اشعاری در مورد زبان

یک شعر زیبا در مورد پاسداری از زبان پارسی از خواجه محمد نعیم قادری

من زبان پارسی را پاسداری می کنم
و بیان خویش را فرهنگ داری می کنم

 

خون دل خوردم مدام و باسرشک دیده ام
گلشن باغ ادب را آبیاری می کنم

 

من زبان پهلوی را خوانده ام دّر دری
واژه های ناب آنرا ساختاری می کنم

 

شهر یاران ادب را می نهم ارج گران
هر یکی را هرکجا حرمت گذاری میکنم

 

چون زبان ماست گنج معرفت اندرجهان
احترازاز فحش وطعن وجعلکاری میکنم

 

من به حرف نابکار دشمنان بی ادب
چون گذشته صبر دارم، بردباری میکنم

 

الامان از شهر نو و الحذر از شعر نو(۱)
من بخود کی صیغه تقلید جاری می کنم

 

کاخ ایوان ادب را آب و رنگ تازه یی
با سرایش های نغز آیینه داری می کنم

 

ژاژ خایان را به نام عشق میسازم ادب
بازبان پارسی مردم مداری می کنم

 

می زنم بر فرق هر یاوه سرا چوب ادب
از حریم ملک معنی پاسداری می کنم

 

نیست مداحی و فحاشی مرا در شآن لیک
من ازین فرهنگ حس شرمساری می کنم

 

مینهم مرهم به زخم مردمان ملک و دین
التیام درد ملت زین مجاری می کنم

 

می برم رنج یتیمان از بلای صلح وجنگ
درد مندان وطن را غمگساری می کنم

 

هست صلح و عشق جاری در زبان پارسی
هر جماعت را به لطف مهر، یاری می کنم

 

دوش با شمشیر تیز و حال با خون قلم
گلزمین فارسی را آبیاری می کنم

 

واجب آمد پاسداری از زبان فارسی
این وجیبه را ادا با لطف باری می کنم

 

بهر تحکیم بنای دین انسان ساز خود
معنی فرهنگ را در ملک جاری می کنم

 

در کویر خشک آفت دیدۀ این مرز و بوم
لاله شعر دری را سبزه کاری می کنم

 

در ثقافت می نمایم کار های بی نظیر
حرف و املا غلط ویرا ستاری می کنم

 

بهر برپائی رستاخیز فرهنگی چنان
اهل علم و معرفت را یار یاری میکنم

 

تا بروید در نهاد ما درخت معرفت
کار فرهنگ و هنر را افتخاری می کنم

 

زنده گی بی فهم ودانش آرزوی ما مباد
نو بهار معرفت را گل عذاری می کنم

 

تا که پیرایش شود دّر دری در میهنم
بانی اندیشه مشق ابتکاری می کنم

 

کاخ بنیاد ستم را مضمحل خواهم نمود
آب را در جو یبار عدل جاری می کنم

 

عهد من با “آریازاد” است تا روز پسین
این وطن کی طمعه گرگان هاری می کنم

 

آنچه دراین مملکت از جور بد اندیش رفت
سالها بینی برایش سوگواری می کنم

 

هر که پا را کج نهد او را نکوهش می کنم
از کیان ملک جم من پاسداری می کنم

 

ادعای بیش و کم از “ما ومن” درکشورم
بهر آمارش چنین لحظه شماری می کنم

 

من که آز آزادگـــان  سرزمین خاورم
کی به اهریمن دمی هم سازگاری میکنم

 

دست بی فرهنگ دشمن بشکنم باردگر
حامیانش را زهر صحنه فراری می کنم

 

طالب آدمکـــش و میهن ستیز قرن را
خاک پای قهرمان با استواری می کنم

 

کی بسان نوکران اجنبی در مملکت

پارسی گو – بشیر احمد بشار دانشجوی دانشگاه کابل

بشیر احمد بشار دانشجوی دانشگاه کابل یکی از شاعران جوان کشور افغانستان است.وی که
از سالها بدینسو دغدغه ی آزادی خواهی دارد، اندیشه هایش رابه زبان شعر بیان
می کند.

 

هی پارسی گو

درین دوران به جرم پارسی گفتن به زندانم

کتاب پارسی را دوست دارم شعرمی خوانم

 

فدای مادری گردم که برطفلش زبان آموخت

دری وتاجیکی یک ریشه دارد دردل وجانم

 

به هرملت ادب مانند گوهر ارزشی دارد

مرا تعیین کرده هویت  هر لحظه  خندانم

 

چه درد آور بود روزی ز فرهنگت عقب مانی

زبانت  پارسی  باشد  بگویی  نی  نمیدانم

 

مکان  پارسی  گویان اگر درآسمان  باشد

به انجا می روم هرگاه که من ازان گلستانم

 

غبار فتنه کی از چشمهامان دورمی گردد

پیام مولوی بشنو که می گوید من انسانم



    ویدیو : اشعاری در مورد زبان
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b