داستان شفق – رمانکده

رمان (ندا)۴

نداری؟-چرا قسمته قفسه سینم خیلی درد میکنه.دکی:میخوام
باهات صادق باشم.یه هفته بیهوش بودی. تو توی تصادف استخوان ساقت ترک برداشت
و دو تا از دنده هات شکست.-خواهرم چی؟دکی:پرستو خانم در اثر ضربه جمجمشون
شکست.دست راستش هم شکست و پای چپش هم ضرب دید.ایشون هنوز بیهوش هستند.نگار
خانم سه روز زودتر از شما بهوش اومدن.ایشون ۴تا از ندنده هاشون شکست و
پیشانی هم یه ترک جزئی برداشت.حال پرستو خانم خیلی وخیمه.بنظرم تا الان
باید میمرد ولی خدا باهاش بود.دکتر اینا رو گفت و رفت.یعنی اینی که ماشین
رو دست کاری کرد کی بود؟صدای مادرم رشته افکارم رو پاره کرد:ندا جان بهتره
غذا بیمارستان رو بخوری.ایشک!!!!منکه بدم میاد.با حالت بدی غذا رو نگاه
کردم.مامان:همینی که هست باید بخوری.ناچارا خوردم.مامان رفت خونه و من تنها
بودم که دیدم یه نفر وارد شد.سرم پایین بود ولی فهمیدم کیه.فکر کنم دارم
مریض میشم چرا هروقت میبینمش قلبم تند میزنه و فشارم میره بالا؟!!!!اینو
حتما باید به دکتر بگم!نه زشته چرا بگم اصلا….پارسا:علیک سلام.-خا که
چی؟ها؟زیادی به پرو پام نپیچ وگرنه یه لقمه چپت میکنم!!!پارسا:مثله اینکه
من خیلی خوشمزه بنظر میرسم!-از چه لحاظ؟پارسا:از اینکه غذاتو نخوردی و
میخوای منو لقمه کنی!!!یهو بلند شدم که شکم درد گرفت:اللهی تورو مرض بگیره
من از دستت راحت شم!پارسا با خنده رفت سره جام نشستم.بهش فکر کردم.چقدر این
بشر زیبا بود!کم کم خوابم برد……

امیر پارسا

با
خنده از اتاق بیرون اومدم.نگار با تشر نگام میکرد:چته؟-هیچی داشتم به
خواهر دست وپا چلفتی میخندیدم!نگار:بیشعور!-بی تربیت!اراد:هی هی!یه کدومتون
کوتاه بیاد!خندیدم و ازشون خداحافظی کردم….

دو ماه بعد….ندا….

بلاخره
به باشگام برگشتم.دلم برای والیبال لک زده بود.ساعت ۸ اومدم خونه.رابطم یا
پارسا عالی بود.ولی نمیدونم چرا همش قلبم تند میزنه.داشتم وسایلم رو جابجا
میکردم.که محمد(دوست دانشگام)زنگ زد:چطوری؟-خوبم راستی خیلی خوش
گذشت.(قبلش با محمد رفتیم کافی نت)چه فیلم هایی بود!والا!خلاصه پس از یک
گفتگوی طولانی خداحافظی کردم.رومو که کردم اونور با قیافه ترسناک پارسا
روبرو شدم.از چشماش خون میبارید.واقعا ترسیدم.اومد نزدیکیم:به به!با دوستان
پسر میرید یللی تتلی!-اونجور که تو فکر میکنی نیست.پارسا:نه من خودم همه
چیرو دیدم.-پارسا….پارسا:درد!فکر کردی کاری باهات ندارم میتونی با دوستات
بری خوش باشی؟کورخوندی!با عصبانیت بهش نگاه کردم:خفففففففففففه شو!تو هیچ
حقی روی من ندار…یهو یه چیز داغ رو لبام حس کردم!اون با حرص داشت منو
میبوسید.مشتام رو سینش میکوبیدم.اما اون منو رو تخت انداخت و نذاشت من حتی
یه کم تکون بخورم.شب هرکاری کردم نتونستم.اون بلاخره کار خودشو کرد خیلی
زود رفت.پتو رو خودم پیچیدم.اون باارزش ترین چیز زندگیمو گرفت.صبح حتی
نتونستم از جام جم بخورم.خیلی درد داشتم.لامصب!

پارسا

هنوزم
باورم نمیشه من اونکارو کردم!باز مخصوصا وقتی که شایان به من گفت که ندا
بیگناهه!دلم براش سوخت!دیگه نمیتونه براحتی ازدواج کنه!اصلا غلط میکنه بره
با یکی دیگه ازدواج کنه!ای خدا چرا من اینطوری شدم!



رمان شفق ۷ قسمت اخر

رمان شفق ۷ قسمت اخر

خندید:

-بگو…گوش میکنم…

یک ابرومو دادم بالا:

-من بگم؟تو گفتی میخوای حرف بزنی…..

-خب آره….میخواستم بپرسم میشه بگید اون کبودی روی گردنتون چطوری بوجود اومده….

و خندید……….گر گرفتم:

-کامران ن ن ن ن ….

-خیل خب…آروم باش لطفا……….

پاشد و اومد کنارم روی تخت نشست….خودمو کشیدم عقب…آشکارا ناراحت شد:

-شفق این چه رفتاریه میکنی…………مگه من لولوخورخورم…..

تو دلم گفتم تو از لولو هم بدتری………انگار فکرمو خوند چون دستشو به طرفم دراز کرد….خودمو بیشتر عقب کشیدم:

-کامران خواهش میکنم…..من خستمه…خوابم میاد اگر چیزی برای گفتن نداری…..

-شفق ولی من بی تو خوابم نمیبره….میخوام تو توی بغلم باشی….خواهش میکنم….فقط بغلت کنم بخوابیم…..

و با حالت خاصی گفت:

قول میدم تا نخوای بهت دست نزنم……….

نمیدونم
چرا اما نمیتونستم جلوش مقاومت کنم….چون خودمم آغوششو
میخواستم…میخواستم سرمو بذارم روی سینه ی مردونه ش…حس کنم منم تکیه
گاهی توی این دنیا دارم…..حس کنم گرمای تنشو….اونکه کاملا متوجه ی
خوددرگیری من شده بود دستشو به طرفم دراز کرد:

-شفق………عزیزم..خواهش کردم ازت…..

با
یک تصمیم آنی دستمو توی دستش گذاشتم …منو کشید طرف خودش و در حالیکه
سرمو به سینه ش تکیه میداد از روی تخت بلندم کرد….رفتیم توی اطاق
خوابمون….من رفتم روی تخت…چراغ خوابو روشن کردم و پتو رو روی خودم
کشیدم….کامران رفت توی دستشویی…از صدای شرشر آب فهمیدم داره دوش
میگیره…وقتی دیدمش که با موهای خیس و حوله ی ربدوشامبریش از حموم دراومد
چشمهامو بستم و خودمو بخواب زدم….چراغ رو خاموش کرد و پتو رو کنار
زد…وقتی دراز کشید و از پهلو بهم چسبید 

دستشو دورم حلقه کرد و
سرشو روی سینه م گذاشت …بوی خوب شامپوی خارجیش تو مشامم پیچید…همینطور
که آرام خوابیده بود پنجه های دست چپشو توی دست راستم قفل کرد….خودشو کمی
کشید بالا و زمزمه کرد:

-خوابی عزیزم؟

-اوهوم….

خندید:

-اذیت نکن شفق….میدونم بیداری….

یک
لحظه جدا شد ازم…..و دکمه ی ضبط کنار تخت رو زد…دوباره دراز کشید و
دستمو تو دست مردونه ش گرفت……صدای آرام و عمیق داریوش در جانمون
نشست…

شبها وقتی من و دل تنهای تنها میمونیم….

کامران باهاش خوند:

-واسه هم قصه ای از روز جدایی میخونیم…

و دستمو بسختی فشرد……….

میگم ای دل دل آلوده بدرد

اگه روزی بکشم ناله ی سرد

آه و نالم میگیره دومنشو

آتیش عشق میسوزونه تنشو….

خودشو کاملا کشید بالا..سرشو به سرم چسبوند…و دوباره تکرار کرد:

-آتیش عشق میسوزونه تنشو………..

تو مصیبت کشی ای دل میدونم

میون آتیشی ای دل میدونم

داری پرپر میزنی جون میکنی

اینو از اشکهای چشمت میخونم….

به چشمان بسته ام بوسه زد:

-دیگه دل طفلکی دیوونه شده

مث من دربدر از خونه شده

نداره هیچکسو این دل میدونم

دیوونه همدم دیوونه شده…..

لبشو به گوشم چسبوند:

نداره هیچکسو این دل میدونم

نداره هیچکسو ….جز شفق………

آنچنان
عاشقانه و در عین حال غمگنانه اسممو بزبون آورد که قلبم تیر کشید….روم
خم شد…صدای نفسهاش….عطر تنش..ونجوای عاشقانه ش در روح و جانم دوید…..

با صدایی گرم…..عمیق و گوشنواز نجوا کرد:

-شفق..باز کن چشمهاتو..به من نگاه کن…..

به
آرامی چشمهامو باز کردم ودر تاریکی و نوری کمرنگ نگاهش کردم…..بهم خیره
شدیم…بی اینکه چیزی بگیم….در نگاهش اما هزاران حرف بود…حرفهایی
ناگفته ای که شهپر نویدشو داده بود….کاش میگفت.کاش زبون باز
میکرد….نتونستم طاقت بیارم:

-کامران….

-جونم…….جونم عزیزم……….

بی اختیار اشکهام سرازیر شد….کامران پیشونیشو به سرم چسبوند:

-عزیز
دلم……..گریه نکن..بجاش حرفتو بزن…بگو چی تو اون کله ی کوچولوت
میگذره که اینقدر پریشونت کرده…که باعث شده تو با من غریبگی کنی…دور شی
ازم…بگو………..بگو……….

همه ی تردیدمو با بغض و آه بیرون ریختم:

-تو…تو…تو منو دوست نداری………….

کامران بهم ریخت:

-دیوونه این چه حرفیه میزنی.این چه فکریه که کردی پس برای همین اینقدر خودتو عذاب میدادی……..آره؟

برگشت.به پشت خوابید و منو کشید تو بغلش…سرمو گذاشت روی سینه ش و انگشتهای دست راستشو توی موهام فرو برد:

شفق……….تو
فکر میکنی من اگر دوستت نداشتم حاضر میشدم باهات ازدواج کنم………..فکر
میکنی اینقدر نامردم که فرصت یک ازدواج عاشقونه رو ازت بگیرم…..در
حالیکه میدونم ارزششو داری…نه…من اینقدرها هم بد نیستم…

سرمو به گودی شونه هاش چسبوندم و حرفهاشو بلعیدم…و اون سخاوتمندانه دریچه ی قلبشو به روم باز کرد:

یادته امروز صبح قبل از جریان اون عکسهای لعنتی چی داشتم بهت میگفتم….

یادم بود…….خوب هم یادم بود….

-شفق…من
تمام عمر آدم تنهایی بودم…در هیچ زمانی مطابق با سنم رفتار نکردم…تمام
روزهای کودکی من در حساب و کتاب پدرم و پدربزرگم و آرزوهایی که اونها
داشتند و بهش نرسیدند گذشت….بی اینکه لذتی از اون روزها ببرم….یکروز
چشم باز کردم که دیدم طبق خواسته ی پدرم پزشک شدم…در حالیکه خودم کار
هنری رو ترجیح میدادم….و وقتی متوجه شدم که به دیگران از بالا نگاه میکنم
که دیگه دیر شده بود…پدربزرگم سالها تو گوشم خونده بود که من با دیگران
فرق دارم…بهم قبولونده بود که جذابیت….استعداد…هوش و موقعیت خانوادگی
منو هیچکس نداره…شهپر این میون خیلی تلاش کرد که منو از این ورطه بیرون
بکشه ولی نتونست…چون خودمم میخواستم که توی این وادی باشم…کم کم همه از
دورم پراکنده شدند و وقتی پدربزرگم مرد من خیلی خیلی تنها شدم….تنهایی
که در ظاهر همه چیز داشت و هرجا میرفت مورد توجه بود ولی در واقع نه چیزی
داشت و نه کسی بود…..از درون خالی بود….بی احساس بود.سرد بود و
……و……..میترسید…..

احساس کردم نم اشکی با گفتن این واقعیت چشمشو خیس کرد….نفس عمیقی کشید و غمگنانه ادامه داد:

-رفتم
ایتالیا…گفتم هم تخصص میگیرم هم دیگه برنمیگردم تا اینکه ماجرای
کنستانتینا پیش اومد…دخترک بیچاره عاشق کسی شده بود که قلبش مثل یخ
بود…وقتی اون خودشو بهم میچسبوند و میگفتcaro kamrano mio (کامران عزیزم)
هیچ حسی بهم دست نمیداد………هیچی…ولی حس اون دخترک تلنگری برای من
بود….تلنگری که منو به تو رسوند….

از شنیدن حرفهاش منقلب شده
بودم…و میترسیدم…..میترسیدم ادامه بده و بگه هیچ احساسی به من هم
نداشته…کامران ناگهان چرخید…..منو از خودش دور کرد و توی چشمهام خیره
شد:

-تا اینکه با تو آشنا شدم…..دروغ نمیگم بهت…در ابتدا اصلا
هیچ قصدی نداشتم جز اینکه تو رو هم مثل بقیه اسیر کنم…..میخواستم اون حس
خودخواهی لعنتیمو با کشوندنت سمت خودم ارضا کنم ولی تو سخت بودی…راه
نمیدادی…و از طرفی بیشتر از حد تصور جذاب بودی….کم کم باهات راه اومدم
و…و…..

فقط نگاهم کرد……..نتونست یا نخواست ادامه بده…با
نگاهم تشویقش کردم…..ناگهان منو تو آغوش گرمش گرفت و زیباترین سرود عالم
رو کنار گوشم زمزمه کرد:

-شفق بی اینکه بخوام تو داشتی تو قلبم نفوذ
میکردی…..داشتی آتیشم میزدی…هر چی تو عقب تر میرفتی من دیوونه تر
میشدم…..باورم نمیشد این خودم باشم ولی بودم….وقتی نگام
میکردی…میخندیدی…وقتی میگرفتمت تو بغل و تو سرخ میشدی…..همه و همه حس
تازه ای در من به وجود میاورد…نمیخواستم قبول کنم….نمیخواستم ولی
مجبور شدم پیش خودم اعتراف کنم که عاشق شدم….در واقع
تو……….تو……منو شکست دادی……..و من دوستت دارم
شفق…….دیوونه وار میخوامت…….تنها زنی هستی در دنیا که تونستی این
حس رو در من زنده کنی………..

من با ظاهر کاملا آرامی داشتم به
حرفهاش گوش میدادم ولی از درون متلاطم بودم..هیچ چیز نمی شنیدم جز نوای
دوستت دارم….خودمو محکم بهش چسبوندم:

بگو…….بازم بگو……..

-میگم عزیزم….هرچقدر بخوای میگم……..دوستت دارم……دوستت دارم………..

پس چرا الان میگی……….چرا اینقدر دیر………..

با نگرانی نگاهم کرد:

-چون از احساست اطمینان نداشتم………

-الان داری؟

-تو راحتم کن….نجاتم بده شفق….

الان
وقتش بود….بلند شدم….نشستم روی تخت….ازش فاصله گرفتم…تو چشمهاش
خیره شدم…..دیگه اون حیرانی ته نگاش نبود….صدای قلبمو می شنیدم که
شدیدا خودشو به سینه م میکوبید….دستمو روی قلبم گذاشتم وگفتم:

منم دوستت دارم کامران………خیلی هم دوستت دارم…….تو اولین و آخرین مرد زندگی منی…………

در نور کمرنگ اطاق چشمهاش خیس شد ……….پاشد…..نشست…و دستهاشو به طرفم دراز کرد………

در
نور کمرنگ اطاق چشمهاش خیس شد ……….پاشد…..نشست…و دستهاشو به
طرفم دراز کرد….نگاهش کردم …جذاب و دوست داشتنی بود و حالا که قلبهامون
رو خالی کرده بودیم احساس خوبی داشتم با این وجود هنوز چیزی منو آزار
میداد..چیزی که باعث شد در دراز کردن دستم تردید کنم….کامران با اشتیاق
نگاهم میکرد و هنوز دستانش به سویم دراز بود..با کمی تعلل دستمو توی دستش
گذاشتم…..دستمو گرفت…سرشو خم کرد و بنرمی دستمو بوسید….منو کشید طرف
خودش و در آغوش گرفت….از روی تخت بلندم کرد…وسط اطاق ایستادیم….منو
چسبوند به خودش…سرمو گذاشتم روی شونه ش…و همراه آهنگی که طنینش در اطاق
شنیده میشد چرخیدیم و چرخیدیم در حالیکه خواننده میخوند:

دوستم داشته باش… دوستم داشته باش

بادها دل تنگند، دستها بیهوده، چشمها بی رنگند

دوستم داشته باش

منو به خودش فشرد:

شهر ها میلرزند، برگها میسوزند، یادها میگندند

باز شو تا پرواز، سبز باش از آواز، آشتی کن با رنگ، عشق بازی با ساز

منو تنگتر و تنگتر در آغوش گرفت و کنار گوشم زمزمه کرد:

دوستم داشته باش

سیب ها خشکیده، یاسها پوسیده، شیر هم ترشیده

دوستم داشته باش

عطر ها در راهند، دوستت دارمها، آآآه ه ه ه، چه کوتاهند

چشمهامو بستم و خودمو بهش سپردم و او همنوا با خواننده نجوا کرد: 

دوستت خواهم داشت

بیشتر از باران، گرم تر از لبخند داغ چون تابستان

چشمان بستمو بوسید:

دوستت خواهم داشت

شاد تر خواهم شد ناب تر… روشنتر بارور خواهم شد

دوستم داشته باش

برگ را باور کن، آفتابی تر شو باغ را از بحر کن

دوستم داشته باش

عطر ها در راهند، دوستت دارمها، آآآه ه ه ه، چه کوتاهند

خواب دیدم در خواب آب آبی تر بود

رز پر سوز نبود، زخم شرم آور بود

خواب دیدم در تو، رود از تب میسوخت

نور گیسو میبافت، باغچه گل میدوخت

دوستم داشته باش

عطر ها در راهند، دوستت دارمها، آآآه ه ه ه، چه کوتاهند

داغ شدم….گرم شدم….غرق شدم….خودمو چسبوندم بهش……کنار گوشم زمزمه کرد:

دوستم داشته باش…….دوستت خواهم داشت….

چشمهامو
باز کردم…..بهم چشم دوختیم….انگار زمان متوقف شد……دنیا
ایستاد….من بودم و او…..او بودو من……..بنرمی بوسید منو:

گل من…….گل بهار من……….گل زندگی من………شفق….

-جان…….

-میشه باز ببندی چشمهاتو؟

-چرا؟

-ببند…می فهمی…

وقتی
چشمهامو بستم ازم فاصله گرفت…صدای پاهاش و بعد از اون باز شدن در کمد
لباسها رو شنیدم…بهم نزدیک شد و دست چپمو بلند کرد و حلقمو درآورد…و
دوباره تو دستم کرد و گفت:

-حالا باز کن….

چشمهامو باز کردم و
به انگشتم نگاه کردم…بجای حلقه م یک انگشتر بسیار زیبا با نگین های
درخشان توی دستم بود با نگاهی پرسشگر بهش خیره شدم…دستمو توی دست گرفت و
در حالیکه با انگشتر بازی میکرد گفت:

این حلقه ی منه به تو..اینو
دادم درست کنند..اگر خوب دقت کنی حرف shوkرو می بینی که در هم پیچیده
شدند….کمی دقت کردم…راست میگفت ..دو حرف که اول اسمهای من و اون بود به
زیبایی در هم گره خورده بود…….انگشتر اینقدر زیبا بود که چشمها رو
خیره میکرد…بی اختیار گفتم:

-کامران………..این خیلی زیباست…..مرسی…….

بغلم کرد:

-قابل تو رو نداره خوشگل خانم….

و خندید…

نگاهش کردم:

بریم بخوابیم؟

-بریم…..

رو
تخت دراز کشیدیم…سرمو گذاشتم رو سینه ش…دستشو دورم حلقه کرد….عجیب
بود….هیچ میل و هوسی نداشتم…ظاهرا اونهم همینطور بود….چون برخلاف
دفعات قبل هیچ تلاشی برای نزدیکتر شدن نمیکرد…هیجانات اونروز و خستگی
باعث شد کمی چشمهام سنگین بشه…

خودمو چسبوندم بهش….و با صدای گرمش خوابم برد……..

نیمه
های شب خودبخود بیدار شدم…..یک لحظه فکر کردم توی اطاق خودم هستم و توی
تختم….که با شنیدن صدای نفسهای کامران فهمیدم از اون دوران که تنها
میخوابیدم خیلی فاصله دارم…کامران چراغ خواب رو خاموش کرده بود برای همین
اطاق در سکوت و تاریکی فرو رفته بود….دوباره چشمهامو بستم و سعی کردم
بخوابم….ولی با تمام خستگیهام خوابم نمیبرد…هیجان زده بودم….سرم روی
شونه ی کامران بود و دست اون دورم حلقه شده بود..حتی در حالت خواب هم محکم
منو بغل کرده بود….سعی کردم کمی جابجا شم…ولی تا تکون خوردم صدای
نفسهای منظمش قطع شد و با خواب آلودگی صدام زد:

-شفق……بیداری؟

-تازه بیدار شدم…..

اون که انگار تازه هوشیار شده بود پرسید:

-چرا عزیزم؟

-نمیدونم….

سرشو
آورد پایین.همسطح سرم…..نفسهای داغشو روی صورتم حس کردم….روی لبمو توی
تاریکی یک بوسه ی سریع زد…گرچه کمی اینور و اونورتر….و زمزمه کرد:

حالا بخواب….فردا باید بریم خونه ی مادرت اینا…نمیخوام خسته به نظر برسی…….

و من چشمهامو بستم و توی بغلش بخواب رفتم……..

صبح
بزور چشمهامو باز کردم….غلتیدم و دستمو روی تشک کشیدم..کامران روی تخت
نبود…..دوباره چشمهامو بستم و خوابیدم………با احساس گرمای دست کامران
روی صورتم بیدار شدم

پس بیداری….

چشمهامو باز کردم:

-ای بدجنس……

دوباره خندید و خودشو بهم چسبوند:

-جووووون……

و ادامه داد:

-نمیخوای پاشی…..ساعت یازده ست….

هراسان تو جام نشستم…..کامران باز خندید:

-گفتم پاشو اما نه با این سرعت……

پسش
زدم و پریدم تو حموم…..وقتی از حموم دراومدم تو اطاق نبود……سریع
لباس پوشیدم و موهامو خشک کردم…داشتم آرایش میکردم که وارد اطاق
شد…اومد و پشت سرم ایستاد

از تو آینه نگاهش کردم…موجی از شهوت توی نگاهش موج میزد…..نمیخواستم کارمون به جای باریک بکشه برای همین پاشدم….چرخیدم و گفتم:

-لباسم قشنگه؟

لباسم بلوز دامن شیک زمینه نارنجی با گلهای سورمه ای بود که برادرم برام فرستاده بود….کامران منو کشید طرف خودش:

تو تن تو همه چیز قشنگه…..

ازش فاصله گرفتم:

-تو که هنوز آماده نشدی…بپوش لطفا دیر میشه…….

خندید و رفت که آماده بشه…………

در
میان دود اسفند….صدای کل و همهمه وارد خونه ی پدرم شدم…میون اونهمه
آدم دنبال مادرم میگشتم که با چشمان تر بهم زل زده بود…سخت درآغوشش گرفتم
و بوسه بارانش کردم….صدای پدرم دراومد:

-بابا جان ما هم هستیما……

خندیدم
وبه سمت پدرم رفتم…..کامران هم با همه مشغول احوالپرسی شد…وقتی رفتم
تو اطاقم که مانتومو درآرم شراره هم پشت سرم وارد شدو درو بست:

خب…….تعریف کن ببینم…

متعجب نگاهش کردم:

-چی رو؟

-جریان دیشب و پریشب

اه.شراره…..

-اه و مرض…نکنه میخوای بگی چیزی نبوده….

-بوده یا نبوده به خودمون مربوطه…..

شراره خواست چیزی بگه که نگاش به انگشترم افتاد:

-وای……این چه خوشگله…اما این که حلقت نبود…..

در حالیکه انگشتمو خم کرده بودم که بهتر ببینه گفتم:

-نه…اینو کامران جدا از اون خریده…..

شراره که یادش رفت جریان شب زفاف رو پیگیری کنه با گفتن مبارکت باشه منو از اطاق بیرون برد…..

اونروز
روز خیلی خوبی بود…کامران برای تمام اعضای خانواده م حتی نازنین و سارا
کوچولو هدایایی تهیه کرده بود که البته کار خودش نبود …کار شهپر بود…با
اینحال من ازش ممنون شدم…برای مادرم دستبند بسیار زیبایی گرفته بود که
بعد از گرفتن اجازه خودش بدست مادرم بست…دستشو بوسید و از زحماتیکه برای
من طی این مدت کشیده بود تشکر کرد…اینکارش همه ی ما رو و بخصوص منو
غافلگیر کرد…..

شب بعد از اینکه مسواک زده بودم و دراز کشیده بودم منتظرش بودم…..

کنارم
دراز کشید و باز سرمو روی سینه ش گذاشت……خودمو محکم بهش چسبوندم و
دستمو دورش حلقه کردم……عجیب بود..برخلاف شورو التهاب من اون خیلی آروم
بود….نمیدونستم چرا هیچ حرکتی نمیکنه….چرا بهم نزدیکتر
نمیشه….درصورتیکه تمایل منو می بینه…..صورت داغمو به صورتش چسبوندم و
در بوی خوشش غرق شدم

ولی باز جز این عکس العملی نشون نداد……سعی
کردم به طور نامحسوس بند لباس خواب سفید و توریمو پایین بکشم…..ولی اون
برگشت…..بندو سرجاش برگردوند و تو چشمهام نگاه کرد:

نه…شفق…..

گیج خیره اش شدم:

-نه؟

-آره…نه…..

-من نمیفهمم کامران…..

-اما
من میفهمم عزیزم…..تو هنوز اون ته ته های قلبت یه کوچولو به من و احساس
من شک داری……من نمیخوام با این رخنه ی کوچکی که توی قلبت هست تو رو
تصاحب کنم..ترجیح میدم صبر کنم….

-ولی کامران……..

انگشتشو روی لبم گذاشت:

-تو
خودتم خوب میدونی که چنین چیزی هست پس سعی نکن توجیه کنی……..منم نه
ناراحتم از این بابت نه معترض…..فقط امیدوارم بتونم تا اون روز صبر
کنم…

دست برد و چراغ رو خاموش کرد…سرمو دوباره گذاشت روی سینه ش و زمزمه کرد:

-حالا آروم بگیر بخواب عزیزم……آروم…..راحت…………..

نیمه
های شب مثل شب قبل از خواب بیدار شدم….میدونستم چون فکرم مشغوله وارد
مرحله ی عمیق خواب نمیشم….و برای همین تا بیدار شدم ذهنم هوشیار شد….به
کامران فکر کردم…..به مردی که توی بازوانش خوابیده بودم در حالیکه کاملا
نمی شناختمش…. ولی هر روزی که میگذشت یک وجه از ابعاد وجودیشو کشف
میکردم…..آروم و بیحرکت توی بغلش درازکشیدم…به صدای نفسهاش و ضربان
قلبش گوش دادم…چه راحت خوابیده بود…..راحت…آرام و دلنشین….با این
حال میدونستم اگر تکون بخورم بیدار میشه برای همین سعی کردم تکون
نخورم….چشمهامو توی تاریکی باز کردم و به سقف زل زدم……عجیب بود

شاید با دیدن عکس العمل دیشبش این حس بهم دست داده بود..یا شاید هم این حس وجود داشت والان پررنگ شده بود…

میخواستمش….پرشور…….پرحرارت…ولی
از طرفی بدرستی حرفش و حسش ایمان داشتم………هنوز کاملا قلبم رو
دراختیار نگرفته بود….با اینحال حسم نسبت بهش خیلی قوی بود….بی اختیار
آه کشیدم و کمی تکون خوردم….با تکون من حلقه ی دستهاشو دورم تنگتر
کرد….خودمو بهش چسبوندم….میون خواب و بیداری سخت در آغوشم گرفت 

**********

-کامران…ممکنه اینو برام ببندی؟

قرار
بود بریم خونه ی شهپر….بعد از یک دوش سریع…لباس پوشیدن و آرایشی مناسب
جلوی آیینه روی صندلی نشسته بودم وداشتم گردنبند اهدایی شهپر رو به گردنم
می بستم که کامران اومد تو اطاق…..و من ازش خواستم فقل گردنبندو
ببنده……کامران پشت سرم ایستاد……موهامو بالا گرفت و گردنبند رو
بست…..از توی آینه داشتم نگاهش میکردم…با پیراهن سفید…شلوار مشکی و
اون قد بلند و قیافه ی جذاب چیزی کم نداشت…سرشو بالا گرفت و متوجه ی
نگاهم شد….لبخند نرمی زد و از توی آینه برام بوسه فرستاد…..یک لحظه خون
توی صورتم دوید و چشمهامو ازش دزدیدم….کامران روم خم شد…..بوسه ای بر
موهام زد…..

خیره نگاهم کرد:

-چقدر این لباس بهت میاد عزیزم………….چقدر خوشگل شدی…….

منو چسبوند به خودش و زمزمه کرد:

میام از شهر عشقو کوله بار من غزل

پر از تکرار اسم خوب و دلچسب عسل 

کسی که طعم اسمش طعم عاشق بودنه

طلوع تازه ی خواستن تو رگهای منه

سرمو به سینه ش فشرد و زمزمه کرد:

پر از تکرار اسم خوب و دلچسب شفق

نیاز من به تو برای خواستنه

نیاز جویبار به جاری بودنه…………

***********

شهپر منو سفت در آغوش گرفت:

-وای عزیزم…چقدر دلم برات تنگ شده بود…………………

کمی ازم فاصله گرفت:

-وای…وای…چقدر خوشگل شدی……..چقدر لباست بهت میاد..

دقیقا
حرفی که کامران زده بود……لباسم یک کت و شلوار نازک سفید و آبی بود که
کت کوتاه و تنگی داشت….کاملا غالب تنم بود و هیکل ظریفمو بخوبی نشون
میداد…..

وقتی که با آقای هوشنگی هم احوالپرسی کردم رو مبل کنار
کامران نشستم…….کامران برگشت و در حالیکه نگاهم میکرد دستشو دور گردنم
انداخت……از اینکارش جلوی پدرو مادرش شدیدا سرخ شدم…چیزی که از چشم
شهپر دور نموند…..برای اینکه منو از اون حالت دربیاره اشاره کردبرم کنارش
بشینم…منم سریع پاشدم ولی کامران دستمو گرفت:

-کجا؟

شهپر بجای من جواب داد:

-میخواد بیاد پیش من بشینه…اینهمه تو می بینیش …پس امروز سهم منه…..

کنار شهپر نشستم و اون با عشق و علاقه نگاهشو بهم دوخت:

-خوبی عزیزم؟

-ممنون

-همه چیز خوب پیش میره شفق جان؟

خندیدم…بعد از مدتها….خنده ای از سرخوشی:

-بله……..همه چیز خوبه…………

شهپر
هم خندید……………..تا وقت ناهار با هم حرف زدیم….ولی قبل از
اینکه مستخدم بیاد و بگه ناهار آماده ست زنگ در رو زدند…کامران با
استفهام به مادرش نگاه کرد:

-کسی رو دعوت کردید؟

شهپر بعد از کمی این دست و اون دست کردن گفت:

-آزاده……

قیافه ی کامران در هم رفت…به همون اندازه هم ضربان قلب من بالا رفت…..کامران خواست چیزی بگه که دکتر هوشنگی بزرگ مداخله کرد:

-کامران بهتره هر چی که بوده همینجا دفنش کنی لطفا…….بالاخره آزاد پسر دایی توست…تو که نمیخوای مادرتو ناراحت کنی.میخوای؟

کامران سرشو تکون داد:

-نه……

در
همینوقت آزاد وارد سالن شد…به احترامش از جا بلند شدم…..کامران به
سردی باهاش روبرو شد…منم سلام سریعی کردم و سرمو زیر انداختم…..موقع
ناهار اتفاقی سر میز نگاهم در نگاهش افتاد……… در کت و شلوار خوش دوخت
و گرانقیمتش با اون پوست سبزه و دندانهای سفید بی شباهت به رت باتلر
نبود….و شیفتگی خاصی در نگاهش بود در عین حالیکه سرگردان میزد…کامران
متوجه ی نگاه آزاد به من شد و اخماشو تو هم کشید…بعد از ناهاررفتم تو
اطاق کامران که کمی استراحت کنم…کتمو درآوردم و با تاپ زیرش روی تخت دراز
کشیدم….خوابم نمیومد….فقط میخواستم از تیررس نگاه آزاد دور باشم…قبل
از اینکه چشمهامو ببندم سوتینمو باز کردم و درآوردم….تنگ بود و اذیتم
میکرد….روی ملحفه ی تمیز و خنک دراز کشیدم و کامران رو توی ذهنم
آوردم….خودمو توی آغوش گرمش تصور کردم و سرمست شدم…..از تصورم حس
خوشایندی بهم دست داد..حسی که باعث شد لبخند بزنم….غرق لذت بودم که صدای
کامران رو شنیدم:

-به چی میخندی عزیزم؟

هراسناک چشمهاموباز کردم:

-باز تو طوری وارد شدی که من نفهمم……

خندید:

-تو اینقدر در اونچه که بهش فکر میکردی غرق بودی که اگر من تفنگ هم شلیک میکردم متو جه نمیشدی…..

دستهامو زیر سرم گذاشتم و خودمو رها کردم و بهش زل زدم……اومد روی تخت…..و روم خم شد:

-اینطوری نگاهم نکن شفق….

-چرا؟

-چونکه دیوونه میشم…….

خواستم اذیتش کنم:

-تو دیوونه بودی….

-آره…ولی این نگاه جور دیگه ای منو دیوونه میکنه…..

لبهامو غنچه کردم:

-مثلا چطوری؟

-مثلا اینطوری……..

یک
بوسه ی سریع بر لبم زد و خودشو کنار کشید……..اه..لعنتی…………این
اون چیزی نیست که من میخوام…من چیز دیگری میخوام……دستمو دراز کردم و
دستشو که روی تخت گذاشته بود گرفتم و کشیدم…نتونست خودشو کنترل
کنه…..از پهلو افتاد روم……یک لحظه نفسم بند اومد…..فوری سنگیشو
برداشت .دستهاشو دو طرفم گذاشت و سرشو پایین آورد:

-شیطونی نکن شفق……

با پررویی گفتم:

-چطور میشه مثلا؟

خطوط آرواره ش محکم شد:

ممکنه بد تموم بشه…….

-بد؟

بیشتر روم خم شد و صورتمو توی دستهاش گرفت:

آره…..بد….ممکنه اونجوری که من و تو میخوایم تموم نشه…

-ولی کامران…

انگشتشو روی لبم گذاشت:

-هیس ……

نمیدونم چرا اما دلم خواست گریه کنم….اشکهام بی اختیار سرازیر شدند……کامران تا اشکهامو دید…بسختی منو در آغوش گرفت:

-عزیزم…………..عزیزم……..آروم باش لطفا……..

اما
من نمیدونم چم شده بود…انگار ناگهان غم دنیا رو دلم آوار شد……بسختی
بهش چسبیدم و به این فکر کردم که چرا اینجوری شد……….چرا عاشقی و
ازدواج من به این شکل دراومد..چرا…چرا……..کامران موهامو نوازش کرد و
کنار گوشم زمزمه کرد:

-عزیزم…خواهش میکنم……شفق…باور کن این
به نفع هر دو ماست چون نمیخوام تو بعدها از این بابت افسوس بخوری و منو یا
خودتو سرزنش کنی……باور کن….

میدونستم حق با اوست….ولی ته دلم نمیخواستم بپذیرم…کامران منو خوابوند:

-سعی کن یکم بخوابی….

لپمو گرفت و کشید:

-که اگر امشب هم از خواب پریدی لااقل یکم جبران کرده باشی…..

خندید….بنرمی منو بوسید و از اطاق بیرون رفت……….

بعد
از ظهر چند تن از دوستان خانوادگی شهپر اومدند که منو ببینند…..همه
آدمهای متشخص و محترمی به نظر میرسیدند و هر کدوم به من هدیه ای
دادند….شهپر هم با خوشحالی و سرخوشی عجیبی به من چسبیده بود و به دیگران
لبخند میزد…من مرتب و تجدید آرایش کرده رو مبل کنارش نشسته بودم و هر چند
که سعی کرده بودم تا حد امکان از آزاد دور باشم ولی گاهی سنگینی نگاهشو
احساس میکردم….کامران به اتفاق یکی از میهمانان مرد توی حیاط بود….چون
اون آقا میخواست سیگار بکشه و به احترام ما رفته بود بیرون از سالن……من
برگشتم و داشتم به شهپر نگاه میکردم که ناگهان برگشت طرفم و گفت:

شفق جان عزیزم….میتونی کیف منو از توی اطاقم بیاری….توش یک شماره تلفنه که میخوام بدم به خانم سماواتی……

گفتم
چشم و پاشدم……به طرف طبقه ی بالا رفتم بی اینکه متوجه بشم آزاد هم با
یک معذرتخواهی سریع از سالن دراومده……در اطاق شهپر رو باز کردم و داخل
شدم……داخل اطاق کنار تخت یک بسته ی بزرگ کاملا کادوپیچ شده جلب نظر
میکرد….بی اینکه به بسته توجهی کنم به سمت میز توالت شهپر رفتم و کیفشو
برداشتم…برگشتم از اطاق بیام بیرون که در باز شد و آزاد پا بدرون
گذاشت………..

از دیدن آزاد که وارد اطاق شد و در رو
پشت سرش بست آنچنان جا خوردم که نتونستم هیچ عکس العملی نشون بدم…..آزاد
همانند اسمش آزاد و راحت به در تکیه داد و دستهاشو به سینه زد و خیره ام
شد:

شفق….شفق…من…میخواستم…..

از بهت دراومدم و متوجه ی موقعیتمون شدم…..کیف بدست به سمت در رفتم و جلوش ایستادم:

-بیاید اینور لطفا…میخوام برم بیرون……

ولی اون بی اینکه تکون بخوره گفت:

-خواهش میکنم شفق….به حرفم گوش کن …بعد برو….

عصبانی شدم:

-گفتم برو کنار…اگر کامران بفهمه….

نذاشت حرفمو تموم کنم:

برای همین میگم گوش کن برو….

توی
بد مخمصه ای گیر کرده بودم….نه میتونستم بمونم نه از جلوی در کنار
میرفت…..دوست نداشتم بهش دست بزنم…و نمیتونستم با دادو بیداد وادارش
کنم از جلو در کنار بره..نگاهش کردم….هنوز به در تکیه داده بود و با لذت
نگاهم میکرد…ناچار سرمو انداختم زیر و گفتم:

-بگو ولی لطفا زود حرفتو بزن….

دستهاشو دوباره روی سینه گذاشت و گفت:

من نمیخواستم به هیچ وجه باعث ناراحتی تو بشم…شفق..من…من….

حرفشو قطع کردم و کلافه گفتم:

-یکبار پای تلفن گفتید منم گفتم هیچ ناراحتی ازتون ندارم…..

و به طرفش راه افتادم:

-حالا لطفا برو کنار……میخوام برم بیرون…..

-باشه….میرم ولی نمیخوای هدیه ی منو ببینی…

تعجب کردم:

-هدیه؟شما که هدیه دادید قبلا…..

-اون سکه هدیه ی ازدواجت بود………ولی این یکی فقط مال توست….

و
تو چشمهام خیره شد………عصبانی شدم….چطور به خودش اجازه
میداد…..قبل از اینکه عکس العملی نشون بدم آزاد از جلوی در کنار رفت…من
از فرصت استفاده کردم در اطاق رو باز کردم ولی همزمان با بیرون رفتنم از
اطاق صدای آزاد میخکوبم کرد:

-شفق..خواهش میکنم….

برگشتم و
نگاهش کردم….آزاد لفافه دور کادویی رو که کنار تخت بود باز کرده
بود….گیج شدم…..یعنی چی…….چطور این کادو توی اطاق شهپر
اومده….فرصت نشد فکر دیگری کنم چون مات و مبهوت زیبایی تابلویی شدم که در
دستان آزاد بود….بی اختیار به سمت تابلو کشیده شدم….تابلو عکس زیبایی
از من در لباس عروسی بود…در نگاه اول فکر کردم عکس بزرگ شده است ولی با
کمی دقت متوجه شدم نقاشی صورتمه….در حالیکه نیمرخ نشسته بودم و سرم رو
کمی به سمت دوربین چرخونده بودم….صورتم علاوه بر زیبایی نور عجیبی
داشت….آزاد هنوز تابلو رو در دست گرفته بود و با لبخندی خیره ام شده
بود….و من هنوز محو صورتم بودم که نگاهم به امضای کوچکی در پای تابلو
افتاد…..سرمو بلند کردم و با تعجب به آزاد خیره شدم:

-نمیدونستم نقاشی هم میکنید……….

-حرفه ای نه………….بیشتر برای دل خودم میکشم……….

نتونستم تشکر نکنم:

-این خیلی زیباست……..مرسی……………..ولی آزاد فرصت نکرد جوابمو بده چون صدای خشمگین کامران توی اطاق پیچید:

-آره……این خیلی زیباست….

برگشتم و هراسان به کامران نگاه کردم…..وارد اطاق شد….به طرف آزاد رفت….با لگد تابلو رو به سویی انداخت و یقه ی آزاد رو گرفت:

-فکر کنم قبلا بهت گفتم به زن من کاری نداشته باش………..نگفتم؟

و داد زد:

-باید همون دفعه کار رو یکسره میکردم…………کاری که الان میکنم……

آزاد خواست حرفی بزنه که کامران اونو به دیوار کوبید….

جیغ زدم:

-کامران…نه….تو رو خدا….اون فقط میخواست…….

کامران آزاد رو ول کرد و پرید طرف من…..از چشمهاش آتش میبارید:

-تو ساکت شو….

و
آنچنان سیلی بهم زد که افتادم روی تخت….دستمو روی صورتم گرفتم….دستم
خیس شد…از دماغم خون روی دست و لباسم میریخت….آزاد به کامران نگاه کرد و
با عصبانیت گفت:

-بیشعور ببین چکار کردی….

کامران دوباره به طرفش خیز برداشت که شهپر متوقفش کرد:

کامران ن ن ن ن…..دیوونه شدی ………این کارها چیه تو میکنی…………..

و
اومد طرف من……کامران نگاهی به من انداخت و در حالیکه صورتشو با دستهاش
می پوشوند از اطاق بیرون رفت…..سرم گیج میرفت….از دماغم هنوز خون
میومد و خردو خراب بودم…..باورم نمیشد جلوی آزاد اینچنین خرد و تحقیر شده
باشم…آزاد با اشاره ی دست شهپر بیرون رفت…..شهپر سرمو بالا گرفت و چند
تا دستمال کاغذی روی محل خونریزی گذاشت و فشار داد……..بی اراده اشکهام
سرازیر شد…….توی چشمهای شهپر هم اشک جمع شد و با افسوس گفت:

-تقصیر منه شفق جان…..ببخش منو…..

میون گریه پرسیدم:

-تقصیر شما؟

-آره….آزاد ازم خواست موقعیتی فراهم کنم که بتونه کادوشو بهت بده….

و دوباره گفت:

-من نمیدونستم اینطوری میشه…..تورو خدا ببخش منو………

احساس تاسف اون دردی از من دوا نمیکرد…نالیدم:

-میخوام برم خونمون…….همین الان………

شهپر که هنوز دستشو محکم روی بینیم نگه داشته بود گفت:

-آروم باش شفق جان……یکمی استراحت کن….بعد راجع بهش حرف میزنیم….

ولی
من نمیخواستم حرف بزنم…در مورد هیچ چیز….من فقط میخواستم برم
خونمون…..مادرمو میخواستم………آغوش گرمشو میخواستم و از هرچه ازدواج و
عاشقی بیزار شده بودم….شهپر رو پس زدم و پاشدم….جلوی لباس سفید و آبیم
رنگین شده بود…با شتاب رفتم سمت در…ولی تا دستگیره رو گرفتم سرم گیج
رفت….و حال تهوع شدیدی بهم دست داد….کم خونی خودم و خونی که الان ازم
رفته بود باعث این حالم شده بود…نشستم رو زمین…شهپر با عجله خودشو بهم
رسوند و با زحمت منو به طرف تخت خودشون برد و خوابوند…بهش اشاره کردم که
بالش رو از زیر سرم برداره و بذاره زیر پاهام….وقتی اینکارو کرد کمی خون
توی سرم جریان پیدا کرد و حالم بهتر شد….نگاهش کردم…رنگ اونم پریده
بود…و نگرانی بخوبی توی صورتش معلوم بود…دستشو گرفتم:

-من حالم خوبه…..شما هم بهتره برید پایین پیش میهموناتون…

خم شد و صورتمو بوسید:

-عزیزم………عزیز دلم…خیلی خانومی…..خیلی گلی…..

به زور لبخندی زدم…..بالاخره اون گناهی نداشت:

شما هم همینطور………حالا برید…..لطفا………..

وقتی
شهپر رفت چشمهامو بستم…..ذهنمو رها کردم….که منو جاهای خوب
ببره….میخواستم از اون مکان و زمان جدا بشم…..سعی کردم به یک دشت سرسبز
فکر کنم….دشتی که باد توی سبزه هاش میدوه و دختربچه ی کوچک و زیبایی در
حالیکه کلاهی بر سر داره در انتهای اون دشت میدوه و جست و خیز
میکنه…….ولی بیفایده بود………نتونستم…تا چشمهامو میبستم چهره ی
کامران در نظرم میومد….کامران با تمام خوبیها و بدیهاش….قیافه
شو…مهرو محبتشو…..اظهار علاقه شو در چند روز گذشته میدیدم و بیقرار
میشدم..حتی با کار چند دقیقه قبلش هم نمیتونستم ازش دلخور باشم….ته دلم
میدونستم هر کاری میکنه به خاطر علاقه ای است که بهم داره…حتی کامران
عصبانی رو هم میخواستم….خدایا………چقدر به آغوشش نیاز داشتم..همین
موقع……….همین وقت….بی تاب بودم و بیقرار…و دلشوره داشتم
….نمیدونستم کجا رفت…مطمئن بودم که توی خونه نمونده…پس چرا
رفت؟……..چرا بی من رفت؟…..گریه میکردم وزیر لب کامران رو صدا
میزدم…..مینالیدم و نجوا میکردم:

با تو رفتم…….بی تو باز آمدم….از سر کوی او…….دل دیوانه…

با
سستی بلند شدم…خودمو تا جلوی آینه کشیدم….صورتم کاملا بی رنگ و سفید
شده بود…خون دماغم بند اومده بود…برای همین دستمالها رو از روی صورتم
برداشتم و دور انداختم….دوباره به خودم توی آینه خیره شدم و احساس کردم
کامران پشت سرم ایستاده…..اینقدر تصویرش واقعی بود که دستمو به طرفش دراز
کردم….دستم به سردی شیشه خورد و تصویر محو شد و
ناگهان…………ناگهان………..روزنه ای در قلبم واشد….حسی که به
کامران داشتم از این روزن فوران کرد و من فهمیدم با تمام وجودم عاشقشم….

خودمو
رسوندم طبقه ی پایین و رفتم توی آشپزخونه….صنوبر داشت مقدمات شام رو
آماده میکرد……..صداش کردم و ازش خواستم بی اینکه کسی بفهمه بره مانتو و
روسریموبیاره با دیدن من جا خورد ولی بی چون و چرا رفت و مانتو رو
آورد…بهش گفتم یک زنگ بزنه و برام تاکسی بگیره و در حالیکه اون تلفن
میکرد یک یادداشت برای شهپر نوشتم:

من میرم خونمون….خونه ی خودمون..و منتظر کامران میمونم………نگران من نباش شهپر جان……….

یادداشت رو دادم به صنوبر و گفتم بعد از رفتنم بده به شهپر………….. 

با
هول و ولا کلید رو توی در انداختم…..خدا خدا میکردم کامران خونه باشه که
نبود….رفتم تو اطاق خواب و لخت شدم….هنوز کمی سرگیجه داشتم با اینحال
پریدم تو حموم و دوش گرفتم ….داشتم موهامو خشک میکردم که شهپر زنگ زد و
حالمو پرسید….مطمئنش کردم که حالم خوبه و بی اینکه چیزی از کامران بپرسم
تماس رو قطع کردم…

لباس خواب صورتی نازکمو که در قسمت سیته تنگ و
گیپوری میشد پوشیدم و کمی آرایش کردم….تمام بدنمو غرق عطر مورد علاقه ی
کامران کردم و به انتظارش نشستم …………..

لباس خواب صورتی
نازکمو که در قسمت سیته تنگ و گیپوری میشد پوشیدم و کمی آرایش کردم….تمام
بدنمو غرق عطر مورد علاقه ی کامران کردم و به انتظارش نشستم……….

بی
اینکه شام بخورم یا از جام بلند شم روی تخت نشستم و به عقربه های ساعت چشم
دوختم…شب به نیمه نزدیک میشد ولی از کامران خبری نبود..کم کم داشتم
نگران میشدم…شهپر دوبار دیگه زنگ زد..بار آخر طاقت نیاوردم و گفتم که
کامران هنوز برنگشته و من نگرانشم…..اونم گفت که ازش خبری نداره وهرچی هم
به گوشیش زنگ زده خاموش بوده….و تاکید کرد بهتره برم خونه ی اونها…ولی
من نمیخواستم جایی برم…میخواستم خونه ی خودم باشم…..پاشدم و با همون
لباس خواب نازکم رفتم روی تراس….هوا نم نمک داشت سرد میشد…از اون بالا
ایستادم و به روشناییهای شهر خیره شدم….شهر از هیاهو افتاده بود و در
سکوت و نور جلوه ی خاصی داشت…ناگهان دلم گرفت….

چرا میون اینهمه آدم من باید تنها باشم…بی اختیار یاد اون آهنگ هایده افتادم و با خودم واگویه کردم:

تنها با گلها….

گویم غمها را….

چه کسی داند….

ز غم هستی …

چه به دل دارم…

زغم هستی…..

تو
دلم گفتم…خدایا…خدایا…کامران کجاست…..حالا که من نیاز دارم
بهش…بیشتر از هروقتی….کجاست..چرا نیست…..دوباره نگاهمو به دوردستها
انداختم و بیشترو بیشتر دلتنگ آغوش گرمش شدم…..با اکراه ولی چون سردم شده
بود برگشتم داخل….رفتم توی آشپزخونه..کمی شیر گرم کردم وجرعه جرعه
نوشیدم….دستهامو دور فنجون حلقه کرده بودم برای همین سریع گرمم
شد….برگشتم تو اطاق خواب و بی اینکه چراغ رو خاموش کنم رفتم تو
تخت….پتو رو روی خودم کشیدم و چشمهامو بستم و به کامران فکر
کردم…کامران….کام….ران…….اینقدر تو دلم اسمشو بخش کردم که چشمهام
سنگین شد……..

توی تاریکی چشمهامو باز کردم…..به محض بیداری
مغزم فعال شد…منکه چراغ رو خاموش نکرده بودم پس این تاریکی…..از تصور
اینکه کامران برگشته خوشحال شدم…روی تخت دست کشیدم اما نبود….پتو رو پس
زدم و روی تخت نشستم و گوشهامو تیز کردم…صدایی نمیومد….ناگهان دچار
دلهره شدم….پاهامو آویزون کردم و سعی کردم دمپاییهامو پیدا کنم…آروم
رفتم طرف در….توی سالن رو سرک کشیدم…چراغ سالن خاموش بود ولی هاله ای
از نور آشپزخونه اونجا رو کمی روشن کرده بود…رفتم سمت میز توالتم و
کورمال کورمال سوهان ناخنمو پیدا کردم و مثل سلاح توی دستم گرفتم…آروم و
پاورچین رفتم تو سالن….هرچه به آشپزخونه نزدیکتر میشدم دلهره م بیشتر
میشد…به راحتی میتونستم صدای ضربان قلبمو بشنوم…ولی با دیدن کامران که
پشت میز آشپزخونه نشسته بود و سرشو روی دستش گذاشته بود آروم گرفتم….رفتم
و روبروش نشستم…از صدای صندلی سرشو بلند کرد و بهم زل زد….چشمهاش
شدیدا سرخ شده بود…و از ورای پرده ای غریبانه منو مینگریست….دستمو دراز
کردم و روی دستش گذاشتم….با یک حرکت ناگهانی دستشو پس کشید….از کاری
که کرد جاخوردم و ناراحت شدم…با سرش اشاره کرد:

-این چیه؟

به دستم نگاه کردم…هنوز سوهان توی دستم بود..نگاهش کردم بی اینکه چیزی بگم……دوباره اشاره کرد:

-این چیه؟…فکر کردی میخوام بهت آسیب برسونم؟

اوه خدای من چه فکری کرده بود…..مضطرب گفتم:

-نه…نه…معلومه که نه..من فقط ترسیدم که….

با حالتی عصبی حرفمو قطع کرد:

شفق…شفق…یعنی من اینقدر پلیدم….اینقدر پستم….

سوهان
رو کناری انداختم و رفتم طرفش…..رفتم پشت سرش…دستهامو دور گردنش حلقه
کردم و سرمو به سرش چسبوندم و ناگهان متوجه ی بوی تند الکل شدم…..کامران
با دستهاش دستهامو پوشوند و بوسه ای به نرمی روی دستهام زد…خودمو بیشتر
بهش چسبوندم و پرسیدم:

-مست کردی؟

دلم نمیخواست در مهمترین شب زندگیمون مست باشه….

با یک حرکت ناگهانی صندلی رو کنار زد…روبروم ایستاد….تو چشمهام خیره شد و بی محابا گفت:

-آره….

-چرا؟

کامران با احساس دردی در صورت جوابمو داد:

-میخواستم یادم بره…میخواستم سوزش اون سیلی یادم بره شفق……

و اشک توی چشمهاش جمع شد…..مثل بچه گربه ای خودمو بهش چسبوندم….سخت منو در آغوش گرفت و موهامو نوازش کرد:

-عزیزم………عزیزم……

-کامران….

-جونم….جونم عزیزم….جون کامران….

سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم:

-فقط میخوام صدات کنم….

خم شد و چشمانمو بوسید:

کاش دستم میشکست شفق…..من…من….

دستمو روی لبش گذاشتم:

نمیخوام چیزی بشنوم در اینمورد…

و ادامه دادم:

بریم بخوابیم…..

کامران
کمی منو از خودش دور کرد…تو چشمهام خیره شد و آنچه رو که باید ببینه
دید…دستمو گرفت……ولی برخلاف انتظارم نرفت سمت اطاق خواب…..منو برد
تو سالن….پرده ها رو پس زد…نور کمرنگ بیرون توی اطاق افتاد…روی صندلی
گهواره ای نشست و منو کشید تو بغلش…..سرمو گذاشتم روی سینه ی مردانه
ش….منو به خودش چسبوند و کنار گوشم زمزمه کرد:

توی یک دیوار سنگی

دو تا پنجره اسیرند

دو تا خسته

دو تا تنها

یکیشون تو

یکیشون من……

دیوار از سنگ سیاهه

سنگ سردو سخت خارا

زده مهر بی صدایی

به لبای خسته ی ما……

وای…..خدای من…وای….صداش….گرمی صداش…..و اندوهش تکانم داد….خودمو بیشترو بیشتر بهش چسبوندم و به صدای گرمش گوش دادم:

-عزیزم…..عزیز
دلم……شفق…من هیچوقت آدم خشنی نبودم…هیچوقت…ولی حتی تصور اینکه
چیزی یا کسی بخواد تو رو از من دور کنه دیوونم میکنه…شفق….طاقتشو
ندارم…….نابود میشم……

خدایا….خدایا…………….

سخت
در آغوشم گرفتمش و برای اولین بار در زندگیم با میل و رغبت به لبهای مردی
بوسه زدم……ولی اون بی اینکه جواب بوسه مو بده دوباره سرمو روی سینه ش
گذاشت:

خیلی دوستت دارم شفق…خیلی….تنها کسی هستی که منو وادار به این اعتراف کردی……

تو
آغوشش تکون خوردم وخندیدم…..خنده ای سرخوش و سرشار از لذت…..کامران
صندلی رو بحرکت درآورد و هردو در تاریکی و سکوت به بیرون خیره شدیم….به
شهری که اکنون مال ما بود…فقط مال من و کامران…..دیگه هیچی برام مهم
نبود….نه اون حس لعنتی برتری جوییش…نه حتی سیلی که زد و نه بوی
الکلش….فقط و فقط خودش مهم بود……کمی خودمو کشیدم بالا و صورتمو به
صورتش چسبوندم…..گرم بود….و هنوز هم بوی عطر همیشگی رو میداد…..

نذاشت از آغوشش بیام پایین….و در حالیکه سرم روی سینه ش بود بغلم کرد…..سعی کردم بیام پایین:

-بذارم پایین…سنگینم……

-سنگینم اگر بودی که نیستی باز هم نمیذاشتمت پایین…..

کنارم روی تخت نشست و خودشو بسمتم کشید..داغ شدم…..و از تصور لحظاتی که با هم خواهیم داشت سرمست….. از خودش دور کرد:

روی تخت و روبروم نشست

بخشیدی منو؟

تو چشمهاش خیره شدم…..و اون دوباره پرسید:

-بخشیدی منو…..خواهش میکنم شفق…..دارم میمیرم….نمیتونم اینجوری بغلت کنم…اگر کوچکترین رنجشی از من داشته باشی……

با آرامش و حالتی خلسه وار نگاهش کردم:

-من از تو نرنجیده بودم…..که بخوام ببخشمت…..

منو به طرف خودش کشید و سرو صورتمو غرق بوسه کرد:

و با اندکی ترس ادامه دادم:

ولی درد داره……کامران…

از حرفی که زدم دهنم باز موند…..کامران هم تعجب کرد:

-پس تو میدونی….

ناچار به اعتراف شدم:

-آره…..

-حدس میزدم بدونی…..

دستهاشو دو طرف صورتم گذاشت:

بگو…از کجا فهمیدی؟

خندیدم:

-اینقدرا هم هالو نیستم…..حس میکردم اونطور نبوده که تو گفتی…..ولی برای اطمینان….

و سرمو پایین انداختم…دست برد و سرمو بلند کرد:

-تو چشمهام نگاه کن…برای اطمینان چی؟

-رفتم پیش یه ماما…..

-خب؟

-و اون گفت که من

رفتم پیش یه ماما…..

-خب؟

-و اون گفت که من…

مکث کردم….کامران بیقرار نگاهم میکرد:

-خب؟…قسطی حرف میزنی شفق؟

خنده م گرفت اما قیافمو سخت کردم…اخمی کردم و گفتم:

-اون گفت که من باردارم…

و
به سردی نگاهش کردم…کامران از حرفم و نگاه یخزده م وا رفت و به تلخی
خیره ام شد…سرمو انداختم پایین….به ظاهر مشغول بازی کردن با انگشتهام
شدم ولی زیر چشمی نگاهش میکردم….قیافه ش سخت در هم رفته بود..با صدایی
خشمگین گفت:

-که اینطور……حالا چند هفته میشی پس؟

با بیخیالی گفتم:

-دقیق نمیدونم….فکر کنم شش هفته…

تا اینو گفتم کامران به طرفم خیز برداشت و خودشو روم انداخت:

-نه…اشتباه حساب کردی….

و خندید….

داغ نگاهش کردم:

-چرا؟

با بد(جن**س**ی) لبمو گاز گرفت:

-چون امشب تازه ساخته میشه…..

یک گاز محکم دیگه از لبم گرفت:

-حالا منو سر کار میذاری وروجک…..

بلند خندیدم و سعی کردم از زیرش دربیام:

تو هم که خیلی غافلگیر شدی…

منو محکم گرفت و لبشو روی گردنم گذاشت…سعی کردم پسش بزنم:

-وای….کامران…نکن…..

ولی
کامران گردنمو توی دهن کردو به شدت مکید…دلم ضعف رفت…تو موهاش چنگ
انداختم و سرشو بالا آوردم….لبمو روی لبش گذاشتم…به شدت همدیگرو
بوسیدیم…خودمو بهش چسبوندم..بوی خوبش و حرارتش داشت دیوونم میکرد ولی
الان نه…..به زور از خودم جداش کردم…رفتم منتهی الیه تخت و ملافه رو
دور خودم پیچیدم .


    ویدیو : داستان شفق – رمانکده
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b