اشعاری برای مقدمه

مقدمه ای بر شعر محمود درویش

یا الهی

کَیْفَ اَنجُو مِنْ مِهارات اللُّغَه!

کُلُّ شَیً قابِلٌ لِلاحتراق

فِی احْتِمالاتِ الِکتابة….

(محمود درویش)

۱

محمود
درویش در سال ۱۹۴۱ میلادی در روستای بروة- نزدیک شهر عکا- به دنیا آمد.
در خانواده ای فقیر و پرجمعیت و با هشت فرزند. کودکی اش سرشار از خاطره
های مرارت بار است؛ فرار از روستای پدری به لبنان و بازگشت به زادگاه، مهم
ترین خاطره سال های کودکی است که دامنه تأثیر آن به تمام سال های زندگی و
تمام سطرهای شعر درویش کشیده می شود. او در زندگی نامه خود خاطره آن شب
شگفت را چنین روایت می کند: شش سالگی ام را به یاد می آورم. در روستایی
کوچک و آرام به سر می بردیم. روستای بروة، برتپه ای سبز که رو به رویش دشت
عکا گسترده بود. من پسر خانواده ای از طبقه متوسط بودم که از راه کشاورزی
روزگار می گذراند.

همین که هفت سالگی از راه رسید، بازی های
کودکانه متوقف شد و من به یاد دارم که چگونه چنین شد؟ تمام ماجرا را به
یاد دارم. شبی از شب های تابستان که اهالی روستا عادت داشتند بر بام خانه
ها بخوابند، مادرم ناگهان مرا از خواب بیدار کرد. خودم را همراه صدها
روستایی دیدم که در جنگل می دوم، گلوله از بالای سرمان می گذشت و من از
ماجرا هیچ سر در نیاورده بودم. پس از یک شب سرگردانی و گریز، با یکی از
خویشانم- که در همه سو پراکنده و گم گشته بودند- به روستایی ناشناس رسیدم
که کودکانی دیگر داشت. ساده دلانه پرسیدم؛ من کجایم؟ و برای نخستین بار
کلمه لبنان را شنیدم!

به گمانم آن شب، در نهایت خشونت بر کودکی ام
نقطه پایانی نهاد و بدین گونه کودکی خالی از سختی ها به پایان رسید و
ناگهان حس کردم که بزرگ شده ام. دلخوشی های من متوقف شد و من به سختی ها و
رنج ها وادار شدم. آن روزها را که در لبنان به سر بردم، فراموش نکرده ام و
هرگز فراموش نخواهم کرد؛ آشنایی ام را با واژه وطن برای بار نخست و بی
هیچ آمادگی؛ در صفی طولانی ایستاده بودم تا جیره ای را که سازمان
پناهندگان قسمت می کرد، بگیرم. جیره اصلی همان پنیر زرد بود. آن جا برای
بار نخست کلمات تازه ای می شنیدم که پنجره ای به سوی دنیایی نو پیش رویم
می گشود؛ وطن- جنگ- اخبار-پناهندگان- سربازها- مرزها…، با این کلمات بود
که بررسی و درک و شناخت دنیای تازه، و موقعیت تازه ای را آغاز کردم که
کودکی را بر من حرام می کرد.

این روایت، روایت کوچی تلخ بود که چون
فاجعه ای ناگهان به سان زلزله ای مهیب با فوران آتشفشانی دوزخی بر کودکی
فرزند فلسطین آوار شد، روایت بازگشت نیز چونان روایت کوچ ملموس است و
سرشار از سادگی و شگفتی توأمان، چه بگویم! تلخ زیباست: یک سال واندی پس از
پناهنده زیستن، یک شب به من گفتند که فردا به خانه برمی گردیم. خوب به
یاد می آورم که آن شب را نخوابیدم….. از فرط شادمانی نخوابیدم. بازگشت
به خانه- برای من- یعنی پایان پنیرزرد، پایان مزاحمت های بچه های لبنانی
که با تعبیراهانت بار پناهنده مرا می نواختند.

….. برای بازگشت
بیرون آمدم. سیاهی بر همه چیز سایه افکنده بود. ما سه تن بودیم؛ من و
عمویم و راهنمایی که کوره راه های دشت را می شناخت. یادم می آید روی زمین
می خزیدیم تا دیده نشویم. مسافتی طاقت فرسا را پشت سر گذاشتیم، خودم را در
روستایی دیدم اما شکست آرزوها چه سخت بود! ما به روستای دیرالاسد رسیده
بودیم و دیرالاسد روستای من نبود، نه خانه من آن جا بود و نه کوچه من.
پرسیدم: کی به روستای خودمان می رویم؟ …. به خانه خودمان ؟ جواب ها قانع
کننده نبود و من چیزی نمی فهمیدم. من معنای ویرانی روست را نمی فهیمدم،
چرا دنیای مرا ویران کردند؟ و این ویرانگران چه کسانی بودند! اندک، اندک،
به زندگانی بزرگان و ماجراهای آنان عادت پیدا کردم و برایم در نهایتِ
ناکامی روشن شد که دیگر به آن سرچشمه روءیاهایم بر نمی گردم، دیگر به کوچه
کودکی هایم باز نمی گردم. در لبنان پناهنده بودم، اکنون این جا در سرزمین
خودم نیز پناهنده ام!

بدین گونه روءیای سرزمین روءیایی، دوشادوش
کابوس اشغال- چونان دوهمزاد- در جان شاعر و کلماتش حلول می کنند و در رگ و
ریشه تمامی زمزمه ها حضوری پیوسته و بی انقطاع می یابند؛ از کودکی تا
مرگ.

۲

محمود درویش سرودن شعر را از دوازده سالگی آغاز می کند.
تجربه چاپ شعر برای بار نخست در چهارده سالگی به سراغش می آید. جالب این
که نخستین تجربه زندان نیز در چهارده سالگی اش اتفاق می افتد. آیا میان
رهایی کلمات از جان شاعر با دربند شدنِ او رابطه ای هست؟ آیا شاعر همانند
آن قناری عاشق است که چون آوازی خوش در منقار دارد، سزاوار تجربه قفس است؟

…..
به هر تقدیر، این تجربه- یعنی تجربه قفس- چند بار دیگر نیز دست می دهد و
طبیعی است که پی آمدِ نخست چنین تجربه ای برای هر شاعر، سرودن در قفس است و
سرودن از قفس، برخی از معروف ترین سروده های محمود درویش مانند سرود
مردان که در کتاب عاشقی از فلسطین آمده، در شمار شعرهای زندان اوست.

کتاب
نخست محمود درویش در نوزده سالگی شاعر با نام گنجشکان بی بال به چاپ رسید
که تجربه های شتابزده او با تأثیر پذیری وسیع از شعر شاعران انقلابی جهان
بود و با لطبع با ارزش گذاری در حد سیاه مشق های اولیه یک شاعر جوان طبقه
بندی می شود. اما این کتاب برگ های زیتون بود که محمود درویش را به عنوان
استعدادی درخشان در پهنه شعر عربی معرفی کرد. این کتاب چهار سال پس از
مجموعه نخست در سال ۱۹۶۷ به چاپ رسید و چند شعر از معروف ترین شعرهای محمود
درویش را در این مجموعه می توان سراغ گرفت. از جمله شعر مشهور کارت
شناسایی با این آغاز؛ سَجِّل! / اَنَاعربِیٌّ

(بنویس !

من یک عرب ام

وشماره کارت من پنجاه هزار است

هشت فرزند دارم

و فرزند نهم در تابستان آینده به دنیا خواهد آمد

آیا خشمگینی؟

از
آن زمان تا کنون بیش از چهار دهه است که محمود درویش با زمزمه هایی غمگین
اما لطیف و نوگرایی ملایم و معتدلش در عرصه شعر عربی و شعر امروز جهان
حضوری پر ظهور دارد و در کنار دیگر شاعر نامدار فلسطین یعنی سمیع القاسم
پرچمدار شعر مقاومت فلسطین شناخته می شود.

۳

اینک بر نسبت شعر و
سیاست و مقوله آرمان ورزی و تعهد سیاسی و اجتماعی شعر و شاعران درنگ می
کنیم تا از رویکردی مهم و بنیادین در شعر محمود درویش سخن بگوییم. به گمان
من این نکته از بدیهیات است که شعر می تواند همه ساخت ها و اقلیم ها را
دست مایه و مضمون قرار دهد و از این بابت تنها به خود شاعر پاسخگوست و
تفتیش عقاید اگر درحوزه های دیگر ممنوع است، در این حوزه ممنوع تر خواهد
بود و نمی توان آزادی شاعران و کاتبان را در انتخاب ساحت ها و مضمون ها
سلب کرد، همان گونه که نمی توان بر آزادی مخاطبان در پذیرفتن یا نپذیرفتن
شعرها و شاعران خدشه کرد. اما تأکید بر این امر نیز ضروری است که هر متنی-
با هرگرایشی در فرم و زبان و محتوی- اگر به جوهره شعر و شعریت وفادار بود،
شعر است، والا فلا. چنین است که گاه شعری فلسفی است، گاه اجتماعی، گاه
روانشناختی، گاه تاریخ گرا، گاه سیاسی، گاه حماسی، گاه تغزلی، گاه طنز
آمیز، گاه ترکیبی از همه یا بخشی از این ها، و در عین حال شعر است، و هر
شعر گلی است و هر گلی بویی دارد. این نکته ساده اما عمیق باید از سوی آنان
که بر تکثّر صدا در پهنه شعر و دمکراسی شعری پای می فشرند، جدّی تر گرفته
شود.

حال به شعر محمود درویش رو می کنیم که به سیاست و آرمان
رویکردی مدام دارد؛ مانیفیست شاعری محمود درویش- به قول شاکر النابلسی- در
نخستین شعرهای او در برگه های زیتون چنین ترسیم می شود:

( دوستان شاعرم

ما در جهانی نو هستیم

شعرهای ما بی رنگ، بی طعم، بی صداست

وقتی چراغی را

خانه به خانه نبرد…….

و همین گونه این سطرها:

( شاعری می گوید:

اگر شعرم یاران را شادان سازد

و دشمن را خشمگین کند،

آن وقت من شاعرم

ومن نیز می گویم….

در
چشم انداز چین مانیفستی است که بخش مهمی از شهرت محمود درویش- در آغاز
راه شاعری- از شعرهای صریح سیاسی اش در زمینه آرمان مقاومت فلسطین نشأت می
گیرد اما درخشش روزافزون او در ادامه راه- به ویژه در دو دهه اخیر- مدیون
وفاداری به ذات شعر است؛ به شعریت شعر. اگر چه تداوم تعهد سیاسی اش به
آرمان مقاومت را هم چنان می توان در شعر و زندگی محمود درویش به روشنی دید.

این
توفیق، یعنی وفاداری به شعر در نیل به نوعی بینش انتقادی نسبت به کارکرد
شعر در متن مبارزه ریشه دارد، بینش انتقادی در روند مبارزه و آرمان مقاومت
فلسطین و ناسیونالیسم عربی که شاعر را به نگاهی عمیق تر نسبت به شعر،
زندگی ، مبارزه و انسان رسانده است.

۴

به شهادت بیست و چند
مجموعه شعر، محمود درویش به عنوان شاعری پویا شعر به شعر و کتاب به کتاب
مسیری رو به کمال دارد. هم در حوزه درونمایه ها و نگره های محتوایی به
ژرفا می گراید و هم در عرصه زبان و بیان شاعرانه، به پختگی و درخشش فزون
تر دست می یابد، برخی شاعران و منتقدان عرب این حرکت رو به اوج را به
تفصیل بررسی کرده اند و نسبت شعر و تعهد سیاسی و آرمانخواهی محمود درویش
را سنجیده اند؛ نزارقبّانی – شاعر نامدار عرب- درویش را در کنار
مظفرالنوّاب دو شاعر برجسته امروز عرب می خواند که تجسم نوگرایی مردمی
اند. به تعبیر او محمود درویش با برخورداری از موهبتی یگانه توانسته است
تمام سرزمین های عربی را در نوردد و انقلاب فلسطین را در همه خانه های عرب
جای دهد، قبانی در گفت و گویی از جایگاه محمود درویش و ربط او با آرمان
مقاومت فلسطین چنین می گوید: مقاومت فلسطین موضوعی مناسبتی نیست…. محمود
درویش شاعر مناسبتی فلسطین نیست، او تمام فلسطین است باباغ های انگور و
زیتون و پرتقالش، با دریا یش…. دستاورد او برای فلسطین بسیار فراتر از
نصیبی است که از فلسطین به او رسیده و او آن را در تمام سیاره ها منتشر
ساخته است و از آن جا که شاعری بزرگ و تواناست، فلسطین در دستان او بزرگ
شده، حال آن که به دست دیگران کوچک شده است. مقاومت فلسطین به خودی خود-
به رغم ارجمندی و قداست اش- کافی نیست تا شاعری بی استعداد را بر قلّه
بنشاند. محمود درویش- فقطوفقط- دست پرورده استعداد خویش است و کسی اورا
نپرورانده است.

دکتر عبدالعزیزالمقالح – شاعر و منتقد برجسته عرب- حس
و حضور زنده و پیشروی محمود درویش را از زاویه دیگری بررسی می کند؛ شعر
مقاومت فلسطین در فلسطین اشغالی بالیده، نه در تبعید و همیشه برجسته ترین
صداهای شعری مقاومت، صدای شاعرانی است که در سرزمین شان چونان پناهندگان
زندگی می کنند و نسبت به حرارتی که برآنان و در پیرامون آنان می گذرد، حس
زنده تری دارند و اشعارشان از رنج شکست و خاکستر مقاومتی که در آن مدفون
است، سرچشمه می گیرد. محمود درویش برخوردار از آگاهی پیشروی شعری و ترنّمی
استوار بر صدایی درخشان و بارور در بیان چگونگی طرد این هستی غریب و همپا
با تجربه شعری امروز توانسته میان واژه و آرمان، و میان هنر و مقاومت
مسلحانه پل بزند

عزالدین المناصرة بر این باور است که اگر صرفاً شعر
مقاومت معیار رتبه بندی شاعران قرارگیرد، محمود درویش در نخستین رده جهانی
می ایستد؛ محمود درویش به عنوان شاعر مقاومت- صرف نظر از جنبه های دیگر و
دست کم از نظر کمیت شعر مقاومت- در صف شاعران جهانی مانند لورکا، ناظم
حکمت و نرودا قرار می گیرد.

شاید در این جا کسی بپرسد؛ پس چرا در
طبقه بندی شاعران عرب او از شاعران نسل دوم به شمار می آید؟ باید دانست که
محمود درویش فقط به عنوان شاعر در این رده می نشیند اما به عنوان شاعر
مقاومت از جهت ارزش کار در سطح شعر مقاومت جهان در صف نخست قرار می گیرد.

۵

داستان
تردیدها و خانه تکانی های ذهنی و زبانی محمود درویش نیز شایان توجه است؛
او چونان همه شاعران صادق در کوران حماسه ها و زخم ها و شهادت ها درباره
کاراییِ کلمه تردید می کند که آیا در وانفسای خون و خطر از کلمات کاری بر
می آید؟ و خسته و به جان آمده فریاد سر می دهد که مرا از این شعر نجات
دهید اُنْقذونی مِنْ هذا الشّعر!)

بعدها در سال ۱۹۸۶ دیدار با راهبه
ای لبنانی سبب می شود که شاعر بر تردیدش غلبه کند. حکایت این دیدار را در
نامه ای به سمیح القاسم چنین باز می گوید: در زغرتا راهبه ای لبنانی مرا
از فکر عبث بودن نوشتن رهانید، وقتی با چشمانی اشکبار حکایت می کرد که در
ماه ژوئن مشهور شاهد سقوط بیت المقدس بوده، مبارزی مجروح را مداوا می کرد
که آخرین درخواست اش پیش از شهادت مجموعه ای از اشعار ما بود.



چهار شعر کوتاه از فدِریکو گارسیا لورکا

فدِریکو گارسیا لورکا (Federico Garcia Lorca)به تاریخ ۵ ژوئن۱۸۹۸ در یک خانواده ی زمین دار در گرانادا واقع در جنوب اسپانیا چشم به جهان گشود . پدر وی فدریکو گارسیا رودریگز( Federico Garcia Rodriguez) از زمین داران آن منطقه که در صنعت شکر مشغول به کار بود و مادر وی ویسنتا لورکا رومرو ( Vicenta Lorca Romero)
معلم و نوازنده ی پیانو بود .زندگی در گرانادا در همان عنفوان جوانی ،
تاثیری شگرف بر روی شاعر گذاشت ، الهام از عناصر طبیعت بکر و بی جان در شعر
لورکا محصول چنین زیستی است و این نگاه طبیعت انگارانه تا آخرین دفترهای
شعر لورکا با شاعر همراهی می کند . میراث عربی باقی مانده در این شهر که از
بقایای سرزمین تاریخی اندلس و فتوحات مسلمانان است از دیگر علقه های شعری
لورکا بود که تا آخر عمر نتوانست از گرانادا که در زبان عربی به آن غرناطه
می گویند دل رها کند .در سال ۱۹۲۰ همزمان با تحصیل در شهر مادرید با نام
آورانی چون سالوادور دالی و لوئیس بونوئل آشنا می شود . بین سال های ۱۹۲۰
تا ۱۹۳۰ برای تحصیل راهی آمریکا می شود و در این سال هاست که از شهر
نیویورک دیدن می کند مجموعه شعر شاعر در نیویورک (
El Poeta en Nueva York
محصول این سال ها و اقامت در آمریکا است . لورکا در کشورهای اسپانیایی
زبان و شاید در جهان به عنوان یک نمایش نامه نویس شهرت پیدا کرده است. در
سال ۱۹۳۱ وزیر فرهنگ دولت وقت اسپانیا که مشهور  به دولت جمهوری دوم است ،
لورکا را به عنوان مسئول انجمن تئاتر سیار در اسپانیا منصوب نمود ، در این
سال ها بود که مهم ترین نمایش نامه های لورکا همچون
Yermaو عروسی خون ( Bodas de Sangre)
به طبع رسید . با شعله ور شدن جنگ داخلی در اسپانیا در ژولای سال ۱۹۳۶،
لورکا در مادرید به سر می برد و در این زمان در تردید می بود که آیا در
مادرید بماند و یا اینکه به زادگاه خویش گرانادا برگردد ؟ و اینکه با اقامت
در مادرید و شعله ور شدن خشونت ها ، آیا وی می تواند از این ناآرامی ها
جان سالم به در ببرد ؟ نهایت اینکه بعد از این همه تردید ، وی تصمیم گرفت
که به گرانادا عزیمت کند بسا که در آنجا در سایه ی حمایت دوستان خویش و یا
فالانژیست های ملی گرا قرار بگیرد . در آنجا در منزل دوست شاعر خویش لوئیس
روسالس (
Luis Rosales)
اقامت گزید . اما این اقامت دیری نپایید که توسط مقامات محلی که همه
گماشته های ژنرال فرانچسکو فرانکو بودند ، وی دستگیر و تیرباران گردید .

در سحر گاه ۱۹ آگوست ۱۹۳۶ ، لورکا توسط جوخه های اعدام فرانکو ، دیده از دیدار خالی کرد .

 

مجموعه اشعار لورکا که برخی از آنها بعد از مرگ وی منتشر شده اند به شرح زیر است :

۱-   احساس ها و منظره ها ( Impresiones y paisajes) ۱۹۱۸

۲-   کتاب اشعار ( Libro de Poemas) ۱۹۲۱

۳-   شعری با ترانه ای عمیق ( Poema del Cante Jondo) ۱۹۲۱

۴-   درخواست ها ( Suites) ۱۹۲۳

۵-   آواز ها ( Canciones) ۱۹۲۴

۶-   قصیده پرداز کولی ( Romancero Gitano) ۱۹۲۸

۷-   چکامه ها ( Odes) ۱۹۲۸

۸-   شاعر در نیویورک ( el Poeta en Nueva York) ۱۹۳۰

۹-   مرثیه ای برای ایگناسیو سانچز مخیاس ( Llanto por Ignacio Sanches Mejias) ۱۹۳۵

۱۰-                       شش شعر گالیسی ( Seis Poemas Gallegos) ۱۹۳۵

۱۱-                        سونات های عشق تاریک ( Sonetos del Amor Oscuro) – ۱۹۳۶

 

در ادامه سعی کرده ایم چهار شعر کوتاه از فدریکو گارسیا لورکا از دفتر درخواست ها ( Suites) انتخاب و آن ها را ترجمه نماییم .

لازم به ذکر است که مجموعه شعر شاعر در نیویورک ( el Poeta en Nueva York) توسط نگارنده ی این سطور ترجمه شده و به زودی در دست ناشر برای انتشار قرار می گیرد .

 

Paisaje sin canción

 

Cielo azul.

Campo amarillo.

Monte azul.

Campo amarillo.

Por la llanura tostada

va caminando un olivo.

Un solo

Olivo.

 

منظره ای که سروده نمی شود

آسمان آبی .

مزرعه زرد .

کوهستان آبی .

مزرعه زرد .

میان دشت تفتیده

درخت زیتونی به بار نشسته است .

درخت زیتونی

تنها .

 

Horizonte

 

Sobre la verde bruma

se cae un sol sin rayos.

La ribera sombría

sueña al par que la barca

y la esquila inevitable

traba la melancolía.

En mi alma de ayer

suena un tamborcillo

de plata.

 

افق

بر روی غبار سبز

خورشیدی از رمق افتاده است .

ساحل را سایه ای پوشانده

که همه چیز را به خواب برده است

نه به قایق می شود دل بست

نه به قیچی که رشته ی این خواب را بگسلد

نا خوشی ها ، زنجیروار به گرد هم آمده اند .

اما در من گذشته جان گرفته است

وقتی با طبل نقره ای اش

در من می نوازد .



    ویدیو : اشعاری برای مقدمه
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b