حکایات عجیب

سه حکایت عجیب و غریب

يکى بود، يکى نبود.
غير از خدا هيچ‌کس نبود. در زمان‌هاى قديم، سلطانى بود که فقط يک دختر
داشت. روزى به جارچى‌هايش دستور داد در هر چارسو اين فرمان را جار بزنند که
هرکس سه حکايت عجيب و غريب بگويد که هيچ وقت راست درنياد، دختر سلطان به
همسرى او درمى‌آيد. ‘حسن کَل – مخفف کچل است’ اين فرمان را شنيد و رو به
مادرش گفت: ‘ننه برايم نون راه بپز!’ مادرش پرسيد: ‘کجا؟’ ‘حسن کل’
گفت: ‘جارچى‌هاى سلطانى جار زدند که هر کسى سه حکايت عجيب و غير واقعى
بگويد، دختر سلطان زن او مى‌شود. حالا مى‌خواهم بروم و سه حکايت عجيب بگويم
و دختر سلطان را بگيرم.’ مادر حسن کل گفت: ‘نه ننه، نرو! به اين بهانه
سلطان تا به حال خيلى از جوان‌ها را کشته است، تو را هم مى‌کشد!’ ‘حسن
کل’ جواب داد: ‘آن همه را کشته‌اند، من هم رويشان!’

به سفارش و گوشزدِ
مادر گوش نکرد، راه افتاد. به برج و باروى سلطانى رسيد و بعد به حضور سلطان
رفت و گفت: ‘قبلهٔ عالم! آمده‌ام سه حکايت غيرواقعى بگويم.’ سلطان رو به
وزير اعظمش کرد و گفت: ‘ببرش و زيرزمين را نشانش بده!’ وزير اعظم ‘حسن
کل’ را به زيرزمين برد. موهاى تن ‘حسن کل’ از ديدن تن‌هاى بى‌سرِ جوانان
سيخ شد. وزير به او گفت: ‘اگر قصه‌هايت دروغ نباشد و راست دربيايد، مثل
اين جوان‌هاى خام‌طمع، سرت را به باد مى‌دهي.’ حسن کل خود را نباخت و جواب
داد: ‘حکايت‌هاى من خيلى عجيب است و هيچ وقت اتفاق نمى‌افتد.’

صبح روز بعد براى
گفتن حکايت اول خدمت سلطان رسيد و گفت: قبلهٔ عالم، روزى از جائى رد مى‌شدم
که ناگهان ديدم از آسمان صداى واق‌واق سگى مى‌آيد و بعد صدا خاموش شد.’

سلطان قبول کرد که
از آسمان صداى سگ بلند نمى‌شود و گفت: ‘حکايت اول، قبول.’ حسن کل گفت:
‘حالا حکايت دوم، روزى پدرم داشت گريه مى‌کرد. مادرم به من گفت: پدرت را تا
دروازهٔ شهر ببر و برگردانش تا دلش باز شود. پدرم را کول گرفتم. رفتم و
رفتم اما پدرم همچنان مى‌گريست. از روى ناچارى دوباره او را به خانه
برگرداندم. مادرم تخم‌مرغى پخته به‌دست پدرم داد. دوباره راه افتادم؛ اما
باز در بين راه گريهٔ پدر شروع و بيشتر شد و اين‌بار من از روى ناچارى يک
سيلى آبدار به گوشش زدم که تخم‌مرغ از دستش افتاد و شکست و از توى تخم‌مرغ
پختهٔ شکسته دو تا جوجه بال‌بال‌زنان بيرون پريدند، يک دفعه، يک خروس شد و
يکى شترمرغ. خروس دويد بالاى ده و شترمرغ دويد زير ده. ديگر پدرم را به
خانه رساندم. بعد، سوزن خياطى مادرم را برداشتم و به ميدانچهٔ ده رفتم و
سوزن را توى زمين کاشتم و از سوزن بالا رفتم، از بالاى سوزن ديدم که شترمرغ
دارد در زير زده مى‌چرد و خروس را ديدم که به چوب خرمن بسته‌اند. از سوزن
پائين آمدم و رفتم سر خرمن و گفتم: ‘چرا خروس مرا به خرمن بسته‌ايد؟!’
جوابم دادند: ‘داد نزن! کرايه‌اش را بگير.’ نشستم تا خرمن تمام شد، آن
وقت کرايه‌اش را که چهل من پوست باقلا بود، گرفتم و بار خروس کردم و سوى
خانه آمدم.

در خانه که بار
باقلا را از پشت خروس پائين گذاشتم، ديدم پشت خروس به اندازهٔ يک کف دست،
زخمى شده است. مغز گردوئى را سوزاندم، کوبيدم و روى زخمش گذاشتم تا خوب شود
و بعد خروس را توى ( ‘کُلو – به ضم کاف و لام)، لانهٔ مرغ و خروس’ کردم.
صبح روز بعد بود که ديدم يک درخت تنومند گردو از پشت خروس روئيده است و
خرمن‌ها بار گردو دارد. بچه‌ها هم زيرش جمع شده بودند و براى انداختن گردو
به قدرى سنگ پرانده بودند که بالاى درخت، فرشى از سنگ، گل و خاک و شخمش زدم
و هندوانه کاشتم. دو هندوانه بار داد. هنداونه‌ها را بار الاغ کردم، کمر
الاغ از سنگينى آنها شکست، بار اسب کردم، کمر اسب هم شکست، بار شتر کردم و
خودم هم سوار شدم، حيوان طاقت آورد. راه افتادم تا از دروازه خارج شوم، اما
هندوانه‌ها به قدرى بزرگ بودند که از سردر دروازه خارج نشدند، به ناچار
چاقويم را درآوردم تا دو نيم‌شان کنم. چاقويم توى هندوانهٔ اولى گم شد.
لِنگه‌چى کردم، داخل هندوانه شدم، هرچه عقب چاقو گشتم پيدا نکردم. سرم را
از توى هندوانه بيرون آوردم، عابرى را ديدم و از او پرسيدم: ‘آهاى بندهٔ
خدا، شما چاقوئى نديديد؟’ عابر عصبانى شد و گفت: ‘برو بابا خدا پدرت را
بيامرزد. من قافلهٔ شترم را گم کردم و پيدا نکردم، تو حالا از من مى‌خواهى
که چاقويت را پيدا کرده باشم.’
حرف‌هاى کشدار حسن
کل که به اينجا رسيد، سلطان و وزير اعظمش و ديگر وزيرانش گفتند: ‘اين
حکايت دروغ را هم تصديق مى‌کنيم، شد دو حکايت.’ بعد سلطان با وزير اعظم و
ديگر وزيرانش خلوت کرد و گفت: ‘اين‌بار هر قصه‌اى بگويد، مى‌گوئيم راست
است.’

حسن کل مرخص شد تا
دو روز بعد حکايت سوم را بگويد. صبح روز بعد حسن کل خدمت سلطان رسيد:
‘قبلهٔ عالم! حاضر و آماده‌ام تا حکايت سوم را هم بگويم.’ سلطان گفت:
‘منتظريم!’ حسن کل گفت: ‘قبلهٔ عالم! پدرم از پدرتان به وزن سنگ زيرين
آسيا، نقره و به وزن سنگ روئين آسيا، طلا طلب داشت.’

وزير اعظم و وزيران
سلطان به هم نگاهى انداختند، سرها را بيخ گوش هم آوردند و درگوشى گفتند:
‘خوب! اگر ما بگوئيم راست است، بايد هم‌وزن سنگ‌هاى آسيا، نقره و طلا
بستاند و ديگر خزانهٔ سلطان خالى مى‌شود و سلطان بى‌خزانه هم ديگر سلطان
نيست؛ اگر هم بگوئيم دروغ است، چکار کنيم؟ دختر سلطان را مى‌گيرد.’ سلطان
وقتى حرف حسن کل را شنيد ديگر مثل وزير اعظم و وزيرانش معطل نکرد و گفت:
‘دروغ است دروغ!’ حسن کل گفت: ‘اين هم حکايت سوم.’ سلطان به ناچار به
وزير اعظم گفت: ‘دخترم را با چهار شتر بار جهاز به حسن کل بدهيد.’
جارچى‌ها عروسى حسن کل و دختر سلطان را جار زدند و مادر حسن کل هم دم
دروازهٔ شهر آتش و اسفند دود کرده بود و منتظر پسر و عروسش بود. آنها آنجا
ماندند و ما آمديم.



حکایات عجیب از کرامات حاج شیخ حسنعلی نخودکی( ۹)

خبر از جسد مغروق !

فرزند ایشان نقل می کنند: « در ایام نوروز سال ۱۳۱۷ هــ.ش. مردی به نام
کربلائی محمد سبزی فروش به خانه ما مراجعه کرد و گفت پسر چهارده ساله ام
دیروز صبح سوار بر روی باری از سبزی که بر یابوئی حمل می شد، از محل سبزی
کاری های خارج شهر می آمد، هنگام عصر یابو و بار سبزی آن به مقصد رسید، و
لی از بچه خبری نبود و هر چه جستجو کردیم، از او اثری و خبری نیافتیم. به
تقاضای وی، ماجرا را به عرض پدرم رساندم، پس از لحظه ای تأمل فرمودند: «
پیش از ظهر دیروز در آن وقت که یابو از خندق کنار شهر، از گودال آبی می
گذشت وقتی خواست از آن آب بنوشد، پایش لغزید و با بار و بچه به داخل آب
سقوط کرد.

حیوان با تلاش خود را از آب بیرون کشید، ولی بچه در آب غرق شد. امروز، دو
ساعت به غروب مانده به فلان محل بروید و جسد مغروق را از آب بگیرید. »

کربلائی محمد، برحسب دستور، به آن محل رفت و جنازه بچه را در همان جا که فرموده بودند از آب بیرون کشید. »

توجه کامل به توصیه های استاد

آقای انتظام کاشمری  واعظ نقل می کرد که: به خدمت حاج شیخ حسنعلی اصفهانی
عرض کردم: دستوری مرحمت فرما که توفیق تهجد یابم و گشایشی در کارم حاصل
شود. فرمودند: « هر صبح، از تلاوت قرآن مجید به ویژه  (سوره یس) غفلت منما،
انشاء الله توفیق رفیق خواهد شد. »

به کاشمر بازگشتم و هر بامداد در حین راه رفتن به قرائت سوره یاسین مداومت می کردم، اما نتیجه ای به دست نمی آمد.

سال دیگر در ایام عید به مشهد مشرف شدم و در یک شب بارانی برای اصلاح کاری
به خانه یکی از علمای شهر رفتم ،چون در آن شب آقا به بیرونی نیامده بود،
دست خالی بیرون آمدم و اندیشیدم: خوب است به خدمت حاج شیخ حسنعلی شرفیاب
شوم و ازعدم حصول نتیجه او را آگاهی دهم. با این فکر به منزل حاج شیخ آمدم،
دیدم که جماعتی در اطاق هستند و در بسته است و ایشان، مشغول گفتار و موعظه
اند.

با خود گفتم: اگر در اینحال به اطاق روم، ممکن است که جائی برای نشستن من
نباشد و دیگر آنکه شاید سخن شیخ به سبب ورود من به اطاق، قطع شود. از این
رو بود که پشت در نشستم و به سخنان ایشان گوش دادم تا مجلس تمام شد و به
حضورش شرفیاب شوم.

در همین زمان، ناگاه شنیدم که مرحوم حاج شیخ موضوع فرمایشات خود را تغییر دادند و فرمودند:

« برخی از من دعای توفیق سحری و گشایش امور می خواهند، دستور می دهم که
قرآن تلاوت کنند، لیکن به جای آنکه رو به قبله و در حال توجه به قرائت
پردازند، در حال راه رفتن، سوره یاسین می خوانند و بعد به قصد گله می آیند
که از دستور من حاصلی نگرفته اند.

تازه در شب بارانی ابتدا، به منظور انجام کار دنیایی خود، به در خانه
دیگران می روند و چون به مقصد نمی رسند، به فکر آخرت افتاده، سری هم به
منزل من می زنند؛ این که شرط انصاف نیست، خوب است بروند و هر بامداد رو به
قبله با توجه و تدبر و نه بالقلقه لسان، به تلاوت کلام الله پردازند آنگاه
اگر مقصود شان حاصل نشد گله مند گردند. »

پس از این سخنان، باز به موضوع اصلی سخن خود پرداختند. و پس از پایان
گفتار، در باز شد و من داخل شدم. جناب شیخ محبت فرمودند و پرسیدند حاجتی
داری؟

عرضه داشتم: جواب خود را شنیدم

فرمودند: پس معطل چه هستی؟

برخاستم و خداحافظی کردم و مجدداً پس از چند روز به خدمتش رسیدم. از من
خواستند که ظهر در آنجا بمانم، عرض کردم: امروز مهمانم و قرار شده است که
برای من آش ترشی فراهم سازند، زیرا که مزاجم احتیاج به مسهلی داشته است.

گفتند: امروز در آنجا خبری نیست.

گفتم: وعده کرده ام، چگونه ممکن است خبری نباشد؟

فرمودند: همان است که گفتم: در آنجا خبری نیست. به اطاعت فرمان ایشان ظهر
ماندم، ولی همه فکرم متوجه محل وعده بود که تخلف کرده بودم. باری، جناب شیخ
از اندرون برای ناهار من قدری گردوی کوبیده و پنیر و نان آوردند. چون از
خوردن غذا فارغ شدم فرمودند:

« زودتر برخیز و برو که مقصودت حاصل شده است. »

من ناراحت از اینکه با صراحت، عذر مرا می خواستند، از آنجا بیرون آمدم،
ولی به مجرد آنکه به منزل رسیدم، مانند کسی که مسهلی خورده باشد، مزاجم
اجابت کرد و راحت شدم و آنگاه معلومم گردید به چه سبب به من فرمودند: زود
برخیز و برو.

بعد از آن مطلع شدم، میزبان آن روز، پیش از ظهر به محل سکنای من مراجعه کرده و به علت پیدایش مانعی از پذیرائی عذر خواسته بود.»


    ویدیو : حکایات عجیب
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b