اشعاری درباره علم

اشعار فردوسي

چنيـن گفـت زرتشـت نيکـو سرشت
که بـايـد به زر گفـته هايـش نوشت:

چــو پُــر بار و بَــر آمـدست آدمی
به فـردوس ره می بَـرد او همـی

بگفـتــا کـــه آزاده بــــاش و رهــا
ز هـر بستـه جانی گـره بر گشـا

بـه سـوی اشـايی شو و راست باش
نه خـود کش، نه هموند ِ کشتار باش
به انـديـشه نيـک و به گفتـار باش
خداونــد نيکــی به کــردار باش

به جـز راستـی، راه ديگـر مَپـُوی
سخن با کسی جـز به نيکـی مگـوی

خــدا داده ات اختيــاری به خـوی
تو با اختيـارت به هـر سـو بپـوی

عــنان ده بـه گفتـارهـای کسـان
مکـن داوری هـای پيـش از زمـان

اگـر کـس سخـن آردت گـوش دار
به خـوب و بـد آن سخن هـوش دار

مـرنجان ز خشمش خـروشان دمـش
نيـوشـا بـه گفتـار بيـش و کمـش

سپـس، تـا نگـردی بسی تو غميـن
بهـش بـاش و به زان ميتان بر گزين

کـه، ار بـد گـزينـی ببينی زيـان
زيـان از تـو پيـش آيـد انـدر ميان

و گـر هـم گـزيدی بد و خار و خس
مبــادا کـه آزارت آيـد بـه کـس

که زان بـد گـزينـی چنين بهـر شد
نـی از نيـک و نی از بد شهـر شد

تـرا در گـزينـش تـوانـايـی است
ز خـوی خـدا در تـو دانـايی است


بيفـزود زرتشت والا مقـأم
که نيکو سخن را نمايد تمام:

مبــادای دستـور کشتـن دهـی
فُــرو مايه کـردار را تـن دهی

بپـرهيــز از کشتـن هر کسـی
که نی از پليـدی به جايی رسـی

گر اين پنـد هـا را به کار آوری
به سـوی رهـايی قـرار آوری

رهـا از منـی سـوی مايی شوی
به سـوی اهـورا خـدايی شـوی


اشعاری در مورد علم و دانش

میاسای   زآموختن یكزمان         ز دانش   میفكن دل  اندر گمان        زمانی میاسای زآموختن         اگر جان همی خواهی افروختن به  آموختن گر ببندی میان         ز دانش روی   بر سپهر روان توانا بود هر كه دانا   بود         زدانش،   دل پیر،  برنا    بود


نكوهش مكن چرخ نیلوفرى را
برون كن ز سر باد خیره سرى را
تو چون مى كنى اختر خویش را بد
مدار از فلك چشم نیك اخترى را
درخت تو گربار دانش بگیرد
به زیر آورى چرخ نیلوفرى را 


ارزش انسان ز علم و معرفت پیدا شود بى هُنر گر دعوى بیجا كند رسوا شود 
در مسیر زندگى هرگز نمى افتد به چاه با چراغ دین و دانش گر بشر بیناشود 
هر كه بر مردان حقّ پیوست عنوانى گرفت قطره چون واصل بدریا مى شود دریا شود 
آدمى هرگز نمى بیند ز سنگینى گزند از سبك مغزى بشرچون سنگ پیش پاشود 
سر فرو مى آورد هر شاخه از بارآورى مى كند افتادگى انسان گر دانا شود 
قیمت گوهر شود پیدا بر گوهر شناس قدر ما، در پاى میزان عمل پیدا شود 

عقل تحصیلى مثال جوى ها
کآن رود در خانه اى از کوى ها
راه آبش بسته شد شه بى نوا
از درون خویشتن جو چشمه را



ز هر دانشی چون سخن بشنوی          از آموختن یک زمان نغنوی
چو دیدار یابی به شاخ سخن          بدانی که دانش نیاید به بن

———
جهان را چو باران به بایستگی          روان را چو دانش به شایستگی



در صفت علم

علم بالست مرغ جانت را

بر سپهر او برد روانت را

علم دل را به جای جان باشد

سر بی‌علم بدگمان باشد

دل بی‌علم چشم بی‌نورست

مرد نادان ز مردمی دورست

علم علم بر برین بالا

تا برو چون علم شوی والا

مبر از پای علم و دانش پی

تا به قیوم در رسی و به حی

علم عقلست و نفس علم خدای

بیش ازین بیخودی مکن به خود آی

زانچه بر جان نبشت در بوتات

شاخ علمست و میوه معلومات

نیست آب حیات جز دانش

نیست باب نجات جز دانش

هر که این آب خورد باقی ماند

چشم او در جمال ساقی ماند

مدد روح کن به دانش و دین

تا شوی همنشین روح امین

دین به دانش بلند نام شود

دین با علم کی تمام شود؟

نور علمست و علم پرتو عقل

روشنست این سخن چه حاجت نقل؟

علم داری مشو به راه ذلیل

علم بس راه را چراغ و دلیل

چون چراغ و دلیل و پرسیدن

هست، در شب چراست ترسید؟

علم نورست و جهل تاریکی

علم راهت برد به باریکی

دانشست آب زندگانی مرد

خنک آن کاب زندگانی خورد!

در پی کشف این و آن رفتن

جز به دانش کجا توان رفتن؟

نفس بیشه است و گر بزی شیرش

عقل بازو و علم شمشیرش

علم خود را مکن ز عقل جدا

تا بدانی که کیست عقل و خدا؟

تن به دانش سرشته باید کرد

دل به دانش فرشته باید کرد





    ویدیو : اشعاری درباره علم
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b