اشعار در مورد مرد

مرد بودن فقط از دست تو بر می آید

عرش دارد ز تمام قدمت می بارد
نام تو می برم ای شاه چه شهدی دارد

کاش عالم دل خود را به شما بسپارد
هیچ کس نیست که درد دل تان بشمارد

چه کسی هست که با تو بشود هم ناله
تو چه دیدی که زدی از همه عالم ناله

درد در محضر تنهایی تو دردی نیست
جز تودر هر دو جهان پر زفغان مردی نیست

گوئیا در دل این شهر به جز سردی نیست
هرچه از خیر برای دلشان کردی نیست

مرد بودن فقط از دست تو بر می آید
میل رفتن ز دوچشمت به نظر می آید

مرده بودی تو در آن روز که بستند تو را
پیش چشم حسنت سخت شکستند تورا

پای نامردترین مرد نشستند تورا
آن کسانی که حسودان ز الستند تو را

بین کوچه بشکستند غرورت را هم
با چهل ضربه کاری که زدندش با هم

فاطمه بود و تو بودی و جهان زیبا بود
فاطمه رفت و تو ماندی و دلت شیدا بود

فاطمه رفت و علی در همه جا تنها بود
فاطمه پیش تو تفسیر همه دنیا بود

داشت آن روز مدینه به علی لج می کرد
کاش نجار فلک میخ درش کج می کرد

نتوان درد تو را دست فلک بردارد
چه کسی ساقه گل را به کتک بردارد

حیف بود اینکه رخ فاطمه لک بردارد
چینی سینه او سخت ترک بردارد

محسنت کشت، تو را کشت ، گلت را هم کشت
عشق را کشت ، تورا با نفست با هم کشت

تو دلت زخم تر از فرق سرت بود اما
قاتل فاطمه ات دور و برت بود اما

داغ تو اشک دو چشم پسرت بود اما
قاتلت دفن تمام ثمرت بود اما

تو علی بودی و این تیغ کجا و سر تو؟
کیست تا سر بکشد پیش تو و خیبر تو؟

باز برخیز علی تا دو جهان هو بکشد
بهر عباس چه کس دست به بازو بکشد

زینبت شانه بر آن حلقه گیسو بکشد
از تو ارباب حسین، فاطمه را بو بکشد

کاش ما را به نگاه پسرت بسپاری
زینبت را به دو دوست قمرت بسپاری

از شما در دو جهان شأن و شرف مارا بس
راه با توست همین سمت و هدف مارا بس

از سر نام شما شور و شعف مارا بس
از جنان هیچ نخواهیم، نجف مارا بس

سالهایی است که مستیم ز احسان خودت
کاش مارا برسانی سر ایوان خودت


شراب بی غش وساقی خوش دو دام رهند…

  شراب بی غش وساقی خوش٬دو دام رهند

که زیرکان جهان از کمندشان نرهند

من ار چه عاشقم ورند ومست ونامه سیاه

هزار شکر که یاران شهر بی گنهند

جفا نه پیشه درویش است و راهروی

بیار باده که این سالکان نه مرد رهند

مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم

شهان بی کمر وخسروان بی کلهند

بهوش باش که هنگام باد استغنا

هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند

مکن که کوکبه دلبری شکسته شود

چو بندگان بگریزند وچاکران بجهند

غلام همت دٌردی کشان یکرنگم

نه آن گروه که ازرق لباس ودل سیهند

قدم منه به خرابات جز به شرط ادب

که سالکان درش محرمان پادشهند

جناب عشق بلندست٬همتی حافظ

که عاشقان ره بی همتان ندهند


    ویدیو : اشعار در مورد مرد
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b