گنگم رو از صورتش گرفتم و به برگه های زیر دستش دوختم… – ببخشید؟ بدون زدن هیچ حرفی همچنان منتظر زل زده بود بهم… ناچار گفتم: – من اصلا متوجه منظورتون نمیشم… با زدن پوزخندی٫ سرشو عصبی تکون داد و گفت: – بایدم متوجه نشی.. دوباره با قیافه ی جدیش بهم خیره شد و با صدایی که هر لحظه بلندتر میشد ادامه داد: – من نمی فهمم چرا هر آدم بی مسئولیتی رو میشونن پشت میزی که لیاقتشو نداره واقعا عصبانی بود… قبل از من پسر جوون دیگه ایی که پشتش ایستاده بود اومد کنارش و آروم گفت: – آروم باش داریوش… همه دارن نگاهمون میکنن… تازه متوجه دور و اطرافم شدم… راست میگفت… تقریبا همه دست از کار کشیده بودن و داشتن به ما نگاه میکردن… نگاهی به نازنین انداختم که اونم بدتر از من تو شوک بود. سعی کردم آرومش کنم تا بفهمم موضوع از چه قراره: – میشه خواهش کنم اول به من بگید چی شده تا من بفهمم چه کار اشتباهی کردم؟ – تازه میخواد بدونه چیکار کرده… هیچی خانوم شما با بی کفایتی تون آبرو و سابقه ی شرکت ما رو بردین زیر سوال… کافی بود؟ دیگه داشت خیلی تند میرفت…… – اینجا چه خبره؟ صدای آقای سبزواری توجه همه رو به خودش جلب کرد. یه قدم جلوتر اومد و با نگاه کردن به مرد جوون گفت: – سلام آقای پاکزاد… چی شده؟ مشکلی پیش اومده؟ – مشکل؟ از این خانم بپرسین… آقای سبزواری نگاه پرسشگرشو بهم دوخت اما انگار با دیدن قیافه ی علامت سوالم متوجه شد که منم چیزی نمیدونم٫ دوباره رو کرد به پاکزاد و گفت: – میشه خواهش کنم خودتون بگید چی شده؟ پسر جوونی که همراه پاکزاد بود سریع یه قدم اومد جلو وگفت: – بذارین من توضیح میدم… راستش دو روز پیش یکی از مشتریهامون تماس گرفت و گفت که بارش گم شده. ماهم پیگیر شدیم و متوجه شدیم همراه با مکثی کوتاه نیم نگاهی به من کرد و ادامه داد: – اشتباه فردی این خانوم باعث شده بار اون مشتریمون با بار یه نفر دیگه با هم بسته بندی بشه… الانم که معلوم نیست کجا رفته… با شنیدن این حرف ابروهام تا آخرین حد ممکن بالا رفت… یعنی چی؟؟؟ رسما بدبخت شدم… حالا چه گلی به سرم بگیرم؟ – درسته خانومه پارسا؟ از فکر اومد بیرون و گفتم: – چی… چی بگم… باور کنین من … خیلی تو کارم دقت میکنم… شما که شاهدین… باز داریوش پرید وسط حرفم و گفت: – هه… که کارتو درست انجام میدی… بیا… برگه هارو هل داد سمت من : – یه نگاه به شاهکارت بنداز… اگر پیدا نشه تا قرون آخر خسارتشو ازت میگیرم… فهمیدی؟ با عجله برگه ها رو گرفتم طوری که ۲ بار نزدیک بود از دستم بیفته… نگاهی بهشون انداختم… انقدر هول کرده بودم بعد از چند بار بالا و پایین کردن برگه ها متوجه شدم که این خط من نیست. امضا پایین برگه ها رو نگاه کردم و تازه متوجه موضوع شدم…نفس راحتی کشیدم و با نگاهی رنجور به داریوش خیره شدم… – شما همیشه انقدر باهوشین؟ اخماش رفت تو هم و گفت: – بله؟ تازه روحیه گرفته بودم… منم اخم کردم و طلبکارانه گفتم: – من مسئولیتی به عهده نمیگیرم… چون کاری نکردم. – چی؟ فکر کردی به همین راحتیه٫ ازت شکایت میکنم… – شما بهتره قبل از انجام هر کاری اول از درست بودنش مطمئن بشین… و رو به آقای سبزواری ادامه دادم: – آقای مهران پارسا این فرم هارو تکمیل کردن و اگه ایشون یه ذره به خودشون زحمت میدادن و امضای پای برگه رو نگاه میکردن٫ با دیدن مشخصات کارمند مربوطه متوجه میشدن که ایشون آقا بوده… روی کلمه ی آقا تاکید کردم… داریوش با نگاهی مشکوک برگه هارو از دستم کشید و چند لحظه بهش خیره شد… نفسشو پر صدا داد بیرون و روشو برگردوند… مرد جوونی که همراه پاکزاد بود با قیافه ی متاثر جلو اومد و گفت: – واقعا معذرت میخوایم… نباید اینطوری میشد٫ ولی به ما هم حق بدین… پای آبروی شرکت درمیونه…… از قیافه ش معلوم بود که آدم متشخص و مهربونیه… برخلاف پاکزاد. – البته٫ یادتون نره که منم اینجا آبرو دارم… ولی شما چرا عذر خواهی میکنین… دوستتون ثابت کرد که خیلی هم بی زبون نیست… با اینکه صدامو از قصد بلند کردم تا پاکزاد بشنوه اما عکس العملی انجام نداد.. واقعا که بی تربیت…… آقای سبزواری چشم غره ایی به من رفت و رو به پاکزاد گفت: – من ازتون عذر خواهی میکنم… لطفا تشریف بیارین تا من خودم پیگیر کارتون بشم… پاکزاد بی شخصیت سرشو انداخت پایین و دنبال آقای سبزواری رفت… انگار نه انگار که اونهمه دری وری بار من کرد… با رفتنشون نازنین اومد کنارم و همینطور که برگه های جا مونده توی دستمو گرفت٫ گفت: – این دومین باره که پارسا اشتباه میکنه… – معلوم نیست حواسش کجاست… ببینمش هر چی از دهنم در بیاد بهش میگم… پسره ی…لعنت بر شیطون… نازنین برگه ها رو لوله کرد و باهاش ضربه ی ارومی به سرم زد: – تقصیر تو هم هست دیگه… آخه این فامیلیه تو داری… همه جا یکی هم فامیلیت هست اینو راست میگفت… تو این چند سال هر جایی که با هم میرفتیم٫ سر و کله ی یه پارسای دیگه هم پیدا میشد… که برای خودمم جالب و عجیب بود… با خنده گفتم: – بس که پر معنیه… نگاهمو به در بسته ی اتاق آقای سبزواری انداختم٫ نفسمو پر صدا بیرون دادم: – عجب روزی بود … اون از صبح٫ اینم از الان… خدا شبو بخیر بگذرونه… – دیگه الکی بزرگش نکن… از همین الان مطمئن باش که شبت عالیه… چون میخوام ببرمت یه کباب مشت به بدن بزنی… – اوووو… آفرین….ولخرج شدی؟؟/ – بودم…… – چقدر هوا امشب خوبه… چند روزه گذشته خیلی گرم بود. – اوهوم ٫خنک تر شده. پاهامو محکم توی شن ها فرو میکردم تا رد پام روشون بمونه… – راستی نازی حال داییت چطوره؟ بالاخره عمل کرد؟ – آره خدا رو شکر… الان خیلی بهتره. – خدا رو شکر… یهو نازنین زد زیر خنده… – چته؟ ترسیدم. بین خنده بریده بریده گفت: – آخه مگه… مجبوریم اینهمه قدم بزنیم….. که حرف کم بیاریم… بریم شام بخوریم دیگه… راست میگفت… الان تقریبا نزدیک دو ساعت بود که همینطور داشتیم واسه ی خودمون قدم میزدیم… انقدر از اینور اونور حرف زدیم که حرف کم آوردیم و دیگه کم مونده بود مدل ابروهای شبنم خانم همسایه مون توی کیش رو به نقد بکشیم… هر چند که اگر به من و نازنین باشه اینکارو میکنیم. به قول خواهرم پارمیس حرفای من و نازنین اصلا تمومی نداره…با اینحال گفتم: – بده داریم آماده میشیم برای غذا؟ الان گرسنه اییم٫ هر چی بخوریم جذب بدنمون میشه… لب و لوچه ی نازنین آویزون شد و سریع گفت: – وای نه… من دیگه تحمل رژیم گرفتن ندارم… دستمو روی شونه ش کشیدم: – از قیافه ت معلومه که توی ٰرژیم گرفتن مویی سفید کردیا… الهی بگردم… ولی غصه نداره که… میتونی نصف غذاتو بخوری… هر چی موند بده به من… من الان مثل یه گاو گرسنه میمونم…. نازنین که تازه منظورمو فهمیده بود چشماشو نازک کرد و گفت: – اولا دستتو بنداز…. دوما لازم نکرده… فکر کردی خیلی زبلی؟ با خنده رومو برگردوندم و گفتم: – خوبی به تو نیومده… بعدشم ماشالله نیست که دعوت هات سالی یه باره٫ آدم باید نهایت استفاده رو ازش ببره… قربونش برم دستتم موقع خرید نمی لرزه یه ذره بیشتر بخری…. – ای نمک من چشاتو کور کنه دختر… – چیه دروغ میگم؟ اول که قرار بود یه کباب توپ مهمونم کنی… ولی حالا شده پیتزا… تازه بعد اینهمه پیاده روی داری حرف از کم خوردن میزنی تا با جنگ نرم نقشه هامو نقش بر آب کنی نازنین که دید دارم یک ریز غر میزنم دستمو کشید و همین طور که میبردتم طرف رستوران همیشگی گفت: – خیلی خب بابا… بیا برات سه تا میخرم…خوبه؟ برای اینکه اذیتش کنم همچنان به غر زدن ادامه دادم… – بیا باز همون جای همیشگی…. آخه دختر تو یه ذره تنوع بلد نیستی… همه ش همینجا… تازه٫ از دست جناب عالی اینجام آبرو نداریم… تا میریم تو٫ همه با انگشت نشونمون میدن که چی؟ اینا همونایی هستن که یه پیتزا خریدن دوتایی خوردن… خبر ندارن که خانم از ۱۲ ماه سال ۱۱ ماهش رو رژیم دارن… اونوقت من بدبختم باید ببینم و دم نزنم…. تا موقعی که نازنین غذا رو سفارش بده مرتب غر میزدم. البته اونم میدونست چون اونم همراهی میکرد… واسه ی همین ها بود که دوستش داشتم… من کلا از اون دسته آدما بودم که توی انتخاب دوست خیلی سختگیر بودم… زود به همه اعتماد نمی کردم… نازنین واقعا امتحانشو پس داده بود…. از دوران راهنمایی با هم بودیم و کلی خاطره داشتیم٫ تا جایی که هر دفعه بیکار میشدیم یاد آوریشون میکردیم و کلی میخندیدیم… هیچ چیز نتونست ما رو از هم جدا کنه الی یه چیز… دانشگاه… اون حسابداری قبول شد و منم تجارت… بیچاره الانم که اینجاست بخاطر منه… این کار بیشتر برای من مناسب بود… نازنین برام عزیز بود دختری با قیافه ایی اونقدر ملوس که توجه خیلی از آقایونو به خودش جلب میکرد… زیادی احساساتی و ساده بود و البته بی نهایت زود باور… همین سادگی اخلاقشو شیرین میکرد اما باعث میشد همیشه نگرانش باشم… چون زود به مردهای دور و اطرافش اعتماد میکرد. دقیق نمی تونم بگم دفعه ی چندمشه که عاشق شده…… با داشتن هیکلی خوب همچنان اصرار به رژیم گرفتن داشت….بعضی وقت ها انقدر قد و یکدنده میشد که میخواستم خفه ش کنم… اما با همه ی این حرفا بازم دوست داشتنی و عزیز بود…. – به چی فکر میکنی؟ به سس مایونزی که توی دستش بود و داشت خالی میکرد روی پیتزاش اشاره کردم: – به این که اون چند کالری اضافه داره. سریع سس گذاشت پایین… – ای وای… راست میگی… زیاد ریختم… خنده م گرفت… دوباره سس برداشتم و براش ریختم: – بس کن دختر… یه شب که چیزی نمیشه… بخدا خوش هیکلی…. منم قول میدم بعد شام باز بریم پباده روی تا همه شو بسوزونی… خوبه؟ سری از روی ناچاری تکون داد… برخلاف چشمای راضیش قیافه ایی نگران به خودش گرفت و شروع کرد به خوردن… – راستی خواهرت کی ازدواج میکنه؟ -معلوم نیست… -دو سال نامزدی زیاد نیست؟ – نه… تازه٫ فعلا که دارن کیف میکنن. – مامان و بابای تو رو که می دونم زیادی لایت فکر میکنن… پدر و مادر کیوان چیزی نمیگن؟ – چرا… ولی خب پانیذ میگه ترجیح میدم الان بیشتر طول بکشه و بهتر بشناسمش تا اینکه بعدا پشیمون بشم… – بدبخت حق داره… بس که تو و پارمیس می ترسونیدش… – بده میگیم تا جوونه تفریح کنه؟ آدم باید وقتی ازدواج کنه که برای پذیرفتن مسئولیت زندگی آماده باشه… الکی که نیست… می دونی چندتا آدم میشناسم که از ازدواجشون راضی نیستن؟ چون معتقدن توی وقت مناسبی اتفاق نیفتاده… – مگه تو دوست نداری خاله بشی؟ خب یه ذره خواهرتو هل بده… من اگر بودم الان خواهر زادم میرفت مهد کودک… – اولا تو اگر بیل زنی در خونه ی خودتونو بیل بزن و به فکری به حال خان داداشت کن که عضب مونده… دوما من بچه دوست دارم چرا خواهرم و بدبخت کنم؟ بجاش میرم یه فکری به حال خودم میکنم… خودتم در جریانی که تلاشمو کردم و نتیجه هم داده… – اون فرق میکنه… – چه فرقی؟ نازنین خواست جوابمو بده که یهو قفل کرد… یه لحظه ترسیدم…. – نازنین… نازی چی شدی؟ نیم نگاهی بهم انداخت و با ابرو به جایی که بهش خیره شده بود اشاره کرد: – دوستت اومده… و آروم زد زیر خنده: برگشتم و پشتمو نگاه کردم… پاکزاد و دوستش بودن که وارد رستوران شدن…. نازنین خواست جوابمو بده که یهو قفل کرد… یه لحظه ترسیدم…. – نازنین… نازی چی شدی؟ نیم نگاهی بهم انداخت و با ابرو به جایی که بهش خیره شده بود اشاره کرد: – دوستت اومده… و آروم زد زیر خنده: برگشتم و پشتمو نگاه کردم… پاکزاد و دوستش بودن که وارد رستوران شدن…. سریع رومو برگردوندم و سرمو به خوردن گرم کردم… اصلا دلم نمی خواست شبم خراب بشه… – میگن مار از پونه بدش میاد حکایت ماست… شامتو بخور بابا… نازنینم شونه ایی بالا انداخت و مشغول شد ولی یهو آروم زد زیر خنده… – چیه؟ – خدایی یاد قیافه ی امروزت می افتم خنده ام میگیره… خودمم خنده م گرفت… راست میگفت. میتونم حدس بزنم چه شکلی شده بودم ولی با این حال گفتم : – مثلا فکر میکنی خودت خیلی خوب بودی؟ عین ماهی فقط دهنتو باز و بسته میکردی بدونه اینکه یه کلمه٫ حرف بزنی تا از تنها دوستت دفاع کنی؟ – تو خودتم ترسیده بودی و چیزی نمیگفتی….خدایی خوب زهر چشم گرفت… – بس که قیافه ش مثل برج زهرمار میمونه… نازنین نگاهی کلی به اطراف انداخت و سمت راست میزمون متوقف شد… بعد از چند ثانیه دید زدن٫ گفت: – نه… انصافا قیافش بد نیست. اما اونی که همراهشه خوشگل تره… – ولشون کن شامتو بخور … حوصله داریا… الان میبیننمون. نازنین روشو برگردوند و با برداشتن برش دیگه ایی گفت: – برو بابا… بالاخره که ما رو میبینن… زیاد با هم فاصله نداریم. … – ببینن ولی کاری نکن که بفهمن ما دیدیمشون… خیلی ازش خوشم میاد… مردک تفلون… – مطمئن باش که اونام اگر ما رو ببینن خودشونو میزنن به ندیدن. یه ذره دیگه در مورد کار و درس و خانوادمون و البته مدل ابروی شبنم خانم حرف زدیم تا شاممون تموم شد و بلند شدیم تا بریم… موقع بلند شدن یه حسی شبیه به فضولی وادارم کرد که نگاش کنم… بالاخره من امروز برنده بودم و اون بازنده… بدجوری ضایع شده بود… هرچند که من مقصر نبودم اما با دیدن نگاهش که متوجه من هم بود به ثانیه نکشیده پشیمون شدم… .. نگاهش اصلا دوستانه نبود… پوزخندی زد و رو شو برگردوند . انقدر از دست خودم عصبانیم که حد نداره… وقتی از در رفتیم بیرون نازنین گفت: – ولش میکردی میومد میزدت… – بیخود کرده… – حالا چی شد لحظه ی آخر نگاهش کردی؟ – لعنت بر آدم فضول… – خوشم میاد قبول داری فضولی… *** چند بار پشت سر هم زنگ و فشار دادم و با خنده منتظر موندم تا اینکه صدای خندونه پارمیس رو شنیدم: – بیا بالا که شهیدی… مامان با وردنه دم دره… – بهش بگو من رفتم خونه ی نازنین اینا… – بیا بالا خودتو لوس نکن تا رفتم توی خونه و خواستم کفشمو در بیارم مامان با اخم های تو هم سرشو از آشپزخونه آورد بیرون؟ – مگه من بهت نگفتم دیگه زنگ و اینطوری نزن؟ میسوزه… اون قبلی هارو هم تو سوزوندی… – مگه منم نگفتم هر دفعه زنگ میزنم دوست دارم صدای ناز مادرمو بشنوم… چیه تا منو میبینین درو باز میکنین… شاید یکی یه ماسک از روی صورت من ساخته باشه صدای پانیذ و شنیدم که گفت: – هیچکس انقدر بیکار نیست که وقتشو بخاطر همچین کاری حروم کنه… و همراه پارمیس اومدن بیرون… حالا هر سه تا با خنده داشتن نگاهم میکردن… هر چند خنده ی مامان خیلی داشت کنترل میشد تا نشون بده هنوز عصبانیه… برای لوس کردن بیشتر خودم گفتم: – آره بخند ترمه جوون. من دیوونم که میام ناهارو در محفل گرم خانواده بخورم… همون برم خونه ی نازی اینا بهتره… پارمیس در حالی که میرفت سمت میز ناهارخوری گفت: – باز مظلوم نمایی شروع شد… در ضمن اگر بری جمعیتی رو خوشحال کردی… – مامان: پارمیس… با خواهر بزرگترت درست حرف بزن… – ببحشید… – خوردی بی تربیت. ای جوونم مامان… به این میگن یه مادر با سیاست… – برو لباستو عوض کن بیا… – چشم ترمه جوون وقتی نشستم مامان برام برنج کشید و پرسید: – انتخاب واحد کردی؟ – اوهوم… ولی خیلی خسته شدم. فکر نکنم کار توی معدن به سختیه انتخاب واحد کردن توی دانشگاه ما باشه… – پانیذ: حالا خیالت راحت شد بجای ترم تابستونی رفتی تو اون هوا سر کار؟ – آره … تجربه ی خوبی بود…. پانیذ قاشقشو پر کرد و رو به مامان گفت: – راستی مامان٫ بابا زنگ زد گفت شب میاد… گفت شب نریم دنبالش… خودش میاد. پارمیس معترض گفت: – وا… یعنی چی؟ من میرم… من همیشه از بچگی دلم میخواست برم استقبال یه نفر که از خارج میاد – پانیذ: نیست تا حالا نرفتین؟ لبخند پلیدی زدم و بدون نگاه کردن به کسی گفتم: – من که میگم بابا مشکوک میزنه… فکر کنم زن جدید گرفته… پارمیس قاشق فرو کرد تو دهنش و با همون وضع گفت: -پشتتم…… مامان به پارمیس گفت: – با دهن پر حرف نزن… و کمی ماست برای خودش ریخت و از پانیذ پرسید: – نگفت ساعت چند میرسه؟ دوباره گفتم: – میخوای چند برسه؟ تا زنشو برسونه خونه ی جدید و یه چایی هم در خدمتش باشه میشه شب… پانیذ چشم غره ایی بهمون رفت و جواب مامان و داد: – ساعت ۴ پرواز میشینه٫ گفت ۵ اینطورا میرسه… ولی من کوتاه نیومدم… رو به پارمیس گفتم: – تو میگی بوره یا مشکی؟ پارمیس سریع گفت: – فکر کنم برای تنوع بور انتخاب کنه. – ولی من میگم مشکی – پارمیس: شر ط می بندی؟ انگشت کوچیکه ی دستامونو توی هم قفل کردیم… عاشق پارمیس بودم که با همه ی اخلاقای مزخرفی که داره٫ همیشه توی هر کاری پایه ست… مامان چشم غره ی دیگه ایی به ما که همینطور برای خودمون میبریدیم و میدوختیم٫ رفت و رو به پانیذ ادامه داد… – مطمئنی؟ دیروز گفت ۱۰ شب بلیط دارن من و پارمیس خوشحال دستامونو به هم کوبیدیم: – خودشه… من بابامو میشناشم… مـــــــــــرده… مرد – هیس… باباتون دنبال این برنامه ها نیست. خجالت بکشین و غذاتونو بخورین. من و پارمیس با خنده مشغول شدیم… عاشق جذبه ی مامانم بودم… رو دست نداشت. بابام بخاطر کارش خیلی به کشور های مختلف سفر میکرد و مامانم ۸۰ درصد تربیت ما رو توی دستاش داشت و اگر میگفت نه یعنی نه… چقدر دلم برای بابام تنگ شده… فصل دوم فصل دوم با عجله پله ها رو دو تا یکی بالا رفتم… در حالی که بخاطر دویدن به نفس زدن افتاده بودم٫ چشم چرخوندم تا شاید کلاس استاد کاردان رو پیدا کنم… آخه آدم مثل من انقدر بد شانس… حتما باید امروز خواب میموندم… حالا کدوم در هست؟؟؟ مردد چند بار در هر سه کلاسو نگاه کردم… نه…اینطوری فایده نداره …باید یه کار دیگه بکنم… شاید باید فالگوش وایستم تا از صدا بتونم تشخیص بدم تو کدوم کلاسه… سریع رفتم سمت اولین در اما توی چند قدمیش متوقف شدم… زیاد نیاز به زحمت کشیدن نبود… صدای زمخت استاد شریفی از صد فرسخی قابل تشخیص بود… نوبت در دوم بود…صدایی از کلاس بیرون نمی اومد٫ مجبور شدم برم جلوتر… گوشم رو چسبوندم به در ولی فایده نداشت… انگار که کسی تو کلاس نبود…تصمیم گرفتم قبل از اینکه بی خیال این کلاس بشم یه بار دیگه امتحان کنم…. کلاسورمو زدم زیر بغلم و مقنعه مو زدم پشت گوشم و چسبوندمش به در…. درسته از سرمای در یه لحظه لرزیدم اما اینطوری بهتر میتونستم صداهارو بشنوم… حالا صدای زمزمه های ریزی رو میشنیدم. یه ذره بیشتر گوشمو چسبوندم به در… چشمام بخاطر تلاشم برای تمرکز کردن جمع شده بودن… – ببخشید؟ سریع صاف سر جام ایستادم… دو تا پسر جوونو دیدم که داشتن با لبخند بهم نگاه میکردن… منم مثل احمق ها بهشون لبخند زدم. یکی شون پرسید: – با کدوم استاد کلاس داری؟ چه زود صمیمی شد…. دستی به مقنعم کشیدم و درستش کردم: – استاد کاردان. ابروهاش بالا رفت و ادامه داد: – اوه اوه… خدا به دادت برسه…. اون یکی میون حرفش پرید: – الکی جو نده… کلاسش همینه… با سر ازشون تشکر کردم و اونام رفتن… دستی به مانتوم کشیدم و بعد زدن تقه ایی به در وارد کلاس شدم…. استاد کاردان که با ورود من سرشو از روی برگه های پیش روش بلند کرده بود٫ هونطور جدی زل زده بود بهم… انگار که منتظر بود تا من توضیح بدم چیکار دارم…. تازه بغیر از اون همه ی بچه هام نگام میکردن و من از قرار گرفتن تو این موقعیت متنفر بودم… با این حال خودم و زدم به بی خیالی و گفتم: – سلام استاد – سلام. من اجازه ی ورود دادم خانم پارسا؟ پس منو بادش بود…. لبخندی زدم و گفتم: – معذرت میخوام که اومدم تو… ولی خودتونم میدونید که اگر قرار بود منتظر اجازه ی شما بمونم ٫ تا آخر ساعت پشت در میموندم…. استاد دوباره سرشو انداخت روی برگه ها و گفت: – برو بشین… فقط چون اولین روز ترم جدید… دیگه هم تکرار نشه… مجبور نیستین شبا تا صبح بشینین پای اینترنت که خواب بمونین…. ترجیح دادم جوابشو ندم که همبن اول کاری باهام لج کنه و تا آخر سال مجبور شم دنبالش بدوم… رفتم سمت خانمای حاضر توی کلاس… تقریبا بیشتر صندلی های جلویی پر بود… داشتم میرفتم ته کلاس که یه نفر دستمو کشید… صورتی کشیده و استخوانی٫ چشم های قهوه ایی و موهای رنگ شده ی عسلی…بینی استخوانی همراه با یه قوز نامحسوس… همه و همه ویژگی هایی برجسته ی دختری بود که دستمو گرفته بود…. – همینجا بشین… با گفتن این حرف دستمو ول کرد و کیفشو از روی صندلی برداشت… لبخندی از روی قدردانی زدم و توجهمو دادم به استاد تا شاید تاخیرم و فراموش کنه… هرچند که با این حافظه ش محاله… استاد کاردان تند تند درس میداد و وقت نفس کشیدن به هیچ کس نمیداد… وقتی هم که کلاس تموم شد کیفش و زد زیر بغلش و رفت با رفتنش همه یه نفس راحتی کشیدن… دختری که کنارم بود زیر لب گفت: – بیچاره خانوادش… و بعد گذاشتن جزوه هاش توی کیف رو به من کرد و گفت: – خب… من مهسا جهاندارم… – منم آپامه پارسام… خوشبختم… خب پس تو دوست جدیدمی… به هم دست دادیم: اینطور به نظر میاد… از جاش بلند شد و در حالی که دستمو میکشید گفت: -پس بدو بریم بوفه یه چایی مهمونت کنم که کلی حرف برای گقتن دارم… ابروهام از روی تعجب رفته بود بالا و باورم نمیشد که دختری که هنوز سه ساعت از آشناییم باهاش نمیگذره انقدر زود باهام صمیمی بشه… اونم اینطوری… پرسیدم: – حرف؟ – پس چی؟ به قول بابا بزرگم من اگر در روز کمتر از بیست ساعت حرف بزنم یعنی اینکه اون روز حالم خوب نیست… – بابابزرگت؟ – مثل اینکه تو ام کلی سوال ازم داریا تنها واکنشم نسبت به مهسای پر انرژی لبخند بود… صدای زنگ موبایلم باعث شد استاد نادری ساکت بشه… با اخم نگاهشو توی کلاس چرخوند و به من رسید که با استرس داشتم دنبال گوشیم میگشتم…ای بابا… این کیفه یا آشغالدونی؟؟؟ یه نگاهم تو کیف بود و یه نگاهم به استاد که بی خیال درس شده بود و منتظر نگاهم میکرد… مهسا زیر گوشم گفت: – آروم باش بابا… اوناهاش…. گوشی رو پیدا کردم… نازنین بود. لعنتی تنها کلمه ایی بود که از دهنم خارج شد و تماس رو قطع کردم… هم از دست خودم عصبانی بودم که گوشی رو روی wordless نذاشته بودم و هم از نازنین که میدونه الان سر کلاسم و زنگ میزنه… استاد از بالای عینکش نگاهم میکرد: – مگه قرار نبود گوشی ها رو خاموش کنین؟ – شرمنده استاد٫ یادم رفت. در حالی که روشو برمیگردوند گفت: – دیگه تکرار نشه…. – چشم استاد دوباره گوشی رو انداختم توی کیفم… صبوری٫ یکی از پسرایی که از ترم اول باهاش به مشکل خورده بودم و ازش خوشم نمی اومد سریع گفت: – همین استاد؟ فرید و دو هفته پیش بخاطر همین موضوع از کلاس بیرون کردین… بعد رو به بقیه ی پسرها کرد و با حالتی نمایشی گفت: – ای کاش من هم یک دختر بودم. همه ی دوستاشم خندیدن…. استاد رو کرد به پسرا و گفت: – ساکت. مهسا هم که مثل دل خوشی از صبوری نداشت٫ ایشی گفت و پشت چشمی براش نازک کرد… نمکیه که این پسر نمکدون ریخت و پاش میکنه… از یه طرف چون نمی خواستم آتو دست صبوری بدم و از طرف دیگه هم بخاطر استاد نادری که انسان شریفی بود و بی نهایت براش احترام قائل بودم٫ از جام بلند شدم… – استاد٫ آقای صبوری حق دارن… من میرم بیرون… خیلی حیفه بخاطر همچین موضوع پیش پا افتاده ایی به فکر تغییر جنسیت بیفته…. حالا صدای خنده ی دخترا بلند شد… حتی استاد نادری هم لبخند نامحسوسی زد و با به هم زدن همزمانه دو تا پلکش اجازه ی رفتن داد… از کلاس که اومدم بیرون دوباره افتادم به جوون کیفم تا گوشیم رو پیدا کنم… بعد چند دقیقه تلاش بالاخره پیداش کردم که دستی خورد پشتمو باعث شد یک متر از جام بپرم… مهسا سریع گفت: – چته بابا؟ منم… – تو اینجا چی کار میکنی؟ قیافشو مچاله کرد و گفت: – کلاس بدونه تو صفا نداشت٫ پیچوندم اومدم بیرون… اشاره ایی به گوشیم کرد و پرسید: – نازنین بود؟ – اوهوم… میدونه امروز کلاس دارم ولی باز زنگ میزنه… – شاید چیزی شده -نمیدونم خودمم یه ذره نگران شده بودم… شمارشو گرفتم: – سلام – سلام و زهر مار٫ تو نمیدونی سرکلاسم – ببخشید… دلم گرفته بود گفتم یه زنگ بهت بزنم٫ قرار بذاریم تا همدیگرو ببینیم از صداش معلوم بود که خیلی ناراحته… نگران پرسیدم: – چته؟ – هیچی بی خیال… خودت خوبی؟ – آره خوبم… تو هم الکی نپیچون… تا یه ساعت دیگه بیا کافه گپ… من و مهسام داریم راه میفتیم – مگه کلاس ندارین؟ نگاهی به مهسای بی خیال انداختم: – دیگه نداریم **** وقتی رسیدیم کافه نازنین اونجا بود… صاحب کافه با دیدنمون سری تکون داد و میز همیشگیمونو نشون داد: – خیلی خوش اومدین – ممنون این کافه رو دوست داشتم… خیلی زیاد… توش خیلی خاطره از روزای خوب و بد عمرم دارم… محیط هنری و البته بی نهایت آرومی داشت… یه جای دنج… مهسا از قصد صندلی شو سریع کشید بیرون که باعث شد نازی بترسه: – دیوونه… ترسیدم – مهسا: کجایی رفیق؟ نگاهی به هر دومون کرد و گفت: – کی اومدین؟ – همین الان… خوبی؟ چه خبر؟ – نازنین: سلامتی… ببخشید زنگ زدم٫حواسم نبود امروز کلاس داری… مهسا بدجنس خندید و گفت: – اونو که خودمون فهمیدیم ولی اومدیم ببینیم حواست کجا بود؟ – چیزی شده؟ – نارنین: نخیر… دلم گرفته… – دل که الکی نمیگیره یه ذره ساکت شد و بعد گفت: – از دست شما بی معرفتا… به هم افتادین و منو به کل فراموش کردین… انگار نه انگار که نازنینی هم وجود داره… مطمئن بودم راستشو نگفت ولی چیزی نگفتم… خوب میشناختمش و میدونستم تا نخواد٫ چیزی رو نمیگه… از طرفی هم بهش حق میدادم… کم کاری از من بود که توی این دو ماه حسابی سرگرم درسام شده بودم… حتی صدای مامان اینا هم در اومده بود چون من توی بیشتر مهمونیا نمی رفتم… دستمو روی دست نازنین گذاشتم و گفتم: – حق داری ولی از مهسا بپرس… خیلی درسامون سنگینه… دستشو روی دستم گذاشت و گفت: – درکت میکنم… سروکله زدن با مهسا٫ اونم هر روز کلی وقتتو میگیره . مهسا ضربه ی ارومی به شونه ی نازنین زد و گفت: – مطمئن باش از سرو کله زدن با تو خیلی آسون تره… – این حرفا رو بی خیال… اصلا آخر هفته همه تون بیاین خونه ی ما… هوم؟ نازنین و مهسا بعد از نگاه کردن به هم موافقتشونو اعلام کردن… برای گوشیم sms اومد… مهسا زودتر از من کیفمو برداشت و گفت: – بده من بابا… اگه به تو باشه تا ۱ ساعت دیگه هم نمی تونی پیداش کنی… من نمی فهمم تو که میدونی استعدادی تو این زمینه نداری٫ چرا گوشیو تو جیبت نمیذاری… و گوشی رو در آورد و گرفت طرفم: یه sms از طرف پانیذ بود…. با خوندنش محکم زدم توی پیشونیه مهسا که کنارم نشسته بود و سرش به خوردن کیک نازی گرم بود… بیچاره چشماش گرد شد و با اون دهن پر قیافه ش واقعا مضحک شده بود…من و نازنین زدیم زید خنده… مهسا لقمه شو قورت داد و گفت: – زهر مار… سکته کردم. انگشتشو به حالت تهدید جلو گرفت و گفت: – اصلا شوخیه خوبی نبودا… از خندیدن به نفس نفس زدن افتادم… با همون حال گفتم: – من معذرت میخوام… ببخشید…. اما… ببین نازی حال و هواش عوض شد. مهسا پشت چشمی نازک کرد و گفت: – حالا بخاطر چی منو زدی؟ اشک چشمامو پاک کردم: – آخ… یادم اومد. پاشید… پاشید که خیلی کار داریم… نازنین متعجب پرسید: – چیکار داریم؟ – دو روز دیگه تولد عممه… باید برم براش یه چیز خوشگل بخرم… پاشید که کلی کار داریم… یالا از صدقه سر نازنین امروز بیکارم و فقط هم همین امروز وقت دارم خرید کنم… کلی توی خیابونا چرخیدیم و چیزایی که احتیاج داشتیم رو خریدیم… لحظه ی آخر چشمم افتاد به یه عروسک فروشی… از بچه ها خواستم بریم یه نگاهی بندازم…. با کل پولی که برام مونده بود اسباب بازی خریدم… نازنینم دست کمی از من نداشت. اما مهسا با تعجب بهمون نگاه میکرد… وقتی از فروشگاه اومدیم بیرون پرسید: – اینجا چه خبره؟ ببینم عمه ت چند سالشه؟ – شناسنامه ایی برو بالای ۵۰ ولی دلی٫ الهی قربونش برم مثل بچه ی ۵ ساله میمونه… – شوخی – جدی… بدویین دیر شد. صدای مامان و شنیدم که داشت غر میزد: بچه ها بدویین. الان همه رسیدن ولی ما هنوز از خونه بیرون نرفتیم, نا سلامتی پدرتون تنها برادره ها … -پارمیس: مامان دوربین منو ندیدی؟ -مامان: تو همون اتاقته درست بگرد, بهرام لباستو پوشیدی؟ آپامه حاضر شدی؟ برای آخرین بار به تصویر خودم توی آینه نگاه کردم. پیراهن سبزی تا روی زانو پوشیده بودم که از زیر سینه گشاد میشد. از بس که پارمیس توی اتاق راه رفت٫منم سرگیجه گرفتم… مانتو و روسریم رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون و گفتم :من حاضرم. مامان دوباره پارمیس و صدا کرد که پارمیس گفت: الان میام بذارین دوربینم و پیدا کنم. برای اینکه مامان بیشتر از این عصبانی نشه رفتم کمکش کردم و بعد از کلی گشتن پیداش کردیم. همیشه وسایلش این طرف و اونطرف٫ پخش و پلاست… وقتی رسیدیم خونه ی مامانی همه اومده بودن. بابا همینطور که ماشین و پارک می کرد گفت: – مثل همیشه دیر رسیدیم. من عاشق خونه ی عمه ایران بودم… به خصوص حیاطش که الانم به خاطر سرما تمام برگای درختا ریخته رو زمین و جون میده روشون راه بری. با ورود ما همه شروع کردن به غر زدن و دست انداختنمون. پانیذ و کیوان هم رسیده بودن , عمه بیتا گفت: – طبق معمول آخرین نفر هستین. شهرام پسر عمه بیتا گفت:بیچاره دایی چه گناهی کرده که دختراش زیادی قر و فر میان و دیر حاضر میشن؟ چرا تمام کاسه کوزه ها رو سر دایی میشکونید؟ مانتومو آویزون کردم و گفتم: – اتفاقا محض اطلاع جناب عالی باید عرض کنم که بابای من همیشه آخرین نفر تو خونمونه که حاضر میشه و مشکل از قرو فر دختراش نیست. اگرم حرفم و باور ندارین ,پانیذ حی و حاضر اینجاست… ببینین که زودتر از ما رسیده. گویا قانع شدن چون بی خیال بحث شدن و سلام وروبوسی شروع شد و همه با هم حرف میزدن. حموم زنونه ایی شده بود واسه خودش. عمه ایران خوشگلمو دیدم و رفتم جلو باهاش روبوسی کردم و تولدشو بهش تبریک گفتم .بعدم رفتم سراغ عمه بیتا که از بابام بزرگتره وشوهرش ۱۰ سالی میشه که فوت کرده ولی با ثروتی که به جا گذاشته تنها بچه شون یعنی شهرام و بزرگ کرد.البته شهرام الان به عنوان جراح قلب مشغول به کاره و با مینو زنش وبچه ی نازشون مانی زندگی خوبی دارن… هرچند که چند وقت پیش از مامان شنیدم مینو بارداره و یه کوچولوی دیگه تو راه دارن…. بعد نوبت عمه کوچیکم ,عمه بهناز رسید که کنار شوهرش آقا رضا که مرد نازنین و مهربونی هست نشسته بود…. سامان وساسان دوقلو های عمه بهنازن که یکسالی از من بزرگتر هستن. چیزی که برای همه جالبه اینه که این دو تا اصلا شبیه هم نیستن. ساسان سفید وبوره, یه ذره هم چاقه ولی سامان٫ سبزه است و چشم وابرو مشکی والبته هیکل مناسبی داره . انقدر تفاوت این دو زیاده که تو نگاه اول متوجه نمیشی که این دوتا دوقلو هستن.سامان ۱۰ دقیقه از ساسان بزرگتره و از نظر اخلاق هم ازش آروم تره . وقتی رفتم کنار بچه ها نشستم٫ سامان گفت:معلوم هست کجایی؟مگر اینکه تو تولد عمه ایران بتونیم ببینیمت. -این چند وقت خیلی کار داشتم ,درسام هم سنگین تر شده.فکر کنم عمه ایرانم از دستم خیلی شاکیه ,وقتی باهاش روبوسی می کردم خیلی سرد برخورد کرد -ساسان :چه عجب یه بار عمه از دست تو ناراحت شد ابروهاشو به حالت خوشحالی بالا برد و دستشو روی یکی از زانوهاش قلاب کرد و ادامه داد: .تموم شد… دیگه جات مال منه…. اخم مصنوعی کردم: -مگه بچه بازیه؟؟؟. .به قول شاعر که میگه: تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف. سامان: راست میگه خودتو خسته نکن. -ساسان: گرفتن جای این فینگیلی که کاری نداره فقط کافیه از این کلمه لوس ها هست٫ عجیجم و عخشم.از همینا. …استفاده کنم. آروم روی بازوش زدم و گفتم: – باز من دو خط به تو خندیدم؟من کی این مدلی حرف زدم؟ عمه بهناز که داشت از کنار جمع ما رد میشد گفت: ساسان باز چی گفتی به بچه ام؟انقدر اذیتش نکن. ساسان یهو خندش ماسید… شاکی شد و گفت: -مامان دوباره با دقت نگاه کن ,من بچتم ها. بادی به غبغب انداختم و گفتم: -عمه خودت و ناراحت نکن… من از دستش ناراحت نمی شم . -عمه بهناز:میدونم عزیزم… بس که خانومی. برای ساسان که با بهت داشت به مکالمه ی ما گوش میکرد چشم و ابرو اومدم که گفت: – ای روزگار… خب مادر من تو که دختر میخواستی٫ یه ذره غذای شیرین می خوردی شاید افاقه میکرد…. همه به حرف ساسان خندیدن اما شهرام گفت: – تو رو خدا از این راهکارا نشون نده بدآموزی داره جلوی زن باردار… همینطوریش که تعداد نوه های دختر و پسرمون مساویه٫ اینا دارن مارو درسته قورت میدن وای به حال اینکه بیشتر هم بشن. یا تکون دادن سری از روی تاسف ادامه داد: – این دایی بهرام هم که دیگه گل کاشته٫ زده یک تنه نسل پارسا رو به کل منقرض کرده. -پانیذ:اگر مشکل تو اینه,من قول میدم فامیلیه بچمو بذارم پارسا….ولی خبرش رسیده که تو راهیه بعضی هام دختر از آب در اومده. داشتیم به شهرام میخندیدیم که گفت: – باشه بخندیدن. چند سال بعد که ترشیدین تو خونه موندین بهتون میگم.من باز یه دختر دارم و هر جور شده میفرستمش خونه ی شوهر ولی دایی چه گناهی کرده که سه تا دختر نصیبش شد؟؟؟ اولی رو با کلی بدبختی شوهر داد, دومی رو هم به زور بفرسته خونه ی بخت, سومی رو کجای دلش می خواد بذاره؟ -بابام گفت:دخترام تا آخر عمر روی چشام جا دارن. -پانیذ :خوردی؟حالا هسته اش رو تف کن. لیلی خانوم کیک تولد عمه ایرانو که ساسان کلی سروصدا کرد که اون خریده رو آورد… چون عمه جون ار این کارا خوشش نمی اومد زیاد کشش نداد و سریع بریدش….کادوها رو باز کردیم و همون طور که انتظار داشتم عمه جوون از کادوی من خیلی خوشش اومد. چشمای راضیش اینو میگفت… بعد از شام همه ی جوونا دور هم نشستیم و بازی کردیم.ولی من و ساسان فقط اذیت میکردیم.اصلا نذاشتیم یه بازی درست انجام بشه . داد همه رو در آوردیم ولی از طرفی هم کلی خندیدیم.اصلا نفهمیدیم زمان چه طوری گذشت فقط وقتی پدر و مادر هامون بلند شدن تا بریم متوجه شدیم که وقت رفتنه.من که فردا بی کار بودم گفتم پیش عمه میمونم. بابا گفت: – امشب نه ایران خسته ست. اما عمه ایران با اینکه از سر شب باهام سرسنگین برخورد کرده بود گفت: – بذار بمونه بهرام… من خسته نیستم. بابام دیگه چیزی نگفت فقط سفارش کرد که عمه و لیلی خانوم رو اذیت نکنم.همه رفتن و منم داشتم به لیلی خانوم کمک میکردم که ظرف هارو جمع کنیم.ظرف ها رو ریختم توی ماشین و داشتم بقیه ی ظرف هارو هم جابجا کردم که عمه اومد تو آشپزخونه تا از یخچال یه چیزی برداره ولی می دونستم اومده تا حرف بزنه ولی نمی خواست از موضعش هم کوتاه بیاد ٫ رفتم بغلش کردم وچند بار بوسیدمش که دادش در اومد و گفت: – چه خبرته؟خیسم کردی بچه… – بگو بخشیدی تا ولت کنم.به خدا سرم خیلی شلوغ بود. – انقدر شلوغ که نمی تونستی یه سر به من بزنی…. من از هر کسی انتظار نداشته باشم از تو یکی توقع بیشتر از اینا رو دارم. – می دونم دورت بگردم ,باور کنین درسام خیلی زیاد بود… ولی قول می دم که از این به بعد بیشتر بیام پیشتون.اصلا به بابا می گم این ترم و کلا میام اینجا پیش شما می مونم. – قدمت روی چشم. – حالا بگین که از ته دل منو بخشیدین. – مگه می تونم تو رو نبخشم عزیز دلم؟حالام بیا برو بخواب,بقیه ی کارهارو فردا انجام می دیم. شب تو اتاق عمه ایران خوابیدم و.براش از برنامه های این هفته م گفتم چون هر چی نباشه اون نقش بزرگی توی این کارام داشت…. افتادم از پا به ناتوانی اسیر عشقم چنان که دانی رهائی از غم نمی توانم تو چاره ای کن که میتوانی گر ز دل برآرم آهی آتش از دلم خیزد چون ستاره از مژگانم اشک آتشین ریزد چون کاروان رود فغانم از زمین بر آسمان رود دور از یارم خون می بارم نه حریفی تا با او غم دل گویم نه امیدی در خاطر که تو را جوبم ای شادی جان سرو روان کز بر ما رفتی از محفل ما چون دل ما سوی کجا رفتی؟… با صدای گرم بنان از خواب بیدار شدم… انقدر بهم مزه داد که نا خودآگاه لبخندی رو روی لبام نشوند… معلومه که عمه ایران از کادویی که براش خریدم٫ خوشش اومده…همین کلی برام لذت بخش بود… از تخت پایین اومدم… توی آینه ی قدی کنار کمد نگاهی به سر تا پام انداختم… کل صورتم پف کرده بود… پیراهنمم کاملا چروک شده بود…انگار همین الان از دهنِ خرس درِِش آورده بودن… همیشه این عادت بد رو داشتم که وقتی از مهمونی٬ خرید یا هر جای دیگه بر میگشتم حوصله ی عوض کردن لباسامو نداشم و نتیجه ش هم میشد همینی که الان پیش روم بود… اما با این حال همچنان به این رویه ادامه میدادم… چند باری پایین دامنم رو تکون دادم… دستی به موهای نامرتبم کشیدم و از اتاق رفتم بیرون… بلند گفتم: – صبح زیباتون بخیر…. عمه ایران و لیلی خانوم سر میز صبحونه نشسته بودن که تا صدامو شنیدن صحبتشونو قطع کردن و با لبخند جوابمو دادن… عمه ایران به صندلی کناریش اشاره کرد و گفت: – بیا گل دختر… بیا که با صفحه های قشنگت روزمون رو ساختی… – قابل شما رو نداره… نگاهی به میز انداختم و رو به لیلی خانوم گفتم: – به به… شمام با این میز اشتها برانگیز روز منو ساختین لیلی خانوم گفت: – لیوانتو بده برات چایی بریزم نگاهی به میز و بعد به عمه ایران انداختم و گفتم: – خوش میگذره ها…مجردی … بدون آقا بالا سر… لیلی خانوم لیوان پر شده از چاییمو جلوم گذاشت و با قیافه ایی گرفته گفت: – این حرفا چیه دختر… چه خوشی؟ تنهاییم خوش گذروندن داره؟ من که دلم برای رسولم پر میزنه… میدونی چند ماهه ندیدمش… اون بی معرفتم که یه سراغ از من پیرزن نمیگیره… عمه ایران که به شدت طرفدار جوونا بود٫ دلخور شد وگفت: – وا… این چه حرفیه… اون بچه که هر دو سه روز در میون بهت زنگ میزنه و اصرار میکنه بری پیشش… همونطور که حرف میزد شروع کرد به لقمه گرفتن: – حتی حالا که دیده شرایط رفتن پیششو نداری اونه که میخواد بیاد پیشمون… گله کردن اصلا انصاف نیست لیلی…. از شنیدن حرفای عمه ایران خوشحال شدم و با لبخند گشاد و چشمای پر ذوق و گفتم: – واقعا؟؟؟؟؟چشمتون روشن… پس قراره اینجا شلوغ بشه… دستامو به هم زدم و ادامه دادم:: – بالاخره ما چشممون به جمال نوه و عروس خوشگلتون روشن میشه… لیلی خانوم که از خوشحالی من لبخند روی لباش نشست گفت – ما که همه تونو برای عروسی دعوت کردیم… تو نیومدی… – آخ آخ… بسوزه پدر درس و دانشگاه… وگرنه مگه میشه من از عروسی بگذرم… ساعت قدیمی عمه ایران سه بار پشت سر هم زنگ زد… هر چند که صداش با توجه به صدای صفحه ی بنان که توی گرامافون میخوند زیاد به چشم نمیومد ولی با این حال همون یه ذره صدا باعث شد تا سرمو بلند کنم نگاهی بهش بندازم… باورم نمیشد… ساعت ۱۱ بود… چشمای گرد شده از تعجبم رو به مامانی دوختم ولی قبل از زدن هر حرفی خودش گفت: – بله… درست دیدی… انقدر دیشب دیر خوابیدیم که همه خواب موندیم… سریع از جام بلند شدم : – من چه خوشحال برای خودم نشستم دارم به خودم افتخار میکنم که سحر خیز شدم… خیلی دیرم شد… کلی درس دارم…باید زحمت و کم کنم… عمه با اخم ساختگی گفت: – تو رحمتی گل دختر… با تردید نگام کرد و پرسید: – قولت که یادت نرفته؟ خنده م گرفت… بوسیدمش و گفتم: – مگه میشه یادم بره؟؟ آخر این ترم چترامو همین جا باز میکنم چهره ش خندون شد: – اتاقتو آماده میکنم برات… – عزیزمی چاییمو تا آخر سر کشیدم و بعد از بوسیدن هر دوشون رفتم تا حاضر بشم…. ****** نگاهی به ساعت انداختم… دیگه باید میرسیدن… – هر کی ندونه فکر میکنه داره برات خواستگار میاد. برگشتم طرف پارمیس که در حالی که لبخند موزیانه ایی میزد سرش توی گوشیش بود … وقتی دید جوابی ندادم٫ نیم نگاهی بهم انداخت و گاز بزرگی به سیب سبز توی دستش زد: – بالاخره میان دیگه چشمی چرخوندم تا مطمئن شم مامان این دور و بر نباشه… با صدایی پایین گفتم: – تا چشت در آد… اصلا قرار امروز٫ پیش زمینه ی خواستگاریه فرداست… ژست بی تفاوتی گرفت و گفت: – من که از خدامه… اونطوری اتاق مشترک در کار نیست . میشه شخصی… از دست خُر و پُف های وحشتناکتم راحت میشم…. – من خُرو پف میکنم؟ – کم نه… برای اینکه سر لج نیفته و نخواد وسط حرفامون هی بیاد تو اتاق و مزاحم شه٫ زدم به شوخی و گفتم: – خیلی رو داری… من همیشه مثل یه گنگشکه خسته گوشه ی قفس میخوابم… حتی توانایی اینو ندارم که با بالهای نحیفم خودمو گرم کنم… از لحن مظلومم هم خودم خندم گرفته بود٫ هم پارمیس… خب خدا رو شکر… مثل اینکه بخیر گذشت وگرنه… چشمکی بهش زدم و گفتم: – ببین اگر من برم کی دلتو شاد کنه… بذار برم خونه ی عمه اونوقت قدرمو میدونی… – تو برو من قول میدم قدرتو بدونم… زنگ در مصادف شد با باز شدن دهن پارمیس که بی هیچ حرفی بسته شد… نازنین و مهسا بودن…بعد از حال و احوال کردن و معرفی کردن مهسا به خانوادم رفتیم توی اتاق… کلی شوخی کردیم و خندیدیم…. بیشتر من و مهسا از دانشگاه گفتیم و نازنین فقط میخندید… ولی خنده هاش خنثی بود… فقط می خندید… هیچ حسی نداشت… از رفتاراش معلوم بود که اصلا فکرش اینجا نیست… حتی مهسا هم چند باری با چشم و ابرو به نازنین اشاره کرد: دیدم حالا که وقت داریم با هم حرف بزنیم… مهسا هم به خاطر اخلاق بی نهایت خوبش تو این مدت حالا دیگه از خودمون بود… رفتم کنار نازنین نشستم: – خب؟ نازنین با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: – خب؟ پوفی کشیدم و گفتم : – تو نمی خوای بگی چی تو اون کله ت میگذره؟ یه ذره هُل شد اما از موضعش کوتاه نیومد: – چی میگذره؟ مهسا هم اومد کنارمون و بشگون ریزی ازش گرفت و گفت: – واسه ی ما فیلم نیا… بگو چه مرگته که هر وقت میبینیمت اینطوری بُغ کردی… به پنجره ی اتاق که با پرده ی تیره رنگی پوشیده شده بود نگاه کرد و گفت: – تو نمیخوای این پرده هارو عوض کنی؟ آدم دلش میگیره دو دقیقه تو اتاقت میشینه…. منظورشو از کاراش فهمیدم ولی نباید بحثو تموم میکردم.خیلی وقت بود که داشت یه موضوعی رو پنهون میکرد.برای همین گفتم: – اولا بحثو عوض نکن.دوما خودت داری میگی آدم…پس برای تو مشکلی پیش نمیاد… بر عکس چیزی که فکر میکردم نازنیین انگار از حرفم ناراحت شد. با بی حوصلگی گفت: – من چیزیم نیست…. شمام گیر ندین… یه لحظه دلم براش سوخت… ما دو تا مثل بازپرس ها دوره ش کرده بودیم و به زور میخواستیم ازش حرف بکشیم… دستی روی شونه ش گذاشتم و اونم بهم نگاه کرد – مجبورت نمیکنم… با اینکه میدونم یه چیزیت هست ولی اگر فکر میکنی دوست نداری به ما بگی و زیادی شخصیه من دخالتی نمی کنم… از جام بلند شدم و رفتم سراغ کامپیوتر و یه آهنگ ملایم گذاشتم… همینطور که فنجون های خالی رو جمع میکردم پرسیدم: – چایی میخورین؟ مهسا سریع گفت: ا- لبته… چایی های تو رو مگه میشه نخورد عروس گلم… بعد سریع زد توی پهلوی نازی و با حالتی نمایشی و در حالی که مثلا صداشو پایین آورده بود گفت: – تا رفت زیر فرش و یه نگاه بنداز… هی بهت گفتم یه دسته سبزی بیارا… گوش نکردی. نازی دوباره لبخند خنثی ایی زد و رو به من گفت: – من نمی خورم تو هم بمون باید باهاتون حرف بزنم…. نگاهی به مهسا و بعد به سینی توی دستم کردم و بدون معطلی رفتم روی صندلی کامپیوتر نشستم…. حالا درست رو به روش بودم نازنین همین طور ساکت نشسته بود…دوباره به پرده نگاه کرد…دوباره گفت: – رنگ تیره زیادی هم بد نیستا… ولی این دفعه چیزی نگفتم.به نگاه به مهسا کردم که دیدم اونم زل زده بهش…ناخود آگاه منم نگاهم رفت سمت پرده… زل زدم…دنبال چی میگرده توی این پرده آخه؟ برای یه لحظه از دست خودم دلگیر شدم که انقدر نسبت به مشکلات دوست صمیمیم بی تفاوت بودم… دلم با دیدن سردرگمیش گرفت… چند دقیقه ایی هر سه توی سکوت نشسته بودیم… دریغ از یه صدای کوچیک… ساکت ساکت … یهو صدای نازنین شنیدم که گفت: – سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد… – اه… بگو دیگه… انقدر مهسا یهویی این حرفو زد که من و نازی از جا پریدیم… دستمو گذاشتم روی قلبم… مهسا با جدیت گفت: – دیگه شورشو در اوردیا… اولش که هی ناز میکنی. بعد که گیر میدی به رنگ پرده الانم که شب شعر راه انداختی…ادای این عاشقای دل شکسته رو واسه من در نیارا… مث این دختر افسرده ها(دستشو به حالت مسخره تو هوا تکون داد) – آه سهم من…سهم من کجاست؟؟ خب مث بچه ی آدم بگو چته تا فکرامونو بذاریم رو هم به کاری بکنیم برات…با سکوت کردن که چیزی حل نمیشه… فقط داری با اعصاب ما بازی میکنی…(چند ثانیه به قیافه ی مات و مبهوت ما نگاه کرد)نه اینجوری نمیشه… یا همین الان میگی یا به جون مامانم حتی اگه کمکی هم از دستم بر بیاد برات انجام نمیدم… بلند شد و رفت روبه روی نازنین نشست…صورت نازنین و توی دستاش گرفت و زل زد بهش… – خیله خب… بگو. نازنین که انگار یه کم تحت تاثیر حرف های مهسا قرار گرفته بود گفت: – آخه سخته برام گفتنش… مهسا صورت نازنینو بیشتر فشار داد جوری که فشار وارده به لپ های نازنین٫ لبهاشو جمع کرده بود… مهسابدون اینکه از کارای خودش خنده ش بگیره گفت: – بهمون بگو…از هیچیم نترس.ما اینجاییم که کمکت کنیم…نازنین با درموندگی گفت: – بچه ها این اولین باره که…آخه میدونین؟ یعنی… مهسا صورت نازنین و بیشتر جمع کرد… من که از کارای مهسا یه گوشه برای خودم میخندیدم و اصلا حواسم به حرفای نازنین نبود دستمو جلوی چشمام گذاشتم و اروم خندیدم تا جو بین اون تا هم خراب نشه…تا اینکه مهسا گفت: – چی؟؟چیزی گفتی؟ نازنین که انگار لباش بسته باشه یه جمله رو دوبار تکرار کرد…مهسا همونجور که صورت نازنینو گرفته بود گوششو نزدیک دهنش برد و بلند گفت: – ها؟؟چی داری میگی؟؟ماشینت خراب شده؟ تو مگه ماشین داری کلک؟ یه کم مفهوم تر حرف بزن… من که یه گوشه دلمو گرفته بودم و میخندیدم…اما این دفعه بلند تر…نازنین بازم اون جمله رو تکرار کرد ولی چون مهسا صورت نازنینو فشار میداد نمیتونستیم بفهمیم چی میگه.. – مهسا: اووووه… حالا چه نازیم میکنه بگه…اینجوریش دیگه نوبره..چت شده؟ آپامه تو دقت کن ببین میفهمی چی میگه؟؟؟ مث آدم بگو چته دیگه… نازنینم که دیگه خندش گرفته بود مهسارو هل داد عقب و یه نفس عمیق کشید و گفت: – بابا میگم من عاشق شدم…عاشق شدم… من خنده ام بلند تر شد…مهسا هم بین خنده گفت: – ای بابا من فکر کردم قاشق شدی… نگو عاشووق شودی… واسه ی این مسله این همه مارو جزدادی؟ من یه لحظه به جمله ی نازنین فکر کردم…بعد به قیافه ی جدیش خیره شدم…جمله شو دوباره مرور کردم…خنده ام ماسید… ناخودآگاه پرسیدم: – مطمئنی؟ جفتشون برگشتن منو نگاه کردن…. انگار جمله ام مسخره ترین جمله ی دنیا بود ولی من نازنینو خوب میشناسم…اگه حدودی بخوام حساب کنم این باره پونزدهمشه که عاشق شده… نازنین با قیافه ی درمونده جوابمو داد: – آره…خیلی وقته دارم بهش فکر میکنم…قبلا مطمئن نبودم ولی الان شَکی ندارم… – مهسا: کی هست؟ – نازنین: از دوستای دانشگام… همیشه از عشق میترسیدم…نمیگم باورش ندارم ولی عشق کلمه ی سنگینیه…نمیشه راحت به زبونش آورد…نمیشه راحت ادعای عاشقی کرد… من همیشه چیزایی که در مورد عشق خوندم یا شنیدم آخرش به این میرسید که عشق مقدسه و کمیاب … صدای نازنین فکرمو به هم ریخت: – نمی فهمم چه مرگم شده… دوست دارم هر روز ببینمش… درسته بهم توجهی نمیکنه ولی دوست دارم بازم کنارش باشم….همین که میبینمش٫ آرامش میگیرم…وقتی با یکی از دخترای دانشگاه حرف میزنه حتی اگر کارشون درسی هم باشه باز دیوونم میکنه… خل شدم٫ نه؟ …عین دیوونه ها فقط چشمم دنبالشه که کجا میره…کی میاد…هواسم به درس نیست…اینا کافی نیست؟ خواستم بگم نه…ولی ترجیح دادم چیزی نگم… نازنین نگاه ملتمسشو بهم دوخت و گفت: – تو یه راه پیش روم بذار… تو همیشه فکرت توی این جور مواقع خوب کار میکنه… درمونده سرمو چند باری تکون دادم… آخه از من چه کاری بر میومد؟؟؟ درسته من ذهن خلاقی تو درست کردن خرابکاری ها و مشکلات داشتم ولی این دیگه در توان من نبود… آخه من اهل برنامه های عاطفی نبودم… تنها چیزی که از اون گفتگو شنیدم و یادم موند صدای مهسا بود که با جدیت گفت: میتونی روی کمک ما حساب کنی…. چه زود گذشتا… انگار همین دیروز ترم جدید شروع شد… فقط دو تا امتحان دیگه مونده و بعدشم تعطیلات و عشق و حال… چه خوب میشه اگر یه مسافرت برم… البته اگر بابا بهم بودجه بده… تمام پولایی که از کار تو کیش جمع کردم تموم شد… تازه کلی سر همون سفر خرج برای بابام تراشیدم… درسته اون چیزی نمیگه ولی من خودم باید رعایت کنم… اگر یه کار نیمه وقت پیدا کنم خیلی خوب میشه… حداقل برای پول تو جیبی لَنگ نمی مونم. یه کمکی هم تو هزینه ی تحصیلم میشه… فکر بدی نیستا…. چرا زودتر اقدام نکردم… توی این فرجه ایی که دارم میرم دنبالش… این بار بیستم بود که داشتم به جمله رو میخوندم…. اصلا نمیتونم جلوی فکرای بیهوده ایی که به ذهنم هجوم میاره رو بگیرم… آخه کی خوابیده درس میخونه که من دومیش باشم؟ خوابم گرفت… دسته مویی که داشتم باهاش بازی میکردم رو رها کردم. جزوه مو از روی شکمم برداشتم. یه دستمو ستون بدنم کردم و با دست دیگه بالشتم رو برداشتم و تکیه ش دادم به سر تختم… خودمو کشیدم بالا… آها…. حالا بهتر شد. دستامو دو طرف بدنم گذاشتم و جزوه مو گرفتم جلوی صورتم… نفس عمیقی کشیدم… تمرکز کن… تمرکز کن. … صدای زنگ گوشیم بلند شد… منم بخوام درس بخونم بقیه نمیذارن. خمیازه ایی کشیدم و گوشیمو نگاه کردم…نازنین بود: – جانم؟ – سلام دوستی… خوبی؟ – مرسی؟ نازی خانم… چه خبرا؟ – خبرای خیلی خوب… – باز چی شده؟ امروز چه اتفاق جالبی افتاده؟فرهاد موهاشو فرق وسط گرفته؟ ندید میگم قشنگه…. – بی مزه… تا چشت در بیاد… اصلا اون هر کاری میکنه بهش میاد…ولی من برای یه چیز دیگه بهت زنگ زدم… صداش پر هیجان شد: – برای شام دعوتم کرده… – آفرین خوشم اومد… واردی – پس چی؟؟؟ الانم میخوام بدونم وقت داری بریم خرید؟ باید مانتو بخرم. – تو که خیلی مانتو داری! ـ میدونم ولی همشو پوشیدم. از کلافگی پوفی کشیدم ولی چیزی نگفتم. – چی شد؟ میای؟ جون من…من که دوست دارم. -امتحان دارم فردا . – چه امتحانی؟ – اخلاق – آخه اخلاقم شد درس که بخوای این همه وقت بذاری؟ – امتحان امتحانه دیگه… ـ داری ناز میکنی آپامه؟ نمیدونستیم چجوری بهش حالی کنم این کاراش اشتباهه…میترسیدم اگه چیزی بگم دوباره ناراحتش میکنم و اونم میشه نازنین بد اخلاق چند هفته پیش…ولی تا کی میخواد خودشو گول بزنه؟ ـ آپامه؟؟ کجایی؟ نمیای؟ باید یه کاری میکردم برای همین گفتم: ـ من هنوزم میخوام بدونم با اون همه مانتو چرا میخوای بازم مانتو بخری؟ انگار عصبانی شد از حرفام چون با لحن کلافه ای گفت: ـ آپامه این کارا چیه؟ خیله خب٫ نمیای؟ اصلا نمیخواد بیای کاری نداری؟ ـ نازنین …ناراحت نشو …من فقظ میخوام بهت بفهمونم خودت باش…تا کی میخوای فیلم بازی کنی؟ تا کی میخوای با لباس و مدل مو نظرشو جلب کنی؟ تا کی میخوای هی موهاتو رنگ کنی و مانتو بخری؟ راهی که من بهت نشون دادم این نبود…من گفتم خودتو بهش نشون بده ….کاری کن تا نظرش به خودت جلب بشه…نه اینکه خودتو به خاطر اون عوض کنی… اگه قراره به خاطر مانتو و آرایشت عاشقت بشه که میخوام صد سال سیاه نشه… از عصبانیت صدام داشت میرفت بالا… تا کی میخواد مثل دخترای احمق رفتار کنه؟ ـ من نمیفهمم تو اگه خدا بخواد باهاش ازدواج کردی بازم میخوای نصف عمرتو تو آرایشگاه و پاساژا بگذرونی؟ من که تورو خوب میشناسم اهل اینجور برنامه ها نیستی… درسته من هنوز اونو ندیدیم و نمی دونم آدم درستی هست یا نه ولی تو داری خود واقعیتو پنهان میکنی… خودت باش…من واقعا درکت نمیکنم… – خیلی خب… حالا میای یا نه؟ شک نداشتم که حرفام یه ذره تاثیر هم نداشت… اون اصلا نشنید من چی گفتم… بالاخره نازنینِ دیگه… همیشه فکر میکنه همه کاراش درست و بی عیب و نقصه… بی حوصله گفتم: – کجا بیام؟ به ساعتم نگاه کردم… تقه ایی به در اتاق پرو زدم: – یه ربع اون تو چیکار میکنی؟ رفتی به لباس بپوشیااا داشتم کلافه میشدم… زیر لب غرغر کنان گفتم: – یه مانتو پوشیدنش ۶ ساعت طول میکشه… مهسا هم مثل من بود… پوفی کشید: – یعنی من و تو با این اتیکت های روی مانتو ها هیچ فرقی نداریما – همین و بگو… من نمیدونم چرا ما رو با خودش اورده… صدای نازنین و از توی اتاق شنیدم که گفت: – غیبت نکنین – بابا تو که میخواستی همه ش خودت نظر بدی٫ چرا ما ور داشتی آوردی؟ – غر نزنین دیگه… یه باز ازتون کمک خواستما مهسا پوزخندی زد و گفت: – یه بار؟ نگاهشو از در گرفت و به من دوخت: – بخدا انقدر خسته م… امروز خیلی دلم میخواست برم استخر… اون از درس و دانشگاه که رگباری عمل …میکنه و اینم از این… صداشو پایین اورد و ادامه داد: – دختره ی خل وضع هر دو زدیم زیر خنده… نازنین ضربه ایی به در زد و با تشر گفت: – بذار بیام بیرون حالیتون میکنم… – تو بیا بیرون٫ هر کاری خواستی بکن با شنیدن صدای باز شدن قفل در من و مهسا نفس راحتی کشیدیم – آخیش… لبخند رضایت بخش نازنین حاکی از تموم شدن این خرید نفرین شده بود… از حقم نگذریم مانتوی خاکستری رنگی که تنش بود بی نهایت بهش میومد… – چطوره؟ – عالیه… خیلی بهت میاد… مهسا هم حرفای منو تایید میکرد… نازنین دستی به مانتو کشید…. تا دستش به شکمش رسید لبخنده ش جمع شد…من و مهسا نگران بهم نگاه کردیم… – بچه ها این روشنه شکمم زیاد به چشم میاد… – برو بابا… کدوم شکم؟؟؟ تو که همه ش رژیمی – مهسا: راست میگه دیگه… تو که شکم نداری … تازه اگر این تو تنت قشنگه بخاطر هیکل خوبته… هوم؟ و به من نگاه کرد… منم کلی تعریف کردم تا قضیه ختم به خیر شد…   مهسا گاز بزرگی به ساندویچش زد و گفت: – خوب شد نازنین بالاخره مانتو خریدا وگرنه تا هر ساعتی که طول میکشد ما رو گرسنه نگه میداشت… – نازنین: تو هم که همه ش فکر شکمی… یه نگاه به هیکلت بنداز حرفش انقدر مسخره بود که چشمهای من و مهسا از تعجب گرد شد. واقعا زدن این حرف در مورد مهسا که هیکل ظریف و تراشیده ایی داشت بی نهایت عجیب بود… خنده ی کوتاهی کردم و گفتم: – بی خیال استرس فردا شبو داره. انگار حرف دل نارنینو زدم چون سریع و مستاصل گفت: – آخ گفتی… فردا چیکار کنم… اصلا بنظرتون کار درستی کردم دعوتش رو قبول کردم؟ هر چند میدونستم نظر دادنم بی فایده ست اما گفتم: – اگر من بودم این کارو نمیکردم… بنظرم حالا که این همه تلاش کردی تا این موقعیت رو پیدا کنی٫ از جمله باج دادن٫ بهتره یه ذره محتاط تر عمل کنی… چه میدونم یه ذره جدی تر… طوری نشه که طرف بگه این چقدر کنه ست… مهسا درو دهنشو پاک کرد و گفت: – منم موافقم…یه کم نفوذ ناپذیرتر باش. هر چی گفت نگو باشه… حالا واقعا همه ی امتحانا رو به همکلاسیت تقلب رسوندی؟ – آره دیگه… – خاک بر سرش کنن… دختره ی نکبت… انقدر از آدمای زرنگ بدم میاد… یه ذره معرفت نداشت رفاقتی جاشو با تو عوض کنه… همه ش یه تحقیق گروهی بودا… – نازنین: حالا تو چرا حرص میخوری؟ – وقتی حسابگریش یادم میفته اعصابم میریزه بهم… فقط امیدوارم فرهاد خان ارزششو داشته باشه… نمی دونم سکوت نازنین نشونه ی خوبی بود یا نه… اما امیدوارم یه مقدار به حرفامون فکر کنه…. صدای زنگ گوشیم بلند شد. مهسا سریع گفت: – نگو که صدا از توی کیفت میاد. خندم گرفت. عملیات گشتنو شروع کردم… مهسا و نازنینم میخندیدن… مهسا گفت: -بی خیال بابا… هر کی بود تا الان دیگه پشیمون شده… گوشی و در آوردم و نگاهی به صفحه ش انداختم… با دیدن شماره نگران شدم… معمولا این تلفن ها برام خبر های خوبی نداشتن..

    ویدیو : رمان آپامه
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b